نظریه جامعه (۳۰)
دستهبندی نشده بدون دیدگاه »عناصر نظریه جامعه
همانطور که اشاره شد، نظریه جامعه نظریه ای جایگزین برای نظریه های موجود در فهم جامعه ایران است. این نظریه بر اساس مجموعه ای از اصول طراحی و مورد آزمون تجربی قرار گرفته است. با محور قرار دادن سوال “جامعه ایرانی به لحاظ اجتماعی چه ساحتی دارد؟” بدون پیش فرض اصلی که جهان ایرانی را به لحاظ تاریخی عقب مانده تلقی می کند، اجزاء گوناگون نظریه جامعه و شناسایی ابعاد متعدد جامعه ایرانی دنبال شده است. در نتیجه، در جهت صرفا انتقال و تطبیق نظریه های هر چند متفکران مهم واثرگذار چون ماکس وبر نیستیم. بلکه قصد اصلی ضمن بهره گیری از تجربه های نظری و تجربی و روشی جامعه شناسان در شناسایی جهان اجتماعی، با توجه به درک و فهم فرهنگی و تجربه علمی در ایران، دست یابی به مبانی نظریه ای فراگیرتر معطوف به مشخصات جامعه و فرهنگ ایران است که بیشتر جامعه شناسانه است تا سیاسی. اولین گام در رسیدن به این نظریه، نقد دیگاههای سیاسی رایج در مورد ایران می باشد که در گذشته تا حدودی به آنها توجه شد. دومین گام و الزام در تاکید بر این نظریه، ارائه درک روشنی از ساختار اجتماعی ایران و بیان عناصر اساسی آن می باشد. سومین اصل و الزام، دست یابی به مدل تحلیلی در فهم اوضاع و احوال و تحولات ایران است. این مدل تحلیلی بارها از طرف مؤلف تحت عنوان “نظام مفهومی سه پایهای مشتمل بر نهاد خانواده، نهاد دین، و نهاد سیاست” نامگذاری شده است.
در ادامه عناصر نظریه جامعه تحت عنوان فرضها و اصول بازگو می شود:
۱ – اولین و اصلی ترین گام طرح سوالی روشن و قابل تفحص در مطالعه جامعه ایران است. زیرا سوالات مطرح شده تا کنون هم گمراه کننده و هم سیاسی بوده اند. سوالات اصلی که در شناسایی جامعه ایران مورد نظر است بدین شرح است: “چه تناسبی بین جامعه ایران و جهان معاصر وجود دارد؟” “ساز و کارهای اجتماعی حاکم بر جامعه کدامند و کنشگران اصلی این جامعه چه ساحتی دارند؟” دو سوال فوق قطعآ متفاوت از مجموعه ای از سوالاتی است که تا کنون به واسطه اصحاب تحقیق و پژوهش در مورد ایران ارائه شده و اساس مطالعات ایرانی را فراهم ساخته اند. اصلی ترین سوالات مطرح شده عبارتند از: “چرا ایران به سرمایه داری دست نیافته است؟” “موانع دست یابی ایران به سرمایه داری چیست؟” ” چه رابطه ای بین دینداری ایرانیان، مسلمان بودن آنها با عدم سرمایه داری در ایران وجود دارد؟” “آیا فرهنگ و دین و سنت در ایران مانع اصلی توسعه نیافتگی ایران نیستند یا اینکه عناصر ساختاری ایران از قبیل نظام صنفی، نظام شغلی و .. در این زمینه مؤثر می باشند؟” “چرا با همه تلاشهایی که در دوران معاصر در دستیابی به حکومت قانون و دموکراسی صورت گرفته است، هنوز جامعه ایرانی استبدادی است؟” و …. سوالات مطرح شده بیشتر از فضای مارکسی و تاحدودی نیز فضای مفهومی وبری و دورکیمی در ایران مطرح شده اند. زیرا با فرض جهان دوگانه طرح شده به واسطه متفکران فوق، جهان ایرانی بخش اعظم و توسعه نیافته تر جهان شرقی و آسیایی است. در این بخش از جهان به جز عقب ماندگی، استبداد، ظلم و جور، جهل و نادانی مردم، فقدان نهادهای اجتماعی، و حاکمیت حکومت و گروه ذی نفوذ سیاسی خبر دیگری نیست و همه اینها موانع توسعه و ترقی جامعه ایرانی بوده و می باشند.
در پاسخ های مطرح شده به سوالات، می توان دو دیدگاه را از هم تمیز داد: دیدگاه فرهنی و دیدگاه اجتماعی. در دیدگاه اول، گفته شده است که وجه سنتی جامعه ایرانی مانع عمده در توسعه نیافتگی ایران است و در نتیجه برای دست یابی به توسعه باید سنت و فرهنگ ایرانی تغییر کند. عده ای از اصطلاح احیاءگری فرهنگی و عده ای از پالایش فرهنگی و سنتی در ایران یاد کرده اند. و عده ای نیز راه نجات جامعه ایرانی را تغییر فرهنگ، زبان، خط، تاریخ، و هویت دانسته اند. در مقابل عده ای بر اساس دیدگاه اجتماعی، با تاکید بر نقش منفی عناصر اجتماعی و ساختارهای اجتماعی، بر مانع بودن اصناف، نظام اداری، و روشنفکران در دست یابی به توسعه اشاره کرده اند.
۲ - یکی از اصلی ترین و مبناترین اصول نظریه جامعه ایرانی، قبول این واقعیت است که ایران به ساحت مدرن وارد شده است. ایران جامعه ای مدرن می باشد. ایران با صفت مدرنیته که آنرا “مدرنیته ایرانی” نامیده ام، قابل تعریف می باشد. اگر ما بخواهیم از مدرنیته ایرانی سخن بگوییم نمی توانیم شیوه تولید آسیای را بپذیریم. در مقابل می بایستی مانند بسیاری تابع دیدگاههای سیاسی رایج باشیم و سخن از استبداد آسیایی کنیم. در این نگاه است که هر حرکتی را حتی انقلاب و تحول و دموکراسی خواهی را بایستی استبدادی دانسته و در نهایت به انتظار فروپاشی باشیم. به همین دلیل هم هست که مولف منتقد ادبیات تولید شده در مورد ایران با نگاه سنتی و ضد مدرن است. این ادبیات می تواند در قالب نظریه های مارکسی از قبیل نطریه شیوه تولید آسیایی و نظریه فئودالیسم ایرانی بیان شود یا اینکه در قالب نظریه استبداد ایرانی و نظریه جامعه آبی و نفتی یا نظریه غربزدگی که شبه مارکسی است. همه ادبیات تولید شده در ایران که داعیه تحلیل شرایط اجتماعی و تاریخی را دارند، بر فقدان تحقق جامعه ایرانی، فقدان تحقق دموکراسی، فقدان تحقق سرمایه دری و بازتولید استبداد و انحطاط تاکید دارند.
۳ - در نظریه جامعه، اصل بر وجود واقعیتی تحت عنوان جامعه است که عام تر و فراگیرتر از دولت و دیگر نهادهای اجتماعی است. جامعه امری فراتر از دولت و حکومت است و محصول دولت و حکومت نیست. در این جامعه، یکی از اصلی ترین نهادهای اجتماعی، نهاد دولت و نظام سیاسی است. تعاملات فی مابین این دولت و جامعه ضرورت طراحی نظام بوروکراتیک از یک طرف و اعمال سلطه و کنترل و نظارت را از طرف دیگر فراهم ساخته است.
۴ - بر اساس پیش فرض اینکه جامعه ساحتی ترکیبی و متکثر دارد، دست یابی به منافع و حیثت و منزلت اجتماعی زمینه شکل گیری نیروهای اجتماعی متعدد است. نه منافع تنها و نه منزلت اجتماعی تنها بیان کننده وضعیت نیروهای اجتماعی است. در نتیجه نمی توان کلیت حیات جامعه ایرانی را به وجود طبقات اجتماعی متزاحم بر سر کسب منافع خاص تقلیل داد. بلکه جامعه متشکل از لایه های متعدد اجتماعی و در جریان تحولات اجتماعی، گروههای منزلتی با یکدیگر رابطه تعاملی و تزاحمی بر اساس منافع و ارزشهای و نظام های معنایی مشترک دارند. در این صورت، جامعه ایرانی در گذر زمان و دورهای تاریخی صورت بندی های متعددی دارد و هر یک از نیروهای اجتماعی در ان نقش آفرینی های متعددی می یابند. در رویکرد نظری ما افزون بر تاکید بر جایگاه، نقش و کارکرد و تحول نهادهای اجتماعی، به اهمیت و جایگاه و نقش و اثر گروههای منزلت (نیروهای اجتماعی) و نوع رابطه ای که با یکدیگر دارند، اشاره می شود. نیروهایی که در تحلیل های انجام شده بسیار کمرنگ یا حاشیه ای تلقی شده اند. این نیروها به تبع وضعیت نهادی جامعه ایرانی سامان یافته و در یک پیوستگی و ارتباطات مابینی شان تعیین کننده می باشند. تاکید بر گروههای منزلت و اقشار اجتماعی به معنی نقد دیدگاه طبقاتی مارکسی است که بر کلیت ادبیات اجتماعی در حوزه مطالعات تاریخی ایران حاکم است. مدعیان تحلیل طبقاتی در ایران در مقابل مخالفان شکل گیری و حیات طبقاتی در ایران بحث های متفاوتی مطرح کرده اند. اما کمتر به جامعه ایرانی از منظر شکل گیری و ساماندهی نظام اجتماعی بر اساس نظام قشربندی اجتماعی نگاه شده است. وبر در تحول درون نظام های اجتماعی از شکل گیری و اثرگذاری گروههای منزلت سخن می گوید. نوع رابطه این گروههای منزلت با یکدیگر و با نظام سیاسی حاکم جهت حرکت جامعه را تعیین می کند تا تعارض بین توده (به تعبیر مارکسی) با طبقه حاکم : در نظام فئودالی قدرت حکمران بر واسال های زیردست کم و بیش متزلزل است. بر اساس رابطه بین فرمانده جنگی و جنگجویان مستقل پیرو او، گروه اخیر به دلیل حمایت بی قید و شرطش از اقتدار شخصی فرمانروا، مدعی می شود که در مورد (مالکیت بر ) اراضی خود و اعمال اقتدارش (در این اراضی) از مشروعیت برخوردار است. اما تعهدات واسال ها انعطاف پذیر و در معرض تفسیر است به طوری که اقدام فرمانروا در حفظ و دفاع از موقعیت خودش بسادگی می تواند به مثابه عملی خودسرانه جلوه گر شود و روابط وی با واسال هایش را به خطر اندازد (بندیکس، ۴۰۳).
۵ - ایران به منزله نظام اجتماعی متشکل از مجموعه ای از نهادهای اجتماعی است که هر یک ضمن اینکه تاریخی اند، جایگاه، کارکرد، و ساحت تحولی خاصی دارند. اصلی ترین و تاریخی ترین نهادهای اشاره شده عبارتند از نهاد خانواده، نهاد دین، و نهاد حکومت. نهادهای اجتماعی در نظام تعاملی که با یکدیگر داشته اند، سازنده جامعه ایرانی اند. خانواده به لحاظ تاریخی اولین نهادی است که در ایران وجود داشته و اصلی ترین نقش و اثرگذاری را در ساختن ایران به عهده گرفته است. دین نهاد مهم دیگری است که در ایران همیشه دارای اهمیت بوده است. تا کنون کمتر این داعیه مطرح شده است که مردم ایران بی دین بوده یا اینکه از بی دینی به دین گرایش یافته اند. ایرانیان همیشه دیندار بوده و مدعی دینداری بوده اند. در عصر باستان، ایران مرکز مباحثات دینی بوده و پس از ورود اسلام به ایران نیز ایرانیان در پذیرش، فراگیری، تبلیغ و تکمیل فرهنگ اسلامی تعیین کننده بوده اند. نهاد سومی که همیشه دارای اهمیت بوده است، نهاد دولت است. در ایران از قدیم دارای اهمیت بوده است. اهمیت زیاد این نهاد است که عده ای را به اشتباه واداشته و اینگونه تلقی کرده اند که در ایران دولت و نظام سیاسی همه کاره است و دیگر نهادهای اجتماعی نقشی ندارند. حوزه اقتصاد، عرصه میانی تعاملی بین دیگر نهادهای اجتماعی در ایران است که در دوره هایی از تاریخ ایران نقش مهم و در بعضی از شرایط نقش کمتر و حاشیه ای تری یافته است.
۶ - با توجه به تعبیری که در مورد رابطه بین دولت و جامعه وجود دارد، بر این باورم که حکومت در ایران سازنده جامعه نیست. این جامعه ایرانی است که امری فراتر از حکومت و دولت است و سازنده آنها می باشد. دولت پدیده ای فراجامعه ای نیست. جامعه پدیده ای فرادولتی و فراحکومتی است. حکومت بخشی از جامعه ایرانی است. دولت در ایران بیشتر در جهت فروپاشی خودش عمل کرده است تا تخریب تمام جامعه. کور کردن چشم رقیب، فرزند کشی، عزل و نصب کردن افراد به دست شاه، بخشش و … همه به معنی دخل و تصرف دولت در سازمان دولتی است تا جامعه. البته این دخل و تصرف ها بر جامعه هم اثرگذاشته است، ولی بیشتر معطوف به خود حکومت ودولت و سیاست است تا جامعه. از طرف دیگر، دولت بر خلاف داعیه بسیاری که آنرا فراجامعه ای می دانند، درون جامعه ای است. شاه رئیس دولت است ولی رئیس کل جامعه نیست. شاه فراسیاسی و فرادولتی می تواند باشد ولی نمی توان فراجامعه ای باشدد. زیرا بسیاری از محققان از قبیل خواجه نظام الملک، لمتن، پطروشفسکی، کدی، نعمائی و … به سهم و نقش نیروهای متعدد اجتماعی ازقبیل روحانیون، قضات، مردم با نفوذ، گروههای اجتماعی و … اشاره کرده اند. نعمایی در مقابل این سوال قرار داشته که در جامعه ایران سلطه با چه گروهی بوده است؟ یکجانشینان یا کوچ نشینان؟ روستائیان یا شهری ها؟ و … افرادی چون کاتوزیان مدعی اند که جمعیت کوچ رو و ایلاتی نقش اصلی و مخرب را داشته و در نتیجه امکان مدنیت فراهم نشده است. در حالی که بحثی که نعمائی ارائه داده است نشان از وجود گروههای اجتماعی یکجانشین می باشد. شهرها و روستاهای یکجانشین دارای قدرت و ساختار تعین کننده جامعه بوده اند. اصناف در شهرها، تجار در کل نظام اجتماعی، و … نعمائی مدعی است با وجود اینکه در دوره مورد نظر او (مغول و ترک ها) از طریق چادرنشینی بر ایران سلطه یافتند، ولی هم چنان یکجانشین شده و اقتصاد روستایی و کشاورزی و تجارت بر آنها غالب بوده است. نظام اجتماعی با محوریت دین و خانواده و اقتصاد وجود داشته است. و به همین دلیل می توان به نقد دیدگاه مدعیان استبداد آسیایی اقدام کرد.
بسیاری در فهم ایران دچار اشتباه شده و آنرا معادل واحد سیاسی و دولت و حکومت و شاه قلمداد کرده اند. این معنی را با نگاهی گذرا به تاریخ ایران می توان مورد نقد قرار داد. آنچه که به لحاظ قلمروی در گذشته وجود داشته و بسیاری از کشورهای حاشیه ای را در برداشته است یا آنچه که در دوره شاه عباس اول، عصر صفویه، یا دوره دولتهای کوچک با قلمرو محدود به لحاظ جغرافیایی بوده ایران نامیده شده است. در این معنی است که ایران معنایی فراتر از قلمرو جغرافیایی است. در مورد ایران خیلی نمی توان به عنصر قلمرو به عنوان صفت و مشخصه آن تاکید کرد. ایران، وضعیت جغرافیایی که به واسطه دولتی بزرگ تر از ایران یا به واسطه دولت هایی کوچک تر از ایران تعریف می شود. دوره خلفا، و بنی امیه و بنی عباس و دولت های کوچک ایرانی هم ایران گفته می شده است. وقتی سخن از ایران می شود، به موقعیتی اطلاق می شود که در آن زبان های غیر فارسی (خصوصا ترک زبانان) و مذاهب دیگر، سنی، زرتشتی، … بوده و در آن دولت های کوچک و یا زیر مجموعه دولتی بزرگ می باشد. این معنی در مورد ایران باقی است و به نظر می آید جامعه ایرانی امری بزرگ تر از دولت ایرانی می باشد:
در دوره پیش از اسلام یک مفهوم سرزمینی دیر پا از ایران یا ایرانشهر پیدا شد که همواره شامل سرزمین های یکسانی نمی شد، اما فلات ایران را همیشه دربر می گرفت، که سرزمینی بود مرتفع و اکیرآ خسک یا نیمه خشک، واقع در میان رشته کوه های اصلی ایران، که اکنون بخش عمده کشاورزان ما نامی ایران، سامانه های آبیاری و اکثر مسلمانان شیعه و فارسی زبان را در خود جای داده است، اگر چه یک اقلیت بسیار گسترده ترک زبان را نیز در بر می گیرد. برخی نظام های آبیاری، کشاورزی و ساختمانی باستانی در طول قرن ها در آن جا مورد بهره برداری قرار گرفته است. روزگاری، به ویژه در دوره پیش از اسلام، بخش های وسیعی از آنچه که اکنون عراق خوانده می شود نیز بخشی از ایران بوود، و در زمانی بخش هایی از آسیای مرکزی و قفقاز نیز جزو ایران محسوب می شد. از سوی دیگر، و برای آن که به تمایلات بازخواهانه ایرانی میدان داده نشود، باید گفت که دوران های طولانی مدتی نیز بوده است، به ویژه پس از چیرگی اسلام، که “ایران” تنها یک توصیف جغرافیایی به شمار می رفته و هیچ دولت واقعی ایرانی وجود نداشته و ایران یا بخشی از یک دولت فراخ تر اسلامی بوده و یا حکومت های کوچک و اغلب ناپایداری را بر خود دیده که گاهی بخش هایی از سرزمین ایران و سرزمین های غیر ایرانی را در برمی گرفته اند (کدی، ۱۳۸۵: ۱۲).
۷ - در فهم جامعه ایران، بی توجهی به ساحت فرهنگی آن منشا بدفهمی های بسیاری شده است. تاکید بر فرهنگ ایران به معنی اهمیت تاریخ فرهنگ، تحولات تمدنی و فرهنگی، عوامل پیوندی و وحدت آفرین درون تمدنی و عوامل تمایزبخش بین فرهنگی و بین تمدنی، محوریت زبان و ادبیات فارسی، و دین است. ایران کشوری است که ضمن وجود سابقه تمدنی و فرهنگی، امکان ارجاع به آن را داشته و دارد. زیرا تاریخ فرهنگ برای ایران حکم بایگانی و امری کهنه و دور از دسترس ندارد. تاریخ فرهنگ ایران بخش فعال و زنده از هویت فرهنگی اوست. به همین دلیل است که زمانی سخن از تمدن در ایران می شود، امکان تمایز بین ساحت تمدنی ایرانی قبل از اسلام و بعد از اسلام به سختی فراهم می شود. ساحت فرهنگی ایرانی در گستره ای از نظام فرهنگی قرار گرفته و تجلی می یابد. چهره ها و شخصیت های ایران بر اساس داوری سیاسی امروزین ما (معتقد و ملحد) قابل تعریف و تقسیم بندی نیستند. همان کفریاتی که در مورد ابن سینا گفته شده است در مورد عمر خیام صادق است و همینطور در مورد فارابی و و بسیاری از دیگر مفاخر دینی و ملی در ایران. در مورد فردوسی کمتر روایت ساده شده سیاسی می توان ارائه داد. اگر او را شخصیتی ملی گرا بدانیم، دیگر در تاریخ ایران چیزی به نام دین باقی نمی ماند چون همه داشته ها همراه با ملی گرایی فردوسی قرار می گیرد. همانطور که نمی توان زکریای رازی را فقط یک دین گرا به معنی سیاسی امروزی آن دانست. این است که شخصیت ها و مفاخر و تولیدات فرهنگی ایران غیرقابل تفکیک بین دو حوزه فرهنگ و تمدن، دینی و بی دینی و … می باشند.
فرهنگ و شخصیت ایرانی، روح ملی و فرهنگ و هویت عوامل وحدت آفرین درونی و تمایز آفرین در مقابل دیگری (دیگر فرهنگها و تمدنها) شناخته شده است. بی توجهی به سختی و انعطاف پذیری فرهنگ و شخصیت ایرانی می تواند منشا گمراهی هایی شود که بسیاری از مستشرقان و سفرنامه نویسان در روایت ساده و سطحی از فرهنگ ایرانی دچار شده و ایرانشناسان دوره در عصر مدرن به واگویی تمام عیار آنها اقدام کرده اند. آنقدر روایت سطحی از دو صفت فرهنگ ایران (سختی در مقابل دیگری و انعطاف پذیری در مقابل خودی ها) تکرار شده است که فرهنگ ایرانی و ایرانیان را دو گانه و متضادگونه معرفی کرده اند.
در بیان ایران، تمایز سیمای فرهنگی و هویتی و تمدنی از آن منشا گمراهی های بسیاری است. بدین دلیل است که ایران بیش از اینکه امری سیاسی و اقتصادی باشد، امری فرهنگی است. همین فرهنگی بودن ایران و ایرانی است که فخر به هویت و تاریخ را برای مردم و نیروهای اجتماعی ممکن کرده است: ”… در دوران گذشته پیش از مدرن در قلمرو ملت های معاصر دولت- ملتها تشکیل نشده بود. اما در مورد ایران، مفهوم یک هستی که ایران، ایرانشهر، یا اصطلاحی خویشاوند با آن، نامیده می شد، مفهومی است باستانی که به دوران پیش از اسلام بر می گردد و در طول قرن های اولیه اسلام، که هیچ دولت ایرانی موجودیت نداشت، تداوم می یابد. ایران بیش تر به مفهوم یک هویت فرهنگی بود تا یک هویت ملی به معنای نوین آن، اما یک چنین مفهوم فرهنگی هنوز هم بخش مهمی از هویت ایرانی را تشکیل می دهد. حتی در دوران هایی که یک دولت ایرانی وجود داشته، مرزهایش متغیر بوده و زبان ها و فرهنگ های متعدد در درون این مرزها به حیات خود ادامه می داده اند، چنانچه در ایران امروز و بسیاری کشورهای دیگر نیز این امر همچنان وجود دارد…” (کدی، ۱۰).
کسانی که از درک شفاف و درست و صادقانه از فرهنگ ایران بدور بوده و آنرا به سطح پدیده ای سیاسی تقلیل داده اند، دچار تناقض گویی شده و ایران را پدیده ای تناقضی معرفی کرده اند. گوبینو راوی ایران دوره قاجار، هویت و افتخار به ایران را به گونه ای تناقض آمیز مطرح کرده است: ” درباره ایرانیان جزئیات بیشتری می توانم بگویم. چون آنها را بهتر شناخته ام، ملتی کهنسال اند و شاید همان طور که خودشان می گویند کهنسال ترین ملت جهان باشند که حکومتی منظم داشته و بر روی زمین مثل یک ملت بزرگ عمل کرده است. این واقعیت در ورحیه هر خانواده ایرانی وجود دارد. فقط طبقات تحصیل کرده نیستند که آن را می دانند و به زبان می آوردند، بلکه عامی ترین طبقات نیز همواره آن را در نظر دارند و با کمال میل تکرار می کنند و موضوع صحبت های عادی خود قرار می دهند. این اولویت و احساس برتری یکی ازمبانی اخلاقی و بخش مهمی از میراث معنوی ایرانیان را تشکیل می دهد. بارها شده که ایرانیان بر سبیل تعارف گفته اند تا جایی که می دانند فرانسویان کهن ترین ملت اروپایی و از این جهت به ایرانیان شبیه هستند. در عمق فکر این اشخاص نوعی اظهار ادب نسبت به شخص من، ولی در عین حال تفاخر نسبت به خودشان احساس می شد، زیرا ضمن اینکه می خواستند ملت مرا مافوق سایر ملل اروپایی قرار بدهند، این جمله را به نحوی ادا می کردند که به من بفهمانند که با این وصف فاصله بین فرانسه و ایران بسیار زیاد است ” (گوبینو، ۱۳۸۳: ۲۰۹).
احساس غرور و افتخار به تاریخ و فرهنگ ایرانی را بعضی از مستشرقان مانند گوبینو توخالی می دانند. واتسون منشی سفارت انگلیس در ایران در سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۲۷۸ در کتاب تاریخ ایران مدعی است ” از مجموع خصیصه هائیکه در خود ایرانیان نمو یافته، بعد از غرور توخالی زیادی که دارند، شوق دائمی آنان است بسودجوئی نامشروع … (زعفرانلو، ۱۳۵۴: ۳۹). این منعی را درکلام پولاک معلم اتریشی داالفنون می بینیم که مدعی است میزا تقی خان امیر کبیر مظهر وطن پرستی بود که در ایران اصل مجهولی است (زعفرانلو، ۱۳۵۴: صفحه ۴۰). بیان تناقض آمیزی که بسیاری از مستشرقان در مورد روحیه ایرانی دارند مورد نقادی قرار گرفته است. رضازاده شفق نظر گوبینو در مورد ایران را اینگونه نقد کرده است: ”وقتی که کتاب سه سال در آسیا تالیف گوبینو را که حال ایرانی را خوب تدقیق نموده است می خوانید و می بینید که مؤلف در جائی می گوید ایرانی عاشق تاریخ و غرور خاک خودش است و در جائی دیگر گوید ایرانی معنی وطن پرستی را نمیداند و در مقابل نفوذ و استیلای بیگانه بی قید است، این تضاد ظاهری را می توانید با تطبیق نظریات فوق ما حل نمائید که ایرانی روحآ آزاده مرد و استقلال دوست استولی در عمل چون این روح علاقه ای با احساسات حاضر او ندارد لاجرم مستغرق رکود و عطالت و حتی مبتلای یکنوع فلج فکریست (ایرانشهری، ۱۳۴۲: ۸). ” برای ایرانیان احساس غرور بی معنی است ولی اگر متفکری و انسانی اروپایی احساس غرور نسبت به فرهنگ خودش داشته باشد، قابل تمجید است. گوبینویی که منتقد غرور و باور به هویت ملی ایرانی است و آنرا توخالی می داند، خود از اروپایی بودنش سرشار از افتخار است. چرا افتخار برای گوبینو رواست ولی برای ایرانیان مرض است!
زبان و ادبیات فارسی یکی از اصلی ترین مشخصات و صفات ایران است. ایرانیان فارسی زبان می باشند و فارسی صفتی بیش از یک صفت زبانی و ادبی بوده است. در بسیاری از شرایط زبان و ادبیات معادل ایران قلمداد شده است. این معنی را حتی در زمانی که ترکان سلجوقی و صفویه بر ایران حکومت کرده اند، نیز می توان دید. زبان فرهنگی ایران فارسی است هر چند که ترکها بر ایران حکومت کرده اند.
مدل تحلیلی استخراج از چارچوب نظری جامعه
با توجه به اصول اشاره شده در فوق، امکان استخراج مدل تحلیلی زیر که در این سطح از بحث بسیار کلی است، وجود دارد. در این مدل، اصلی ترین عناصر مطرح و نوع رابطه آنها در مدل تفصیلی تحلیل متسخرج شده از نظریه جامعه مطرح خواهد شد:



Recent Comments