نظریه جامعه (۳۰)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 عناصر نظریه جامعه

     همانطور که اشاره شد، نظریه جامعه نظریه ای جایگزین برای نظریه های موجود در فهم جامعه ایران است.  این نظریه بر اساس مجموعه ای از اصول طراحی و مورد آزمون تجربی قرار گرفته است. با محور قرار دادن سوال “جامعه ایرانی به لحاظ اجتماعی چه ساحتی دارد؟” بدون پیش فرض اصلی که جهان ایرانی را به لحاظ تاریخی عقب مانده تلقی می کند، اجزاء گوناگون نظریه جامعه و شناسایی ابعاد متعدد جامعه ایرانی دنبال شده است. در نتیجه، در جهت صرفا انتقال و تطبیق نظریه های هر چند متفکران مهم واثرگذار چون ماکس وبر نیستیم. بلکه قصد اصلی ضمن بهره گیری از تجربه های نظری و تجربی و روشی جامعه شناسان در شناسایی جهان اجتماعی، با توجه به درک و فهم فرهنگی و تجربه علمی در ایران، دست یابی به مبانی نظریه ای فراگیرتر معطوف به مشخصات جامعه و فرهنگ ایران است که بیشتر جامعه شناسانه است تا سیاسی. اولین گام در رسیدن به این نظریه، نقد دیگاههای سیاسی رایج در مورد ایران می باشد که در گذشته تا حدودی به آنها توجه شد. دومین گام و الزام در تاکید بر این نظریه، ارائه درک روشنی از ساختار اجتماعی ایران و بیان عناصر اساسی آن می باشد. سومین اصل و الزام، دست یابی به مدل تحلیلی در فهم اوضاع و احوال و تحولات ایران است. این مدل تحلیلی بارها از طرف مؤلف تحت عنوان “نظام مفهومی سه پایه­ای مشتمل بر نهاد خانواده، نهاد دین، و نهاد سیاست” نامگذاری شده است.

در ادامه عناصر نظریه جامعه تحت عنوان فرضها و اصول بازگو می شود:

۱ – اولین و اصلی ترین گام طرح سوالی روشن و قابل تفحص در مطالعه جامعه ایران است. زیرا سوالات مطرح شده تا کنون هم گمراه کننده و هم سیاسی بوده اند. سوالات اصلی که در شناسایی جامعه ایران مورد نظر است بدین شرح است: “چه تناسبی بین جامعه ایران و جهان معاصر وجود دارد؟” “ساز و کارهای اجتماعی حاکم بر جامعه کدامند و کنشگران اصلی این جامعه چه ساحتی دارند؟”  دو سوال فوق قطعآ متفاوت از مجموعه ای از سوالاتی است که تا کنون به واسطه اصحاب تحقیق و پژوهش در مورد ایران ارائه شده و اساس مطالعات ایرانی را فراهم ساخته اند. اصلی ترین سوالات مطرح شده عبارتند از:  “چرا ایران به سرمایه داری دست نیافته است؟” “موانع دست یابی ایران به سرمایه داری چیست؟” ” چه رابطه ای بین دینداری ایرانیان، مسلمان بودن آنها با عدم سرمایه داری در ایران وجود دارد؟” “آیا فرهنگ و دین و سنت در ایران مانع اصلی توسعه نیافتگی ایران نیستند یا اینکه عناصر ساختاری ایران از قبیل نظام صنفی، نظام شغلی و .. در این زمینه مؤثر می باشند؟”  “چرا با همه تلاشهایی که در دوران معاصر در دستیابی به حکومت قانون و دموکراسی صورت گرفته است، هنوز جامعه ایرانی استبدادی است؟” و …. سوالات مطرح شده بیشتر از فضای مارکسی و تاحدودی نیز فضای مفهومی وبری و دورکیمی در ایران مطرح شده اند. زیرا با فرض جهان دوگانه طرح شده به واسطه متفکران فوق، جهان ایرانی بخش اعظم و توسعه نیافته تر جهان شرقی و آسیایی است. در این بخش از جهان به جز عقب ماندگی، استبداد، ظلم و جور، جهل و نادانی مردم، فقدان نهادهای اجتماعی، و حاکمیت حکومت و گروه ذی نفوذ سیاسی خبر دیگری نیست و همه اینها موانع توسعه و ترقی جامعه ایرانی بوده و می باشند.

    در پاسخ های مطرح شده به سوالات، می توان دو دیدگاه را از هم تمیز داد: دیدگاه فرهنی و دیدگاه اجتماعی. در دیدگاه اول، گفته شده است که وجه سنتی جامعه ایرانی مانع عمده در توسعه نیافتگی ایران است و در نتیجه برای دست یابی به توسعه باید سنت و فرهنگ ایرانی تغییر کند. عده ای از اصطلاح احیاءگری فرهنگی و عده ای از پالایش فرهنگی و سنتی در ایران یاد کرده اند. و عده ای نیز راه نجات جامعه ایرانی را تغییر فرهنگ، زبان، خط، تاریخ، و هویت دانسته اند. در مقابل عده ای بر اساس دیدگاه اجتماعی، با تاکید بر نقش منفی عناصر اجتماعی و ساختارهای اجتماعی، بر مانع بودن اصناف، نظام اداری، و روشنفکران در دست یابی به توسعه اشاره کرده اند.

۲ -  یکی از اصلی ترین و مبناترین اصول نظریه جامعه ایرانی، قبول این واقعیت است که ایران به ساحت مدرن وارد شده است. ایران جامعه ای مدرن می باشد. ایران با صفت مدرنیته که آنرا “مدرنیته ایرانی” نامیده ام، قابل تعریف می باشد. اگر ما بخواهیم از مدرنیته ایرانی سخن بگوییم نمی توانیم شیوه تولید آسیای را بپذیریم. در مقابل می بایستی مانند بسیاری تابع دیدگاههای سیاسی رایج باشیم و سخن از استبداد آسیایی کنیم. در این نگاه است که هر حرکتی را حتی انقلاب و تحول و دموکراسی خواهی را بایستی استبدادی دانسته و در نهایت به انتظار فروپاشی باشیم. به همین دلیل هم هست که مولف منتقد ادبیات تولید شده در مورد ایران با نگاه سنتی و ضد مدرن است. این ادبیات می تواند در قالب نظریه های مارکسی از قبیل نطریه شیوه تولید آسیایی و نظریه فئودالیسم ایرانی بیان شود یا اینکه در قالب نظریه استبداد ایرانی و نظریه جامعه آبی و نفتی یا نظریه غرب­زدگی که شبه مارکسی است. همه ادبیات تولید شده در ایران که داعیه تحلیل شرایط اجتماعی و تاریخی را دارند، بر فقدان تحقق جامعه ایرانی، فقدان تحقق دموکراسی، فقدان تحقق سرمایه دری و بازتولید استبداد و انحطاط تاکید دارند.   

 ۳ -  در نظریه جامعه، اصل بر وجود واقعیتی تحت عنوان جامعه است که عام تر و فراگیرتر از دولت و دیگر نهادهای اجتماعی است. جامعه امری فراتر از دولت و حکومت است و محصول دولت و حکومت نیست. در این جامعه، یکی از اصلی ترین نهادهای اجتماعی، نهاد دولت و نظام سیاسی است. تعاملات فی مابین این دولت و جامعه ضرورت طراحی نظام بوروکراتیک از یک طرف و اعمال سلطه و کنترل و نظارت را از طرف دیگر فراهم ساخته است.

۴  -  بر اساس پیش فرض اینکه جامعه ساحتی ترکیبی و متکثر دارد، دست یابی به منافع و حیثت و منزلت اجتماعی زمینه شکل گیری نیروهای اجتماعی متعدد است. نه منافع تنها و نه منزلت اجتماعی تنها بیان کننده وضعیت نیروهای اجتماعی است. در نتیجه نمی توان کلیت حیات جامعه ایرانی را به وجود طبقات اجتماعی متزاحم بر سر کسب منافع خاص تقلیل داد. بلکه جامعه متشکل از لایه های متعدد اجتماعی و در جریان تحولات اجتماعی، گروههای منزلتی با یکدیگر رابطه تعاملی و تزاحمی بر اساس منافع و ارزشهای و نظام های معنایی مشترک دارند. در این صورت، جامعه ایرانی در گذر زمان و دورهای تاریخی صورت بندی های متعددی دارد و هر یک از نیروهای اجتماعی در ان نقش آفرینی های متعددی می یابند. در رویکرد نظری ما افزون بر تاکید بر جایگاه، نقش و کارکرد و تحول نهادهای اجتماعی، به اهمیت و جایگاه و نقش و اثر گروههای منزلت (نیروهای اجتماعی) و نوع رابطه ای که با یکدیگر دارند، اشاره می شود. نیروهایی که در تحلیل های انجام شده بسیار کمرنگ یا حاشیه ای تلقی شده اند. این نیروها به تبع وضعیت نهادی جامعه ایرانی سامان یافته و در یک پیوستگی  و ارتباطات مابینی شان تعیین کننده می باشند.   تاکید بر گروههای منزلت و اقشار اجتماعی به معنی نقد دیدگاه طبقاتی مارکسی است که بر کلیت ادبیات اجتماعی در حوزه مطالعات تاریخی ایران حاکم است. مدعیان تحلیل طبقاتی در ایران در مقابل مخالفان شکل گیری و حیات طبقاتی در ایران بحث های متفاوتی مطرح کرده اند. اما کمتر به جامعه ایرانی از منظر شکل گیری و ساماندهی نظام اجتماعی بر اساس نظام قشربندی اجتماعی نگاه شده است. وبر در تحول درون نظام های اجتماعی از شکل گیری و اثرگذاری گروههای منزلت سخن می گوید. نوع رابطه این گروههای منزلت با یکدیگر و با نظام سیاسی حاکم جهت حرکت جامعه را تعیین می کند تا تعارض بین توده (به تعبیر مارکسی) با طبقه حاکم : در نظام فئودالی قدرت حکمران بر واسال های زیردست کم و بیش متزلزل است. بر اساس رابطه بین فرمانده جنگی و جنگجویان مستقل پیرو او، گروه اخیر به دلیل حمایت بی قید و شرطش از اقتدار شخصی فرمانروا، مدعی می شود که در مورد (مالکیت بر ) اراضی خود و اعمال اقتدارش (در این اراضی) از مشروعیت برخوردار است. اما تعهدات واسال ها انعطاف پذیر و در معرض تفسیر است به طوری که اقدام فرمانروا در حفظ و دفاع از موقعیت خودش بسادگی می تواند به مثابه عملی خودسرانه جلوه گر شود و روابط وی با واسال هایش را به خطر اندازد (بندیکس، ۴۰۳).

 ۵ -   ایران به منزله نظام اجتماعی متشکل از مجموعه ای از نهادهای اجتماعی است که هر یک ضمن اینکه تاریخی اند، جایگاه، کارکرد، و ساحت تحولی خاصی دارند. اصلی ترین و تاریخی ترین نهادهای اشاره شده عبارتند از نهاد خانواده، نهاد دین، و نهاد حکومت. نهادهای اجتماعی در نظام تعاملی که با یکدیگر داشته اند، سازنده جامعه ایرانی اند. خانواده به لحاظ تاریخی اولین نهادی است که در ایران وجود داشته و اصلی ترین نقش و اثرگذاری را در ساختن ایران به عهده گرفته است.  دین نهاد مهم دیگری است که در ایران همیشه دارای اهمیت بوده است. تا کنون کمتر این داعیه مطرح شده است که مردم ایران بی دین بوده یا اینکه از بی دینی به دین گرایش یافته اند. ایرانیان همیشه دیندار بوده و مدعی دینداری بوده اند. در عصر باستان، ایران مرکز مباحثات دینی بوده و پس از ورود اسلام به ایران نیز ایرانیان در پذیرش، فراگیری، تبلیغ و تکمیل فرهنگ اسلامی تعیین کننده بوده اند.  نهاد سومی که همیشه دارای اهمیت بوده است، نهاد دولت است. در ایران از قدیم دارای اهمیت بوده است. اهمیت زیاد این نهاد است که عده ای را به اشتباه واداشته و اینگونه تلقی کرده اند که در ایران دولت و نظام سیاسی همه کاره است و دیگر نهادهای اجتماعی نقشی ندارند.  حوزه اقتصاد، عرصه میانی تعاملی بین دیگر نهادهای اجتماعی در ایران است که در دوره هایی از تاریخ ایران نقش مهم و در بعضی از شرایط نقش کمتر و حاشیه ای تری یافته است.  

  ۶  -  با توجه به تعبیری که در مورد رابطه بین دولت و جامعه وجود دارد، بر این باورم که حکومت در ایران سازنده جامعه نیست. این جامعه ایرانی است که امری فراتر از حکومت و دولت است و سازنده آنها می باشد. دولت پدیده ای فراجامعه ای نیست. جامعه پدیده ای فرادولتی و فراحکومتی است. حکومت بخشی از جامعه ایرانی است. دولت در ایران بیشتر در جهت فروپاشی خودش عمل کرده است تا تخریب تمام جامعه. کور کردن چشم رقیب، فرزند کشی، عزل و نصب کردن افراد به دست شاه، بخشش و … همه به معنی دخل و تصرف دولت در سازمان دولتی است تا جامعه. البته این دخل و تصرف ها بر جامعه هم اثرگذاشته است، ولی بیشتر معطوف به خود حکومت ودولت و سیاست است تا جامعه. از طرف دیگر، دولت بر خلاف داعیه بسیاری که آنرا فراجامعه ای می دانند، درون جامعه ای است. شاه رئیس دولت است ولی رئیس کل جامعه نیست. شاه فراسیاسی و فرادولتی می تواند باشد ولی نمی توان فراجامعه ای باشدد. زیرا بسیاری از محققان از قبیل خواجه نظام الملک، لمتن، پطروشفسکی، کدی، نعمائی و …  به سهم و نقش نیروهای متعدد اجتماعی ازقبیل روحانیون، قضات، مردم با نفوذ، گروههای اجتماعی و … اشاره کرده اند.  نعمایی در مقابل این سوال قرار داشته که در جامعه ایران سلطه با چه گروهی بوده است؟ یکجانشینان یا کوچ نشینان؟ روستائیان یا شهری ها؟ و … افرادی چون کاتوزیان مدعی اند که جمعیت کوچ رو و ایلاتی نقش اصلی و مخرب را داشته و در نتیجه امکان مدنیت فراهم نشده است. در حالی که بحثی که نعمائی ارائه داده است نشان از وجود گروههای اجتماعی یکجانشین می باشد. شهرها و روستاهای یکجانشین دارای قدرت و ساختار تعین کننده جامعه بوده اند. اصناف در شهرها، تجار در کل نظام اجتماعی،  و …  نعمائی مدعی است با وجود اینکه در دوره مورد نظر او (مغول و ترک ها) از طریق چادرنشینی بر ایران سلطه یافتند، ولی هم چنان یکجانشین شده و اقتصاد روستایی و کشاورزی و تجارت بر آنها غالب بوده است. نظام اجتماعی با محوریت دین و خانواده و اقتصاد وجود داشته است. و به همین دلیل می توان به نقد دیدگاه مدعیان استبداد آسیایی اقدام کرد.

 بسیاری در فهم ایران دچار اشتباه شده و آنرا معادل واحد سیاسی و دولت و حکومت و شاه قلمداد کرده اند. این معنی را با نگاهی گذرا به تاریخ ایران می توان مورد نقد قرار داد. آنچه که به لحاظ قلمروی در گذشته وجود داشته و بسیاری از کشورهای حاشیه ای را در برداشته است یا آنچه که در دوره شاه عباس اول، عصر صفویه، یا دوره دولتهای کوچک با قلمرو محدود به لحاظ جغرافیایی بوده ایران نامیده شده است. در این معنی است که ایران  معنایی فراتر از قلمرو جغرافیایی است. در مورد ایران خیلی نمی توان به عنصر قلمرو به عنوان صفت و مشخصه آن تاکید کرد. ایران، وضعیت جغرافیایی که به واسطه دولتی بزرگ تر از ایران یا به واسطه دولت هایی کوچک تر از ایران تعریف می شود. دوره خلفا، و بنی امیه و بنی عباس و دولت های کوچک ایرانی هم ایران گفته می شده است.  وقتی سخن از ایران می شود، به موقعیتی اطلاق می شود که در آن زبان های غیر فارسی (خصوصا ترک زبانان) و مذاهب دیگر، سنی، زرتشتی، … بوده و در آن دولت های کوچک و یا زیر مجموعه دولتی بزرگ می باشد. این معنی در مورد ایران باقی است و به نظر می آید جامعه ایرانی امری بزرگ تر از دولت ایرانی می باشد:

در دوره پیش از اسلام یک مفهوم سرزمینی دیر پا از ایران یا ایرانشهر پیدا شد که همواره شامل سرزمین های یکسانی نمی شد، اما فلات ایران را همیشه دربر می گرفت، که سرزمینی بود مرتفع و اکیرآ خسک یا نیمه خشک، واقع در میان رشته کوه های اصلی ایران، که اکنون بخش عمده کشاورزان ما نامی ایران، سامانه های آبیاری و اکثر مسلمانان شیعه و فارسی زبان را در خود جای داده است، اگر چه یک اقلیت بسیار گسترده ترک زبان را نیز در بر می گیرد. برخی نظام های آبیاری، کشاورزی و ساختمانی باستانی در طول قرن ها در آن جا مورد بهره برداری قرار گرفته  است. روزگاری، به ویژه در دوره پیش از اسلام، بخش های وسیعی از آنچه که اکنون عراق خوانده می شود نیز بخشی از ایران بوود، و در زمانی بخش هایی از آسیای مرکزی و قفقاز نیز جزو ایران محسوب می شد. از سوی دیگر، و برای آن که به تمایلات بازخواهانه ایرانی میدان داده نشود، باید گفت که دوران های طولانی مدتی نیز بوده است، به ویژه پس از چیرگی اسلام، که “ایران” تنها یک توصیف جغرافیایی به شمار می رفته و هیچ دولت واقعی  ایرانی وجود نداشته و ایران یا بخشی از یک دولت فراخ تر اسلامی بوده و یا حکومت های کوچک و اغلب ناپایداری را بر خود دیده که گاهی بخش هایی از سرزمین ایران و سرزمین های غیر ایرانی را در برمی گرفته اند (کدی، ۱۳۸۵: ۱۲).

۷ -  در فهم جامعه ایران، بی توجهی به ساحت فرهنگی آن منشا بدفهمی های بسیاری شده است. تاکید بر فرهنگ ایران به معنی اهمیت تاریخ فرهنگ، تحولات تمدنی و فرهنگی، عوامل پیوندی و وحدت آفرین درون تمدنی و عوامل تمایزبخش بین فرهنگی و بین تمدنی، محوریت زبان و ادبیات فارسی، و دین است. ایران کشوری است که ضمن وجود سابقه تمدنی و فرهنگی، امکان ارجاع به آن را داشته و دارد. زیرا تاریخ فرهنگ برای ایران حکم بایگانی و امری کهنه و دور از دسترس ندارد. تاریخ فرهنگ ایران بخش فعال و زنده از هویت فرهنگی اوست. به همین دلیل است که زمانی سخن از تمدن در ایران می شود، امکان تمایز بین ساحت تمدنی ایرانی قبل از اسلام و بعد از اسلام به سختی فراهم می شود. ساحت فرهنگی ایرانی در گستره ای از نظام فرهنگی قرار گرفته و تجلی می یابد. چهره ها و شخصیت های ایران بر اساس داوری سیاسی امروزین ما (معتقد و ملحد) قابل تعریف و تقسیم بندی نیستند. همان کفریاتی که در مورد ابن سینا گفته شده است در مورد عمر خیام صادق است و همینطور در مورد فارابی و و بسیاری از دیگر مفاخر دینی و ملی در ایران. در مورد فردوسی کمتر روایت ساده شده سیاسی می توان ارائه داد. اگر او را شخصیتی ملی گرا بدانیم، دیگر در تاریخ ایران چیزی به نام دین باقی نمی ماند چون همه داشته ها همراه با ملی گرایی فردوسی قرار می گیرد. همانطور که نمی توان زکریای رازی را فقط یک دین گرا به معنی سیاسی امروزی آن دانست. این است که شخصیت ها و مفاخر و تولیدات فرهنگی ایران غیرقابل تفکیک بین دو حوزه فرهنگ و تمدن، دینی  و بی دینی و … می باشند. 

فرهنگ و شخصیت ایرانی، روح ملی و فرهنگ و هویت عوامل وحدت آفرین درونی و تمایز آفرین در مقابل دیگری (دیگر فرهنگها و تمدنها) شناخته شده است. بی توجهی به سختی و انعطاف پذیری فرهنگ و شخصیت ایرانی می تواند منشا گمراهی هایی شود که بسیاری از مستشرقان و سفرنامه نویسان در روایت ساده و سطحی از فرهنگ ایرانی دچار شده  و ایرانشناسان دوره در عصر مدرن به واگویی تمام عیار آنها اقدام کرده اند. آنقدر روایت سطحی از دو صفت فرهنگ ایران (سختی در مقابل دیگری و انعطاف پذیری در مقابل خودی ها) تکرار شده است که فرهنگ ایرانی و ایرانیان را دو گانه و متضادگونه معرفی کرده اند.

در بیان ایران، تمایز سیمای فرهنگی و هویتی و تمدنی از آن منشا گمراهی های بسیاری است. بدین دلیل است که ایران بیش از اینکه امری سیاسی و اقتصادی باشد، امری فرهنگی است. همین فرهنگی بودن ایران و ایرانی است که فخر به هویت و تاریخ را برای مردم و نیروهای اجتماعی ممکن کرده است:   ”… در دوران گذشته پیش از مدرن در قلمرو ملت های معاصر دولت- ملتها تشکیل نشده بود. اما در مورد ایران، مفهوم یک هستی که ایران، ایرانشهر، یا اصطلاحی خویشاوند با آن، نامیده می شد، مفهومی است باستانی که به دوران پیش از اسلام بر می گردد و در طول قرن های اولیه اسلام، که هیچ دولت ایرانی موجودیت نداشت، تداوم می یابد. ایران بیش تر به مفهوم یک هویت فرهنگی بود تا یک هویت ملی به معنای نوین آن، اما یک چنین مفهوم فرهنگی هنوز هم بخش مهمی از هویت ایرانی را تشکیل می دهد. حتی در دوران هایی که یک دولت ایرانی وجود داشته، مرزهایش متغیر بوده و زبان ها و فرهنگ های متعدد در درون این مرزها به حیات خود ادامه می داده اند، چنانچه در ایران امروز و بسیاری کشورهای دیگر نیز این امر همچنان وجود دارد…”  (کدی، ۱۰).

   کسانی که از درک شفاف و درست و صادقانه از فرهنگ ایران بدور بوده و آنرا به سطح پدیده ای سیاسی تقلیل داده اند، دچار تناقض گویی شده و ایران را پدیده ای تناقضی معرفی کرده اند. گوبینو راوی ایران دوره قاجار، هویت و افتخار به ایران را به گونه ای تناقض آمیز مطرح کرده است: ” درباره ایرانیان جزئیات بیشتری می توانم بگویم. چون آنها را بهتر شناخته ام، ملتی کهنسال اند و شاید همان طور که خودشان می گویند کهنسال ترین ملت جهان باشند که حکومتی منظم داشته و بر روی زمین مثل یک ملت بزرگ عمل کرده است. این واقعیت در ورحیه هر خانواده ایرانی وجود دارد. فقط طبقات تحصیل کرده نیستند که آن را می دانند و به زبان می آوردند، بلکه عامی ترین طبقات نیز همواره آن را در نظر دارند و با کمال میل تکرار می کنند و موضوع صحبت های عادی خود قرار می دهند. این اولویت و احساس برتری یکی ازمبانی اخلاقی و بخش مهمی از میراث معنوی ایرانیان را تشکیل می دهد. بارها شده که ایرانیان بر سبیل تعارف گفته اند تا جایی که می دانند فرانسویان کهن ترین ملت اروپایی و از این جهت به ایرانیان شبیه هستند. در عمق فکر این اشخاص نوعی اظهار ادب نسبت به شخص من، ولی در عین حال تفاخر نسبت به خودشان احساس می شد، زیرا ضمن اینکه می خواستند ملت مرا مافوق سایر ملل اروپایی قرار بدهند، این جمله را به نحوی ادا می کردند که به من بفهمانند که با این وصف فاصله بین فرانسه و ایران بسیار زیاد است ” (گوبینو، ۱۳۸۳: ۲۰۹).

   احساس غرور و افتخار به تاریخ و فرهنگ ایرانی را بعضی از مستشرقان مانند گوبینو توخالی می دانند. واتسون منشی سفارت انگلیس در ایران در سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۲۷۸ در کتاب تاریخ ایران مدعی است ” از مجموع خصیصه هائیکه در خود ایرانیان نمو یافته، بعد از غرور توخالی زیادی  که دارند، شوق دائمی آنان است بسودجوئی نامشروع … (زعفرانلو، ۱۳۵۴: ۳۹).  این منعی را درکلام پولاک معلم اتریشی داالفنون می بینیم که مدعی است میزا تقی خان امیر کبیر مظهر وطن پرستی بود که در ایران اصل مجهولی است (زعفرانلو، ۱۳۵۴: صفحه ۴۰).  بیان تناقض آمیزی که بسیاری از مستشرقان در مورد روحیه ایرانی دارند مورد نقادی قرار گرفته است. رضازاده شفق نظر گوبینو در مورد ایران را اینگونه نقد کرده است:  ”وقتی که کتاب سه سال در آسیا تالیف گوبینو را که حال ایرانی را خوب تدقیق نموده است می خوانید و می بینید که مؤلف در جائی می گوید ایرانی عاشق تاریخ و غرور خاک خودش است و در جائی دیگر گوید ایرانی معنی وطن پرستی را نمیداند و در مقابل نفوذ و استیلای بیگانه بی قید است، این تضاد ظاهری را می توانید با تطبیق نظریات فوق ما حل نمائید که ایرانی روحآ آزاده مرد و استقلال دوست استولی در عمل چون این روح علاقه ای با احساسات حاضر او ندارد لاجرم مستغرق رکود و عطالت و  حتی مبتلای یکنوع فلج فکریست (ایرانشهری، ۱۳۴۲: ۸). ” برای ایرانیان احساس غرور بی معنی است ولی اگر متفکری و انسانی اروپایی احساس غرور نسبت به فرهنگ خودش داشته باشد، قابل تمجید است. گوبینویی که منتقد غرور و باور به هویت ملی ایرانی است و آنرا توخالی می داند، خود از اروپایی بودنش سرشار از افتخار است. چرا افتخار برای گوبینو رواست ولی برای ایرانیان مرض است!

زبان و ادبیات فارسی یکی از اصلی ترین مشخصات و صفات ایران است. ایرانیان فارسی زبان می باشند و فارسی صفتی بیش از یک صفت زبانی و ادبی بوده است. در بسیاری از شرایط زبان و ادبیات معادل ایران قلمداد شده است. این معنی را حتی در زمانی که ترکان سلجوقی و صفویه بر ایران حکومت کرده اند، نیز می توان دید. زبان فرهنگی ایران فارسی است هر چند که ترکها بر ایران حکومت کرده اند.

مدل تحلیلی استخراج از چارچوب نظری جامعه

با توجه به اصول اشاره شده در فوق، امکان استخراج مدل تحلیلی زیر که در این سطح از بحث بسیار کلی است، وجود دارد. در این مدل، اصلی ترین عناصر مطرح و نوع رابطه آنها در مدل تفصیلی تحلیل متسخرج شده از نظریه جامعه مطرح خواهد شد:

جامعه ایران (۲۸)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 بنیان های فکری نظریه جامعه  

جامعه شناسی علمی است که با محور قرار دادن امر اجتماعی در تعارض و تعامل با امر روانی، امر اقتصادی، امر زیستی، و امر سیاسی، ساحت و موقعیتی متمایز از دیگر رشته های علوم اجتماعی کسب کرده است. در اینکه ماهیت امر اجتماعی چیست و چه تناسبی بین آن با امر روانی و سیاسی و اقتصادی و زیستی وجود دارد، در میان جامعه شناسان اختلاف نظر وجود دارد. به همین دلیل هم هست که در جامعه شناسی مجموعه ای از سنت های فکری، نظریه­ها، و رویکردها به دلیل تعریفی که از امر اجتماعی و تفاوت آن با موضوعات محوری دیگر رشته های علوم اجتماعی و انسانی دارند، شکل گرفته است. در یک نگاه اساس بروز تکثر و تنوع نظریه ها و دیدگاهها در جامعه شناسی به نوع تعریف، تعبیر، و تفسری استکه در مورد امر اجتماعی از طرف جامعه شناسان صورت گرفته است. برای درک بهتر و سازمان یافته از مجموعه نظریه های متنوع و بعضا معارض، بعضی از محققان نظریه های جامعه شناسی با رویکرد فرانظریه و پارادایمی همه نظریه های جامعه شناسی سنخ شناسی کرده و اساس آنرا به نوع نگاه و بینش یک یا چند جامعه شناس مؤسس چون مارکس، وبر، دورکیم، و زیمل مرتبط ساخته اند. در یک نوع تفسیر، کلیت جامعه شناسی به چهار سنت فکری (سنت مارکسی، وبر، دورکیمی و زیملی) (کالینز، ۱۹۹۴) و سه پارادایم (پارادایم واقعیت اجتماعی، تعریف اجتماعی، و رفتار اجتماعی) (ریتزر ۲۰۰۴) بیان شده است.  بر اساس نوع داوری کالینز و ریتزر، می توان مدعی شد که آنچه که تحت عنوان جامعه شناسی بعد از دوره مؤسسان مطرح شده است، به یکی از سنت های فکری اشاره شده پیوسته است و نمی تواند خارج از آنها باشد. هر آنچه که عنوان جامعه شناسانه دارد، متاثر و مرتبط با اندیشه یکی از جامعه شناسان مؤسس است. البته ممکن است که نظریه ای یا رویکرد نظری­ای موقعیت حد واسط بین دو سنت فکری یا دو پارادایم داشته باشند. همین حد وسط بودن نظریه یا رویکرد نظری، نشانه ترکیب یا تلفیق بین سنت ها و پارادایم ها می باشد که خود مصداقی برای جامعه شناسی تلفیقی است.

    داعیه های مدعیان مطالعات ایران بیشتر مارکسی و دورکیمی (به تعبیر آگوست کنتی) بوده است و کمتر نگاه وبری به ایران دیده می شود. بهره برداری از سنت فکری وبری در ایران بسیار محدود و ناقص می باشد. زیرا همه آنچه که در ایران در طول چند دهه گذشته در مورد وبر مطرح شده است، یا متاثر از مطالعات شرق شناسانه (جامعه استبدادی موروثی پدر میراثی) یا متاثر از نگاه پارسنزی است. در ادامه کمی در مورد دو نگاه وبری که در جامعه ایرانی جاری و ساری است اشاره می شود:

(۱)  طرح ماکس وبر به عنوان شارح نظریه استبداد آسیایی همراه و هموزن اندیشه ای منتسکیو در ایران شده و همه اندیشه اش برای توضیح اقتدار سنتی و در نهایت اقتدار کاریزما برای تحقق انقلاب اسلامی و در نهایت فروپاشی آن به دلیل عادی شدن کاریزما بوده است. در این رویکرد کمتر به پیچیدگی های مفهومی و نظری و روشی وبر در بررسی های صورت گرفته اش در جوامع اسیایی چون چین و هند و فلسطین باستان توجه شده است. خلاصه مدعی او در پایان عمرش یا شارحان اروپاگرایش که نشان از عدم وجود شرایط مناسب شکل گیری سرمایه داری و عقلانیت مدرن در شرق در مقابل اروپا است، بارها بدون کمترین کار تجربی و کنکاش در ابعاد نظری وبر در مورد ادیان بزرگ شرقی تکرار شده است. حاصل این نوع نگاه از وبر و وبری ها در مورد ایران توضیح نظام استبدادی، استبدادی موروثی و سلطه پدرمیراثی بوده است و بس.  

 (۲)  نگاه دوم، نگاهی است که منتسب به تالکوت پارسنز در مورد وبر است.  پارسنز تفسیر بسیار محدود از وبر در نظریه کنش اش ارائه داده است. او وبر را در حد توضیح دهنده رابطه بین اخلاق پروتستانت و روحیه سرمایه داری مطرح کرده است. این تفسیر از وبر بسیار محدود و گمراه کننده است. زیرا وبر با این نگاه نمی تواند بینانگذار یک سنت فکری باشد. نگاه محدود فرهنگی وبر به سرمایه داری و  مدرنیته که پارسنز مطرح کرده است، در حد تکمیل و بعضا رقیب برای نظریه اقتصادگرایی مارکس است نه سنت فکری جدید و مستقل. در حالی که جامعه شناسی وبری دارای فضای عمومی فکری و روشی است که یکی از عرصه های مطالعاتی اش “دین” و “مدرنیته” است. او در عین حال سعی دارد تا تفسیر عامی از تاریخ بشر اعم از جهان غربی و شرقی ارائه دهد. بدین لحاظ او سخن انواع کنش، انواع اقتدار، و صورت بندی های متعدد از ساختار اجتماعی جوامع و فرآیند های متفاوت از تغییرات آنها ارائه داده است. با نقادی تفکر وبری که محدود شده به حوزه فرهنگ است، امکان بهره گیری از او در فهم جامعه ایران دارد.

     آنچه در شناسایی جامعه ایرانی تحت عنوان “نظریه جامعه” مطرح است، بینان نظری و فکری وبری دارد. سنت وبری که وبر در مجموع آثارش (اعم از آثار اولیه و نهایی) مطرح کرده است نه وبری است که تنها شارح استبداد اسیایی است و یا اینکه وبری که پارسنز به طور گزینشی در جامعه شناسی آمریکایی مدعی آن است. هر دو برداشت از وبری که در بالا اشاره شد، ضمن اینکه می توانند سطحی از واقعیت جامعه ایرانی و تحولات آن را توضیح دهند، توانایی توضیح کلیت حیات اجتماعی ایرانی را ندارند. زیرا این دو نوع برداشت از وبر در سایه نگاه شرق شناسانه و مارکسی نسبت به جهان اروپایی و آسیایی و ایرانی طرح شده است. زیرا نتایجی که این دو برداشت از وبر در مورد ایران در پی دارند، متفاوت از برداشتهایی متاثر از پارادایم مارکسی در ایران نیست. یا بیان کننده استبداد ایرانی اند یا اینکه حوزه فرهنگ را منتزع از اقتصاد و سیاست و جامعه مطرح کرده و بر اهمیت آن تاکید بیش از اندازه می کنند. آنقدر تاکید بر حوزه فرهنگ افزون شده که از فرهنگ ایرانی و اسلامی، ایدئولوژی برای مقابله با واقعیت ها ساخته شده است.

بنیادی­ترین پیش­فرض ها

      وبری که به عنوان مؤسس سنت به تعبیر رندال کالنیز یا به تعبیر ریتزر تحت مثالواره پارادایم تعریف اجتماعی است، تفسیری متفاوت از دیگر جامعه شناسان در مورد جامعه و تحولات اجتماعی ارائه داده است و امکان فهمی متفاوت از حیات اجتماعی را به لحاظ روشی و بینشی فراهم می سازد.  نظریه جامعه اشاره شده از اجزاء و عناصر زیر تشکیل شده است که در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود.  در این سنت فکری، تصویری  خاص به لحاظ نحوه شکل گیری و تحول آن ارائه شده است که از تصویری که در دیگر سنتهای جامعه شناسی وجود دارد، متفاوت است. در ادامه به اصلی ترین عناصر این تصویر ازجامعه  در سنت وبری اشاره می شود:  

۱ – جامعه و انسان

انسانی که در نظریه جامعه مطرح است، پدیده ای فرهنگی و معناساز و در تعامل با دیگران است. این انسان بر اساس درکی که از موقعیت دارد با دیگران (کنشگران) مرتبط شده و بر اساس نظام معنایی مآخوذ از فرهنگ در جامعه نظام کنش را سامان می دهد. در نتیجه در این رویکرد،  هیچ کنشی بی معنی نیست و هر آنچه که صورت می گیرد هدفمند است. انسان در این سنت فکری برای دست یابی به منافع و ارزشها و معنی عمل می کند. انسانها از نظر وبر در جامعه، بر مبنای منافع مادی و معنوی شان له یا علیه یکدیگر عمل می کنند و جایگاه آنها در رابطه اقتدار و اطاعت بر اساس تفاهم مشترک مشخص می شود (بندیکس، ۱۳۸۲: ۳۱۳).

انسان وبری، انسانی است که از یک طرف به منافع مادی و معنوی و از طرف دیگر به معنایی که به این منافع داده است، تاکید دارد. انسان وبری هم در جهت کسب منافع در نظام اجتماعی است و هم برای استقرار و ماندگاری دست یابی به منافع، به تشکیل دولت اقدام می کند. دولت برای ادامه حیاتش، نظام اداری و بوروکراتیک را سامان می دهد و از این طریق اعمال سلطه بر افراد و گروههای اجتماعی می کند. سلطه اعمال شده مشروع است زیرا به واسطه افراد زیر سلطه پذیرفته می شود که حاصل آن دولت و نظام سیاسی است.

 

 ۲ -  جامعه و گروههای منزلتی

   برخلاف داعیه نظریه های اشاره شده در بحث های گذشته، ما با  واقعیتی چون جامعه روبرو هستیم. جامعه قابل تقلیل به امر اقتصادی صرف یا زیست شناختی نیست. جامعه با محوریت تعاملات کنشگران (اعم از انسان و گروههای منزلتی ) که بر اساس معنی و ارزشها منافعشان را سامان می دهند، شکل گرفته است. جامعه صرفآ یک  مفهوم نیست بلکه واقعتیی مشتکل از مجموعه ای از گروههای منزلتی است. گروههای منزلتی هر یک دارای ارزشها و اندیشه هایی هستند و عمل آنها از این طریق به ساختن جامعه کمک می کند: 

… هر جامعه ای ترکیب و آمیزه ای است از گروههای منزلتی که دارای امتیازات مثبت و منفی هستند و در تلاش اند تا به وسیله (حفظ) فاصله اجتماعی (خویش از سایر گروهها) و مستغنی کردن (دیگران از جمع خود) و با در انحصار گرفتن فرصت های اقتصادی؛ “سبک زندگی” فعلی خود را حفظ کنند یا ارتقاء بخشند. به منظور درک ثبات و پویایی یک جامعه باید تلاش کنیم. این تلاشها را در ارتباط با اندیشه ها و ارزشهای رایج و غالب در جامعه مزبور، درک نماییم؛ یا بر عکس در مورد هر اندیشه یا ارزش معینی که (درجامعه) مشاهده می کنیم، باید در جستجوی گروه منزلتی ای باشیم که اندیشه یا ارزش مزبور نحوه زندگی مادی و آرمانی آن را ارتقا می بخشد. بدین ترتیب وبر به مطالعه اندیشه های دینی با توجه به ارتباطشان با کنشهای جمعی، و به ویژه با توجه به فرایندهای اجتماعی ای که بر اساس آنها الهامهای معدودی افراد به باورهای بسیاری از افراد تبدیل می شود، نزدیک شد. او هم چنین هر گروه اجتماعی را در جهت خاصی که نحوه زندگی او آن را تعیین می کند، “اندیشه پذیر” می دانست.. (بندیکس، ۱۳۸۲: ۲۸۷-۲۸۶).

     در این نگاه، جامعه سه بعد همپوش زندگی اجتماعی از قبیل اقتدار، منافع مادی و جهت گیری ارزشی دارد. در نتیجه هر یک به تنهایی بیان کننده جامعه نیستند. پیوستگی بین آنهاست که حیات اجتماعی را سامان می دهند. این معنی را وبر در همه کارهای پژوهشی و تحلیلی اش در نظر داشته است. او به تحلیل تآثیر اندیشه های مذهبی بر رفتار اقتصادی و نیز تآثیر منافع افراد در زمینه سود مادی و حیثیت اجتماعی بر تحول اندیشه های مذهبی پرداخته است. یکی از جنبه های این برنامه تحقیقی، تحلیل مناسبات مبتنی بر اقتدار در میان رهبران مذهبی، مریدان و شاگردان آنها و غیر روحانیون بود. از طرف دیگر، او به بیان اثر ساختارهای اجتماعی بر نحوه تجلی گروههای منزلتی و ارزشها و ایده ها اقدام کرده است. هر عملی که کنشگران اجتماعی انجام می دهند دو ویژگی دارد: کنشگران اجتماعی در جامعه نسبت به همدیگر (حتی وقتی که تنها هستند)، و نسبت به هنجارها (حتی اگر روشن و صریح نباشد) جهت گیری دارند.

    جامعه به تعبیر وبری متشکل از طبقات به معنی مارکسی یا پدیده ای که قابل تقلیل به گرایشهای روانی باشد، نیست. جامعه در این سنت فکری، به لایه های متعدد اجتماعی تقسیم شده است. هر لایه به خاطر شیوه ها و روش های خاصی که کنشگران اجتماعی در زندگی دنبال می کنند و سازنده سبک زندگی خاصی می باشند از دیگری متمایز شده و دارای جایگاه و منزلت خاص خود می باشند. این موقعیت را وبر گروههای منزلتی می نامد که در یک رابطه تعاملی با هم عمل کرده و با یکدیگر بر اساس اندیشه ها و منافع رابطه دارشته، و ساختار سلطه و فرمانبرداری را سامان می دهند. وبر در بحث و بررسی تاریخی دین چینی، به رقابتی که بین ادیبان کنفسیوسی و جادوگران، عارفان تائویی و جنبی و گرایش های غیر رسمی و در بررسی دین در فلسطین باستان رقابتی که بین انبیای یهود با پیامبران درباری وجود دارد اشاره کرده است. او وجود رقابت بین گروههای منزلتی بر اساس منافع را منشا بی ثباتی جامعه نمی داند. رقابت را لازم و زمینه پیروزی گروه منزلتی و عام شدن ارزشها و ایده های آنها که از طریق هواداران و طرفدارن مورد پذیرش قرار گرفته شده و در نهایت نظم جدید ایجاد می شود. این نوع نگاه وبر موجب شده است که گروههای منزلتی چون ادبیان چینی و پیوریتن ها را حاملان فرهنگ بداند. در ادامه بحث وبر است که روشنفکران به عنوان گروه منزلتی، نقش حاملات فرهنگی داشته و عامل تغییر درجامعه می شوند.

  گروههای منزلتی ضمن توجه به منافع، بر جنبه های آرمانی و ارزشی زندگی تاکید دارند. به دلیل اینکه گروههای منزلتی منشا اندیشه و باور می باشند، افراد خود را سامان داده و جهت زندگی آنها را تعیین می کنند. سبک زندگی، اندیشه و رفتار، و جهت گیری های فکری گروههای منزلتی ساماندهی زندگی افراد و در نهایت کلیت جامعه شده که به تحول عام می انجامد. وبر در مطالعاتش به اشکال گوناگون نحوه شکل گیری گروههای منزلتی (ادیبان چینی و یونکرها در شرق آلمان، و پیروتن ها) اشاره کرده است که قوام و مشروعیت آنها منشا اشاعه رفتار و سلوکشان در میان پیروان و اعضای گروههای منزلتی شده که حاصل آن بروز زیست جدید است. از طرف دیگر، کلیت جامعه وبری به مثابه صحنه رقابت گروه های منزلتی تا طبقات اجتماعی یا دولت و مردم است که هر یک از آنها منافع اقتصادی، شرف منزلتی، و جهت گیری خاص خود را نسبت به جهان و انسان دارند. او همین چشم انداز را در تحلیلش از آریستوکراسی زمیندار، بورژوازی رو به رشد، دیوان سالاری و طبقه کارگر در دوران امپراطوری آلمان به کار برد. وبر از این چشم انداز در جامعه شناسی تطبیقی خود نیز استفاده کرد.  نوع رابطه رقابتی که بر اساس منافع بین گروههای منزلتی ایجاد می شود سامان دهنده جامعه از نظر وبر است. وبر مدعی است که “… جامعه ترکیبی از گروههای منزلتی است تکه آن پاره ازناهمگرایی اندیشه ها و منافع که در آن مشاهده می شود، واکنشی است به وضعیتهای منزلتی ناهمگرا و آن پاره از اندیشه ها و منافع همگرایش مستلزم تحقیق در برخوردهای گذشته و دلایل حل و فصل نهایی آنها در قالب الگویی از سلطه و فرمانبرداری است..  (بندیکس، ۲۸۷).  وبر با اهمیت دادن به گروههای منزلتی از قبیل پیامبران، ادبیان، روشنفکران و … در مقابل دیگر گروههای منزلتی چون جادوگران، ساحران، و .. بر اساس تقابل منافع بر اساس دیدگاهها و جهان بینی ها اقدام کرده است. از نظر او گروه منزلتی حامل فرهنگ می باشند و با برتری آنها است که تغییر فرهنگ شکل میگیرد.  

۳ –  جامعه و دولت 

    سومین و اصلی ترین پیش فرضی که برای ما مهم است، نوع رابطه ای است که بین جامعه و دولت وجود دارد. این رابطه به طور خاص در مطالعات ایران دارای اهمیت زیادی است. زیرا بر اساس یک تصور قالبی گفته شده است که برای ایرانیان دولت (حکومت) در اولویت بوده و همه تلاشها در ساختن و خراب کردن آن بوده است. همه مدعیان قدرت برای سلطه بر حکومت پیشین از طریق تخریب بینانهای آن و برپاساختن حکومت جدید بوده اند. مردم ایران نیز آموخته اند که خارج از حوزه حکومت و دولت کاری نکنند و نتوانسته اند که کاری انجام دهند. به عبارت دیگر، ایرانیان ساحت فرهنگی و مدنی نداشته و اصلی ترین ساحتها سیاسی و تابعی نسبت به دولت و حکومتشان بوده است.

با توجه به تصور قالبی فوق، برای ما این سوال مطرح است که ” آیا جامعه و دولت دو پدیده مستقل می باشند؟ آیا با وجود استقلال آنها با یکدیگر رابطه دارند؟ نوع رابطه شان چگونه است؟ آیا این دو اموری جدای از هم یا در هم یا متعامل با هم هستند؟” اولین پاسخی که به سوالات فوق می توان داد به وجود ساختار مستقل و مرتبط با هم جامعه و  دولت است. افرادی که بر اساس منافع و علائق مشترک جامعه را به شکل اولیه اش می سازند، به تشکیل گروههایی اقدام می کنند تا بر توزیع قدرت نظارت کنند. این نظارت و کنترل از طریق سازمانی اداری با قواعد و روشهایی صورت می گیرد که تحت عنوان حکومت و دولت با بوروکراسی نامیده می شود. بقای گروههای اجتماعی تازه تآسیس حکومت و دولت و بورکراسی، بستگی به میزان مشروعیتی دارد که در نزد افراد جامعه پیدا می کنند. در نتیجه دولت از جامعه متاثر است و بر جامعه اثرگذار می شود. همانطور که جامعه اساس تشکیل دولت است و بر آن اثرگذار می شود.  با این وجود، تعیین نوع رابطه بین جامعه و حکومت به موضوعی مناقشه برانگیز تبدیل شده  و سنت های فکری متعدد شکل گرفته است. به همین دلیل هم هست که ما برای ادامه بحث در مورد ایران می بایستی نوع رابطه مان را با سنت های فکری ایجاد شده در این زمینه معلوم کنیم.  در یک برداشت عام در مورد رابطه بین جامعه و دولت، سه سنت فکری از یکدیگر قابل تمیز می باشند:

 (۱) سنتی که مدعی است جامعه موضوع حکومت است. سنت اول همان سنت کلاسیک است که از تفسیر ماکیاولی در کتاب شهریار مطرح شده است. زیرا ماکیاولی شهریاران را برای سامان دادن جامعه به رعایت مجموعه ای از آموزه ها و اصول و روشها آموزش می دهد. رعایت کردن این امور موجب می شود تا شهریار بتواند جامعه را ساخته و مدیریت کند.

  (۲) سنتی که سیاست و دولت محصول جامعه می داند. در مقابل سنت اول، سنت دوم مطرح است که سیاست و دولت محصول جامعه دانسته شده است. در این سنت فکری آراء و نظریه های لاک و روسو اهمیت دارند. زیرا ایندو متفکر مدعی اند که مردم در جامعه بر اساس قرارداد و توافق دولت و سیاست را ساخته و به آن حیات می دهند. قواعد حاکم بر حوزه سیاست بر اساس مجموعه ای از قراردادها سامان می یابد.

(۳) سنت سوم سنتی است که دولت و جامعه را با یکدیگر متعامل می شناسد. محوری ترین متفکر این سنت، هگل می باشد که بر اندیشه بسیاری از متفکران اجتماعی اثرگذار بوده است. وبر، متاثر از رویکرد هگل، مدافع معنای استقلالی متعاملی جامعه و حکومت و دولت می باشد:  

وبر به عنوان جامعه شناسی که در اصل به بیان رابطه سه عرصه جامعه، سیاست و فرهنگ تاکید داشته است، بر تاثیرات متقابل جامعه و دولت و نظام سیاسی تاکید بسیاری کرده است. با وجود صراحت آشکار نظری و تجربی وبر در قبول رابطه متعامل بین دولت و جامعه، در برداشتهایی که از اندیشه سیاسی اش شده است،  بی توجهی وجود دارد. ماکس وبر پیوستگی تعاملی بین دولت و جامعه را در تحلیل های متعددی بازگو کرده است. او این معنی را از طریق پیوستگی بین شهروندی و امور شخصی، وحدت ملی و منافع تنگ نظرانه، و نظام قانونی واحد ملی و حوزه های اقتدار با یکدیگر بیان می کند.

همانطور که اشاره شد، سه تصویر مهم مرتبط با هم وجود دارند که سازنده بینانهای اندیشه ای نظریه جامعه می باشند.  درک  و تصور از کنشگر انسانی،  تصور از جامعه با محوریت گروههای منزلتی، و رابطه بین جامعه و دولت. این سه کانونی ترین تصورات و پیش فرض های سنت فکری است که نظریه جامعه از آن استنباط شده است. کنشگران انسانی در این سنت فکری بر اساس منافع و درک و فهم متعامل در نظام کنشی سازنده جامعه به معنی بزرگ آن می شوند. سازمان اجتماعی شکل گرفته از لایه های متعدد اجتماعی، گروههای منزلتی متکثر که بر اساس منافع با یکدیگر رقابت می کنند سامان یافته و بقای تقابلی آن به توسعه سازمان اجتماعی می انجامد. یکی از کانونی ترین نهادهای اجتماعی در جامعه، دولت است. دولت نه سازنده جامعه است و نه تابع آن. دولت متعامل با جامعه می باشد. ایندو از طریق ابزارها و روشها و گروههای اجتماعی بر یکدیگر اثرگذار شده و بر فضای عمل اجتماعی می افزایند.

جامعه ایرانی (۲۷)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 ج:  گام سوم، مبانی و اصول نظریه جامعه.

  در بیان مبانی نظریه جامعه، در مقابل یک سوال اساسی قرار داریم:  ”آیا راهی برای پیمودن در این حوزه به جز آنچه که تاکنون پیموده شده است، وجود دارد؟” این سوال قابل تبدیل به مجموعه ای از سوالات است که توجه به آنها ما را در شناسایی جامعه ایرانی کمک بسیار می کند: “برای شروعی دیگر در فهم جامعه ایرانی چه باید کرد؟ آیا باز هم بازگشت به مارکس و وبر ضروری است یا راهی دیگر باید پیمود؟ آیا نابودی سنت های فرهنگی و فکری و فلسفی ایرانی اولین گام است یا اینکه با تکیه بر تجربه های زیسته ایرانی می توان از جامعه شناسی بهره مند شد و نظریه ای در مورد جامعه ایران مطرح کرد که توان توضیح تحولات ایران را داشته و در عین نافی تا معارض با گفتمان عقب ماندگی باشد؟ آیا دست یافتن به این نوع نظریه مختلط با سیاست تحلیلی و عمل امکان پذیر است؟ چگونه این راه را می توان پیمود؟

    با توجه به سوال فوق، قصد بر این نیست تا تجربه های مفهومی و نظری بدست آمده در ایران نفی شود. اصل بر نادیده گرفته تجربه مفهومی و نظری در ایران نیست. سعی بر شناسایی ضعفها و قوتهای آنها و در نهایت گذر کردن از مشکلاتی است که از بکارگیری این نظریه ها بدست آمده، می باشد. در این صورت ما نمی گوییم که دیگری در جهان اندیشه و جهان ایرانی تا کنون در این زمینه بحث و نظری نداشته است. بلکه با فرض ناتوانی و ناکافی بودن نظریه های موجود، ضرورت دریافت دقیق تری در مورد جهان ایرانی به لحاظ جامعه شناختی وجود دارد. بدست آمده حاصل کار همه است نه نظریه ای بدیع و نو.

“نظریه جامعه” بر اساس بررسی ضعفها و قوتهای نظام های مفهومی و نظریه ­های موجود در ا یران و تجربه مطالعات ایران حوزه مطالعات ایران حاصل شده است. اصرار بر این نیست تا با لجاجت و بدسلیقگی مجموعه ای از نظریه های مورد استفاده در ایران مورد بی اعتنایی قرار گیرد. تجربه نظری مارکسی با محوریت توده ای های حزبی و شوروی زده، رویکرد نظری دورکیمی با محوریت اندیشه منتسکیو و علم گرایی اثباتی، و سنت وبری با محوریت فرهنگ گرایی معارض با اقتصادگرایی مارکسی و ماده گرایی در ایران نادیده گرفته شود. این سه سنت فکری به هر شکلی که در ایران مطرح شده اند، تا حدودی تا کنون توانایی توضیح بعضی از سطوح حیات اجتماعی ایران را داشته اند. اشکال اصلی این نظریه ها در مطالعات ایران، اتکاء به پیش فرض ها و جهت گیری سیاسی خاص نسبت به جهان سوم و جهان ایرانی بوده است. فرض اینکه ایران بخش جهان شرقی است که در اصل و اساس عقب مانده بوده و عقب مانده باقی خواهد ماند، تلاشهای صورت گرفته به واسطه محققان این حوزه ها راه به جایی نبرده است. در نتیجه با توجه به اشکالات نظری – پیش فرض ها و ادعاهای مفهومی – و اشکالات روشی – تاکید بر انطباق نظام های مفهومی و نظری بر جامعه ایرانی – نظریه های مطرح در حوزه مطالعات ایران، دردسر ساز شده اند. صرف انطباق دادن نظریه های جامعه شناسان بزرگی چون مارکس و وبر و دورکیم و زیمل و … به جای اینکه مشکلی در شناخت جامعه ایران حل کند، بر مشکلات جامعه ایرانی به لحاظ نظری و مفهومی و سیاست تحلیلی افزوده است. یکی از نکات اصلی که زمینه مناسب در طرح نظریه جامعه ایران را از منظر جامعه شناسی ضروری می سازد، نگاه سیاسی و ایدئولوژیک به موضوعات و مسائل ایران است.

 با وجود اینکه سنت دورکیمی در دانشگاهها و در نزد محققان علم گرا مطرح بوده است و سنت وبری در نزد  روشنفکران دینی و مخالفان مارکسیسم مطرح شده است، ولی اکثر محققانی که به لحاظ مفهومی در مورد ایران تا کنون  داوری عمومی کرده و از طرفداران بسیاری نیز برخوردار شده اند، متاثر از مارکسیسم روسی بوده اند. آنها با وجود اینکه در مورد شرایط و مقتضیات جامعه ایرانی و به طور  خاص شرایط مدرن ایران – بعد از مشروطه تا زمان حال – اختلاف نظر دارند، شرایط قبل از دوره مدرن ایران – قبل ا زمشروطه – را بر اساس نظریه فئودالیسم ایرانی، نظریه شیوه تولید آسیایی و یا نظریه استبداد آسیایی و ایرانی مورد بحث قرار داده اند. سلطه نظریه های اشاره شده موجب شده است تا کلیت تاریخ ایران بر اساس دوره بندی هایی  خاص سامان یابد. یکی از اصلی ترین دوره بندی ها “دوره بندی شوروی” و “دوره بندی آسیایی” مطرح شود: 

تفسیرهای شوروی و آسیایی از تاریخ ایران هر دو، طرحواره ای تک خطی و غایتمند از تاریخ و تحول تاریخی پیش فرض می کنند. این طرحواره که عمومآ به مارکس نسبت داده می شود، تعمیم تاریخ اروپاست و با انگاره ای از دوره بندی همراه است که بر مفهوم شیوه تولید مبتنی است: ترتیب تکاملی شیو ه های تولید ساختار تاریخ را تشکیل م یدهد. مورخان شوروی خصلتی جهانشمول و جبرانگارانه به طرحواره خود افزودند و بر سازگاری اساسی تاریخ ایران با آن تآکید ورزیدند. هواداران انگاره ایران آسیایی، از سوی دیگر، اعتبار کلی نظری طرحواره را در بافت اروپایی قبول دارند. اما مخالف تعمیم و به کاربست ان در جوامع غیر اروپایی اند و می گویند که چینین تعمیمی ناهمگونی های بینادین تاریخ اروپا و تاریخ ایران را نادیده می گیرد. با این حال، در هر دو مورد، تاریخ اروپا به عنوان الگوی مرجع و معیار داوری در سازگاری برهان تاریخی درباره ایران به کار می رود. احمد اشرف و همایون کاتوزیان هواداران اصلی این نوع تحلیل اند. اینان هر دو مفاهیم مارکسیستی را الگوهای “نوع ایده آل” می دانند و می کوشنند کارآیی آنها را در تاریخ ایران صرفآ با مراجعه به همگونی ها و ناهمگونی های تاریخ ایران با فئودالیسم اروپایی نفی یا اثبات کنند.. (ولی، ۱۶-۱۵).

      دوره بندی بعدی، دوره بندی بر اساس دوره استبداد سنتی و دوره دموکراسی خواهی می باشد. در این دوره بندی کلیت تاریخ ایران در عصر سنتی با محوریت استبداد آسیایی سامان یافته است. بخش اول همراه باحضور شاهان و جامعه مستبد است و بخش دوم تاریخ ایران که از عصر مشروطه آغاز شده است، با تزاحم و تعارضات بسیار دمکراسی خواهی و استبدادگرایی همراه است. از یک طرف میل به استبداد هست و از طرف دیگر میل به دموکراسی خواهی و عدالت طلبی وجود دارد. در زمان کم بعد از دوره مشروطه، مشکلات بسیاری وجود داشته و هر چند که میل و تلاش به دموکراسی خواهی به واسطه نخبگان سیاسی و فکری در ایران مطرح شده است، ولی به لحاظ ساختار استبدادی جامعه و سابقه استبدادی گذشته، تلاشهای دموکراسی خواهی حاصلی به جز بی نظمی و از دست دادن امکانات و نیروی انسانی در پی نداشته است. در نتیجه جامعه باز هم به سمت و سوی استبداد میل کرده است. مدافعان این نظریه اینگونه مطرح کرده اند که حتی انقلاب مشروطه و حوادث بعد از آن نیز بوی استبداد داده است و جامعه به استبداد عمیق تری میل کرده است.

          با توجه به تقسیم بندی های سه گانه اشاره شده که بر اساس نظریه های سه گانه مارکسیسم ایرانی روسی زده رواج کرده است، مطالعات ایران راه به جایی نبرده است. در نتیجه نقد نظریه های موجود بدون نقد روشی هم راه به جایی نخواهد برد. زیرا می توان مدعی نظریه جدید شد ولی به لحاظ قدرت سنت مطالعات مصلطح تاریخی ایران به دام سنخ شناسی تاریخی و دوره بندی های معمول گردید و تاریخ ایران را پر از استبداد و سیاسی و ظلم و جور از بالا و سلطه پذیری مردم و گروههای اجتما عی از پایین دانست. این استکه در این تاریخ و جامعه جایی برای حرکت اجتماعی تحول خواه وجود نداشته و نخواهد داشت. ما به بینان نظری نیازمندیم که هم اشکالات مفهومی و نظری و روشی نظریه های مورد استفاده را بیان کند و هم اینکه راه جدیدی در فهم مسائل ایران به لحاظ تجربی باز کند. این راهگشایی تنها می تواند از طریق توجه به نکات نا شناخته جامعه ایرانی بدست آید؛ نکاتی که اکثر محققان جامعه و تاریخ ایران از فهم و توجه به آن به دلیل توجه صرف به مبادی مفهومی و نظری شان غافل بوده اند. من این نگاه و نظریه و سنت را “نظریه جامعه ایران” نامیده ام. نگاهی که در آن بر تحقق امری چون جامعه ایرانی اصرار دارد و در این جامعه اقشار و گروههای اجتماعی مرتبط با هم ( رابطه تزاحمی و تعاملی توامان ) امکان بقای ایران را با وجود مشکلات بسیار فراهم کرده و منشا حوادثی چون انقلاب، شورش، کشتن شاه و وزیر، پذیریش اسلام و مستحیل کردن قدرت تهاجهمی بیگانه و ادعای حضور در جامعه جهانی و … بوده است.

جامعه ایران (۲۶)

دسته‌بندی نشده ۱ دیدگاه »

بنیان نظریه جامعه ایران

ایران کشور، جامعه، نظام سیاسی و حوزه فرهنگی است که از گذشته تا کنون داعیه دار فرهنگ و تمدن در سطح منطقه ای و جهانی بوده است. این کشور در اثر تاخت و تازهای متعدد بیگانگان دچار تغییرات بسیاری به لحاظ قلمرو و جهت گیری های سیاسی شده است. زمانی ایران به سرزمین بسیار پهناور تلقی شده و گاهی ضمن اینکه به قلمرو محدود سرزمینی تعبیر می شده است، ولی به لحاظ فضای فرهنگی بسیاری از قلمروهای سرزمینی دیگر را در برداشته است. ترکیبی از قلمرو، فرهنگ، نظام اجتماعی، و نظام سیاسی سازنده ایران می باشند. با این نگاه به ایران است نمی توان آنرا به حوزه سیاسی صرف تقلیل داد و تحولات آنرا از این منظر دنبال کرد. کاری که تا کنون در ادبیات اجتماعی و سیاسی به واسطه شرق شناسان و ایران شناسان اروپامدار و کمونیست گرای روسی دنبال شده است، تقلیل ایران به حوزه سیاسی و حکومتی با محوریت مفهوم استبداد آسیایی بوده است. اگر این نوع نگاه را بپذیریم، جایی برای معنای سرزمینی، فرهنگی و ادبی، دینی و اجتماعی از ایران باقی نخواهد ماند.

اگر اساس ایران، دولتها و نظامهای سیاسی و حکومتها بودند، و این حکومت ها و دولتها هر آن در معرض نابودی قرار داشتند و بر اساس تجربه های تاریخی در اثر حمله دشمنان دیرینه اش از قبیل تازیان، مغولها، افغانها، و ترکها و در نهایت کشورهای اروپایی و آمریکا دولتهای آن دچار فروپاشی شده اند، پس چرا هنوز از ایران خبری هست. این معنی را می توان در قالب سوال اساسی – و مجموعه سوالات فرعی – زیر مطرح کرد: 

سوال اول:

 چرا ایران و ایرانی با همه بحران ها و مشکلات و حوادث ناگوار در قالب حوادث طبیعی و جنگها و حمله های بیگانگان همچنان به عنوان یک پدیده فرهنگی و اجتماعی و سیاسی مطرح است و داعیه اثرگذاری بر محیط پیرامونی اش دارد؟  چرا ایران و ایرانی که در طول صدسال گذشته دو بار انقلاب بزرگ داشته و بعد از انقلابها نیز دچار حوادث و وقایع بساری شده است، هنوز سرپا می باشد و داعیه اصلاح و بهبود در سردارد؟ راز این مقاومت و ایستادگی و میل به بهبود در چیست؟ آیا جامعه ایرانی دچار بیماری مزمن و کاهنده ای شده است که مرگش حتمی است که طی زمان عینیت می یابد؟ اگر اینگونه است، در چه زمان  و شرایطی ایران دچار میرایی کامل خواهد رسید؟

سوال دوم:

 آیا وضعیت ناگواری که ایران دچار شده است را باید به پای ناشناختگی آن گذاشت یا اینکه ریشه در پیکربندی ساحتهای تمدنی، فرهنگی، سیاسی، و امروزینش دارد؟  چرا نظریه های مطرح شده در ایران که منشا طرح دیدگاههای نظری و مفهومی با نام و هویت شده و در عین سیاست های متعدد تحلیلی بر اساس آنها شکل گرفته است، نتوانسته است به ساماندهی حیات نظری و در نهایت ارائه الگوی مشخص عمل برای جامعه ایرانی باشد؟

با توجه به سطح سوال اول و دوم، دست یابی به مبانی نظری جدید در مطالعه ایران ممکن است. این کار با مروری کلی بر حوزه ها و نظریه های مطرح شده در فضای مطالعات ایران و شناسایی مشکلات  و نارسائی ها و محدودیت های آنها آغاز و در نهایت جایگاه نظری معین می شود. در شناسایی نظریه های پیشین، سه گام  اساسی باید بپیماییم:

الف:  اولین گام، معرفی و شناسایی فرض های مربوط به ایران  

 در مطالعات ایرانی غلبه اصلی بر تفکر و اندیشه مارکسی و اثباتگرایی و نژادگرایانه بوده است. هر یک از رویکرهای نظری موجب غفلت های بسیاری در فهم جامعه ایرانی بوده اند. از اینرو دستیابی به نظریه ای که توان توضیح جامعه ایران را داشته باشد از اولین اولویت ما بوده است. در این راستا، اولین گام در ضمن معرفی حوزه مطالعات ایران، معرفی و بیان ضعف ها و مشکلاتی که هر یک از چارچوب های نظری داشته اند، قرار دادیم. در بررسی چارچوب های نظری اشاره شده اشکالات بسیاری دیده شد که برای شروع بحث به اصلی ترین آنها اشاره می شود:

۱ – اولین موضوع و مسئله ای که منشا بسیاری از بدفهمی ها و بی فایده گی مطالعات صورت گرفته در تصویر و درکی است که مورد ایران شکل گرفته است. بسیاری بدون اینکه درک روشنی از ایران داشته باشند، به بحث و بررسی در این زمینه اقدام کرده اند. در حالی که می بایستی در آغاز موضوع و مسئله مورد نظرشان را معلوم و محدود سازند. این سوال مطرح است که “ایران چیست و کجا مستقر است و از کی شکل گرفته است و تحولات آن کدام است و دوره های متعدد تاریخی آن کدام است؟” بی اعتنای به مجموعه سوالات اشاره شده، بحث و بررسی آغاز شده است.  ساختن تصویر و درک از ایران به گونه ای بوده است که ایرانیان نیز از مرور آن احساس بدی پیدا کرده اند. در حالی که تصوری که از غرب در اذهان ساخته شده است، خوش یمن و زیبا و فریبنده است. غرب به عنوان موقعیت و سرزمین و فرهنگی همراه با آزادی، رشد و توسعه، و رهایی معرفی شده است.  ایران به موقعیتی اطلاق شده است که در آن سکون و بدبختی، سنت و دین گرایی و خرافه پرستی، شاهان مستبد، انقلابات و جنبش های شکست خورده، مردان و شخصیت های به زندان افتاده و نابود شده، سرمایه های به فنا رفته، و… اطلاق شده است. این تصور برای همه منشا بدفهمی و رفتار نامناسب است. این است که اگر سیاحی به ایران آمده و به جای توحش و بی ادبی، با مهماننوازی روبرو شده است تعجب کرده و آنرا مرتبط با طبیعی بودن مردم تا متمدن بودنشان عنوان کرده است. اگر خوبی و حسنی هم دیده شده است، آنرا به پای سادگی و طبیعی بودن مردم ایران گذاشته اند. برای اثبات این مدعی نیاز به وقت و کار زیادی نیست. با مراجعه به هر سفرنامه ای ک تنظیم شده است، می توان ارائه تصویر مخدوش ایرانیان را دید. ایرانیانی که تحت تاثیر سنت شرق شناسی قرار گرفته اند نیز این گونه به خود و فرهنگشان نگاه کرده اند. متون مهمی که به واسطه ایرانیان تهیه شده و مورد استقبال بسیار هم بوده است، این نوع درک را ارائه می دهند عبارتند از: اولی کتاب  ”سیاحتنامه ابراهیم بیک یا بلای تعصب او” است.  دومی کتاب کاظم زاده ایرانشهری (۱۳۴۲) “تجلیات روح ایرانی در ادوار تاریخی: یک ارمغان برای نژاد نوزاد ایران است و کتاب سوم که در مورد مولف ان شک است که ایرانی است یا اروپایی کتاب حاجی بابای اصفهانی است. این سه کتاب درکی معیوب و ضد ایرانی از ایران ارائه داده اند. جهت گیری اصلی این سه مولف در مورد فرهنگ وجامعه ایرانی بسیار بدتر و دشمنانه تر از تصویری است که شاردن و دیگر سیاحان و مشتسرقان در مورد ایران ساخته و ارائه داده اند. همه در یک نگاه کلی مدعی شده اند که ایران کشوری عقب مانده است و عقب ماندگی اش نیز تاریخی است و راه نجاتی خیلی روشن برای ایران و ایرانی نیست.

۲ – تصور دیگری که در مورد ایران ارائه شده است تاریخی بودن به معنی سنتی بودن و غیر حال و مدرن شدن آن است. این نگاه نیز تصویری کهنه و سنت زده و غیر فرهنگی از ایران ارائه ساخته است. در حالی که تاریخی بودن، سنت داشتن، و درگیری های متعدد در ایران نشان از اهمیت آن است.  (۱) ایران پدیده ای تازه متولد شده نیست و سابقه کهن ایران به معنای حیات تمدنی و فرهنگی آن است. این معنی و حضور زمینه اثرگذاری پنهان در جهان معاصر دارد و بر خلاف دیدگاه کسانی که صاحب سنت و تاریخ داشتن ایران را مانع توسعه یافتگی آن می دانند، اساس بقای جامعه ایرانی در طول زمان که در معرض حوادث متعدد بوده است، همین سابقه تمدنی و فرهنگی آن است.  (۲) ایران پدیده ای فراتر از سرزمین و قلمرو خاص است. زیرا دولتهای مستقر سعی دارند تا “قلمرو و سرزمین” را تنها معیار هویتی و حد و مرز ایران بنامند. در حالی که ایران از قدیم به لحاظ سرزمینی و قلمرو دچار تغییرات بسیاری شده است، ولی معنای فرهنگی و تمدنی آن پابرجا می باشد. اگر بر معنای صرف سرزمینی و قلمروی تاکید شود بسیاری از عناصر فرهنگی و تمدنی ایرانیان ناپدید خواهد شد. شهرهای بزرگ که محل حضور دولتهای ایرانی بوده اند، دانشمندان ایرانی که در محل های که در حال حاضر جزو سرزمین ایران نیست به دنیا آمده یا فوت کرده و به خاک سپرده شده اند، بناهای بزرگ تاریخی، محل جنگها و حوادث، و … در حال حاضر خارج از ایران به لحاظ قلمروی نیست، باید نادیده گرفته شود یا برای داشتن آنها باید جنگهایی بزرگ و بی حاصل آغاز شود. از طرف دیگرتاریخی بودن ایران نشان این دارد که افت و خیزش، حرکت و سکونش، مقاومت و سازش، امروزی بودنش به سادگی ظهور نکرده و به سادگی نیز دچار میرایی نمی شود. به دلیل ساحت تمدنی و فرهنگی ایران، ضرورت شناسایی ابعاد گوناگونش پیش می آید.  (۳) وقوع حوادث متعدد طبیعی از قبیل سیل، زلزله، وبا، و خشکسالی موجب سخت جانی ایران و ایرانی شده است. این حوادث ایران و ایرانی را مسلط بر فرهنگ و اخلاقیات و محیط پیرامونش بار آورده و موجب شده است تا جان سختی بیابد.  (۴) جنگهای بزرگ از قبیل جنگ قادسیه، جنگ (حمله) مغول، اشغال ترکان، حمله افاغنه، اشغال ایران به واسطه متفقیق، و جنگ عراق بر اهمیت جامعه و فرهنگ ایران برای ایرانیان افزوده است. (۵) آشنایی ایران با جهان غربی، موجب شده است تا فضای فرهنگ ایرانی دچار تنوع و تکثر تا تشتت گردد.  (۶) حضوراندیشه های متکثر در قالب نظریه ها و رویکردها و سیاست های تحلیلی، بر دامنه تحقق جامعه مدرن ایرانی افزوده است.

 ۳ -  بیشتر مطالعات و تحقیقات انجام شده و نظریه های انتخابی بر مبنای پیشفرضی که تبدیل به اصل مسلم شده است، صورت گرفته است: ایران کشوری استبدادی بوده و استبدادی خواهد ماند. در نزد بیشتر مدعیان مطالعات ایران، استبداد ایرانی امری تاریخی و موروثی است و همه مردم و گروههای اجتماعی و دولتمردان به ان تن داده و تلاش آگاهانه ای در رفع آن صورت نداده اند. گفته شده است که ایران به عنوان یک کشور آسیایی مبتلا به استبداد موروثی است و نظام سیاسی و اجتماعی شکل گرفته در ایران خودکامه ا ست. در نظام خودکامه (جامعه و حکومت خودکامه) همه امور در دست بی کفایت شاهان ایرانی بوده که بر اساس اهداف و منافع شخصی به سامان امور اقدام می کرده­اند. محققانی که بر اساس نظریه استبداد آسیایی به مطالعه تاریخ ایران پرداخته اند، کمتر امکان و تمایلی در شناسایی حیات اجتماعی پیدا کرده اند. اکثر آنها متوجه حکومت های ایرانی بوده و در نتیجه تلاش اصلی­شان در توضیح زندگی شخصی شاهان و توضیح خودکامگی آنها از طریق بیان نحوه کشت و کشتار و قتل و منفعت گرایی شخصی شاهان تا سرو سامان دادن به امور جامعه بوده است.

در اینکه چرا ایران دچار استبداد شده است و استبدادی خواهد ماند، ارجاعات بسیاری به داعیه های منتسکیو، مارکس، وبر، ویتفوگل، و … می شود.  این افراد گفته اند جهان شرقی و ایرانی ماهیتا استبدادی اند و جهان غربی ماهیتا غیر استبدادی است. مارکس در طرح نظریه شیوه تولید آسیایی و مارکس تحت عنوان “پدرمیراثی” و طرفداران این دو متفکر مدعی اند که ایران به عنوان یک کشور مهم و مرکزی به لحاظ سیاسی و اجتماعی ساحت استبدادی داشته و خواهد داشت. به دلیل فقدان ساختار اجتماعی شرایط مناسبی در گذر از استبداد وجود ندارد.

۴  – اصلی ترین مشکل روشی این نوع مطالعات، تاکید بر منابع محدود و تکرار داعیه های مطرح شده در گذشته در مورد ایران است.  منابع بسیار محدود در شروع کار تحقیق انتخاب شده است. مراجعه همه جانبه به سفرنامه شاردن و سیاحان بعد از او در شناسایی تاریخ ایران از عصر صفویه یکی از مشکلات اصلی کار محققان تاریخ و جامعه ایران است. کمتر محققی سعی کرده است – حتی مورخان – به تحقیق جامع اقدام کرده باشد. بیشتر به تکرار داعیه های مطرح شده به واسطه سیاحان اروپایی و روشنفکران عصر روشنگری در مورد ایران اقدام کرده اند. در این منظر است که نامه های ایرانی و روح القوانین منتسکیو بسیار مهم می باشد.

۵ – مطالعات ایران جنبه انباشتگی داشته و محوریت نظری آن با مارکسیسم ایرانی متاثر از اندیشه روسی می باشد. بیشترین شارحان و منتقدان جامعه ایران در طول بیش از پنج دهه، متاثر از مارکسیسم می باشند. به همین دلیل است که سوال محوری در مرحله اول چرایی عدم شکل گیری سرمایه داری در ایران بوده و در مرحله دوم چرایی عدم شکل گیری انقلاب کارگری در ایران می باشد. در این زمینه تلاشهای بسیاری صورت گرفته است. انجام مطالعات تطبیقی تاریخی که بیشتر آنها به زبان فارسی در دسترس است، در پاسخ به دو سوال فوق می باشد. نتیجه ای که از این نوع مطالعات بدست آمده است به لحاظ بینانی ارائه شواهد متعددی در اثبات استبداد آسیایی و ایرانی و تبین تحولات براساس شیوه تولید آسیایی یا فئودالیسم در ایران است.  مدعیان مطالعات ایرانی مارکسی، بیش از اینکه به بیان واقعیت ها بپردازند، به انطباق بیشتر نظام های مفهومی از پیش تعیین شده با شواهد انتخابی اقدام کرده اند. مارکسیست های ایرانی بیش از اینکه در پی فهم تحولات ایران باشند و از این مسیر بر دانش بشری بیفزایند، در جهت اثبات داعیه های مارکسی در مورد ایران بر آمده اند. این است که مدافعان فئودالیسم ایرانی در واکاوی تاریخ ایران، فئودالیسم را به عنوان دوره ای مهم و طولانی معرفی کرده  و مدافعان شیوه تولید آسیایی به اثبات استبداد آسیایی اقدام کرده­اند.  

۶ –  در این نوع مطالعات کمتر توجهی به جامعه و فرهنگ ایرانی شده است. اگر هم از امور اجتماعی سخن گفته شده است، آنها را تابعی از حیات سیاسی و تابعی از دولت فرض شده اند. به دلیل ساخت استبدادزده سیاست و حکومت، جامعه و فرهنگ ایرانی نیز ماهیت خودکامگی و استبدادزدگی دارد. با این رویکرد است که بعضی از محققان ایرانی حتی اگر محققی سخن از اثرگذاری نیروی اجتماعی در تحولات سیاسی و اجتماعی گفته است، او را به سادگی در فهم جامعه ایرانی یا محقق دولتی متهم کرده اند. گویی اگر به تکرار تز استبداد آسیایی در بیان وضعیت ایران اشاره شود، نگاه علمی و دانشمندانه خواهد بود و اگر یافته ای خلاف این داعیه وجود داشته باشد، محقق مزدور حاکمیت خوانده خواهد شد.  

۷ –  با تاکیدی که اصحاب نظریه های جامعه ایرانی در مورد ماهیت استبداد حکومت، جهل مردم، فرهنگ سنتی و سلطه پذیر، و فقدان عناصر نیروی اجتماعی مهم و موثر در ساماندهی حیات اجتماعی دارند، در حوزه سیاستگذاری، برنامه ریزی، و مشارکت چاره ای به جز به انتظار بازتولید استبداد بودن نیست. اینگونه فرض می شود که ایران کشوری است حکومت مدار و در مرکز حکومت نیز شاه مستبد وجود دارد. شاه عامل اصلی به ریختگی امور بوده و از طرف دیگر اگر شاه مقتدر فهمیده وجود داشته باشد، شرایط محدود دست یابی به توسعه محدود فراهم خواهد شد.

۸ –  با توجه به تصویری که از جامعه ایرانی به لحاظ اهمیت آب و سیستم آبیاری شده است، مفهوم جامعه و سیاست و اقتصاد و فرهنگ آبی شکل گرفته و با جایگزین شدن نفت به جای آب، مفهوم جامعه، سیاست، اقتصاد، و فرهنگ نفتی مطرح شده است. این نوع نگاه به ایران، موجب شده است صاحبان آب و نفت محور مناقشه ها و تصمیم گیری ها قرار گرفته و حتی دیگران مهم در ایران بلاتکلیف شده و کارها به تقدیر واگذار شود.  گویی که خداوند به ایرانیان به لحاظ طبیعی کم آبی و بی آبی و سرزمین خشک عطا کرده است و تقدیرشان نیز در پذیرش استبداد موروثی است و مردم می بایستی به این تقدیر تن داده و تلاشهایی که برای رهایی از ان می کشند، به دلیل معارض بودن با تقدیر الهی بی حاصل است و برای آنها ویرانی و نابودی جان و مال است و راه نجاتی در پی ندارد. خداوند طبیعتی سخت و بی آب و ناهموار به ایرانیان داده است و به لحاظ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نیز بدبختی، عقب ماندگی و تحجر نصیبشان کرده ا ست در حالی که خداوند برای اروپاییان رفا و خوشی و تغییر و بهبود خواسته است. نگاه تقدیرگرایانه به جامعه ایرانی ادامه داشته و حتی در زمانی که ایرانیان به نفت منبع لایزال الهی دست یافته اند، نیز برای آنها به جز بدبختی و فقر و عقب ماندگی در پی نداشته است. زیرا روحیه و فرهنگ ایرانیان به گونه ای شکل گرفته و مردم به آن عادت کرده اند که چاره ای به جز نابودی محصول بدست آمده از نفت برایشان در پی نداشته است. نفت نیز مانند آب منشا بدبختی مردم شده است. به تبعیت از معنای انکاری جامعه آبی است که حتی جامعه نفتی نیز به جز بدبختی برایش چیزی نمی ماند. داشتن نفت هم برای ایرانیان منشا بدبختی است. چون آب اینگونه بود. جامعه نفتی است چون جامعه آبی بود. دولت نفتی است چون دولت نفتی بود. اقتصاد نفتی است چون اقتصاد آبی بود، فرهنگ نفتی است چون فرهنگ آبی بود. نزاع ها و تعارضات نفتی است چون تعارضات آبی بود و …

ب: گام دوم، مشخصات جامعه ایرانی:

 در این گام، بایستی درک عامی که از ایران داریم بازگو شود. این درک متاثر از این سوال قابل طرح است: “ایران چه واقعیتی است. ایا واقعیتی سیاسی صرف است یا اینکه سیاست و حاکمیت یکی از وجوه و ابعاد هویتی ایران است؟ در صورت ظهور ابعاد متعدد ایران، دیگر ابعاد ان کدامند؟ و چه تناسبی بین آنها وجود دارد؟ “  شناسایی اینکه  ایران چه کشوری است و مشخصات آن چه می باشند و تفاوت های درک ما از آنچه که تا کنون گفته شده کدام است، راهگشایی بسیاری دارد. در این مرحله است که اساسا به حوزه طرح نظریه جامعه ایرانی وارد شده ایم و کار پایان می یابد. اصول و مبانی که در ادامه می آید بر اساس فهم جامعه شناسی است تا فهمی سیاسی و دینی و اخلاقی نسبت به ایران. زیرا بسیاری تا کنون ایران را معادل سرزمین، دولت و حکومت، و شاه دانسته اند. روایت حاکم این است که ایران مصادف با حکومت که شاه در مرکز آن است، می باشد.  در حالی که جامعه شناسی به جامعه کار دارد. در این نگاه است که مناسبات اجتماعی، نیروها و نهادهای اجتماعی، اقشار اجتماعی ، منافع و انگیزه ها و تحولات مورد توجه می باشند. در ادامه اصلی ترین اصول مبتنی بر درکی جامعه شناختی نسبت به جامعه ایران مطرح می شوند:

۱ – جامعه امری فراتر از دولت و نظام سیاسی است. این معنی را بسیاری از متفکران و صاحب نظران در مورد ایران قدیم و جدید اشاره کرده اند ولی مدعیان مطالعات ایران از طرح آن غافل شده اند زیرا قصد داشته اند تا اصول و مفاهیم معارض نظریه و نظام مفهومی انتخابی شان را در حاشیه قرار دهند. بیشتر کسانی که در مورد ایران دقت نظری داشته اند، ضمن روایت سیاسی از حوزه حکومت و سیاست و روایت از رفتار و سلوک شاهان و نیروهای نظام شاهی، به جامعه ایرانی نیز توجه کرده اند. ولی این بخش از روایت محققان و مورخان نادیده گرفته شده است. به طور خاص می توان به تصویری که خواجه نظام الملک از دوره میانی و کدی در دوره جدید دارند، اشاره کرد.   

- خواجه نظام الملک که شارح حکومت است و نظریه اش نیز ادامه حیات سلطان می باشد، نیز به حیات اجتماعی ایرانی در عبارت های متعدد اشاره کرده است. خواجه نظام الملک به وجود املاک شخصی اشاره کرده است که به واسطه حکام از روی بی انصافی مورد تصرف قرار گرفته است. او به عنوان نمونه از مقاومت زنی یاد می کند که املاکش به واسطه والی تصرف شده و در نهایت با پیگیری مظلومیتش را به گوش سلطان می رساند و در نهایت بازپس گیری املاکش محقق می شود (نظام الملک، ۴۱).

- کدی نیز به وجود نهادهای اجتماعی عصر قاجار اشاره می کند. او به نقش آفرینی تجار و روحانیون و مردم در تحولات اجتماعی تاکید کرده است و مانند گوبینو مدعی است که نظام شاهی در ایران نماد و تبلور قدرت نیست. بلکه به دلیل عناصر و نیروهای مهم و موثر در نظام اجتماعی، قدرت درجامعه توزیع شده و شاه به تنهایی نمی تواند همه تصمیم ها را بگیرد. از طرف دیگر، شاه به واسطه نیروهای اجتماعی وفرهنگی که بسیار مهم و قدرت مند هستند کنترل می شود.

۲ – موسسات اجتماعی بسیاری در دورانهای گذشته و جدید ایران وجود داشته اند که توانسته اند منشا اثرگذاری در تحولات اجتماعی باشند. این موسسات عبارتند از قهوه خانه ها و زورخانه ها با محوریت لوطی ها و پهلوانان (جوانمردان)، مساجد و حوزه ها با محوریت سیدها و روحانیون (اخلاق و فرهنگ)، دارالخلافه با حضور نخبگان دولتی و بوروکراتها (امنیت)، مراکز اقتصادی با حضور اصناف (تولید و مصرف )،  حوزه قضایی با حضور کلانتر ها، پلیس، و قاضی و شارح (قضا و حمایت )، و مردم به معنای کلی و عام آن (مهری، ابوالقاسم، ۱۳۶۶: صفحات ۳۰-۱۱).

۳- نیروهای اجتماعی بسیاری در گذر زمان در تحولات ایران نقش افرینی داشته اند. نقش و اثر هر یک از این نیروها به دلیل موقعیت های متفاوت از یکدیگر متمایز است. به دلیل حضور نیروهای اجتماعی و قبایل و نظام شهری و روستایی جامعه ایرانی به لحاظ تاریخی دارای تکثر بوده است. ایران کشور صرفآ دهقانی یا شهری یا بازرگانی یا ایلی نبوده است. ایران کشوری بوده است که ترکیب نظام کشاورزی، ایلی و شهرنشینی با ترکیبی از نیروهای دهقانی، شهرنشینی،  ایلی سامان یافته است:

یک ویژگی ایران، که باستانی است و از شرایط زیست محیطی آن منشآ گرفته، کنش و واکنش های سه سویه میان کشاورزان، ایلات کوچ نشین، و شهرنشیان است. کوچ نشینی شبانی، که بر شیوه ای از پرورش حیوانات مبتنی است که نیازمند حرکت در جستجوی چراگاه برای حیوانات اهلی است، … کوچ نشینی شبانی به ویژه از حدود قرن یازدهم میلادی به بعد و سعت گرفت. گرچه این امر را غالبآ ناشی از مهاجرت قبایل ترک می دانند، اما نامساعد شدن شرایط برای کشاورزی امکان یافته نیز، که طی قرنها در خاورمیانه پدید آمد، در این فرایند موثر بوده است. بسیاری از بخش های خاورمیانه به تدریج برای کوچ نشنی شبانی مساعدتر شد تا کشاورزی اسکان یافته. افراد ایلات کوچ نشنی مسلح، سوار کار، و جنگاور بودند، و همین امر در ایران و برای قرن های بسیار از آن ها سربازانی نیرومند و جلودار ساخته بود. تقریبآ تمام سلسله های ایرانی از میانه قرن پانزدهم تا اوایل قرن بیستم یا از تبار ایلات کوچ نشین بودند و یا مانند صفویه با کمک نظامی ایلات کوچ نشین به قدرت رسیدند.

… مقام های دیوانی در اختیار فارسی زبانان بود …. گروههای گوناگون نظیر فرماندهان سپاه، دیوانیان، و علما هویت های فرهنگی متمایزی داشتند…. بازرگانان، صنعتگران، غلامان و نوکران خانگی، و چهره های مذهبی، دیگر طبقات مهم شهری را تشکیل می دادند. روحانیون عمده قوانین حقوقی، اموزش و پرورش، و خدمات اجتماعی را در نظارت خود داشتند. با این که افراد ایلات احتمالآ یک سوم تا یک دوم جمعیت کشور را در اوایل قرن بیستم تشکیل می دادند، سهم طبقات شهری کم تر از ۲۰ درصد جمعیت بودو بقیه نیز کشاورزان غیر ایلاتی بودند، اهمیت سیاسی، اقتصادی، و فکری طبقات شهری بسیار بیش تر بود. کارگزاران شهر نشین اموردیوانی و مالی دولت و حکومت های محلی اغلب پشتیبان و مشوق مذهب و فرهنگ بودند و با وجد رشوه خواری، وظایف اصلی حکومت را بر عهده داشتند. بازرگانان و صنعتگران بازار های شهری بخش عمده تولید غیر کشاورزی و تجارت را بر عهده داشتند. ایران از دیرباز محور اصلی تجارت بین المللی هم از شرق و غرب و هم ازشمال و جنوب بود، و کالاها از راه کشتی و کاروان شتران جا به جا می شد (کدی، ۱۳۸۵: ۲۵-۲۱).

۴- بر خلاف تصور کلی و عام مطرح شده به واسطه مستشرقان و ایرانیان مستشرق زده و مارکسیست روسی، تحولات اجتماعی در ایران بر صرفآ اساس ضدیت اکثریت مردم بر علیه شاه نبوده است.  حضور و مشارکت مردم در حوادث بر اساس احساس کلی و عام ناشی از ظلم و ستم نبوده است. با وجود اینکه برای مشارکت در جریانهای بزرگ اجتماعی چون انقلاب احساس ظلم و ستم و نابرابری وجود داشته است، ولی نوع آگاهی اجتماعی و فرهنگی نیز وجود داشته است. مردم ایران ضمن اینکه در جهت مخالفت با مستبد وارد حوادث شده اند، برای ارتقاء فرهنگ و هویت و جامعه نیز تلاش کرده اند. به همین دلیل است که انقلابات در ایران با محوریت طبقه متوسط (اعم از روشنفکران، روحانیون) در شهرها شکل گرفته و اساس آن نیز قانون خواهی و عدالت بوده است. کدی در این زمینه اشاره کرده است. او از کشاورزان فقیر و پراکنده جنوب مرکزی ایران و کشاورزان مرفه شمال کشور یاد می کند. او مدعی است کشاورزان مرفه شمال در جبنش ها شرکت کرده ولی اکثر جنبش های ایران شهری تا روستایی بوده است (کدی، ۱۳۸۵: ۲۶-۲۴). ارائه این تصور که مردم بدون آگاهی علیه ظالم شوریده و دوباره به دلیل شکل گیری بی نظمی مفرط و همه جانبه، به ظالم دیگری که ناشناخته است تن داده اند. با این نوع نگاه، مردم ایران از یک استبداد به استبدادی دیگر تن داده اند. اگر این نوع نگاه، حرکت دوری، در مورد ایران صادق است، چگونه می توان حرکت و جنبش های آزادیخواهی، عدالت خواهی و توسعه گرایانه مردم با حضور گروههای اجتماعی متعدد را توضیح داد؟ چگونه می توان ساحت دوگانه مردم ایران در دوره جدید (نقدو اعتراض و دفاع) را توضیح داد. اگر حضور مردم به منزله شکل گیری حرکت تند و سریع  ومخرب است، چرا در دوره جدید این اتفاق صورت نگرفته است و مردم ضمن نقد و اعتراض به دفاع از وضعیت های موجود نیز می پردازند؟

ج:  گام سوم، مبانی و اصول نظریه جامعه.

  در بیان مبانی نظریه جامعه، در مقابل یک سوال اساسی قرار داریم:  ”برای شروعی دیگر در فهم جامعه ایرانی چه باید کرد؟ آیا باز هم بازگشت به مارکس و وبر ضروری است یا راهی دیگر باید پیمود؟ آیا نابودی سنت های فرهنگی و فکری و فلسفی ایرانی اولین گام است یا اینکه دست یابی به تجربه های زیسته ایرانی به لحاظ نظری، تجربی، توسعه ای اصل است؟ اگر تاکید بر تجربه های زیسته مهم است، چگونه راه باید پیموده شود؟”  

    با توجه به سوال فوق، قصد نداریم با لجاجت و بدسلیقگی تجربه نظری مارکسی و وبری در ایران را نادیده بگیریم. ولی با توجه به اشکلات نظری و روشی نظریه های مطرح در حوزه مطالعات ایران، بدست آمد که انطباق دادن نظریه های جامعه شناسان بزرگی چون مارکس و وبر و دورکیم و زیمل و … به جای اینکه مشکلی برای ما حل کند، بر مشکلات جامعه ایرانی به لحاظ نظری و مفهومی و سیاست تحلیلی می افزاید. در نتیجه قصد ما صرفا انتقال و تطبیق نظریه های هر چند متفکران برجسته نیست. بلکه قصد اصلی ضمن بهره گیری از تجربه های نظری و تجربی و روشی جامعه شناسان در شناسایی جهان اجتماعی، با توجه به درک و فهم فرهنگی و تجربه علمی در ایران، دست یابی به مبانی نظریه ای فراگیرتر معطوف به مشخصات ایران است. در این گام، دریافت روشنی از ساختار اجتماعی ایران و دست یابی به مدل تحلیلی اوضاع و احوال و تحولات ایران؛ نظام مفهومی سه پایه ؛ دولت، خانواده، و دین و …  ضروری است.  با توجه به اصول و نکات اشاره شده در فوق، ضرورت بازنگری در فهم ایران تحت عنوان “جامعه ایران” برایم پیش آمده است. در این بازنگری به اصلی ترین مبانی و اصول نظریه جامعه اشاره می شود: ادامه بحث در یادداشت بعدی آمده است….

جامعه ایران ( ۲۵ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 سیاست های تحلیلی متعدد در ایران

با مراجعه خیلی گذرا  به مجموعه ادبیات اجتماعی و سیاسی ایران در طول دو سده اخیر که اساس مطالعات ایران را سامان داده اند، با سیاست های تحلیلی متفاوت و متمایز از یکدیگر روبرو هستیم. در ادامه به طور اجمالی عناوین و اصلی ترین جهت گیری آنها مطرح و بحث تفصیلی هر یک به زمانی دیگر وامی گذارم:

 (۱)   سیاست تحلیلی موانع شکل گیری سرمایه داری در ایران

      یکی از مهم ترین و تاریخی ترین و مهم ترین سیاست های تحلیلی حاکم بر اندیشه ایران معاصر “سیاست موانع شکل گیری سرمایه داری در ایران” است. این سیاست تحلیلی متاثر از نظریه های مارکسی و وبری است که از نظریه شیوه تولید آسیایی، نظریه استبداد آسیایی، نظریه نژادگرایی و نظریه جغرافیاگرایی مورد استفاده قرار گرفته است. متاثر از این فضا مارکسیست های ایرانی روسی زده، مدعی اند که تحولات اخیر ایران شبه مدرن، شبه سرمایه داری است. سرمایه داری ایران معاصر ساحت وابستگی به جهان توسعه یافته را دارد. هم چنین کسانی که خود را متاثر از وبر دانسته اند نیز به بیان موانع متعدد (بیشتر فرهنگی و اجتماعی) رشد سرمایه داری در ایران اقدام کرده اند. آنقدر در این زمینه کتاب و مقاله به صورت تکراری تنظیم شده است که موضوعی چون ” موانع رشد سرمایه داری در ایران” به یک گفتمان مستقل تبدیل شده و کسانی که در این زمینه سخن گفته اند نظریه پرداز قلمداد گردیده اند. یکی از اصلی ترین محققان این حوزه که بر اثر تاثیرپذیری از مارکس و وبر بحث از موانع تاریخ رشد سرمایه داری در ایران کرده است، احمد اشرف می باشد. او مدعی است که از ماکس وبر متاثر است. یعنی از مارکس تاثیری نپذیرفته است. در حالی که هم شواهد و هم شارحان اثر او مدعی اند که اشرف از مارکس و وبر و ویتفوگل متاثر است. 

   عناصر اصلی نظریه اشرف عبارتند از: مفاهیم مرکزی و اصلی نظریه اش استبداد موروثی آسیایی است که به دلیل ساختار اقتصاد کشاورزی و نظام بوروکراتیک ایرانی نظام استبدادی شکل گرفته و امکان دست یابی به سرمایه داری فراهم نشده است. با این و جود تلاشهای صورت گرفته در دوران معاصر در ایران منشا شکل گیری سرمایه داری وابسته بوده است.  اشرف با محوریت دادن به استبداد موروثی در ایران به تحلیل روندهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی پرداخته است. او مدعی است شهرها در ایران محل استقرار حکام و نظام اداری، علما، و کسبه و پیشه وران می باشد. این معنی را با نگاهی که معماری شهرها سامان یافته است می توان دید. زیرا شهرهای بزرگ ایران در عصر قاجار به سه قسمت (ارگ، مسجد جامعه، و بازارها) تقسیم می شد. هر سه بخش با یکدیگر ارتباط مکانی و اجتماعی داشته است. به دلیل حضور قدرتمند نظام سیاسی و حکام در شهرها، امکانی برای استقلال بازار و علما فراهم نشد و بر اساس سابقه استبدادی، روستا تابع شهرها بوده اند. در نتیجه هم شهرها و هم روستاها از طرف حکومت مورد استثمار قرار گرفته و زمینه دست یابی به سرمایه داری فراهم نشده است. از نظر اشرف، اگر اصناف و بازار دارای استقلال بودند، به دلیل تعارضی که بین شهر و روستا به لحاظ اقتصادی محقق می شد، زمینه شکل گیری سرمایه داری فراهم می شد.

      اشرف در پاسخ به این سوال که چرا شرایط اجتماعی و اقتصادی وسیاسی به سرمایه داری منجر نشده است، به تحولات اروپا اشاره کرده است. از نظر سرمایه داری در اروپا به دلیل تمایز تجارت، صنعت و کشاورزی و تمایز بین شهر و روستا محقق شده است. اشرف به جای پاسخ دادن به سوال با بیان یک داعیه در غرب که به واسطه متفکران غربی انتزاع شده است، مشکل خود را حل کرده است و از تحلیل دقیق جامعه ایرانی اجتناب کرده است. در ادامه به گونه ای سخن گفته است که وضعیت نیمه  استعماری مختص به ایران است و در غرب هیچ اثری از استعمار نیست. گویی که همه کشورهای اروپایی آنگونه که امروز حیات دارند، مستقل بوده و کمترین جنگ و جدال و سلطه و غلبه و تجاوز و کشت و کشتار در آنها دیده نشده است. فرانسه اینگونه که امروز می باشد در طول تاریخ بوده است و آلمان امروز همان المان قدیمی و تاریخی و … این فقط ایران است که همیشه به واسطه همسایگان مورد تجاوز بوده و در معرض کوچک و بزرگ بودن به لحاظ قلمرو بوده است.

    توجه اشرف به نظام ایلی و نقش آفرینی آنها به برتری نظامی عشایر و سلطه ی سیاسی و نظامی آنها بر جامعه ایرانی شد و عشایر در ایران قدرت مرکزی شدند. حضور عشایر در ایران به توازن قدرت میان نهادهای قدرت مرکزی و نیروهای عشایری شد و در نهایت مانعی در شکل گیری تعارض بین نیروهای شهری و روستایی شد. حضور عشایر موجب شد تا فعالیت های کشاورزی و توسعه تجارت و صنعت به دلیل ناامنی دچار اختلال شود. حاصل آن عدم شکل گیری طبقه اجتماعی مدافع سرمایه گذاری، روکود صنایع، رشد تجارت خارجی و وابستگی به بازار جهانی، افزایش قرضه های خارجی، و وابستگی به نظام اقتصادی جهانی با نقش افرینی بانکها، و نظارت اقتصاد جهانی بر اقتصاد ملی و وابسته کردن آن شد.

یکی از نتایج این تحولات در ایران شکل گیری بازار وابسته به اقتصاد جهانی بود که بیش از اینکه در جهت تولید کالا تلاش کنند در راستای منافع زودهنگام به واردات کالاهای خارجی اقدام کردند ولی در مقابل این گروه، بخش مهم تجار ایرانی که روحیه ملی داشتند، به همراهی روحانیت علیه استبداد قیام کردند و منشا تحولات مهمی شدند. ولی به دلیل شرایط خاص جامعه ایرانی، همچنان موانع تاریخی شکل گیری سرمایه داری در ایران وجود داشت.

اشرف بیش از اندازه بر ماهیت و نقش اصناف سنتی ایران در جلوگیری از رشد سرمایه داری صنعتی در ایران تاکید کرده است (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۶۷).  احمد اشرف در کتاب موانع تاریخی رشد سرمایه داری در ایران (۱۳۵۹) به بحث در مورد ا صناف اشاره می کند. او مدعی است اصناف در دوره صفویه تابع دولت می باشند.

 (۲)  سیاست تحلیلی موانع رشد جامعه مدنی، قانون، و دموکراسی در ایران

      افزون بر سیاست تحلیلی که به بیان موانع شکل گیری سرمایه داری تاکید دارد، سیاست تحلیلی دیگری بر موانع شکل گیری و تحقق دموکراسی، قانون، و جامعه مدنی تاکید دارد. این سیاست تحلیلی در آغاز به واسطه روشنفکران نسل اول و دوم ایرانی از آخوندزاده و ملکم خان مطرح و سپس به واسطه روشنفکران و سیاستمداران لبیرال ایرانی توسعه یافته است. بنیان این تحلیل نیز مانند تحلیل موانع تاریخی شکل گیری سرمایه داری است. زیرا در این سیاست تحلیلی، فرض و اصل بر این است که در ایران استبداد سیاسی حاکمیت داشته و شاه و نیروهای دست نشانده او امکان شکل گیری بسترهای اجتماعی را نابود کرده و در نتیجه همه حوادث و وقایع و جریانها ناشی از اراده استبدادی شاه که نشان از حکومت خودکامه است، محقق شده است. حکومت خودکامه زمینه شکل گیری جامعه و فرهنگ خودکامه را فراهم کرده که در نهایت تلاشهای گروههای نوگرا در تحقق قانون و مجلس و حزب و دموکراسی بی نتیجه مانده است.

روشنفکران و سیاستمداران مدافع سیاست تحلیلی تحقق دموکراسی، جامعه مدنی، و حکومت قانون، به جای تعیین راه و روش دست یابی به مطلوب ها، به بیان موانع فرهنگی و اجتماعی آنها اشاره کرده اند. اکثر مدعیان این نوع سیاست تحلیلی، سنت و فرهنگ و دین و اخلاق ایرانیان را موانع اصلی قلمداد کرده اند. آنها از وجود روحیه ایرانی که محافظه­کارانه و سلطه طلب است، محوریت دین و سنت، عدم اعتماد ه نفس، عدم تکثرگرایی فرهنگی و اجتماعی، فقدان فرهنگ مدرن و روحیه جمعی، حاکمیت سنت گرایی و … به عنوان اصلی ترین موانع تحقق دموکراسی یاد کرده اند. بیشتر افراد و مدافعان این سیاست تحلیلی، پیشنهاد افرادی چون آخوندزاده و ملکم خان و طرفداران آنها را که بر تعارض فرهنگ دینی و تاریخی ایرانیان با دموکراسی خواهی شان تاکید کرده، پذیرفته و راه نجات در دست یابی به حکومت قانون و دموکراسی را گذر از دین در ایران عنوان کرده اند.

(۳)   سیاست تحلیلی  جامعه و فرهنگ انشقاقی و تجزیه شده و فروپاشی شده

در این سیاست تحلیلی که سابقه ای طولانی دارد و ریشه در نظریه استبداد اسیایی و انحطاط اندیشه دارد، اصل بر شکل گیری فرآیند انشقاق، تجزیه و در نهایت فروپاشی می باشد. در نتیجه در این سیاست تحلیلی اصل بر تحقق جامعه و فرهنگ ایرانی به ساحت های متعدد تضاد گونه است که فعل انفعالات ایران باید بر اساس ساحت های انشقاقی (سه گانه، یا دوگانه) توضیح داده شود. اصلی ترین ساحت های مورد نظر عبارتند از دو گانگی بین مردم و دولت، دوگانگی بین ایران و اسلام، دوگانگی بین سنت و مدرنیته، دوگانگی بین شرق و غرب، دوگانگی بین ساختار سنتی و مدرن، دوگانگی به لحاظ اقتصادی بین ساختار کشاورزی و صنعتی، دوگانگی بین روستا و شهر، دوگانگی بین عدالت و دموکراسی و … هر یک از این دوگانگی ها صاحبان و مدعیانی دارد و برای اثبات داعیه شان به لحاظ تاریخی و سیاسی به شواهدی تاکید کرده و  سعی می کنند تاریخ ایران در مسیر فروپاشی را تجزیه و تحلیل کنند.  

اشکال اصلی که بر این سیاست های تحلیلی وجود دارد، بی توجهی به بینانهای اندیشه و فکری دوگانگی هایشان می باشد. کمتر در این زمینه سخن گفته شده است که چرا این  دوگانگی ها فقط در ایران جاری است. اگر این دوگانگی ها در جهان شرقی ذاتی است، چگونه چین و روسیه و ترکیه در طول دهه های اخیر امکان دست یابی به سرمایه داری مدرن را پیدا کرده و در نظام اقتصاد جهانی نقش آفرین شده اند؟ ایا این دوگانگی های اشاره شده ذاتی ایران است؟ اگر ذاتی ایران و فرهنگ ایرانی است، چرا این همه تلاش در قالب انقلاب، جنبش، و برنامه های نوسازی در طول یک صد سال گذشته در ایران صورت گرفته است؟  و ..   

 (۴)  سیاست تحلیلی هویتی در ایران

 در این سیاست تحلیلی با محور قرار دادن پدیده هویت، دیدگاههای متعددی مطرح شده است: هویت چهل تکه، هویت سه گانه، هویت دوگانه، و هویت یکپارچه. هر یک از این دیدگاهها مدعیان و رهروانی دارد و تحلیلهای ارائه شده به واسطه آنها منشا عمل و رفتار سیاسی و اجتماعی در ایران معاصر شده است. از میان مجموعه صاحب نظران و مدعیان دیدگاههای هویتی می توان به طور خاص داریوش شایگان مدعی هویت چهل تکه ایرانی، شریعتی و سروش مدافع هویت سه گانه (ملی، اسلامی و جهانی) ایرانی، رجائی، آجودانیان، و بسیاری دیگر که مدافع فضای مفهومی سنت و مدرنیته هستند و در نتیجه مدافع هویت دوگانه هستند، و در نهایت به گروه و مدعیان هویت یکپارچه با محوریت مطهری، و بنیادگرایان اسلامی اشاره کرد.  

) سیاست تحلیلی غربمدار در ایران 

  جهان ایرانی که از دوران کلاسیک به واسطه مولفان  و مورخان ایران (اعم از ایرانیان و غیر ایرانیان) ساخته شده بود، زمینه ای مناسب در تعیین مصداق برای مفهوم “عقب مانده گی،” “استبداد”  شد. از زمانی که شارحان نظریه پیشرفت در غرب به  تامل و نوشتن اقدام کردند، جهان ایرانی ساخته شده را مصداق عقب ماندگی دانسته و برای آن شواهد تاریخی و مفهومی یافتند. مونیسکو متاثر از تاورنیه و شاردن از موسسان این نوع نگاه به ایران بوده است. بعد از او، اکثر مورخان و شارحان فرهنگی و اجتماعی و سیاسی در غرب و ایران بدون کمترین شکی راه ایجاد شده را دنبال کرده و به معرفی مصادیق بیشتری در تعصب ایرانیان، عقب ماندگی ایرانیان، استبداد طلبی ایرانیان، و.. اقدام کردند. در این قسمت سعی داریم تا روایتی که یکی از روشنفکران عصر قاجار از فرهنگ و تاریخ ونظام اجتماعی ایرانی دارد را بیان کنیم. آخوندزاده یکی از اثرگذار ترین روشنفکران عصر قاجار است که روایت او در تاریخ و اندیشه ایرانی ماندگار شده و گزاره های متعددی که مطرح کرده است در هر موقعیت و شرایطی تکرار می شود.

   آخوندزاده چهره شاخص این سیاست تحلیلی در مورد ایران است. او ضمن اینکه منکر سنت و دین و تاریخ و فرهنگ ایرانی بود، معتقد به مدرنیته غربی بود. آخوندزاده متولد روسیه است و در نتیجه ضد انگلیس است و مدافع روسیه می باشد. به لحاظ ارتباط با روستائیان آذربایجان در شکل گیری حوادث ایران موثر بوده است.  آخوندزاده یکی از روشنفکران نسل اول ایران در عصر قاجار است. او از جریان های “تنظیمات” در ترکیه، مبارزه بر ضد سلطان عبدالحمید، شورش های توده ای در هندوستان و جریانهای سیاسی ایران متاثر شده بود. به لحاظ اندیشه ای متاثر از اندیشه ی اجتماعی و فکری روسیه به رهبری چرنشفسکی می باشد (آخوندزاده، ۲۵۳۷: ۱۵).  به لحاظ فکری، ماده گرا ست و مدعی است که جهان تحت قانون خود و بر اساس قوانین اندرونیی خویش خلق و تکامل یافته است نه به واسطه نیرویی خارج از خود. به همین دلیل است که منتقد ادیان توحیدی است و دین  را معارض با  علم قرار داده است. از نظر او به جای دینداری بهتر است تا با آموختن علوم طبیعی، فیزیک و شیمی  قانون پذیری پدیده ها و ماهیت جهان مادی را به درستی شناخت و از چنگال خرافه نجات یافت (همان، ۱۱).

آخوندزاده خود را بابی می دانست و مجموعه ای از عقاید را تحت عنوان بابیگری مطرح کرده است. اصلی ترین اصل و عقیده بابیگری نفی و ساقط کردن اسلام و احکام اسلامی و مجاز دانستن آنچه که در اسلام از قبیل نماز و روزه و حج، حجاب، میخاری، ممنوعیت روابط جنسی خارج از قانون و شرع، و باور به روح و … که غیرمجاز است (آخوندزاده، ۲۵۳۷» ۶۰-۵۶).

 او ضمن اینکه ضرورت حضور شخصی برای نجات کشور از عقب ماندگی را لازم می داند که خود را پیامبر نداند و فیلسوف و متفکر باشد، ولی خود نقش پیامبرانه بازی می کند تا فیلسوفانه و دانمشندانه. زیرا او برای نجات کشور از عقب ماندگی که تعریف کرده است، بیش از اینکه شرح ماجرای عقب ماندگی را بازگو کند به بیان مجموعه ای از بایدها و نبایدها می پردازند. از نظر او اگر بایدها و نبایدهایی که اشاره کرده است را مردم و مسئولان کشور ایران محور عمل و برنامه شان قرار دهند، رشد و ترقی برای کشور حاصل خواهد شد. این آغاز مشکلی است که او از وارد شدن به آن اجتناب می کرد و دیگران را از ابتلا به آن وا می داشت.

آخوندزاده متاثر از فضایی که به ساخته شدن جهان ایرانی به واسطه افرادی چون منتسکیو صورت گرفته بود، از غرب شروع می کند. او در آغاز به تحولات غرب اشاره می کند. از نظر او چون غرب به رشد و ترقی رسیده است و دین و سنت و فرهنگ و زبان و تاریخ گذشته اش را مورد اعتراض قرار داده و به آئین های جدید وارد شده است، ایرانیان نیز برای  وارد شدن به ترقی می بایستی همان راه را بروند. تصویری که از ایران دارد مناسب است تا بیان شود:  ”حیف بر تو ای ایران!… خاک تو خراب است و اهل تو نادار و از دنیای تمدن بی خبر و مردم از آزادی، و شاه تو مستبد است  و تآثیر ستم مستبد و زور خرافات متشرعان باعث ضعف و ناتوانی تو شده است” (آخوندزاده، ۲۵۳۷: ۱۷-۱۶).

مشکل اصلی که آخوندزاده در ایران می شناسد ابعاد گوناگون دارد. اول اینکه از نظر او، همه مسلمانان از مردم غیر مسلمان جدا زندگی می کنند و از نحوه کار واندیشه آنها اطلاع ندارند. این عدم آگاهی موجب عقب ماندگی از روی جهل نسبت به آنها شده است (آخوندزاده، ۲۵۳۷: ۲۸). بدین لحاظ است که او مدعی است باید مردم ایران نسبت به جهان و ایران آگاه شوند. از نظر او آگاهی وقتی محقق می شود که باسوادی تا بی سوادی وجود داشته باشد. چون مردم ایران بی سواد هستند جاهل و ناآگاه هستند. از نظر او راه رستگاری مردم فقط و فقط به وسیله کسب سواد امکان پذیر است. آموزش و کسب سواد نیز از طریق زبان فارسی امکانپذیر  نیست. در این صورت است که می بایستی الفبای زبان فارسی تغییر کند.  از نظر او حکومت مطلوب برای ایران حکومت سلطنتی است که در آن مردم به انتخاب نمایندگان دو مجلس اقدام کرده و شاه نیز به خاطرز ملت سلطنت کند و با مشارکت مردم کشور را مدیریت کند (آخوندزاده، ۱۹).

نحوه رسیدن آخوندزاده به این مشکل جالب است. او به دلیل تجربه شخصی اش به این نتیجه رسیده است که می بایستی الفبای فارسی تغییر کند تا سرنوشت ملت ایران تغییر کند. او در دوارن کودکی مشکل یادگیری زبان فارسی را داشته است. برایش این سوال مطرح می شود که چرا بایستی این قدر زحمت صرف یادگیری زبان شود. و در نتیجه مشکلات یادگیری زبان و خط فارسی و در نهایت محاسن تغییر زبان و خط را مطرح کرده و طرحی جامع در تغییر خط ارائه داده است. او در همه مکاتباتش به مسئولین و روشنفکران عثمانی و ایرانی، ضرورت تغییر الفباء را اعلام و آنرا رمز “ترقی و پیشرفت” ایران دانسته است (آخوندزاده، ۵۷). او مشکلات الفباء موجود را به شرح زیر بازگو کرده است:

اولآ، اکثر حروف یک شکل  دارند و با نقطه ها از یک دیگر تمیز می یابند. اتفاق می افتد که نقطه ها بعضی اوقات در جای خود واقع نمی شوند و یا بالکیه متروک می باشند. در هر دو حال طفل مبتدی در تشخیص حروف مبتدی زحمت و اشکال است.

ثانیآ، حروف مصوته که باصطلاح نحویین آنها را اعراب مینامند مرقوم نمی گردند بلکه مقدر می شوند. این کیفیت برای مبتدی موجب اشد دشواری است.

ثالثآ، چند حرف صامت و چند حرف مصوت هرگز در الف با موجود نیست…

رابعآ از جمله اعراب مقدره یکی میان فتحه و کسره در زبان جاریست. مثلآ در “الفاظ” “می” و “پیدا” بعد از حرف اول آنها و در الفاط “بش” یعنی … (آخوندزاده، صفحه ۵).

آخوندزاده فکر می کند اگر الف با تغییر کند، همه مشکلات کشور حل خواهدشد. مردم با سواد شده به ضدیت با استبداد خواهند پرداخت زیرا به لحاظ توانمندی فکری کارهایشان را از روی آگاهی انجام خواهند داد.  آگاهی مردم به همعصر شدن با مردم جهان و  آزادی از خیالات و نفی دین و سنت خواهد انجامید. این نوع نگاه آخوندزاده بر اساس بابیگری و ماده گرایی اوست که منشا دست یابی به ترقی و در نهایت دست یابی به تمدن است.  او به بعضی از محاسن تغییر الفباء و خط فارسی اشاره می کند:

اولا بعضی اصناف مردم به سبب صعوبت خط سابق و عدم استطاعت در تعلم آن که بی مرور مدت طویله میسر نمی گردد بدین خط جدید تحصیل سواد توانند کرد و امور معیشت خودشان را از پیش خواهند برد.  ثانیا، پاره کتب که از علوم ملل خارجه بالنسبه اسلامیه ترجمه می شود و اسماء اماکن و اقالیم و اصطلاحات طیبه و امثال آنها که بواسطه خط سابق مصرح نمی گردد.. (همان، صفحه ۷-۶).

از نظر او تنها مشکل و مانع در تغییر الفباء مولفین کتب قبلی هستند. آنها به دلیل منافع مدعی اند که تغییر خط و زبان فارسی به اختلال فرهنگی می انجامد در حالی که این اقدام هیچ ضرر و زیان فرهنگی بر ایران وارد نمی کند. او می گوید چه اختلالی در در سرتاسر روسیه، اروپای غربی، خاورمیانه و نزدیک با تغییر خط و زبان رخ داد. دموکراتیسم انقلابی در روسیه روز به روز گسترش یافت، در هندوستان قیام های دهقانی اوج گرفت، در بالکانی جنبش های استقلال ملی علیه استیلاگران عثمانی تکانی به ملت داد و در ایران مردم علیه امتیازهای خارجی شورش کردند .. (آخوندزاده، ۲۵۳۷: ۲۴).

جامعه ایران ( ۲۴ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

نظریه های جامعه ایران و سیاست های تحلیلی

    همانطور که در بحث های گذشته های اشاره شد، درباره ایران – به عنوان نظام سیاسی – داوری های متعددی صورت گرفته است که اساس آنها به پنج بینان نظری جغرافیاگرایی، نژادگرایی، استبداد آسیایی، تکامل اجتماعی (مارکسی) و پدرمیراثی وبر بر می گردد که حاصل آنها در جامعه ایرانی به مجموعه نظریه های جامعه ایرانی چون جغرافیاگرایی، نژادگرایی، استبداد آسیایی، فئودالیسم ایرانی، شیوه تولید آسیایی، جامعه آبی، جامعه نفتی، حکومت خودکامه، انحطاط اندیشه، و جامعه و فرهنگ دوگانه، جامعه در حال فروپاشی، و هویت چندگانه می باشد. در بحث های گذشته به اصلی ترین نظریه های فوق در حد آشنایی مخاطب بدون نقد و بررسی جدی اشاره شد. هر یک از نظریه ها مدعیان خاصی دارد.

   هر یک از نظریه های اشاره شده در شناسایی جامعه ایرانی دارای ویژگی ها و مشخصاتی است که آنها را از یکدیگر متمایز کرده است. حداقل تفاوت آنها در زمان و دوره تاریخی طرح و طراحان نظریه ها می باشد. اما در یک نگاه کلی همه نظریه های اشاره شده در جهت توضیح “عقب ماندگی جامعه ایرانی” می باشند. همه نظریه های اشاره شده ریشه و اساس عقب ماندگی جامعه ایرانی را در وضعیت نظام سیاسی آن که استبدادی است، می دانند. در نتیجه، همه نظریه ها ضمن اینکه داعیه شناسایی و بررسی جامعه ایرانی را داشته اند، بر حوزه سیاست و حکومت و شاهان و گروههای سیاسی متمرکز شده و علت اصلی عقب ماندگی ایران را در استبداد ایرانی می دانند. در ارزیابی نظریه های اشاره شده، اشکال اصلی وارد بر آنها بی توجهی به جامعه و نیروها و تحولات اجتماعی ایران در طول تاریخ می باشد.

   با توجه به این مقدمه که نظریه های اشاره شده دارای بینان مشترک بوده و بر عقب ماندگی و توسعه نیافتگی ایران و  بر نظام سیاسی و حکومت و رفتار شاهان در ایران به عنوان علت عقب ماندگی ایران داشته و به حیات اجتماعی بی توجه می باشند. در بحث های صورت گرفته به این نتیجه دست یافتیم که در شناسایی دقیق تر جامعه ایرانی ضرورت توجه به بینانهای اجتماعی و فرآیندهای اجتماعی و نیروهای اجتماعی متعامل با حکومت و نیروهای سیاسی می باشیم.

   قبل از اینکه به دامنه فضای مفهومی و نظری شناسایی جامعه ایرانی دست یابیم، ضرورت نوع و میزان و نحوه استفاده از نظریه های مطرح در جامعه ایرانی به واسطه مخاطبان متعدد هستیم. بر اساس نظریه های مطرح شده در گذشته، تحلیل گران، سیاستمداران، محققان، دانشجویان، و کنشگران اجتماعی به تحلیل شرایط دیروز و امروز ایران اقدام کرده اند. روزنامه ها، کتابها، مقاله ها، رسانه های جمعی، رساله های دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری، و گفتارهای رهبران سیاسی و دینی در ایران مملو از تحلیلهایی است که آشکار و پنهان متاثر از نظریه های اشاره شده می باشد. چرا این وضعیت وجود دارد؟  علت اصلی قبول گفتمان عقب ماندگی به واسطه همه گروههای رقیب و مدعی رشد و اصلاح و توسعه ایران است. از طرف دیگر، ساده ترین راه ارجاع به ادبیات نظری تولید شده به واسطه نظریه پردازانی است که  منابع آنها در دسترس می باشد. ارجاع ساده و ممکن مدعیان فهم جدید از ایران و اسلام بر مشکلات جاری فکری و اندیشه ای در ایران افزوده است. عده ای که نظریه شان را پساشرق شناسانه می دانند، بر اندیشه متفکران غربی بی ارتباط با ایران تکیه کرده اند. گویی اگر نگویند که ما متاثر از مارکس و وبر و فوکو هستیم، و دیدگاهی که مورد استفاده قرار می دهند را پسااستعماری و پسا شرق شناسی عنوان کنند، معصوم از خطا خواهند ماند. با یک نگاه کلی می توان به این اصل دست یافت که همه مدعیان اندیشه ورزی در ایران اعم از شرق شناسان و ایران شناسان اروپا مدار و سنت گرایان و مدعیان نظریه سازی و نظریه پردازی در دام گفتمان عقب ماندگی گرفتار شده و همه تلاشهایشان در نهایت به اثبات مبانی و مفروضات این گفتمان می انجامد. حاصل کار همه به اینجا ختم می شود که در ایران امکان توسعه یا عدالت یا دموکراسی یا همه وجود ندارد. کسانی که مدعی عدالت شده اند می گویند که به دموکراسی کاری ندارند و کسانی که مدعی توسعه شده اند گفته اند که کاری به عدالت ندارند. کسانی که مدعی دین و اسلام شده اند گفته اند که کاری به زندگی مردم ندارند. کسانی که مدعی صلح و رفاه شده اند گفته اند که کاری به دین مردم ندارند. این نوع نگاه و بحث در مورد ایران شواهدی است که من در طول بحث های گذشته تحت عناوین متعدد نظریه های معطوف به جامعه ایرانی تحت عنوان کلی پارادایم عقب ماندگی به آنها اشاره کرده ام.   

 شواهد موجود در طول دهه های گذشته نشان می دهد که هر فرد و گروهی به دلیل دست یابی به قدرت و بی اعتنای به مبانی اندیشه و نظری بکار برده به رد و نفی گروه رقیب اقدام کرده و ناتوان از فهم این نکته که همان راهی را خواهد رفت که رقیب مدعی آن است. این است که عمومآ راستگراها بعد از کنار زدن چپگراها از صحنه قدرت همان راهی را می روند که قرار بود چپگراها بروند. چپگراها هم در زمانی که حاکم حوزه فرهنگ و سیاست و اقتصاد بودند، همان کاری را کردند که امروز راستگراها در جهت تحقق آن تلاش می کنند و حذف رقیب را اصل می دانند. با یک نگاهی کلی با ملاحظه تحولات ایران در یک دوره نسبتا طولانی داعیه مطرح شده ام بیشتر معلوم می شود. همه تلاش می کنند که ایران به توسعه دست یابد، ولی حاصل کار عمق بخشیدن به عقب ماندگی است. دولتی و گروهی که داعیه دست یابی به دموکراسی داشت، ضدیت دینداران را با خود آورد و دولتی که مدعی دینداری بود، مخالفت دینداران و توسعه گراها را با خود آورد. به دلیل اینکه حاصل کار همه دولتها نمی تواند چیزی به جز کمی هدایت جامعه به جلو برای دست یابی به توسعه و رفاه و رشد اقتصادی است، نتیجه همه در مجموع اگر عقب گر نباشد، توقف می باشد.

در چندین گفتار کوتاه سعی دارم تا سیاست های تحلیلی متعددی که در ایران جاری است و گروههای رقیب برای نفی دیگری بکاربرده اند، ولی همه در درون پارادایم عقب ماندگی ایران تلاش می کنند، را با توجه به کارهای تحقیقی و پژوهشی و داعیه های برنامه ایشان نشان دهم.

جامعه ایران (۲۳)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

نظریه انحطاط اندیشه در ایران

 سیدجواد طباطبایی یکی از صاحب نظران حوزه مطالعات تاریخی و اندیشه در ایران می باشد. او صاحب نظریه ای است که خودش آنرا “نظریه انحطاط” نامیده است. عنوان نظریه اش عنوان یکی از اصلی ترین کتابهای او نیز می باشد. برای طراحی نظریه انحطاط، او به طرحی از نظریه دولت در ایران اقدام کرده است. او مدعی است که دولت در ایران معادل معنایی که در ادبیات غربی مطرح شده، نمی باشد. زیرا دولت در غرب با تشکیل دولت ملی همراه است در حالی که در ایران خبری از وقوع دولت ملی نیست. او به نقد نظر کسانی می پردازد که مدعی اند در دوره صفویه “دولت ملی” شکل گرفته و مدعی است که در این دوره، اندیشه سنتی نظریه سلطنت صفویه وجود داشته که بر اساس سه عنصر و اصل ۱ – اندیشه شاهی ایران باستان، ۲- تشیع، و ۳ – تصوف سامان یافته است (طباطبایی، ۱۲۲-۱۱۵).  

نظریه انحطاط اندیشه در ایران با وجود اینکه به ظاهر امری تازه است و طراح آن طباطبایی است، ولی شواهد موجود نشان از طرح این داعیه در مورد ایران از طرف محققان قبل از او دارد. در ضمن فرض انحطاط ایران مقدم ترین فرض مدعیان مطالعات ایران می باشد. همانطور که در بحث های قبلی اشاره شد، مدعیان نظریه استبداد آسیایی و ایرانی، نظریه نژادگرایی، نظریه جغرافیاگرایی، نظریه جامعه آبی و نظریه جامعه نفتی با فرض اینکه ایران پدیده ای سنتی و متاخر است و در حال افول می باشد، امکانی برای دست یابی به رشد و توسعه (سرمایه داری) در آن وجود ندارد. شاید بهتر بود که این نظریه بعد از نظریه جغرافیاگرایی و نژادگرایی مطرح شوند تا مباحث بعدی در قالب چارچوب های نظری بهتر درک

شود. ولی به علت فراگیری گفتمان انحطاط، نظریه انحطاط اندیشه طباطبایی را مستقلا و به طور مستقل مطرح کرده ام.

مراحل اصلی دست یابی به نظریه انحطاط:

طباطبایی در طرح نظریه انحطاط چندین گام عمده برداشته است.

گام اول: نقد سیاسی از روایت سیاسی و ایدئولوژیک صاحب نظران ایرانی در مورد ایران و اسلام در دوره معاصر.  او با نقد سیاسی و طرفدارانه از وضعیت تفکر و رفتار در ایران که به زعم ایشان در مجموعه کارهای سیاست پیشگان و حزب مداران خلاصه می شود، سعی در مشروع سازی داعیه های اولیه شان که در نهایت به طرح نظریه انحطاط انجامیده است، دارد. او این معنی را به شکل زیر بازگو کرده است:

خاستگاه آن ها تجربه شکست جنبش مشروطه خواهی و تفسیر اندیشه سنتی بر پایه نوعی از مارکسیسم مبتذل بود که به ویژه با حزب توده وارد ایران شده بود. این تلفیق میان نوعی از ایدئولوژی سیاسی  واندیشه سنتی در وضعیتی در تاریخ اندیشه در ایران ایجاد شد که به دنبال تصلب سنت، به تدریج، گسستی ها در نهان و ناآگاهانه، با اندیشه سنتی ایجاد شده بود. در این دوره، بسیاری از نویسندگان، بی آن که بدانند، در درون نظامی از ایدئولوژی های جدید استقلال می کردند، زیرا مجموعه مفاهیم اندیشه سنتی از مفهوم کهن آن خالی شده بود و همین امر اجازه می داد تا وضعیتی ایجاد شود که من آن را “لغزش” از سنت به ایدئولوژی های جدید خواهم نامید و کوشش خواهم کرد پی آمدهای این لغزش و مشخصات و مکان آن لغزش گاه ها را نشان دهم (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۸-۱۷٫)

گام دوم: طرح سوالی  است که او مطرح کرده و کمتر طباطبایی در پاسخ به آن اصرار دارد. سوالی که مطرح کرده است در صورت پی جویی تاریخی آن می توانست در فهم تحولات ایران و سرنوشتی که ایرانیان امروز دچار شده اند، راهگشا باشد. ولی رها کردن این سوال و ادامه دادن راهی که شرق شناسان درباره ایران شروع کرده اند،  بر مشکلات نظری و تجربی حوزه مطالعات ایران از طرف ایشان افزوده است. سوالی که به واسطه ایشان مطرح شده است، عبارت است از: “مایه ثبات و داوم قلمرو سرزمینی ایران در “دولت مسعجل” فرمانروایی سلسله هایی که بر ایران زمین حکومت کردند، چه بود؟” واقعا این مسئله مهمی است که ایرانی که هر آن دچار بحران شده و دولتهای مستعجل بر آن حکومت کرده اند، چرا ناپدید نشده است؟ چرا این پدیده دچار فروپاشی بینادی نشده است تا امروز ما به جای روبرو بودن جسمی بیمار از  او – به تاسی از نظریه انحطاط طباطبایی – برای شناسایی ان بهتر بود که به سراغ باستانشناسی رفته و در اثر تبحر در این حوزه و رشته، با کالبدشکافی های باستانشناسانه، از ایران و هویت ایرانی خبری بیابیم. این سوال می توانست با کمی تغییر همچنان در شرایط فعلی و آینده نیز مطرح و هر پاسخی به آن بر دانش مربوط به ایران افزوده شود. تاکید بر این سوال نشان از قبول واقعیتی ماندگار است. طباطبایی در این زمینه غور زیادی نکرده و صرفا اعلام کرده است که دو عامل در این زمینه بسیار مهم می باشند. ایشان به عواملی اشاره کرده است که در اثبات نظریه انحطاطش می توانند مورد استفاده قرار گیرند. نحوه بیان این عوامل و موقعیت ها نشان از انحطاط است تا حضور. این دو عامل عبارتند از:  (۱)  نهاد شاهی، شاه در راس هرم قدرت سیاسی ایران. طباطبایی مدعی است که در این زمینه اختلالات بسیاری صورت گرفته است. اصلی ترین آن جایگزین شدن شاه به جای نهاد شاهی است:  ”گفته شد که با بینادگذاری نخستین “شاهنشاهی” این شیوه فرمانروایی شکل “دولت” رایج ایران را به خود گرفت، اما در تحول تاریخی، پادشاه جانشین نظام شد و در رآس هرم قدرت قرار گرفت …” (طباطبایی، ۱۴۸).  او با محور قرار دادن شاه و مشکلاتی که آنها برای ایران به ارمغان آورده اند، افول نظام سیاسی و اندیشه ایرانی را ممکن کرده اند. طباطبایی اصرار دارد تا در بررسی “دوره گذار” به حماقت و ناتوانی شاهان به علت راز و رمز اصلی مشکلات ایران توجه کند. او به سفرنامه های خارجی چون سفرنامه ونیزیان مراجعه و بر اساس اطلاعات این نوع منابع از استبداد شاهان سخن می گوید. از نظر ا و شخصیت شاهان، خونریزی و کشت و کشتار آنها، تعرض به جان و مال دیگران، کور کردن چشمان کسانی که احتمالا می توانند جایگزین باشند، حرمسرا، زن بارگی، شراب خواری، و … نشان از این دارد که شاهان نقش نظام شاهی را بعهده نگرفته اند.  (۲) عامل دوم فرهنگ ایرانی است. فرهنگی ایران که به صورت زبان، شعر، و ادب پارسی ظهور کرده است (طباطبایی، ۱۱۵). او مدعی است که به دلیل فقدان اندیشه سیاسی، شعر و ادب جانشین اندیشه سیاسی شده است و عامل وحدت سرزمینی گردیده است (طباطبایی، ۱۴۷- ۱۴۶). 

گام سوم، به لحاظ مفهومی و نظری، طباطبایی به طور شفاف بازگو کننده دیدگاه شرق شناسان و ایران شناسان اروپا مدار در مورد ایران شده است. دیدگاه او دو ساحت دارد؛ ساحت آغازین اثبات عقب ماندگی ایران و ساحت دوم توسعه و رشد غرب است. طباطبایی هر چند که خود را مورخ اجتماعی ایران نمی داند ولی به عنوان مدعی فیلسوف سیاسی و فیلسوف اندیشه سیاسی و اجتماعی، بی اعتنای به مباحث تاریخی و تاریخ تحول اندیشه و تفکر در ایران نبوده است. بدین لحاظ است که او یا خود می بایستی به تحقیق در این زمینه اقدام کرده یا اینکه از میان منابع موجود دست به گزینش زده و بحث و بررسی اش را دنبال می کرد. او در آغاز به دوره بندی تاریخ ایران اقدام کرده است.

گام چهارم زمینه سازی در طرج نظریه انحطاط،  توجه به مراحل تحول تاریخی و اندیشه ایران است. طباطبایی در بیان انحطاط اندیشه در ایران، ایران را به دو دوران اساسی قدیم و جدید تقسیم کرده است:  ۱ – دوران قدیم تاریخ ایران با بنیادگذاری شاهنشاهی آغاز و تا واپسین سده های دوره اسلامی ادامه دارد.  ۲-   دوره گذار، از جنگ چالدران تا شکست ایران در جنگ با روسیه می باشد. طباطبایی دوران نهصد ساله پس از اسلام تا صفویه را که عده ای دوره میانی نامیده اند، بخش دوران قدیم ایران می داند. این دوره را که حلقه رابط سده های میانه  ایران و آغاز دوره جدید است دوره گذار نامیده است. او دوره جدید را به سه دوره تحت عناوین  (۱) دوره گذار، (۲) دوره فروپاشی و (۳) دوره مکتب تبریز نامگذاری کرده است (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۶-۱۰).

از نظر او دوره گذار دارای مشخصاتی چند است:  این دوره مستقل از دوره های قبلی و بعدی است. دوره ای پر تعارض است. ایران در این دوره در گیر جهان مدرن است و در جاذبه مناسبات جهانی جدید قرار گرفت. روابط ایران بر خلاف گذشته که محدود به کشورهای مجاور بود، با کشورهای اروپایی است، دوباره با جهان مسیحی مرتبط شدند. با این وجود، به لحاظ نظری، این دوره مانند دوره قدیم است و صفویه با منطق سنت تا مدرن عمل می کند. باوجود اینکه نظم سنتی ایران به دلیل ارتباط با جهان جدید دچار اختلال شد، ولی در ساحت اندیشه تغییری صورت نگرفت و همچنان ایران سنتی ماند. به طور خاص منطقی که شاه اسماعیل در جنگ چالدران دنبال کرد سنتی بود. همه او را تشویق  به حمله قبل از آماده شدن سلطان سلیم درروزهای قبل از جنگ کردند، ولی او آنرا خلاف مردانگی داشت و در نهایت سلیم با سلاح های مدرن شکست او را شکست داد. طباطبایی در این زمینه اشاره کرده است که جنگ چالدران به دلیل عدم توسعه نظامی سپاه شاه اسماعیل و بی توجهی به قدرت نظامی سلطان سلیم به شکست انجامید. شاه اسماعیل با تکیه بر منطق ایمانی و جوانمردی عمل کرد و می توانست قبل از سر و سامان یافتن سیاسی سلیم به آنها حمله کند ولی رسم و جوانمردی را خلاف آن دانست و با آماده شدن سپاهیان سلیم، بر اثر برتری ابزار نظامی، سپاه ایران شکست خوردند. از نظر او اطرافیان شاه اسماعیل، روایان رسمی، مولف تاریخ عالم آرای عباسی، و جهانگشای وی خاقان، توکل به خدا و راز و رمز الهی را توضیح دهنده شکست می دانند. در حالی که در سفرنامه های خارجیان به عوامل سنی توجه کرده اند (همان، ۴۲-۳۷). سرزمین ایران، سرزمین بزرگ در اثر شکست ها به حد و مرز امروزی رسید. این دوره بیان کننده “منطق شکست” است (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۵-۱۲).

دوره مکتب تبریز با اصلاحات عباس میرزا در درالسلطنه تبریز آغاز شد و با پیروزی جنبش مشروطه خواهی مردم ایران به پایان رسید. مکتب تبریز کانون تجدد طلبی، مشروطه خواهیف گسترش اندیشه آزادی و هواداری از حکومت قانون بود… و برای توضیح آن نظریه حکومت قانون در ایران ضروری است (همان، ۱۷-۱۶).

گام پنجم بعد از تعیین محدوده تحقیق، تعیین منابع مورد مراجعه اش می باشد. او به انتخاب منابع خاصی برای اثبات داعیه و مفروض آغازینش تحت عنوان عقب ماندگی ایرانیان که بعدها تحت عنوان نظریه انحطاط اعلام شد، اقدام کرده است. او در مجموع از منابع زیر استفاده کرده  و نسبت به دیگر منابع بی نظر مانده است:

(۱)   از نظر طباطبایی، منابع کلاسیک تنظیم شده در مورد ایران نیز بر اساس نظریه انحطاط تنظیم شده است. به طور خاص او مدعی است ککتاب هرودت کوششی برای تدوین اندیشه تاریخی تمایز میان یونانیان و “بربرها” بود و این تاریخ پیش از آن که پایه ای در واقعیت داشته باشد، بازسازی واقعیت بر پایه اندیشه تمایز و آغاز آگاهی از ان بود…  او مدعی است که همه روایتگران ایران در عصر جدید، بر گسست از فرهنگ شرق و نوایین بودن همه وجوه فرهنگ و تمدن غربی تاکید دارند. او مدعی است کارها بر اساس نظریه توطئه نوشته نشده است. یعنی غرب بر اساس توطئه شرق را نادیده نگرفته است.. (طباطبایی؛ ۱۷۱).

(۲)  منبع دیگری که طباطبایی از آنها در اثبات نظریه  اش استفاده کرده است، سفرنامه های ایرانیان است. در فصل چهارم او اصلی ترین منابع تنظیم شده به واسطه ایرانیان را که تآیید کننده انحطاط ایران است، اشاره شده است: سفرنامه محمدرضا بیگ، خطانامه اثر سید علی اکبر خطایی، محمد ربیع بن محمد ابراهیم، تحفه العالم اثر سید عبدالططیف شوشتری، سفرنامه ابوالحسن خان، حیرت نامه، سفرنامه میرزا صالح، سفرنامه ابوالحسن خان ایلپی (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۲۲۷-۲۲۰).

(۳)  سفرنامه های جارجیان منبع دیگر مهم در کار طباطبایی است. طباطبایی بر خلاف داعیه اصیل بودن در نظر و اطلاعات، بیشترین ارجاع را به منابع سیاحان و سفرنامه نویسان کرده و کمتر منتقد سفرنامه های خارجیان می باشد. او مدعی است که سیاحان خارجی در مقایسه با محققان و مورخان ایرانی در هر دوره – به طور خاص از عصر صفویه تا کنون – توانسته اند درک وفهم دقیق تری از ایران ارائه دهند. این درک و فهم سیاحان اروپایی نه از رو ی تآمل فلسفی آنها بلکه از روی غریزه و حس سیاسی و فرهنگی شان می باشد. (همان حس و درکی که در بحث های گذشته مورد نقد ما بوده است.)  زیرا سیاحان به ایران آمده از دوره صفویه به بعد در آغاز دوره شکل تمدن جدید غربی بوده و با باور به ترقی و پیشرفت فرهنگ و تمدن و اندیشه غربی به ایران نگاه کرده و در نتیجه به جز گسست در ایران مشاهده نکرده اند (طباطبایی، ۱۶۷).  طباطبایی فصل سوم کتابش را به نگاهی که در مورد ایران به واسطه بیگانگان ارائه شده است، اختصاص داده است. او بیان کرده است:

تاریخ ایرانیان به گونه ای که در نوشته های تاریخی ایرانی آمده، تاریخ ظهور و سقوط سلسله ها و ضعف و قدرت شاهان است. آن چه پیش از این ، از خلال نوشته های تاریخی درباره تاریخ ایران زمین در دوره گذار آوردیم، مبین این امر است که به سبب فقدان اندیشه تاریخی خردگرا و نیز مفاهیم بینادین اندیشه سیاسی که به ویژه در این دوره دستخوش زوال جدی شد، تاریخ نویسی به … وقایع بی اهمیت ولی نعمتان تاریخ نویسان فرو کاسته شده بود و از این انحظاط .. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۶۵). 

طباطبایی مدعی است که سفرنامه نویسان بیشتر اروپایی شارح جریان سقوط ایران در عصر صفویه، زندیه، افشاریه، و قاجار می باشند. او روایت ارائه شده را صادق و معتبر دانسته و بر اساس آن به بازخوانی روایت کهنه و تکراری سیاحان در قابل ادعاهای علمی اقدام کرده است. این روایت چندین اشکال کلی و مقدماتی دارد: (۱)  اشکال اصلی که این منابع دارند همان حسنی که طباطبایی در مورد آنها اعلام کرده است: باور به ترقی در غرب و در مقابل عقب ماندگی و انحطاط در شرق و ایران. من این اصل را بارها مورد نقد قرار داده و مشکل اصلی که با سیاحان اروپایی و تابعان آنها در ایران در مورد ایران دارم، ریشه در نگاه مثبت به غرب و منفی به ایران است. (۲)  در روایتی که سفرنامه نویسان خارجی از ایران ارائه داده اند، تاکید اصلی و تنها در باره نظام حکومتی بوده و حوادث به شکل تفصیلی در زندگی فردی و خانوادگی شاهان اهمیت داشته است. (۳) در این روایت عناصر اجتماعی و نهاد وزارت نادیده گرفته شده است (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۷۵-۷۲).  (۴) مشکلات اخلاقی و مذهبی اصلی ترین موضوع مورد توجه سیاحان بوده است. 

با توجه به داعیه های اصلی سیاحان و باور طباطبایی نسبت به آن، استنباط های متعدد زیر از طرف او صورت گرفته است: (۱) ایران، از نهاد شاهی به حکومت مطلقه و خودکامه تبدیل شده است. (۲) در این فرآیند، شاه به نفی نهاد وزارت، نافع بزرگان و خاندانها، نافع مناسبات و قوانین اقدام کرده است (طباطبایی، ۱۷۹-۱۷۲).  (۳)   حرمسرا و جواجه گان یکی از اصلی ترین مراکز مورد علاقه  سیاحان و اصلی ترین مراکز تصمیم سازی و تصمیم گیری در نظام شاهی تا نهاد وزرات می باشد.

 نتیجه اصلی که او از ارجاع به سفرنامه های اروپایی انجام داده است، روایت انحطاطی ایران است. طباطبایی معتقد است که سفرنامه نویسان بیگانه که از دوره صفویه در ایران بوده اند، روایت شان از ایران روایت انحطاط است. او از میان مجموعه کارهای تنظیم شده؛ به طور خاص به تفسیر و تعبیر شاردن و گوبینو اشاره کرده که در کل اشاره می شود:

 - از نظر او شاردن شرح دقیقی از نظریه انحطاط ارائه داده است:

.. نکته اساسی توضیح ژان شاردن این است که او استبداد و انحطاط را ذاتی  شرقیان و تقدیر آنان نمی دند، بلکه امری حادث و قابل تبیین می شمارد. او در بحث از وضعیت انحطاط ایران در عهد جانشیان شاه عباس و نظام خودکامه آن، در مقایسه با ایران باستان، بر آن است که شیوه فرمانروایی ایرانیان باستان عادلانه تر و برابری میان مردمان بیشتر بود…. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۳۰-۴۲۹).

- گوبینو و انحطاط:  گوبینو از نظر طباطبایی، باور به زوال غرب داشت، تعامل بین آسیا و غرب را مفید می دانست و ایران را کشوری باستانی و با هویت می شناخت. طباطبایی نظر گوبینو در مورد هویت ملی ایرانی را نقد کرده است. زیرا از نظر او، گوبینو از فهم تعارض ملت دولت ناتوان بوده و اساس وحدت ایرانی را به دلایل نظریه نژادی اش در سلطه ترکها بر ایرانیان دانسته است: 

توضیح گوبینو به نکاتی اشاره دادر که برای فهم راز و رمز تداوم هویت ایرانی و حضور یکسان آن در ذهن همه طبقات و گروههای ایرانیان دارای اهمیتی اساسی است. وحدت و حس ملی در ایران بسیار بیشتر از آن که دولت ملی در ایران ایجاد شود، به وجود می آید. شگفت انگیزتر از این نخستین نکته، شیوه ها و راه هایی است که این وحدت و حس ملی تداوم پیدا کرده است. به خلاف کشورهای غربی که در آن ها دولت ملی هم چون ابزاری برای تحمیل دیدگاه نظری حکومت مرکزی عمل کرد، در ایران، حس ملی بیرون حکومت های مرکزی شکل گرفت و شالوده ای استوار برای تداوم حکومت های ملی، که بیشتر ملی نبودند، فراهم آورد. در کشورهای اروپایی، دولتها ملتها را ایجاد کردند، اما در ایران، ملت واجد اقوام گوناگون، در وحدت تکثر آن، حکومت ها را ایجاد کرده است. این که در بخش بزرگی از تاریخ ایران، مردم ایران خود را ورای دولت دانسته و اغلب آن را به هیچ گرفته اند، برخاسته از این واقعیت تاریخ ایران است که پیچیدگی های تاریخ این کشور با صرف مقولات علوم اجتماعی جدید قابل تحلیل نیست  (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۶۰).

گوبیبنو به دلیل اینکه مدافع نظریه نژادی، منشآ همه مشکلات در ایران را اختلافات نژادی می داند. به طور خاص او به  تعارض بین ترکها وفارسها اشاره کرده و در نتیجه وحدت ملی ایرانی در مقابل با ترکها می باشد تا وجود عوامل قوام بخش. طباطبایی معتقد است نظریه گوبینو کافی نیست زیرا او ناتوان از درک تعارض بین حکومت و مردم است  (همان صفحه ۱۶۱).

گام ششم مرور کلی و ساده  طباطبایی به وضعیت اندیشه در شرایط معاصر ایران است. او با توجه به نقشی که حوادث بزرگی چون جنگها و شورشها و انقلابها و اشغالهای دول خارجی در تحول جوامع غربی داشته اند، به طرح سوال زیر در مورد ایران پرداخته است:  “چرا حمله ترکان و مغولان به ایران موجب تحول در اندیشه نشده است؟” طباطبایی معتقد است که ترکان و مغولها با ورودشان به ایران اثرگذاری اندیشه ای و فرهنگی نداشته اند و در عوض از فضای فرهنگی و اندیشه ای ایرانیان متاثر شده اند:

ترکان و مغولان بر خلاف عربها که دارای اندیشه نو بودند، فاقد پشتوانه آیینی بودند. بهتر بگوییم، ترکان و مغولان در قیاس با ایرانیان، در چنان مرتبه نازلی از فرهنگ و تمدن به سر می بردند که نیازی جدی به پایداری فرهنگی حس نشد. ترکان و مغولان می توانستند خود را به در دست داشتن قدرت سیاسی قانع کنند و البته، فرهنگ و تمدن ایران نیز نیروهای زنده و زائیده خود را چندان از دست داده بود که “مصالحه” جانشین پایداری شود. با چیرگی ترکان و یورش مغولان، “مصالحه ای” میان قدرت سیاسی ترکی – مغولی، که اراده آن به دست ایرانیان بود، و فرهنگ ایرانی انجام گرفت تا وحدت سرزمینی ایران حفظ شود، اما این “مصالحه” در واقع، توهمی بود که جانشین آگاهی از نوعی زوال و فقدان نظریه انحطاط شد… (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۰۹).

پیش فرضها و اصول نظریه انحطاط اندیشه:

۱-      او مدعی است سفرنامه نویسان بیگانه درکی از انحطاط ایران در روند فروپاشی صفویه و بعد از ان داشته در حالی که ایرانیان اعم از سفرنامه نویس، مورخ، و فیلسوف و مدعی اندیشه درکی از این فرآیند نداشته اند. طباطبایی علت اینکه بیگانگان به ایران آمده امکان فهم انحطاط ایرانیان را پیدا کرده اند را به وجود اندیشه سیاسی مدرن حزبی در غرب معطوف می کند. در حالی که علت عدم توجه و فهم جریان انحطاط در ایران به واسطه ایرانیان ریشه در سلطه سنت دارد (صفحه ۴۰۵). 

۲         -  او با برجسته کردن دوران گذار، شرایط فهم بهتر انحطاط فراهم شده است. نقشی که حوادث دوران گذشته – سقوط سلسله ساسانی، ورود اسلام، افت و خیز دولتها، تبدیل نهاد شاهی به خودکامگی شاه، حمله مغول و ترکان به ایران، و … –  ایران در مسیر انحطاط اندیشه ای داشته اند، امکانی برای تفکر و اندیشه برای ایرانیان فراهم نشده است. در نتیجه، او به این نتیجه رسیده است که انحطاط اندیشه، سرنوشت شوم ایرانیان است و ایرانیان با این وضعیت بعد از دوره ساسانیان روبرو شده و در حال حاضر در آن غوطه ور هستند. انقلابهای بزرگ ایرانی (به زعم بنده) کمترین نقشی در تحول اندیشه در ایران نداشته و به دلایل گوناگون – که بیشتر به غلبه رویکرد سیاسی و ایدئولوژیک بر می گردد – بر انحطاط ایران عمق بخشیده اند.  

۳         – از میان متفکران اسلامی، از نظر طباطبایی فقط ابن خلدون با تاکید بر افت و خیز تمدن اسلامی و دولت امکان فهم انحطاط را پیدا کرده است. ولی اندیشه او دنبال نشده است و در غرب ماکیاول آغازگر اندیشه انحطاط شده و ادامه اندیشه اش تفکر اجتماعی جدید شکل گرفته است (صفحه ۴۷).  فرودسی در این زمینه شاخص است. او خردنامه اش به طرح فلسفه تاریخ ایران در فهم انحطاط اقدام کرده است. وی افرادی دیگری چون خواجه نظام الملک چیرگی ترکان را “گناهکاری” ایرانیان و عطاملک جوینی چیرگی چنگیز را “عذاب خدا” می داند (صفحات ۴۰۹-۴۰۸).

۴         – از نظر او امکان اندیشه در مقابل امتناع اندیشه است. طباطبایی مدعی است تاریخ نویسان دوره اسلامی، به جای تامل درباره دلایل پایان و فروپاشی شاهنشاهی ساسانی، به بحث و بررسی در مورد “شرایط امکان ظهور اسلام” پرداخته اند. در اینصورت، تامل نظری در شرایط امتناع و بحث در مورد شرایط امتناع با مقدمان نظری آن نداشته اند (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۰۸).  با این وجود او صراحتآ اعلام کرده است که در ایران تداوم فرهنگی و تاریخی وجود نداشته است:

گام نخستین در طرح نظریه انحطاط ایران، نقادی نظریه تداوم تاریخی و فرهنگی ایران است و این نقادی هم چون مقدمه ای بر تبین تاریخ فرهنگ و تمدن ایرانی است. نگارنده این سطور، بیشتر، در توضیحی درباره تاریخ اندیشه سیاسی، گفته بود که اگر چه اندیشه سیاسی ایرانشهری در ایران دوره اسلامی تداوم پیدا کرد، اما در گذر دگرگونی های تاریخی، جنبه های آرمانی آن یکسره از میان رفت و به نظریه سلطنت مطلقه تبدیل شد.. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۱۰).

در نتیجه از نظر طباطبایی در نوشته های تاریخی و ادبی ایرانی درباره انحطاط ایران زمین سخن روشنی وجود ندارد و گفته ها و نوشته ها از حد مقولات اخلاقی و دینی فراتر نرفته است (طباطبایی، ۴۳۳). به عبارت دیگر، کمتر متفکر ایرانی وجود دارد که به طور شفاف و سامان یافته به تبیین فرآیندی انحطاط ایران اقدام کرده باشد، کاری که متفکران غربی در عصر روشنگری بدان پرداختند. طباطبایی راز اصلی انحطاط ایران را فقدان اندیشه سیاسی می داند:

     انحطاط ایران زمین از هنگامی آغاز می شود که ایرانیان توان بازسازی فرهنگی و پایداری در قلمرو اندیشه را از دست دادند و فروپاشی های پی در پی ایران، هربار، پیوندی با دگرگونی هایی در حوزه فرهنگ و قلمرو اندیشه داشته است. به عنوان مثال، دگرگونی ها و انقلابات سیاسی و ظهور و سقوط شاهان و سلسله ها در ایران – که تاریخ نویسان ایران، با توجه به باورهای خود، به “فلک کج رفتار” نسبت می دهند، و سفرنامه نویسان با شگفتی گزارش هایی درباره آن ها آورده اند – اگر چه تحولات سیاسی و اجتماعی اند، اما شتاب و سرشت آنها را تنها می توان از دیدگاه تاریخ اندیشه سیاسی توضیح داد  (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۶۰).

۵  -   شرایط و عوامل بسیاری در استمرار انحطاط ایران دیده می شود. او در پایان کتاب سعی دارد تا به بیان عوامل متعدد اثرگذار در انحطاط ایران اشاره کند. او اصلی ترین عوامل را به شرح زیر می داند: تنش های ایینی-فرهنگی، تنش میان فرمانروایی و فرهنگ ایرانی، تنش میان ایرانیان و انیران، تنش میان فرهنگ ملی و آیین های بیگانه، پیامدهای تنش های سیاسی در نظام اقتصادی، و تنش های میان ایرانیان و ایران (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۵۲۰-۴۶۳). از نظر او، خودکامگی را یکی از اصلی ترین عوامل انحطاط می داند. او راز و رمز شکل گیری خودکامگی را در فقدان اشرافیت در ایران می داند. او بر اساس نظر الیاس بحث را دنبال کرده و مدعی است شاهان باکشتارهای مکرر بزرگان جریان عدم شکل گیری اشرافیت را ممکن کرده اند.

 

 

تآملاتی در مورد نظریه انحطاط طباطبایی:

نظریه طباطبایی دارای اشکالات بسیاری است که در ادامه به بعضی از انها اشاره می شود:

۱         – طباطبایی بدون بحث و بررسی مناسب، حداقل در حد اثبات ادعایش تحت عنوان انحطاط اندیشه، در مورد امکان اندیشه و تلاشهایی که در نزد ایرانیان بعد از سقوط ساسانیان و در دوره جدید صورت گرفته است، بحث و گفتگو نکرده است. با اظهار اینکه همه تلاشها سیاسی است و نگاه ایدئولوژیک بر آنها حاکم است، از ادامه تفحص اجتناب کرده و راه خود را طی کرده است. بدون هیچ دلیلی برای اثبات ادعاییش تحت عنوان انحطاط به نقد امکان اندیشه ای که مورخان و متفکران ایرانی بعد از اسلام ارائه داده اند می پردازد. از نظر او این نوع نگاه کافی نیست و می بایستی آنها به بیان انحطاط می پرداختند.

۲          -  او به جای شناسایی شرایط تاریخی ایران یا وضعیت نظام اجتماعی و فرهنگی ایران از طریق دست یابی به منابع جدید، به بازگویی داعیه های سیاحان خارجی که در دوره شکل گیری تمدن غربی به ایران آمده بودند و تز عقب ماندگی را دنبال می کردند  اشاره کرده و بر اثر تاکید زیادی بر آن مدعی اند که سیاحان خارجی توانسته اند انحطاط ایران را بفهمند در حالی که ایرانیان این درک را نداشته اند.

۳         طباطبایی در بیان نظریه انحطاط، نیز مانند دیگر مستشرقان بیشتر به زندگی شاهان و احوال شخصی آنها تاکید کرده است و کمتر به وضعیت اجتماعی و فرهنگی جامعه ایرانی طی گذر زمان توجه کرده است.  این بی توجهی به تحولات اجتماعی موجب شده است که مولف اثبات فرضیه هایش را ممکن تصور کند.

۴         طباطبایی با روبرو شدن با شرایط متفاوت و معارض با اندیشه اش، از آروزهایش سخن می گوید. به عبارت دیگر، بر خلاف داعیه اصلی اش به شعار جدیدی اقدام کرده و مدعی است که ایرانیان وقتی به بحران نزدیک می شوند کاری کارستان می کنند. او به امید و آرزوی ظهور حوادث مهمی در تحقق اندیشه با بازیگری نیروهایی ناشناخته می باشد:

من تردید ندارم که ایران بر لبه یکی از آن پرتگاههای هولناکی است که بارها این کشور در برابر آن ها قرار گرفته است و چنان که از تاریخ ایران می توان دریافت، ایرانیان، پیوسته در چنین شرایطی، دریافت خود از بحران ژرف را به ژرفای خودآگاهی تبدیل کرده اند (همان، ۱۹).

۵         در ادامه طباطبایی به وجود نهادها، افراد ، خاندانهای بزرگ که کنترل کننده قدرت شاه هستند، اشاره کرده است. او بیش از اینکه به نقش و اثرگذاری این نیروها توجه کند به سست عنصری شاه که به شکل گیری و قدرتمندی نیروهای اجتماعی شده است اشاره می کند. به طور خاص در صفحه ۱۸۴ به وجود خاندانهای صاحب نفوذ و بزرگان اشاره می کند. به  همین دلیل است که نابودی آنها در دستور کار شاهان و یا گروههای ذی نفوذ قرار داشته است.

۶         بر خلاف داعیه مطرح کرده اش، شواهد بسیاری در تاریخ ایران وجود دارد که شاه قدرت مطلق نبوده است. زیرا افزون بر خاندانهای معتبر، افراد مهم، گروههای منزلتی متعدد، علما در بسیاری از مواقع ناظر و کنترل کننده قدرت او بوده اند. به همین دلیل نیز در سراسر تاریخ ایران بعد از اسلام ما با نزاع بین شاه و علما روبرو هستیم.  

۷         از طرف دیگر، جدایی نهاد ولیعهد و شاه از یکدیگر نشان از امری دیگر است. اینکه ولیعهدها از پایتخت دور بوده است تا حدودی نوعی توزیع قدرت شکل گرفته است. انتقال قدرت از شاه عباس دوم به اسماعیل دوم جالب است. در این زمینه بزرگان هستند که تصمیم گیر نحوه قدرت به فرد جدید هستند.  این حادثه نشان از این دارد که  دربار در ایران مهم بوده است. در تحلیل حوادث طباطبایی و بسیاری نقش دربار را کم گرفته و نقش اصلی را به حرمسرا داده­اند. در این زمینه مباحثی که در مورد حرمسرای شاهی از طرف سیاحان مطرح شده، تکرار شده است.  حرمسرا بیشتر محلی برای عیش و عشرت شاهان در نظر گرفته شده است. این وجهی است که  سیاحان به ان داده و روشنفکران سده نوزدهم و بیستم نیز به این فهم از حرمسرا دامن زده اند. ولی کمتر به رابطه ای که حرمسرا با نظام اجتماعی خانواده و ایل مدار ایرانی دارد، اشاره ای شده است. در حرمسرا هر یک از خاندانهای بزرگ نماینده ای دارد که از این طریق بتواند بر ساختار سیاسی کشور و قدرت اثر گذار باشد. ازدواج شاه با دختران خاندانهای بزرگ هم به رسوم اجتماعی بر می گردد و هم نشان از پیوستگی خانوادگی خاندانی و ایلی و شهری و منطقه ای با شاه و در نهایت مشارکت در قدرت می باشد. از اینرو حضور دختری از خاندانی در حرمسرا به منزله حضور یک خاندان بزرگ در تصمیم گیری های مهم کشور است.

۸          یکی از حوادثی که در هر دوره تکرار شده است و بعضی از ان به عنوان نخبه کشی یاد کرده اند، جابجا کردن صدراعظم های مهم و اصلاح طلب می باشد. البته همیشه امکان جابجا کردن صدراعظم ها به واسطه شاه و دربار وجود نداشته است. زیرا بسیاری از آنها نیروی صاحب قدرت بوده و منشا اثرگذاری در حیات سیاسی ایران بوده اند. البته اینکه حذف صدراعظم ها همیشه در دستور کار شاهان و اطرافیانشان بوده است، نشان از صاحب قدرت بودن فردی است که در این موقعیت قرار می گیرد. پس صدراعظمی در مقابل شاه مهم بوده است. اگر صدراعظم ها دست نشانده شاهان بوده اند که نیازی به توطئه و نابودی آنها نبوده است. قصد و برنامه برای نابودی و حذف صدراعظم نشان از اهمیت و قدرت آنها در تاریخ ایران دارد.  از طرف دیگر،  بزرگان در ایران تنها در نظام سیاسی و حکومت حاضر نبوده اند. بسیاری در ایران منفک از دربار صاحب نام و نشان و اعتبار و ثروت بوده اند.

۹          یکی از جریان هایی که تا کنون کمتر مورد توجه قرار گرفته است و نقش افراد و گروههای حاضر در این جریان ناشناخته مانده است، سیدها و افراد با اصل و نسب به بزرگان و ائمه (ع) و پیامبر (ص) می باشند. من به طور خاص در مورد سیدها در تاریخ ایران نظر دارم. برای ایرانیان شیعه این مهم بوده است که چه کسی متعلق به کدام خاندان و خانواده است و افراد با اصل و نسب محل قدرت چه کسانی هستند. حضور افراد سید و فرزندان پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) در جامعه نشان از نفوذ خانواده مهم است.  این بی توجهی به نقش سیدها به واسطه محققان تاریخ ایران به مقاومت در مقابل حضور جامعه و نیروهای اجتماعی، و از طرف دیگر تاکید بسیار و تنها به نقش شاهان خودکامه دارد.  شواهد نشان از این دارد که بزرگان جامعه ایرانی در شرایط متفاوت در حوادث ایران نقش آفرین بوده اند. البته طباطبایی در صفحات ۲۰۷ و ۲۰۶ به تعارض بزرگان با شاه اشاره کرده است. ولی در تحلیل تاریخ ایران جایی برای آن در نظر نگرفته است.

۱۰     در کنار سیدها در ایران، بی اعتنایی مهم و اساسی به نقش و جایگاه اندیشه دینی و دینداران و روحانیت در حیات اجتماعی و فرهنگی ایران شده است. در مقابل دینداری ایرانیان و روحانیت و سازمان دینی در ایران، از نظر افرادی چون طباطبایی، مانع تحول و رشد بوده اند. طباطبایی اندیشه دینی صفویه را راز انحطاط نمی داند بلکه پایان انحطاط می دانند:

… همین قدر به اشاره می توان گفت که دریافتی از تشیع که با ورود علمای جبل عامل به ایران عرضه شد و با محمدباقر مجلسی صورتی مدون پیدا کرد، در جهت خلاف تحول مطلوب بود و بدین سان، اندیشه دینی نیز منحی زوال اندیشه در ایران را دنبال کرد. مثنوی مکافات نامه، نمونه ای از وضعیت زوال اندیشه و انحطاط ایران در پایان دوره صفوی است و نه تحلیل علل و اسباب آن و حتی با توجه به برخی از فقرات می توان آن را یکی از بی معناترین اشعار تاریخ ادبی ایران دانست…. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۲۲).

۱۱   طباطبایی به دلیل تاکید بر سلطنت در فهم دیگر عوامل و عناصر در ساماندهی حیات سیاسی ایران غافل بوده است. او مدعی است عناصر سه گانه سلطنت صفویه – اندیشه شاهی دوران باستان، تشیع و تصوف – سهیم اند و ائتلاف علما و تجار یا علما و بازار که به واسطه سیوری مطرح شده غلط است. او مدعی است که تجار به عنوان گروه مستقلی در ساختار اقتصادی کشور عمل نمی کردند. و طرح ائتلاف بین علما و بازار کپی برداری از غرب است.  در نتیجه او برای اثبات نظریه شاهی اش همه دیگر موارد را نادیده گرفته و نیروهای اجتماعی اثرگذار در تحولات را به رسمیت می شناسد: (۱) شیعه بودن صفی را مسخره می کند (۲) با اینکه دهقانان و چادرنشیان را در تشکیل صفویه مطرح می کند وی آنرا … (۳) علما را اصلا مطرح نمی کند در حالی که دوره صفویه علما تعیین کننده اند.  (۴) ارتش و .. (۵) خانواه .. (۶) فرهنگ

جامعه ایران (۲۲ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 نظریه استبداد آسیایی

نظریه استبداد آسیایی یکی از عام ترین نظریه های مطرح در شناسایی آسیا در مقابل اروپا می باشد. این نظریه سابقه ای کهن دارد. ریشه های طرح مفهوم استبداد آسیایی به داوری های متفکران عصر قدیم در مورد آسیا و ایران بر می گردد. ارسطو اولین طراح  این مفهوم می باشد. او مدعی شد که نظام سیاسی آسیا در مقابل با یونان استبدادی است.  آنچه که ارسطو در مورد استبداد گفته است متفاوت از مفهوم حکومت خودکامه است. زیرا در حکومت خودکامه نه قانون و نه سنت مهم است. اساس تصمیم اراده حاکم است در حالی که در معنای استبداد، قانون و سنت مهم است. حاکم بر اساس نظام سنتی اعمال حاکمیت می کند و مردم نیز بر اساس همین سنتها تن به حکومت استبدادی می دهند. حکومت استبدادی هر چند که بر اساس سنت است، ولی در راستای منافع مردم و جامعه نیست. حاصل نظام استبدادی بیدادگری و ظلم و نابرابری است.  ارسطو برای طرح دیدگاه سیاسی اش منطق جغرافیایی دارد. او مدعی است مردمان مناطق سردسیر با وجود اینکه به لحاظ هوش و ذکاوت ضعیف اند، ولی دارای روحیه ازادمنشی هستند در حالی که مردمان شرق که در مناطق گرمسیر زندگی می کنند دارای هوش و مهارت روحیه سلطه طلبی داشته و رعیت و برده می باشند. در نتیجه ارسطوی صاحب اندیشه سیاسی، بر اساس باور به نقش شرایط طبیعی و جغرافیایی، جهان دو گانه یاد کرده و استبداد را متعلق به آسیا می داند.  

هرودت نیز در کتابش بحثی در مورد اهمیت آبیاری مصنوعی در مصر و ایران به استبداد اشاره کرده است. او در ادامه  رابطه  بین نظام آبیاری  را با تشکیلات سیاسی مطرح کرده است. پلوتارخ کلوت ایران هخامنشی را در قیاس با حکومت یونان، استبدادی می داند  (ماهرویان، ۱۳۸۱: ۲۳). مورخان روم و یونان بعد از هرودت وقتی به شرح تاریخ شرق و ایران اقدام کرده اند، به استبدادحکومتی اشاره کرده اند.

بعد از این دو صاحب نظر، با ورود مستشرقان اروپایی به ایران، روایت استبدادگونه از نظام سیاسی و جامعه ایرانی دنبال شد و همه به جز استبداد و خودکامگی در ایران چیزی ندیدند. خشکی، بی نظمی، خودکامگی، و استبداد اصلی ترین مفاهیم مورد نظر آنها می باشد. نگاه استبدادی نسبت به شرق و ایران از قدیم شکل گرفته بود و در عصر روشنگری بر آن افزوده شد و بیشتر متفکران عصر روشنگری برای توضیح ترقی و پیشرفت اروپا، از انحطاط و استبداد و خودکامگی در شرق و ایران سخن گفتند. اروپای دچار انحطاط شده تا قبل از عصر روشنگری در مقابل شرق دارای تمدن قرار داشت.  با شکل گیری تمدن اروپایی از قرن پانزدهم به بعد با توجه به ضرورت در شناسایی شرق در مقایسه با غرب، داوری همراه با نگاه انتقادی در مورد شرق و ایران مطرح گردید. البته به دلیل ایجاد شبکه جدید ارتباطی –دریایی – غرب با شرق، توسعه تجارت از قرن پازنزدهم، و اهمیت دولت عثمانی و صفویه، توجه به آسیا و ایران زیاد شد. مسافران، جهانگردان، سیاحان، سیاستمداران و در نهایت متفکران اروپایی در مورد شرق و ایران به داوری همه جانبه اقدام کردند.

با توجه به شرایط جدید در اروپا و شرق و ایران، با آراء و نظریه منتسکیو روبرو هستیم.  منتسکیو متاثر از بدن، تاورنیه، و شاردن در کتاب روح القوانین با توجه به طرح سه نوع حکومت، حکومت شرقی را استبدادی می داند در حالی که حکومت در اروپا –انگلیس- را مشروطه می شناسد. او همه تحولات و مسائل جامعه شرقی و ایرانی را بر اساس استبداد خاص شرقی و ایرانی توضیح می دهد. منتسکیو مدعی است که شرقی ها  (ایرانی ها هم شرقی اند) دارای چندین ویژگی هستند: وحشی اند، نظام سیاسی استبدادی دارند، مردمانی هستند که بر اساس ترس از نظام حاکم تبعیت می کنند، جامعه شان دچار بی نظمی دائمی است، و مالکیت در این کشورها و منطقه به رسمیت شناخته نشده است.

بعد از منتسکیو، بسیاری از متفکران عصر روشنگری در مورد شرق و ایران و اسلام به داوری از نوع منتسکیویی پرداخته اند. به دلیل اهمیت تجارت آزاد به عنوان یکی از راههای اصلی افزایش ثروت در اروپا، دستیابی به کشورهای آسیایی برای انها مهم شده و در نتیجه تصاویر متعددی از شرق ارائه شده است. به طور خاص، آدام اسمیت از وجود نظام کشاورزی که بر اساس اجاره زمین به واسطه دولت و مالکان صورت می گیرد، و ریشه آن نیز در نظام آبیاری است، به بحث در مورد شرق و آسیا پرداخته است. استوارت میل از مفهوم “جامعه شرقی” سخن گفته است. هگل هم از استبداد آسیایی به عنوان یک خصیصه آسیا و یک مرحله از تاریخ جهان سخن گفته است.   مارکس و انگلس نیز در یک نگاه کلی حکومت در شرق را استبدادی دانسته اند. تمرکز بر استبداد شرقی به دلیل اثبات فقدان مالکیت خصوصی می باشد:  ”به نظر می رسد که استبداد شرقی منجر به فقدان مالکیت می شود. ولی اساس آن مالکیت قبیله یی یا اشتراکی است که در اکثر موارد از طریق ترکیبی از مانوفاکتور و کشاورزی در اجتماع کوچک، که بدین ترتیب کاملآ خودبسنده شده و تمام شرایط تولید و اضافه تولید را در بر می گیرد، به وجود می آید (ماهرویان، ۱۳۸۱: ۲۸-۲۷۹ نقل از دست نوشته های مارکس، ترجمه خسرو پارسا، ۱۳۸۱: صفحه ۳۰).

بعد از مارکس و انگلس، بعضی از مارکسست ها از قبیل ویتفوگل با تالیف کتاب “استبداد آسیایی” بحث را به لحاظ تاریخی تعمیم داده و مشخصاتی چند در مورد نظام اقتصادی و اجتماعی آسیا مطرح کرده است. کتاب و اندیشه او آغاز شکل گیری بحث های متعددی به واسطه مارکسیست های ایرانی در مورد ایران شد که در بحث های بعدی به آن اشاره خواهد شد.

بعد از مارکس، ماکس وبر نیز با طرح حکومت پاتریمونیال به بقای استبداد در شرق و آسیا اشاره کرده است.

متاثر از بحث های مطرح شده و قبول “استبداد آسیایی” بسیاری از محققان بیگانه در مورد ایران و اسلام به داوری پرداخته اند که در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود:  (۱)  پیتر کریستنس (۱۹۹۰) به بحث در مورد علل افول ایران شهری می پردازد. از نظر او عوامل اقلیمی، هجوم کوچروان، استبداد آسیایی، و عدم مالکیت ارضی خصوصی این افول تعیین کننده بوده است. (۲)  کاکسیم رودنسون: او به عوامل انحطاط ایران با تاکید بر هجوم اقوام و گروههای کوچرو و حمله مغول اشاره کرده است.

استبداد ایرانی

     اطلاق استبداد آسیایی و کاربرد آن در ایران تحت عنوان “استبداد ایرانی” بیان کننده چندین مشخصه و جهت گیری به لحاظ تحلیلی می باشد. این مشخصات و اصول بدون اینکه اثبات شود فرض گرفته شده و شرایط و وضعیت ایران مورد بررسی قرار گرفته است. اکثر کسانی که در مورد ایران بحث کرده اند، فرض بینادی شان این بوده است که ایران کشوری است استبدادی . در نتیجه آنچه که اتفاق افتاده است را با محوریت استبداد ایرانی دنبال کرده اند.  در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود:

 ۱- حکومت در ایران استبدادی است و همه قدرت در اختیار شاه می باشد و شاه است که سر و سامان دهنده به نظام اجتماعی وسیاسی است. شاه از طریق ابزارهایی که در اختیار دارد، به ایجاد یا نابودی گروه و طبقه ای اقدام می کند و طبقات اجتماعی دارای استقلالی نیستند.

 ۲ – شبکه های وسیع آبیاری در شرق وجود دارد که تولید کشاورزی سامان می یابد. 

 ۳ – حکومت از طریق اعمال قدرت در شبکه آبیاری بر کشاورزی تسلط پیدا کرده است. این معنی در ادبیات مارکسی مطرح شده است. به طور خاص انگلس در نامه ای که به مارکس در سال ۱۸۵۳ می نویسد به رابطه استبداد آسیایی و نظام آبیاری اشاره می کند:  “صرف نظر از تعداد قدرت های استبدادی که به حکومت رسیدند، در ایران و در میان هندی ها، هر یک از این حکومت ها خوب می دانستند که مسئول امور زهکشی دره ها هستند. بدون این عمل کشاورزی ممکن نیست (صفحه ۲۷ ماهرویان).

۴ – استبداد ایرانی شرایط شکل گیری نظام اجتماعی را به دلیل مداخله گری مستمر دچار اختلال می کند. طبقات اجتماعی امکان شکل گیری و اثرگذاری در ساخت سیاسی را نداشته و تابع نظام سیاسی می شوند.

۵ -  در گذر زمان روحیه و اخلاق و رفتار مردم نیز سلطه گرایانه شده و از روی ترس تن به حکومت استبدادی می دهند.

-       تآمل بیشتر در مورد نظریه استبداد ایرانی

در اینکه در ایران استبداد سیاسی حاکم بوده است و دولتهای ایرانی بعد از استقرار بیشتر بر اساس ساز و کارهای استبدادی حکومت می کرده اند، قابل انکار نیست. وجود نظام های استبدادی در دوران گذشته نه تنها در ایران جاری و ساری بوده است بلکه در اروپا نیز وجود داشته است. استبداد مرحله ای از عمل سیاسی در گذشته بوده و فقط به شرق و ایران اختصاص ندارد. اروپایی ها هم در دوران طولانی دچار استبداد سیاسی بوده اند. اگر این وضعیت در اروپا جاری نبود چه نیازی به انقلاب و روشنگری و اندیشه ورزی و دفاع از دموکراسی و حقوق مردم وجود داشت. همه تلاشهایی که در اروپا در طول چندین قرن صورت گرفته است نشان از عمیق بودن استبداد و خودکامگی در اروپا و غرب دارد. ما با اروپا در این زمینه خیلی فرق نداریم. حتی آنها به لحاظ عمق اختناق و استبداد و خودکامگی و فقدان آزادی خواهی شرایط بدتر و مصبت بار تری از ایران داشته اند. فرقی که ما با غرب و اروپا داریم، روایت کنندگان و مفسران زندگی و حیات و تاریخ و سیاست و فرهنگمان اروپایی و غربی بوده اند تا ایرانی. اگر هم عده ای ایرانی بوده اند اندیشه ای که به استخدام گرفته اند اروپایی و غربی بوده است. اکثرآ با ارجاع به اندیشه ارسطو و منتسکیو به عنوان متفکران جهانی تا اروپایی و غربی داوری های صورت گرفته در مورد شرق و ایران و اسلام را تکرار کرده و کمترین تلاشی در شناسایی ماهیت تحولات ایران صورت داده اند. اینکه بعضی از افراد غربی هر چند مشاهیر باشند، گفته باشند و بگویند که در ایران استبداد حاکم بوده و هست و خواهد بود، در فهم و قضاوت در مورد ایران کافی نیست. تعیین وضعیت ایران به لحاظ سیاسی و فرهنگی، نیازمند به مطاله و تحقیق بیشتری است. زیرا مدعیان این بحث بیش از اینکه قصد شناسایی ایران را داشته باشند، در  جهت  توسعه و بهبود کشورشان بوده اند.  نوع نگاهی که اکثر آنها به شرق و ایران داشته و دارند بسیار سیاسی و غرب مدار است. با توجه به این داعیه، با چندین سوال عمده روبرو هستیم:

چه کسانی و با چه جهت گیری سیاسی و نظری به طرح مفهوم و نظریه استبداد آسیایی و استبداد ایرانی اقدام کرده اند؟

چه کسانی و با چه جهت گیری سیاسی و نظری از میان محققان ایرانی در خارج از ایران و داخل ایران این مفهوم و نظریه را انتخاب کرده و به چه میزان به بحث و بررسی دقیق مبتنی بر شواهد و مدارک اقدام کرده اند؟

چه شواهدی مبنی بر وجود صرفا و تنها استبداد در ایران وجود دارد؟

چه شواهدی در نقد و نفی استبداد در ایران وجود  دارد؟

 آیا در ایران جریان اصلاح گرایی وجود نداشته است؟

چه نتایجی جریان ترقی خواهی و اصلاح گرایی و عدالت خواهی از قدیم تا کنون بر حیات سیاسی و اجتماعی ایرانی گذاشته است؟

آیا به دلیل ذاتی شدن استبداد در ایران، جریان ترقی خواهی و اصلاح طلبی ابتر مانده است؟  

آیا همه حیات ایرانی در ساحت سیاسی خلاصه می شود یا اینکه حیات اجتماعی متعامل با حیات سیاسی وجود دارد؟ آیا این حیات اجتماعی نیز استبداد زده است یا اینکه در ان گروههای اجتماعی اثرگذار وجود داشته و نقشی غیر استبدادی داشته اند؟

درگیری ها و انقلاب های موجود در ایران به دلیل سیاسی بودنش فقط برای نابودی استبداد سامان یافته است یا ماهیتی اجتماعی و فرهنگی داشته است؟ 

همانطور که اشاره شد، گفته نمی شود که در ایران استبداد وجه غالب نظام سیاسی نبوده است. اما وجود استبداد سیاسی به معنای استبداد اجتماعی و فرهنگی نیست. اگر در حوزه سیاسی حاکمان به منافع خود و گروه شان توجه می کرده اند، در جامعه نیروهای اجتماعی برای سر و سامان دادن به جامعه و فرهنگ وجود داشته و امکان بقای ایران و فرهنگ اسلامی و ایرانی را فراهم کرده اند. در این زمینه چندین شاهد در نفی و نقض ادعای حاکمیت مطلق استبداد و خودکامگی وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره می شود: -   اول شاهد به نوع حضور دولت در ایران بر می گردد.  در تاریخ ایران بعضی از دولتها و شاهان خودکامگی پیشه کرده و با وجود تمرگزگرایی بسیار بالا، به سرکوب جامعه اقدام کرده اند. اما این نوع گرایش و عمل تنها شیوه و سنت سیاسی و حکومتی در ایران نبوده است. به جز دورههای اشغال به واسطه بیگانگان و یا دوره هایی که ایران در جنگ با بیگانه بوده است، ما با شرایط متفاوتی روبرو هستیم. شرایطی که در آن عدم تمرکز سیاسی و اداری جاری و ساری است و حاکم تنها امکان و توان مدیریت حوزه خاص خود را داشته است و از اعمال حاکمیت بر دیگر سطوح نظام اجتماعی دارای محدودیت بوده است. به طور خاص نگاهی که گوبینو در مورد عصر قاجار دارد، جالب است. او در فقدان دولت قدرتمند و زورگو در ایران آورده است. سوالی که برای او و مردم اروپا در مورد ایران مطرح بوده است همان سوالی است که برای ما امروز در مورد خودمان مطرح است. او ضمن طرح این سوال با توجه به شواهد تجربی پاسخ می دهد:

اما به طور خلاصه وقتی می  گویم که در ایران دولت به معنای حقیقی آن وجود ندارد، اغراق نگفته ام.  در اروپا این فکر پیدا شده است که دولت ایران به واسطه فقدان قدرت حقیقی، دست به اقدامات خشن مستبدانه می زند که آسایش رعایایش را به هم می ریزد و به هیچ کس اجازه نمی دهد که از اموال و داراییش استفاده کند.

صرف نظر از روزهایی که هیجان عمومی برانگیخته می شود، هرگز ندیدم که آسیاییها به استثنای عثمانیها، ازبکها، ترکمنها و افغانها طبیعتآ بی رحم باشند. آنان نسبت به هیچ چیزی علاقه و دلسوزی ندارند و در حفظ منافعشان اصول اخلاقی را رعایت نمی کنند، ولی افکارشان را زیاد دنبال نمی کنند و معمولا دوست ندارند مسائل را به حد افراط بکشانند، بلکه با کمال میل به راه حلهای معتدل رغبت نشان می دهند. البته من شاهد بیدادگریهای فراوانی بوده ام، ولی هرگز ندیدم این گونه اعمال از حد معینی تجاوز کند (گوبینو، ۱۳۸۳: ۳۰۱-۳۰۰).

-          به نظر می آید با وجود اینکه دولت در ایران ضعیف می باشد، افراد، گروههای اجتماعی و نهادهای مدنی دارای ارزش و اعتبار بوده اند:

… دولت ایران به مفهوم واقعی وجود ندارد و فرد در این کشور همه چیز است. در حالی که افراد، اعتنا و باکی از ادولت ندارند، دولت چه می تواند باشد؟ مردم ایران از این جهت و بسیاری جهات دیگر شباهت به اهالی امپراطوری روم دارند که از هر حکومتی روی کار می آمد اعم از خوب یا بد، چپاولگر یا با حسن نیت نفرت داشت، و از آن ناراضی بود. مردم ایران از وفاداری سیاسی و فداکاری ناتوان هستند، ولی سرشار از عشق به میهن بوده و متقدند هیچ وسیله ای برای اداره کشورشان وجود ندارد. بدین سان همه مردم بدون شرم و حیا همدیگر را غارت می کنند و تا هر جا  دستشان برسد از بین المال سوء استفاده می کنند و عملآ هیچ گونه دستگاه اداری وجود ندارد و اگر هم باشد بسیار ضعیف است (گوبینو، ۱۳۸۳: ۲۹۹).

-          جامعه ایرانی به خودی خود مدیریت نمی شده است. در این جامعه نیروهایی برای مدیریت، ساماندهی، و بهبود شرایط شکل گرفته و نقش آفرین بوده اند. در این جهت گیری می توان به نقش پلیس شهری در دوره های متعدد اشاره کرد. گوبینو به وجود پلیس شهری در ایران اشاره کرده است:

تنها دستگاهی که در ایران منظم است پلیس شهری است که دارای سیستم بسیار خوبی برای حفاظت می باشد و شبگردان شب ، تا صبح در کوچه ها پاس می دهند. سر و صدای شبانه شنیده نمی شود و بی نظمی و دعوا در سراسر شب به چشم نمی خورد. وجود پلیس شهری مربوط به اصلاحات دولت کنونی نیست، بلکه از دواران باستان شهرهای آسیایی به خصوص هنگام شب، همواره دارای نگهبان بوده اند و ایرانیان در ادوار مختلف نگهبانان شهری به نامهای ضابط، عسس، قراول، ناتور و غیره داشته اند. ولی اگر از نظم و انضباط شهری بگذریم سایر تشکیلات وا ادارات دولتی ایران جز اسم بی مسمی بیش نیست. قاعدتآ نیز باید  چنین باشد، زیرا دستگاه دولتی و قتی به وجود می آید که دولت درآمد داشته باشد و بتواند مالیات وصول کند. یک طبقه از ایرانیان اصولآ مالیات نمی دهند …. (گویبنو، ۱۳۸۳: ۲۹۹).

-          -   رابطه بین دولت و مردم  نیز مهم است. این رابطه چندین وجه دارد. اولین وجه آن دریافت مالیات می باشد. با توجه به مطلبی که گوبینو در مورد مالیات آمد، این سوال مطرح می شود که چگونه دولتی که بوروکراسی قدرتمند ندارد زیرا مالیات نمی گیرد که به افراد حقوق پرداخت کند، می تواند اعمال سلطه کند؟ این دولت چه قدرتی دارد که موجب اشاعه استبداد شود؟  دولت که در ایران نمی تواند مالیات بگیرد چه  قدرتی دارد؟  اینها همه نشان های عدم وجود استبدادی است که تا کنون از ان بحث شده است. ویتفوگل در این زمینه مدعی استبداد آسیایی است و ….  

-          شواهد اشاره شده در فوق نشان از محدودیت عمل حکومت و شاه و دربار در ایران است. شاهان ایرانی در همه دورهها امکان هر نوع عملی را نداشته اند. آنها از طریق نیروهایی که در نظام سیاسی طراحی شده و به عنوان تجربه بوروکراتیک ایرانی جاری بوده است، از طریق آنها به اعمال سیاست  می کرده اند. از طرف دیگر، برای عمل دولتها و شاهان محدودیت هایی از طریق نیروهای ذی نفوذی چون خاندانهای بزرگ و معتبر، صاحبان زمین، روحانیون، سیاستمداران و کاتبان و صاحبان قدرت نظامی و رهبران ایلات و عشایر و طوایف … می شده اند.

 -           بحث دقیق ترینی در این زمینه در آینده دنبال می شود.

جامعه ایران (۲۱)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

مارکسیسم و جامعه ایران ۶:

نظریه جامعه بی اب و منزوی؛ حکومت خودکامه کاتوزیان

      کاتوزیان یکی از صاحب نظران در حوزه مطالعات تاریخی و اقتصادی ایران معاصر است. او که با اقتصاد شروع کرده است به حوزه جامعه شناسی و علم سیاست وارد شده و به طرح نظریه حکومت خودکامه اقدام کرده است. نظریه او تحت عنوان جامعه بی آب و منزوی نیز مطرح شده است. کاتوزیان در کنار بعضی از دیگر محققان معاصر تاریخ ایران، مدعی دست یابی به نظریه جدید در فهم ایران می باشند و مدعی اند که دیگران قبل و همزمان با او بدون نظریه می باشند یا اینکه به تکرار نظام های مفهومی و نظری مارکسی و وبری بدون کمترین تناسب آنها با جامعه ایران اقدام کرده اند. بدین لحاظ او به طور معین و روشن مدعی است که نظریه اش اصیل است، و اصول و مبانی و جهت گیری های نظری اش را از کسی قرض نگرفته است. او  مدعی است که نظریه های پیشین مطرح در مطالعه ایران بیش از اندازه ساده می باشند و نظریه او واقع بیننانه تر است. این ادعا خود ریشه در عدم فهم روند نظریه پردازی است. زیرا نظریه هرگز در خلاء شکل نمی گیرد و متاثر از کار و تلاش دیگران قبل او و همراه با مدعی نظریه است. شرایط اجتماعی به طور عام در شکل گیری نظریه مهم می باشند.  در بسیاری از شرایط مدعی نظریه بدیع، ناخواسته نظریه دیگران غیر آشنا را به استخدام گرفته و با تکرار نتایج بدست آمده موسس نظریه توهم نظریه پردازی پیدا می کند. به عبارت دیگر، نظریه نظریه پردازی که بر اساس بینانهای فکری و تجربی و کار مداوم به یافته هایی رسیده است، مورد استفاده قرار می گیرد. نمی گویم که کاری که کاتوزیان کرده است، نوع کپی برداری از نظریه استبداد آسیایی و جامعه آبی ویتفوگل به تنهایی است، اما کاتوزیان نیز از وفاداران نظریه ویتفوگل در پارادایم مارکسی است. از طرف دیگر، شواهد موجود نشان از تاثیرپذیری کاتوزیان از بینانهای فکری و نظری و روشی مارکس و ویتفوگل در کل و در فهم جامعه ایرانی است.  این معنی نیز در داوری ولی (۱۳۸۰) نسبت به کاتوزیان وجود دارد. او معتقد است که کاتوزیان متاثر از مارکس و مارکسیسم است و همان ادعاهای مطرح در نظریه شیوه تولید آسیایی را تکرار کرده است هر چند که نظریه اش را اصیل می داند. از نظر او مدلهای نظری فئودالیسم ایرانی، شیوه تولید آسیایی، استبداد شرقی، و جامعه آبی هر چند که تا حدودی مطالبی در مورد ایران می گویند، ولی توان کافی توضیح واقعیت های ایران را ندارند. زیرا همه این مدلها با تاکید بر تجربه جامعه اروپایی عمل کرده و تجربه ایران را مورد غفلت قرار داده اند (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۵۹-۵۸).  

بینانهای نظریه کاتوزیان

ریشه ها و اساس شکل گیری دیدگاه کاتوزیان به نقادی نظریه های قبل از خود و داعیه اصلی اش که همان فرض های بینادی اش در مورد ایران است بر میگردد. برای فهم جایگاه نظریه کاتوزیان، اشاره ای اجمالی به نقد و داوری او در مورد نظریه های قبلی مهم که برای فهم جهان ایرانی استفاده شده است، می شود و در ادامه مفروضات او بازگو می گردد:  

۱  -   نقد فئودالیسم ایرانی:  

کاتوزیان در بحث در مورد فئودالیسم ایرانی به چندین مشکل عمده اشاره کرده است:

-          کاتوزیان مدعی است نظام برده داری به عنوان پیش شرط فئودالیسم در ایران قابل اثبات نیست.  واقعیت این است که همه این شواهدی که در اثبات برده داری در ایران آورده شده است، مبتنی بر خیالپردازی های لجام گسیخته، “تفسیر” های نادرست، و ترجمه های نادرست و قوه تخیل نامحدود افراد در مورد ایران است (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۵۵).  در نهایت او مدعی است که اگر در ایران برده داری وجود داشت حتما می بایستی بعد از آن ما با فئودالیسم روبرو بودیم. 

-           کاتوزیان مدعی است در ۱۳۴۰، هیچ حزب یا گرایش سیاسی ایرانی در این نکته تردید نداشت که روابط تولیدی در کشاورزی ایران دارای ماهیتی فئودالی بوده است. در نتیجه سعی اصلی این افراد و گروهها در انطباق مفاهیم غربی بر شرایط ایران بودند (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۴۸).  کمتر تلاش جدی در شناسایی ایران شد و بیشترین کار و تلاش در تکرار مفاهیم غربی و بازخوانی شرایط ایران بر اساس پیش شرط ها شده بود.

-          از نظر او فئودالیسم دارای ویژگی های متعدد است که آشنایی با آنها امکان نقد و داوری نسبت به آنها را ممکن می کند:

(۱)    فئودالیسم اروپا بر پایه فروپاشی و تجزیه امپراتوری روم ایجاد شد که همراه با نابودی نظام برده داری بود.

(۲)    چندین قرن پس از گذشت عمر نظام فئودالی در سراسر اروپا بود که تمام یا برخی از خصوصیات اجتماعی و اقتصادی زیر در آن ریشه گرفت.

(۳)    برقراری مالکیت خصوصی بر زمین  و تمرکز آن هم در مکان و هم در گذر زمان با اعمال “قوانین” و رسوم سفت و سختی مانند ارثیه غیرقابل انتقال و ارث بری اعضای پسر ارشد ممکن شد.

(۴)    استقرار نظام سرواژی و برقراری نظام اربابی که همراه با حضور ارباب در قلمرو املاک خود بود.

(۵)    شکل گیری ساختار بی انعطاف طبقاتی و شکل گیری اشراف آریستوکرات

(۶)    متقابل بودن حقوق و تعهدات قراردادی طبقات مختلف و دولت

(۷)    تمرکز یافتن قدرت سیاسی و اقتصادی در روستاها

(۸)    وجود نظام کلیسایی با وجود تشکیلات و سلسله مراتب  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۵۳-۵۲).

-          کاتوزیان با توجه به مشخصات فئودالیسم در اروپا، مدعی است که شرایط مطرح شده در مورد ایران دیده نشده است و در نتیجه طرح فئودالیسم ایرانی بی معنی است. به طور خاص در ایران مالکیت خصوصی، ارث بری پسر ارسد، ارثیه غیر قابل انتقال، ایجاد نهاد سرف داری، تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی در جامعه روستایی، ایجاد نوعی نظم اریستوکراتیک دایمی، تقیسم اختیارات دولت، تشکیل یک سازمان سلسله مراتبی مشابه در کلیسا و.. در ایران وجود نداشته است   (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۶۱-۶۰).

با توجه به  نکات اشاره شده، کاتوزیان مدعی است که اولا برده داری در ایران وجود نداشته است و ثانیا با وجود نظام زراعی، پدیده فئودالیسم مانند آنچه که در اروپا وجود داشته و مارکس و دیگران به آن اشاره کرده اند، در ایران دیده نشده است. در نتیجه طرح مفهوم فئودالیسم ایرانی در مورد شرایط زمینداری در ایران بی معنی می باشد.

۲- نقد شیوه تولید آسیایی:

 او به طور خاص نظریه شیوه تولید اسیایی و و نظریه استبداد شرقی ایرانی را به دلیل بی توجهی صاحبان این دو نظریه به شرایط ایران مورد نقد قرار داده است.  از نظر او مفهوم شیوه تولید آسیایی دارای سرگذشت آشفته ای است زیرا عده ای سعی کرده اند آنرا با شرایط ایران تطبیق دهند (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۵۰).

۳ – فرض های بینادین کاتوزیان در مورد ایران:

با توجه به نقدهای وارد شده در مورد دو نظریه اصلی فهم تحولات ایران تحت عناوین فئودالیسم ایرانی و شیوه تولید آسیایی، مدعی شرایط خاص و متفاوت از آنچه که گفته شده است، می باشد. او در نهایت به جای دست زدن به مطالعه ای تجربی تاریخی متاثر از سنت جامعه شناسی تاریخی و اقتصاد سیاسی به ارائه مجموعه ای از مفروضات اقدام کرده و داوری­اش در مورد ایران را بر اساس این فرضها دنبال کرده است. احکام اصلی و فرض های بینادی که او مطرح کرده است به شرح زیر می باشند:

-          ایران جامعه ای فئودالی نبوده و به طور قطع اقتصاد برده داری در ان وجود نداشته است.

-          به لحاظ اقتصادی جامعه ایرانی وابسته می باشد که این وضعیت را با مشخصاتی چند قابل توضیح می باشد:  (۱) در طول قرن نوزدهم، پیشرفت صنعتی و فنی در تولید در  ایران ناچیز بوده است.  (۲) شواهدی که از افزایش منظم درآمدد سرانه حکایت کند، ناچیز است یا اصلآ  وجود ندارد. (۳) در دوره جدید، جابجایی منابع از تولید مواد غذایی و صنایع غذایی  صورت گرفت (۴) این تغییر ساختاری به رشد بازدهی در کشاورزی و پیشرفت فنی نیجامید، اما به واردات بیشتر مواد غذایی و ماشین آلات انجامید (۵) نتیجه آن تورم و کسری تراز پرداخت های فزاینده ای بوده است  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۹۹).

-          به لحاظ سیاسی، تاریخ ایران مملو از ناآرامی، بی نظمی، کشت و کشتاردرون نظام سیاسی، کور کردن چشم افراد مهم و مدعی احتمالی پادشاهی و حکومت، آدم کشی، و قتل و عصیان علیه شاهان و وزرا و افراد مهم است.

-          اسلام در ایران نقش عمده ای در تغییر ساختار اجتماعی به عهده نداشته است. اسلام در ایران بیشتر در مسیر بازتولید نظام استبدادی قرار داشته است. او مدعی است طبق نظر رودنسون که مدعی است اسلام می توانست در مسیر سرمایه داری در ایران نقش تعیین کننده ای داشته باشد، در راستای استبداد عمل کرده و بیشتر به عنوان مانع توسعه قرار گرفته است. به عبارت دیگر، به لحاظ ساختار سنتی پیشین استبدادی، ورود اسلام به بازتولید نظریه استبدادی انجامیده است  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۶۹-۶۷).

-          جامعه ایرانی به لحاظ ناپایداری مالکیت خصوصی، به سبب عدم وابستگی دولت به طبقات اجتماعی، به دلیل ناامنی، عدم تداوم و نبودن چشم انداز کم و بیش قابل اعتماد در زندگی فرد و اجتماع و… دچار ضعف ساختاری شده است (همان، ۲۲).

-           کاتوزیان مدعی است که در ایران شاهدی مبنی بر وجود نوعی سرف داری یا وابستگی به زمین وجود ندارد. کشاورز موظف بود مازاد تولید را به صورت سهم بری اربابی، عوارض،  مالیات، و غیره به عامل استثمار اعم از دولت، ارباب، اقطاعدار یا دیگری بسپارد. از طرف دیگر، ارباب در مراکز شهری زندگی می کرد ولی طبقه اریستوکرات شکل نگرفت. او مدعی است میان طبقات مختلف و نیز بین مردم و دولت هیچگونه حقوق و تکالیف قراردادی پایدار و قانونی وجود نداشت. از طرف دیگر، هیچ سازمان مذهبی وجود نداشت که مشابه کلیسا عمل کند که حاصل آن تحقق نظام طبقاتی شود (کاتوزیان: صفحات ۶۴-۶۱).

-           کاتوزیان بر اساس مطالبی که لمتون در کتاب مالک و زارع آورده است، به نکاتی چند در مورد مالکیت خصوصی رسیده است که اصلی ترین آنها اشاره می شود:  (۱) در ایران مالکیت دولتی بیشتر بوده است. (۲) زمین های غیرقابل کشت و بایر متعلق به دولت بوده است (۳) بیشتر زمین های دیگر را دولت به دیگران وا می گذاشته است. در نتیجه مالکیت خصوصی امری موقت بوده تا دائم. (۴) موقوفات  (عمومی و خصوصی) وجود داشته است، ولی به دلیل شرایط خاص سیاسی مصون از دخالت و تعرض دولت و دیگران نبوده است. در نتیجه مالکیت خصوصی از ان رو ضعف داشته که صرفا یک نهاد آزماشی و موقت بوده حال آنکه مالکیت دولتی یک نهادکارآمد و همیشگی بوده است (کاتوزیان، ۶۷-۶۵).

-          شهرها و شهرستانهای نسبتآ بزرگ و پرشمار در ایران وجود داشته است. دراین شهرها زمینداران به عنوان یک طبقه زندگی زندگی می کردند. ولی در شهرها نشانی از اعیان اریستوکرات یا شهروندان بورژوا وجود نداشت. پول در شهرها به عنوان واسطه مبادله وجود داشت و قدرت سیاسی و اقتصادی در طول تاریخ در شهرها تمرکز یافته بود.

-          روستاها محل زندگی خانواده هایی با حق سنتی کشت (نسق دار) بود. بنه شیوه اصلی تولید بود (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۷۴). روستاها واحد مستقل بودند و فقط مالیات می دادند.

با توجه به فرض های اشاره شده در فوق، سیمایی که کاتوزیان از جامعه ایران ارائه می دهد مشتمل بر چندین عنصر اساسی است: فقدان مالکیت خصوصی، سلطه دولت بر امور اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، فقدان نظام طبقاتی، عدم تمرکز ثروت و استمرار بی نظمی و بی ثباتی. در نتیجه، جهان ایرانی ساخته شده در منظر کاتوزیان متفاوت از جهان ساخته شده مستشرقان و ایران شناسان قبل از او نمی باشد. آنها نیز همین داعیه ها را داشته و بر اساس این نوع تلقی از ایران که دولت و حکومت مدار می باشد، امکان داوری در مورد جامعه و فرهنگ ایرانی را نداشته اند. به عبارت دیگر، جامعه و فرهنگ و اقتصاد در ایران اموری تابعی از عمل حکومت و رفتار سیاسی است. ایجاد و پایان جامعه وفرهنگ واقتصاد منوط به تصمیم گیری دولت و شخص شاه داشته است. فروپاشی آنها نیز متاثر از فروپاشی حکومت و مرگ شاه می باشد.

 

اصول نظریه کاتوزیان:

   همانطور که اشاره شد، کاتوزیان در بیان نظریه اش، ضمن نقد دو نظریه مارکسی (فئودالیسم ایرانی و شیوه تولید اسیایی) و ارائه مجموعه ای از فرض ها و داعیه های اشاره شده، به طرح اصول چهاردهگانه که جمع آنها نظریه او را می سازند، اقدام کرده است. او اصول چهارده گانه را به عنوان اندیشه های اساسی اش یاد کرده است. اندیشه اولیه او همان اندیشه مرکزی کاتوزیان است که  عنوان اصلی نظریه اش تحت عنوان “حکومت و جامعه خودکامه” را ساخته و مابقی اندیشه هایش تکرار اندیشه اول می باشد.

اندیشه مرکزی:  در طول تاریخ، ایران دارای دولت و جامعه ای خودکامه و فاقد طبقات اجتماعی و فقدان قانون، سیاست بوده است. 

کاتوزیان در ادامه، مابقی اندیشه هایش، به بیان مشخصات و زوایای این اصل و فرض و اندیشه می پردازد:

۱ – نظام  خودکامه بر انحصار حقوق مالکیت در دست دولت، و قدرت دیوانی و نظامی متمرکز که حاصل آن است، استوار است.

۲ – دولت، مالکیت بخش های بزرگی از زمین های کشاورزی را در دست داشته و تحت شرایطی خاص به افراد تابع خود واگذار می کند.   

۳ – مالکیت انحصاری دولت رسمآ ناظر بر زمین بود که تا همین اواخر مهم ترین شکل زمینداری به شمار می رفت.

۴ -   طبقات ماهوی و اصیل در ایران وجود نداشته و هر نوع ظهوری که طبقات داشتند به تابعیت از نظام سیاسی بوده است.  در نتیجه تکوین آریستوکراسی که طبقه حاکم مبتنی بر انحصار مالکیت زمین باشد، امکان نداشته است. از نظر او دولت در ایران مانع رشد طبقات بوده است. زیرا طبقات وابسته به دولت بوده و ابزار کار دولت شده اند.  دولت در ایران مافوق طبقات قرار داشت.

۵ – با وجود اینکه در کشور ایران تجارت محوری ترین فعالیت اقتصادی بوده است، ولی انباشت سرمایه شکل نگرفته است.  

۶ – تحرک اجتماعی زیاد ولی ثبات طبقاتی وجود نداشت.

۷ – قانون و قواعد محدود کننده قدرت دولت وجود نداشت. در نتیجه در ایران قانون و سیاست وجود نداشته است.

۸ -  مشکل اصلی در ایران فقدان استمرار و ثبات می باشد.

۹ – به لحاظ سیاسی، مشکل مرکزی، مشکل جانشینی است.

۱۰ – عامل اصلی جابجایی دولتها، شورش و قیام مردمی بوده است. حکومت های خودکامه با قیام های توده ای همراه بوده که به سرنگونی آنها انجامیده است. بعد از سرنگونی بی نظمی و هرج و مرج شکل گرفته که در نهایت ضرورت نظم کهن و بازگشت استبداد و حکومت خودکامه مطرح می شده است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۴۲-۱۲).   کاتوزیان مدعی است گاهی هم حکومت های خودکامه در نتیجه کودتای درباری، شورش های توده ها، یا یورش بیگانگان سرنگون شده اند. به طور خاص او به دعوت مردم خراسان از سلجوقیان در سرنگونی والی غزنویان اشاره کرده است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۳۲).

بر اساس فرض بینادی که کاتوزیان مطرح کرده است، دولت خودکامه، با مراجعه به تاریخ ایران – منابع گزینشی- سعی دارد تا اثبات کند که جامعه ایرانی نیز خودکامه است. جامعه خودکامه متعامل با حکومت خودکامه است. هر یک بر دیگری اثرگذاشته و از آن اثر می پذیرد. در نتیجه حرکت جامعه به شکل دوری است و از بی نظمی به نظم و آشوب و بی نظمی مکرر می باشد. معترضان حکومت خودکامه مردمانی خودکامه اند که بر علیه خودکامگی شاه و حکومت قیام کرده ولی به دلیل خودکامگی اجتماعی وفرهنگی دوباره به بی نظمی و در نهایت به استبداد بر می گردند. این سرنوشت محتوم ایرانیان در طول سده های گذشته به نظر کاتوزیان می باشد.

 

اساس نظریه حکومت خودکامه:

کاتوزیان مدعی است وجه تمایز دولت ایران آن است که نه تنها قدرت مطلق که قدرت خودکامه – یعنی نه تنها قدرت مطلق در قانونگذاری بلکه قدرت مطلق در اعمال بی قانونی – را در انحصار خود داشته است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۷۲).  کاتوزیان مدعی است اساس خودکامگی حکومت ریشه در دو واقعه دارد: (۱) کم آبی و خشکی زمین و (۲) پراکندگی روستاها بر می گردد (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۴۲).

او در توضیح نظریه اش آورده است:

در مقام جمعبندی باید گفت کم آبی، به شیوه خاص خودش، نقشی اساسی در شکل دادن به ساختار اقتصادی سیاسی ایران بازی کرده است: (الف) کم آبی به ایجاد واحدهای روستایی خودمختاری انجامید که مازاد تولید هیچیک، برای ایجاد یک پایگاه قدرت فئودالی تکافو نمی کرد،  (ب) اما با توجه به گستردگی منطقه، بر روی هم مازاد جمعی چندان بزرگی تولید می کردند که در صورت تصاحب آن به وسیله یک نیروی سازمان یافته “بیرونی” می توانست به عنوان منبع اقتنصادی، مورد استفاده یک قدرت استبدادی شکل بگیرد. … این منبع دولتهای استبدادی ر.. هزینه حمل و ، ارتباطات و ..   نیروی نظامی متحرک را ابتدا اقوام چادرنشین مهاجم و بعدها هم عشایر موجود هم چادرنشینان آینده ای فراهم ساخته ک ه با موفقیت توانستند به مراحل محتلف تاریخ ایران دولت های شهری مختلفی برپا کنند و تقریبآ همگی آنها از طریق شورش های کوتاه، شدید، و تمام عیاری سرنگون شوند و.. (کاتوزیان، ۸۳-۸۲).

فرضیه اساسی نظریه کاتوزیان به شرح زیر است:

فرضیه من به طور بسیار خلاصه این است: ایران سرزمین پهناوری است که، جز در یکی دو گوشه آن، دچار کم آبی است، یعنی در واقع عامل کمیاب تولید، آب است نه زمین. در نتیجه، آبادی های آن (که نامشان نیز از واژه “آب” گرفته شده)، اولآ مازاد تولید زیادی نداشتند، و ثانیآ از یکدیگر دور افتاده بودند، به این ترتیب، جامعه، جامعه ای خشک و پراکنده بود،  و امکان نداشت که بر اساس مالکیت یک یا چند آبادی قدرت های فئودالی مستقلی پدید آیند. از سوی دیگر، یک نیروی نظامی متحرک می توانست مازاد تولید بخش بزرگی از سرزمین را جمع کند و – بر اثر حجم بزرگ مازاد این مجموعه – به دولت تبدیل شود. این نیروی نظامی متحرک را ایلات فراهم آوردند (کاتوزیان،، ۱۳۷۴: ۹-۸).

کاتوزیان در جای دیگر دوباره به بیان معنی مورد نظرش به وجود  دو عنصر اشاره شده تاکید دارد:  

… با توجه به این دو قید مهم، فرضیه زیر منظقی و معقول به نظر می رسد. کم آبی احتمالا نقشی اساسی در شکل دادن به ساختار اقتصاد سیاسی ایران بازی کرده است. برای این گفته دو دلیل اصلی وجود دارد: نخست، کم ابی سبب ایجاد واحدهای روستایی تولیدی شد که از هم جدا افتاده و مستقل بودند و لی هیچ یک از انها نمی توانست چنان مازادی تولید کند که مبنایی بریا قدرت فئودالی گردد؛ و دوم، با توجه به گستردگی خاک ایران، مازاد جمعی تمامی یا بیشتر این روستاهای از هم جدا افتاده چنان عظیم بود که وقتی به دست یک “نیروی بیرونی” می افتاد می توانست به عنوان بیناد اقتصادی (تشکیل) یک دولت یا امپراتوری خودکامه کشور گستر به کار آید … (کاتوزیان؛ ۱۳۷۴: ۴۲).

کاتوزیان مدعی است که کانون قدرت استبدادی در شهر بوده است نه در روستا:

در جامعه استبدادی مرکز قدرت شهر بود نه ده؛  و اینکه منشآ تاسیس دولت استبدادی احتمالا ایلاتی بودند که توانتسند مازاد تولید روستایی را در بخش بزرگی از منطقه بگیرند، و این که روستائیان شهریان را معمولآ به عنوان عوامل استثمار می نگریستند، و حتمآ در انقلابات بزرگ شرکت نمی جستند، و این که بسیاری از دولت های ایران را تا قرن بیستم ایلات داخلی یا خارجی تشکیل داده اند …. (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۲۴-۲۳).

 

 

اشکالات مفهومی و بنیانی کاتوزیان:

 ۱ -  کاتوزیان با این بحث شروع کرده است که درایران برده داری و بعد هم فئودالیسم وجود ندارد. در نتیجه به این نتیجه رسیده است که این یک ضعف برای مسیر تحولات ایران است. آقای کاتوزیان معیار داوری در مورد تحولات تاریخ ایران را از کجا اخذ کرده است؟ مگر او مدعی نبود که مدعیان نظریه فئودالیسم ایرانی و شیوه تولید آسیایی با تاکید بر تحولات اروپا در مورد ایران داوری کرده اند. خوب خود ایشان چه کرده است؟ ایشان هم همان کاری را کرده اند که دیگران قبل از او انجام داده اند. چرا برای گذر از معیار بودن اروپا و غرب تحقیق جامع و دقیق و علمی در مورد تاریخ و فرهنگ آغاز نمی شود؟ چرا قبل از انجام هر نوع تحقیقی به بیان اینکه ایران عقب مانده است، تاکید می شود؟ چرا مسیر حوادث ایران بر اساس نقشه و معیار اروپایی ارزیابی می شود؟

۲- اگر کمی به فرضیه اصلی کاوزیان توجه شود چندین اشکال قابل طرح است: اول اینکه کمبود آب پدیده همگانی در ایران نیست. همه جای ایران مشکل بی آبی ندارد. در بسیاری از مناطق ایران بارندگی زیاد و فراوانی آب هست. ثانیا زمین هم یکی از مشکلات مهم در بسیاری از مناطق ایران است. ثالثا ایلات در همه جای ایران نقش محوری در تحولات و حوادث را نداشته اند.

۳ – کاتوزیان همه شهرهای ایران را پدیده ای یکسان دانسته است. در ایران یک نوع و احد شهر وجودنداشته است. بر خلاف تصور بسیاری از محققان ایران، شهرها در مسیر حوادث ایران نقش مهمی داشته اند. ما در ایران با یک نوع شهر روبرو نیستیم. شهرهایی هم وجود داشته که ارتزاق مردم آنها از کار کشاورزی بر روی زمین های حاشیه شهر صورت می گرفته است.   شهرهای تجاری در کنار بندرها از قبیل بوشهر و … ، صنعتی که در انها صنایعی چون کاشی، قالی بافی، و صنایع دستی وجود داشته، مذهبی، کشاورزی، و شهرهایی که حمل و نقل دریایی و زمینی محور بوده و شهرهای نظامی که به دلایلی محور شده اند و شهرهای سیاسی که پایتخت دولتها بوده یا اینکه به لحاظ سیاسی مهم بوده اند…

۴ – صنایع دستی و قالی بافی موجب شده است تا مناسبات اجتماعی و اقتصادی متفاوتی از انچه که در مورد کشاورزی گفته شده است در میان مردم ایجاد شود. بازار جهانی، بازار بزرگ فرش، سرمایه داران در شهرها که مشغول تجارت فرش و تهیه امکانات برای فرش بوده اند، کارفرمایان و مدیران که به شکل گیری بوروکراسی خاصی شده است، فراهم آورندگان کالا، امکانات، خدمات، برپا کردن قالی و آماده سازی برای فروش، و در نهایت بافنندگان اعم از افراد روز مزد یا صاحبان کارگاههای تکی یا جمعی و … این شبکه به نوعی پیوستگی اجتماعی انجامیده است و تابع ساخت و سازهای دولتی نیز نبوده است. حضور دولت در اقتصاد فرش پدیده ای جدید است. صنعت فرش که دولتی بوده است در دوره محمدرضا شاه مطرح و در گذر زمان محدود – سی سال- بی کارکرد شد. در گذشته این بخش که جمعیت بسیار زیادی از مردم را به خود اختصاص داده است، خصوصی بوده و سرمایه داران بزرگی در ان درگیر بوده اند.

۵ – اشکالی که همه صاحب نظران حوزه ایران دچار شده اند در عدم تفکیک بین درک از دولتی است که خود رفتار فئودالی دارد و دولتی که از اجتماع مجموعه از فئودالها تشکیل شده است. در ایران دولت حکم تنها فئودال را دارد که در ان کارها صورت می گیرد در حالی که در غرب مجموعه فئودالها وجود دارند و هر یک همان کاری را می کنند که دولت درایران به تنهایی انجام می دهد. یک نظام فئودالی درغرب هست در حالی که در ایران دولت مساوی نظام فئودالی است…

۶ – با توجه به شواهد تجربی، نقیض نظریه حکومت خودکامه در ایران هم قابل دفاع می باشد. شواهد نشان از این دارد که دولت در ایران هر کاری را که بخواهد نمی تواند انجام دهد. دولت در ایران اتقاقا بی قدرت است و سنت های اجتماعی، دین، مناسبات اجتماعی، گروههای ذی نفوذ، خاندانهای بزرگ و … در این زمینه کارایی بسیاری دارند. از میان محققان ایران، کدی به نقش روحانیت و تجار و روشنفکران در تحولات اخیر – انقلاب مشروطه – اشاره کرده است.  

۷ – کاتوزیان در تغییر رژیم ها و دولتها در ایران فقط به مخالفت مردم علیه حکومت خودکامه و در نهایت شورش و اقدام عملی آنها تاکید کرده است. تاکید بر شورش کور مردم علیه نظام خودکامه کاتوزیان با توجه به تجربه های بسیار تاریخی در ایران همراه با مناقشه های بسیاری است. بر اساس اطلاعات و شواهد تاریخی در ایران استعمار انگلیس، روسیه، آمریکا، و روشنفکران و سیاستمداران ایده آل گرا بعد از دو انقلاب در ایران بیش از مردم عادی در ساختار سیاسی و اجتماعی نقش مخرب داشته اند. آنها با طرح جامعه به بحران رسیده ضرورت بازگشت به گذشته را مطرح کرده اند. مگر توکویل در مورد انقلاب فرانسه چه کرد؟ او هم بازگشت به گذشته را مطرح کرد. چرا در مورد او اینگونه بحث نمی شود….

اگر فرض بر این باشد که نظام اجتماعی ایران، طی دوره ها، هیچ تغییری نکرده و حرکت از صفر به صفر بوده است، حرکت دوری، معنایش این است که جامعه نیست یا اگر هم چیزی هست بی تغییر مانده است. به عبارتی انحطاط را طی می کند. در این صورت شرایط معاصر ایران چه می شود؟ انقلاب های بزرگ درایران را چگونه توضیح می دهیم؟ و …

۹ – با تاکید صرف بر تحولات دوران اخیر، با پذیرش تز تعارض حکومت و مردم، بروز انقلابهای اجتماعی معاصر در ایران را چگونه باید توضیح داد؟ چگونه می توان جنبش های اجتماعی را توضیح داد؟ در صورت پذیرش نظریه کاتوزیان دیگر امکان شکل گیری هیچ جنبش اجتماعی وجود نخواهد داشت. هر چه واقع شده است شورش های کور و بی هدف به واسطه مردم خودکامه در مقابل دولت و حکومت خودکامه بوده است. به طور خاص کاتوزیان با آگاهی قصد دارد مانند دیگر شرق شناسان حوادث ایران معاصر را نادیده گرفته و آنها را در حد اقدامات عکس العملی تقلیل دهد. در ادامه چندین فراز از تحلیل او در مورد انقلاب مشروطه تکرار می شود:

انقلابیان ایران در پی آزادی از محدودیتهای قانونی نبودند، بلکهه می خواستند از شر بی قانونی سازمان یافته و رسمی خلاص شوند؛ آنان در پی برابری اجتماعی اقتصادی هم نبودند بلکه آنچه می خواستند تقسیم قدرت مطلق دولت و سهیم شدن در آن بود. برداشت آنها از وجه “منفی” آزادی عبارت بود از خواستی مثبت برای یک چارچوب قانونی یا در واقع خود قانون .. (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۱۰۳).

.. ماهیت و هدف یک انقلاب را از روی آرمان ها و عاملان آن می توان شناخت. کوشندگان انقللاب ایران –طبقات اجتماعی ای که در رهبری – وضفوف هواداران انقلاب حضور داشتند- به همه قشرهای شهری، تعلق داشتند، به جز دستگاه دیوانی –نظامی. هدف های انقلاب نه به گونه ای مشخص بیانگر منافع روستائیان بود و نه آنها به طور مستقل در انقلاب شرکت داشند: هیچ گاه خواست عدالت اجتماعی و اقتصادی بیشتر برای روستائیان مطرح نشد و آنها نیز هرگاه به صورت گروهی در مبارزه شرکت کردند، بی استثناء به وسیله مالکان خود متشکل شده و رهبری می شدند. تاجران، مالکان، کارکنان جزء دیوانی، روشنفکران تجدد خواه، اشرافزادگان قاجار، مراجع مدهبی، علمای دینی، وعاظ همه با این هدف واحد و وحدت آفرین در انقلا ب شرکت داشتند که استبداد را نابود کنند و بر جای آن حکومت قانون را بنشانند. البته طبق معمول استثنائایی هم در کار بود؛ اما به عنان طبقات اجتماعی و گروههای حرفه ای، این اقشار شهری مدافع انقلا بودند، زیرا به دلایل پیشگفته، در صورت پیروزی انقلاب، هیچ چیز از کف نمی دادند و چیزی به دست می آورند   (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۱۰۵).

کاتوزیان علت اصلی تحولات دوره اخیر را استعمار می داند:

… در دنباله مطلب می کوشم تا نشان دهم که تغییرات عمده اجتماعی- اقتصادی ایران قرن پیش تا اندازه زیادی ناشی از دخالت ناخوانده و تا حدی زیان آور کشورهای اروپایی در اقتصاد سیاسی ایران بود، و رکود اقتصادی، اختناق سیاسی و فقر اجتماعی از سویی و افزایش آگاهی سیاسی و رقابت های امپریالیستی از سوی دیگر بود که به فروپاشی نظام قدیم انجامید  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۷۱-۷۰).

۱۰ – کاتوزیان نیز مانند بسیاری اسیر مفاهیم شده و امکان دست یابی به واقعیت های جامعه ایرانی را نیافته است. او با تاکید بر اینکه جامعه و حکومت در ایران خودکامه است، هیچ فرض و امکانی در وجود حیات اجتماعی را نمی شناسد. او مانند بسیاری با گفتن این عبارت که از فهم دقیق مناسبات ایران خود را راحت می کنند و امور را به تقدیر وامی گذارند، و اسم آنرا “نظام استبدادی” می گذارند تا جهل خود…. از قبول زحمت در مطالعه تاریخ ایران رها شده است.

 

اشکالات روشی کاتوزیان:

۱ – کاتوزیان در بسیاری از موارد که نمی تواند بر اساس مفهوم مورد نظرش شرایط را توضیح دهد، به تناقض گویی می رسد . به طور خاص در صفحه ۸۱ کتابش اینگونه عمل کرده است.  او در صفحه ۶۳ با کلی گویی زیر نظریه اش را طرح کرده است: علت العلل هر چه باشد، جامعه ایران ۲۵۰۰ سال است که به شکل استبدادی اداره شده است. (کاتوزیان، ۱۳۷۴).

او کلی گویی های متعدد ی دارد: در مقابل توضیح وضعیت نظریه اش:

ایران، صرفنظر از متمرکز یا نامتمرکز بودن – همواره دولت و جامعه ای خودکامه بوده است.  او اشاره کرده است که درست مانند همان الگوی قدیمی ، توده های جامعه بر ضد دولت قیام کردند. هیچ یک از طبقات اجتماع در برابر انقلاب مقاومت نکرد و هیچ نیروی سیاسی سازمان یافته ای به دفاع از رژیم برنخاست.. (۱۳۷۷: ۴۸). این عبارت او دارای اشکالات چندی است: ارتش و نظام های سیاسی حامی شاه و قاجار چه می شوند؟  کودتاهای بعد از انقلاب چه می شود؟ مهاجرت اکثریت افراد رژیم گذشته چه معنایی دارد؟ حمایت بخش اعظم طبقه بالا و متوسطه از رزیم گذشته چه معنایی دارد؟ … کاتوزیان در بیان وضعیت شورهای محلی نیز دچار تناقض گویی شده است:

شورش های محلی معمولآ هنگامی دامنه پیدا میکرد و بر شمار آن افزوده می شد که مردم احساس می کردند بیدادگری حاکم از حد تحمل خارج شده است و شانس موفقیت شورش نیز بطور منطقی خوب است. از آنجا که دولت خودکامه فاقد هر گونه پایگاه اجتماعی دائی – یا سنتی-  (و فاقد مشروعیت قانونی) بود پیوستن خیل عظیمی از افراد – متعلق به شئون بالاتر و پایین تر جامعه – به شورش، و عدم مقاومت افراد در برابر آن (که غالبآ شامل مقامات دولتی نیز می شدند) امری طبیعی بود (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۳۳).

 ۲ –  یکی از شیوه های اصلی او ابهام گویی در مورد وضعیت ایران است که در ادامه نظری که در مورد وضعیت زمینداران و تجار به عنوان طبقه اشاره می شود:

… نتیجه آنکه در ایران هر چه یک طبقه اجتماعی رابطه نزدیکتری با دولت داشت قدرت و مالکیت آن نیز بیشتر در گرو عنایت دولت بود و ممکن بود به شکل سریع تر و قاطعانه تری بر اساس تصمیمات خود سرانه دولت دچار فراز و نشیب گردد. برای نمونه، اربابان زمیندار عمومآ ثروتمندتر از بازرگانان بودند ولی موقعیت و دارایی آنان به نسبت آسیب پذیرند از بازرگانان بود. به دیگر سخن، چون زمینداران خادمان، ملازمان یا مبضوبان مستقیم دولت بودند موقعیت بالفعل آنها نیرومند تر ولی به طور بالقوه ضعیف تر از موقعیت طبقاتی بود که استقلال بیشتری در برابر دولت داشتند (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۶۷-۶۶).

ابهام گویی و تناقض گویی او در بسیاری از موارد دیده می شود. او در صفحه ۷۵ مدعی است فقط دهقانان که یک پنجم محصول به کار می بردند، مالیات می دادند و در نهایت استثمار می شدند. دو سهم بر (زمین و آب) استثمارگر بودند و زمین ارزش نداشت، در صورتیکه زمین خوب و بد وجود داشت، زمین بایر، زمین نزدیک آب، و زمین دورتر آب … زمین مرغوب مهم بود …

۳ – عدم دقت در تعریف مفاهیم اساسی نظریه اش:  او روستاها در ایران را واحدهایی  مجزا و مستقل می داند و هیچ عاملی را در ارتباط بین روستاها نمی شناسد. در حالی که “بازارهای محلی”، نظام خویشاوندی و شیوه های هسمرگزینی، فضای دینی و فرهنگی، محوریت زیارتگاهها،  شبکه قناتها که دامنه آنها بیش از یک روستا می باشد، شرایط جغرافیایی، نظام مالی متاثر از قالی بافی و … پیوند زننده روستاها با یکدیگر می باشند .

کاتوزیان سعی دارد که مفاهیم کلی “نظریه اش به نام چرخه حکومت استبدادی” را با بیانهای متعدد بدون ملاحظه شرایط و اتفاقات رقیب و نافی نظریه اش مطرح کند. او آنقدر در کتابهای نوشته شده اش این مطلب را تکرار کرده است که خواننده در اخر خسته و عصبانی می گوید خوب شما درست می گویید. این معنی را می توان از مقایسه مجموعه مقالات و کتابهایش دید. از طرف دیگر، کاتوزیان سعی دارد علت اصلی عدم دستیابی جامعه ایرانی را به نظام قانونی قبل و بعد از انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی در نحوه استقرار دولت و نظام سیاسی بداند. او جامعه ایرانی را بی دلیل و حجت و با فرض، خودکامه دانسته است. وقتی در مقابل سوال احتمالی اینکه چه دلایلی در این زمینه دارند، به حکومت خودکامه می رسد و بالعکس. او هرگز تحلیل دقیقی در مورد نحوه خودکامگی جامعه و حکومت ارائه نداده است.  جالب است که او وقتی کمی دقیق تر در اینکه وضعیت ساختارهای اجتماعی چگونه است، می گوید که اطلاعی در دست نیست و خود را از مهلکه نجات می دهد (به عنوان نمونه به صفحه ۴۵-۴۴ کتاب ۱۳۷۷) مراجعه شود.

۴ – تقدم مفهوم بر واقعیت:  کاتوزیان در مورد تحولات دوره اخیر – دو انقلاب – یک حرف می زند و مدعی است که حرکتها شورش بوده و احساسی بوده و مردم در نهایت چون قصدشان رفتن شاه بوده است، آمدن شاه را هم قبول کرده اند (۱۳۷۷: ۳۶-۳۵).  کاتوزیان مدعی است در جابجایی های ایران که بر اساس ظلم عام می باشد، اعتراض عام صورت گرفته است. کسی، گروهی، طبقه ای ، نیرویی در بقای حکومت تلاش نکرده و حتی افراد حاکمیت به سرعت به نفع انقلابیون و آشوبگران در آمده و … او عامل بیگانه را در افول دولتها تعیین کننده می داند و مدعی است که غرب وضعیتی متفاوت دارد (۱۳۷۷: ۳۳). اگر کاتوزیان کمی دقت می کرد گروهها و نیروهای مدافع رژیم های در حال سقوط را می دید. اگر مقاومت در مقابل شورشگران اتفاق نمی افتاد، چرا می بایستی خونریزی صورت گیرد؟ چرا می بایستی بعد از انقلاب قصد کودتا باشد و … او کمتر به فرآیندها و حوادث درون و متن تحولات توجه نکرده است. او همه امور را توطئه می داند و به همین دلیل هم نقش عوامل و نیروهای اجتماعی موافق و مخالف تحول را نمی بیند.

کاتوزیان ناتوانی تحلیل خود را به پای کمی اطلاعات می گذارد:

در شرایطی که (دست کم) درباره قیامها و شورشهای مهم تر ایران (که در مورد بسیاری از آنها شواهد تاریخی قابل اتکاء چندانی وجود ندارد) بررسی های مشروحی در دست نیست تدوین نظریه ای عمومی درباره انقلاب های ایران ناممکن است. حتی با فرض وجود چنین بررسی هایی باز بعید است که بتوان با یک نظریه تنها، به بینشی تحلیلی کافی درباره قیامهای عمده ای دست یافت که در طول دوره ای دو هزار و پانصد ساله رخ داده است. اما با اطمینان می توان گفت که ویژگی های اساسی انقلابهای اروپا که در بالا برشمردیم در مورد قیامها و شورشهای ایران صدق نمی کند….

                     نحوه بحث آقای کاتوزیان را ببیند و در نهایت ببیند که ایشان چه نظریه ای مهمی ارائه داده اند؟//////

۵ -  عدم تفکیک بین مفاهیم مورد استفاده در نظریه اش: به طور خاص کاتوزیان بین فرد حاکم و نظام سیاسی تفاوت قائل نشده است و عدم مشروعیت ایندو را یکی دانسته است ( ۱۳۷۷: ۳۴-۳۱). او به طور خاص، بی اعتنای در بکارگیری مفاهیمی چون حکومت و جامعه خودکامه به نظریه بافی اقدام کرده است.  کاتوزیان مدعی است دولت خودکامه نماینده جامعه خودکامه است:

بنابراین دو مشخصه تاریخ جامعه خودکامه، چرخه ای مرکب از دولت خودکامه،شورش و بی نظمی و هرج و مرج و سرانجام تاسیس دولتی جدید، و پایان یافتن بی نظمی و هرج و مرج و برقراری دوباره حکومت خودکامه به دست آن دولت بوده است … (کاتوزیان ۱۳۷۷: ۳&).

6 – بی توجه به منابع معتبر در مراجعه و استفاده . کاتوزیان برای اثبات ادعایش به بعضی از منابع به طور گزیشنی مراجعه می کند: (۱)  به خودش، (۲) – به روایت غربی ها، (۳)  به تحلیل یک ناظر خارجی (به طور مثال امیل لوسی صفحه ۳۸)، (۴) به گزارش سفیر آمریکا در ایران قبل از انقلاب اسلامی، مارتین هرتز در مورد پهلوی (صفحات ۵۷-۵۶)و (۵) بی توجهی به اطلاعات و داعیه های رقیب نظریه اش. اصلی ترین منبع او در مورد ایران، کتاب لمتون است. او هم چنین به منابع دست دوم دیگری چون کارهای آبراهامیان، دیاکونوف، ارنست گلنر، فرهاد نعمائی، دانیلوا، ماکسیم رودنسون، هنیدس و هراست، احمد اشرف و منابع فارسی  روزنامه ای مراجعه کرده است.  

۷ – تقلیل گرایی:  کاتوزیان همه تحولات ایران را به شورش تقلیل داده است و کمترین حرکتی به جلو می شناسد. او مخالف نظریه پیشرفت است و مدعی بقای عقب ماندگی و تحجر و بازگشت به گذشته و انحطاط است. . او معلوم نیست که در مورد کدام ایران سخن می گوید؟ ایران مرکزی یا شمال، جنوب و … ممکن است ایران مرکزی مشکل آب داشته باشد و مابقی چطور  و….  او بی توجه به دین و سازمان های دینی است. به طور خاص اصلا از نقش وقف و روحانیون سخن نمی گوید…

جامعه ایرانی ( ۲۰ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 مارکسیسم و جامعه ایران ۵:

نظریه استبداد شرقی و جامعه آبی ویتفوگل

کارل ویتفوگل مارکسیست آمریکایی است. او از اعضای انترناسیونال سوم بود، و کتاب او که بر دامنه مباحث دیدگاه مارکسی در جهان شرقی و آسیایی افزود “استبداد آسیایی” است. او در این کتاب نظام آسیایی را بررسی کرده و مواردی که به وسیله ی مارکس و انگلس بیان شده است یا به اشتباه ذکر شده است را مشخص کرده است. و به طور خاص منتقد لنین به دلیل ابهام در نگاه و داوری نسبت به شرق و مدافعان نظریه شیوه تولید آسیایی که ریشه در کنفرانس لنینگراد دارد، می باشد.  سخن از استبداد آسیایی می کند، ولی به طور خاص به لحاظ نظری، باید او طراح و مدعی نظریه جامعه آبی دانست. او تمام مسایل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شرق را در رابطه با آب می داند. از نظر او شرق به موقعیتی اطلاق می شود که در آن کمبود آب تا کمبود زمین دیده می شود. در این صورت نزاع و تلاش و کار برای دستیابی به آب و منابع آبی است. در این راستا است که برای بقا و بهره برداری از زمین، ساماندهی آب و نظام ابیاری اصل می شود. در نتیجه بوروکراسی خاصی شکل می گیرد که محوریت آن سرو سامان دادن به نظام آبیاری است. محوریت آب، به تابعیت همه امور دیگر به آن منجر شده است. او در کتاب استبداد آسیایی، اصطلاحات جامعه آبی، اقتصاد ابی، کشاورزی آبی، رژیم سیاسی آبی، حکومت آبی، دولت آبی، مدیریت آبی، مالیات آبی، توسعه ی آبی، ملک آبی، قوانین آبی، استبداد آبی، دنیای آبی، نظام آبی، خطه ی آبی، کشورهای آبی، رهبری آبی، و … به چشم می خورد.  (ماهرویان، ۳۸).

         ویتفوگل در نظریه جامعه آبی، با وجود اینکه بر مالکیت دولتی و اشتراکی تاکید می کند، ولی آنرا خصیصه اصلی “نظام هیدرولیکی” نمی داند. او بر این اعتقاد است که موسسات عظیم آبیاری موجب پیدایش ساخت های سیاسی دیوانسالارانه استبدادی می گردند که مانع توسعه و تکامل مالکیت خصوصی می شوند (نقل از نعمایی صفحه ۳۲۸: ویتفوگل، ۲۹۳-۲۷۱). او مدعی است که دیوانسالاران فرمانروایان اصلی می باشند. زیرا زیرا حکومت دیوانسالار بر همه امور کشور حاکم است. دولت با این دیوانسالاری عریض و طویل است که آرامش و نظم را فراهم کرده و رابطه مردم و حکومت از طریق مالیات گیری و نظم محقق می شود.

ویتفوگل منتقد لنین – به دلیل تمایل بر وجود فئودالیسم شرقی – بوده و در نتیجه مدعی است که در شرق نظام طبقاتی وجود ندارد. زیرا اساس شکل گیری نظام طبقاتی مالکیت خصوصی بر زمین است. در شرقی که امکان شکل گیری مالکیت خصوصی بر زمین نیست، طبقات وجود ندارد و روابط موجود در متن یک بوروکراسی بزرگ و توسعه یافته با محوریت حاکمیت سیاسی می باشد. رابطه مردم و گروههای اجتماعی به دلیل اینکه بر اساس مالکیت نیست، بر اساس نوع رابطه ای است که آنها با حاکمیت سیاسی دارند.

ویتفوگل نیز مانند دیگر معتقدان مارکسی در مقابل این سوال که تحولات و تغییرات جهان شرقی و ایرانی را چگونه می توان توضیح داد؟ دچار ناتوانی در فهم مکانیزمهای حیات اجتماعی می باشند.  ویتفوگل به وجود تضادهای اجتماعی متعدد در شرق و آسیا و ایران باور دارد. اما به دلیل دیدگاه نظری که قبول کرده است و در ان عدم طبقات اجتماعی را اعلام کرده است، بینان درستی برای این تضادها نمی شناسد. او معتقد است در شرق تضادهای اجتماعی زیادی یافت می شود. این تضادها ریشه در تعارضات طبقاتی ندارند. ریشه واساس این تضادها و تعارضات به مسئله آب بر می گردد. او با طرح مسئله آب، مبارزه طبقاتی در شرق را نفی می کند و با استناد به این که مارکس با تمام علاقه ایی که به طرح مبارزه طبقاتی داشته است، راجع به مبارزه طبقاتی در نظام آسیایی صحبتی نکرده است. نتیجه می گیرد که او نیز در شرق مبازه ای طبقاتی نیافته است. او مدعی است که جوامع آبی تضادهای اجتماعی جانشین تضادهای طبقاتی می شوند. این تضادها عبارتند از:

-          تضاد بین مردم بخش ها ی مختلف

-          تضاد بین مردم و حکومت

-          تضاد بین افراد حکومت.

او معتقد است در نظام آسیایی، بوروکراسی جانشین مالک می شود، وجود نظام بوروکرایتک در کشورهایی چون روسیه را بازگشت به نظام آسیایی میداند. او برای این کشورها راهی در خلاص شدن از استبداد اسیایی نمی شناشد. (ماهرویان، ۴۱-۴۰). به عبارت دیگر، یافته او در مورد ماهیت حوادث و وقایع شرق بیشتر سیاسی است تا بر اساس تحلیل علمی و تاریخی. راهی که او انتخاب کرده است سیاسی و بی ارتباط با واقعیت های شرق و ایران است. او برای گذر از دوری که جهان شرقی دچار شده است، مدعی است که یکی از راههای اصلی توسعه جهان شرقی، تصادم با سرمایه داری است.

نظریه ویتفوگل مورد نقدهای بسیاری قرار گرفته است که در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود. اشکالات وارد بر نظریه  او در دو سطح است:

الف: سطح اول به لحاظ نظری و مفهومی:  به لحاظ نظری، او همچنان متعهد به اثبات نگاه مارکسی به طور کلی و تعیین رابطه شرق با غرب است. شرق را امری تابعی از غرب می داند. از طرف دیگر، او بیش از اینکه تغییر و توسعه در شرق را توضیح دهد، توسعه نیافتگی را بازگو می کند. بدین لحاظ است که مانند مورخان غربی شرق، بر عمل نظام سیاسی تا نظام اجتماعی توجه کرده است. در نهایت، او از فهم تحولات اجتماعی و فرهنگی و نیروها و کنشگران اصلی این حوزه ها غافل مانده و بر اساس رویکرد تک عاملی همه تحولات شرق را تحویل گرایانه توضیح می دهد.

با وجود اینکه از نظر کاتوزیان جامعه ایرانی خشک و کم آب است و ضرورت رواج آبیاری مصنوعی پیش آمده ولی هسته مرکزی نظریه ویتفوگل به شرح زیر است:  (۱) مبتنی بر وجود دستگاه دیوانی گسترده و متمرکز است صدق نمی کند. (۲) تعمیم عظیم او تحت عنوان “جامعه هیدرولیک” بیش از اندازه ساده، مکانیکی، جبرگرایانه و محدود است و به خصوص شواهد چندانی در دست نیست که نشان دهد توزیع و تخصیص مستقیم آب یکی از وظایف عمده دولت بوده است (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۶۳).

 ب:  سطح دوم میزان تبیین کنندگی جامعه ایران:

۱ – شواهد چندانی دال بر کنترل، فراهم سازی، یا تقسیم آب توسط دولت در ایران وجود ندارد.

۲ – هم چنین شواهد چندانی حاکی از مدیریت دولت بر منابع کشاورزی و تولید کشاورزی وجود ندارد.

۳ – وجود دیوانسالاری بزرگ به عنوان ویژگی استبداد ایرانی در طول تاریخ کشور ما نبوده است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۷۲-۷۱).

۴ – نعمایی مدعی است مالکیت موسسه های آبیاری از قبیل قناتها و نهرها به دست افراد خصوصی یا فئودالهای محلی اداره می شده است. فقط نظرهای بزرگ و سدهای بر روی آنها بوده است که به واسطه دولت نظارت می شده است. نگه داری و لایروبی قناتها به واسطه روستائیان و مالکان زمین ها صورت می گرفته است (نعمایی، ۴۴۲-۴۴۱).

 اگر قرار بود که تاسیس، مدیریت و نظارت و لایروبی و تقسیم آب و بهره گیری از سیستم آبیاری و قناتها در اختیار دولت می بود، ضرورت سازماندهی دیوانسالاری بسیار بزرگ و توسعه یافته ای بود. این نظام اداری می بایستی به لحاظ اقتصادی و حقوقی و سیاسی و اداری به اندازه ای توانا باشد که بتواند همه اقصا نقاط ایران را مدیریت کند. در حالی که کمتر خبری از وجود این نوع دیوانسالاری در ایران وجود دارد. تنها ساحت دیوانسالاری ایرانی معطوف به دو پدیده “سربازگیری” و “مالیات گیری” می باشد.

۵ – با وجود اینکه مدعیان استبداد آسیایی و متاثر از آن “نظام هیدرولیکی”  به لحاظ ادعای اینکه دولت در ایران وابسته به کشاورزی و آب بوده است، نظام اداری بسیار گسترده ای سامان داده و از این طریق عمل می کرده است. در حالی که دیده می شودد که در ایران تکثرگرایی رفتاری و سازمانی وجود دارد.

۶ – دولت در ایران قبل از شکل گیری موسسات آبیاری وجود داشته است.

 ۷ – در ایران با یک نوع واحد زمین و شیوه بهره برداری از زمین روبرو نیستیم. به طور کلی می توان ایران را به لحاظ جغرافیایی و نوع زمین و شرایط فرهنگی و اجتماعی به پنج محله و منطقه متفاوت تقسیم کرد. نخست زمین های مرتفع که زراعت در آنها به آبیاری مصنوعی نیاز ندارد، مانند آذربایجان. دوم، نواحی مرتفع دیگری که به علت باران ناکافی نوع زراعت در انها از نوع زراعت معمول در واحه است مانند اراک و اصفهان. سوم، زمینهای پست، مانند سیستان و سرانجام در حاشیه باریک و پست ساحلی که یکی در جنوب سواحل و بحرخزر قرار دارد و در آنجا بارانهای سنگین می بارد، و دیگری به موازات سواحل شمال خیلج فارس و بحر عمان واقع شده که دارای آب و هوای سوزان و زمینهای نامساعد ساحلی است (نعمایی، ۴۳۱).

۸ – زمینهای ایران به دو نوع دیمی و آبی تقسیم می شوند. بدین لحاظ است که پاره ای از زمینهای ایران نیاز به آبیاری ندارند (نعمایی، ۴۳۲).

۹ – آبیاری به شیوه ی محلی و دستی و سنتی نیز روش دیگری است که نیازمند به حضور دولت نیست. قناتهای محلی و حاشیه ای و پایین آمده از کوه که به تشکیل گروههای کوچک خانوادگی انجامیده است.

۱۰ – مشارکت دیگران در توسعه آبیاری (مردم و بخش خصوصی، موقوفات، مردم خیر و … ) …

۱۱ – آب کشی از چاه به واسطه حیوان و انسان روش دیگری است که کمتر به آن توجه شده است (شاردن جلد ۴، ۳۰۳).

۱۲-  تاسیس قناتها به عنوان امری اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در ایران کمتر شناخته شده است. این قناتها به واسطه

افراد خیر و فئودالهای محلی و … تاسیس و مدیریت می شده است.

۱۳-  از نظر ویتفوگل، ضرورت تکنولوژیک تامین یا کنترل منابع آب بود که به پیدایش دولت آسیایی و ویژگی های نهادی آن انجامید. کاتوزیان مدعی است این ادعا در مورد ایران صادق نیست. موارد نقض عبارتند از:

-          دولت در ایران خدماتش را در شهرها صورت می دهد. ساختمان سازی، جاده و نظام اداری و تاسیسات نظامی و..

-          دولت هرگز حجم زیاد درآمدهایش را صرف تامین اب نکرده است.

-          دولت در ساختن قناتها نقش عمده ای نداشته است.  در حالی که مردم، اربابها، موقوفات و … و همراهی دولتها منشا ساماندهی قناتها بوده اند. برای تعمیر قناتها، زارعان روستاها بوده اند که بیشترین هزینه را متحمل می شده اند. این کار در دوره فراغت تاز کار، زمستان، صورت می گرفته است. به همین دلیل است که در هر روستا و منطقه کشاورزی در ایران گروهی به نام “چاه کن ها” وجود داشته و این شغل نسل به نسل به فرزندان آنها منتقل می شده است. حق نسق داشتن این شغل به معنای حضور نیروهای اجتماعی و مردم در تصمیم گیری در مورد ساختن و تعمیر قناتها می باشد تا دولت به تنهایی.  از طرف دیگر، قناتها به پیش از ظهور دولتهای استبدادی می رسند و یک پدیده تاریخی فرهنگی ایرانی است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۸۲-۷۹). 

با تاکید بر جایگاه قنات در ایران می توان به نقد نظریه ویتفوگل و کاتوزیان اقدام کرد. کاتوزیان مدعی است که دولت آبی که از بوروکراسی قدرتمند و فراگیر برخوردار باشد، به دلیل وجود قناتهایی که به واسطه دهقانان اداره می شده است، معنی ندارد. در حالی که او ضمن اینکه به نقد نظریه ویتفوگل اقدام کرده است، خود را نیز نقد کرده است. زیرا او مدعی است که در ایران دهقان آزاد و نیرویی که خارج از قدرت دولت باشد وجود ندارد. اگر دهقانانی هستند که به مدیریت قناتها می پردازند، این افراد و گروهها هم در مدیریت زندگی خود عمل کرده و تابع سیاست های از بالا به پایین دولت و شاه و حاکم نمی باشند.

Recent Posts

Recent Comments

About

This template is built with validated CSS and XHTML, by Bad Credit.


جامعه ایرانی – مدرنیته ی ایرانی Proudly powered by Wordpress Themes Entries (RSS) and Comments (RSS). Theme Splatter by Web Hosting Answer