نظریه سازی در جامعه شناسی (۷)

دسته‌بندی نشده ۱ دیدگاه »

 نظریه سازی در جامعه شناسی (۷)

انقلاب فرهنگی، جامعه شناسی اسلامی و …  گفتار چهارم  

 

     بعد از بازگشایی دانشگاههای کشور در برنامه های آموزشی همه رشته های علوم انسانی و اجیتماعی مجموعه دروسی که به صور گوناگون وضعیت ”پیوندی“ بین رشته ها و اندیشه اسلامی داشت، قرار داده شد. در رشته های علوم اجتماعی، یا بهتر است به تعبیر برنامه طراحی شده ستاد انقلاب فرهنگی گفته شود رشته علوم اجتماعی با گرایش های متعدد، دروسی چند تحت عناوین ”تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام،“ ”خانواده در اسلام،“ ”نهضت های صد ساله،“ ”انسان در اسلام،“ ”اندیشه اجتماعی در اسلام،“‏و … قرار داده شده بود. این دروس عموما دروس اجباری بود و همه دانشجویان این رشته می بایستی برای دریافت مدرک کارشناسی آنها را با نمره قبولی بگذرانند. هدف اصلی این دروس آشنایی دانشجویان با مبانی تفکر اجتماعی در اسلام و ایده های اجتماعی متفکران مسلمان می باشد تا امکان مقایسه و نقد اندیشه های غربی برای آنها فراهم شود.

       با نگاهی گذرا به این برنامه، سوالاتی چند قابل طرح است:  چرا این نوع دروس در رشته علوم اجتماعی مطرح شده است؟ چه کسانی این دروس را مطرح کرده اند؟ شرایط طرح این نوع دروس چه می باشند؟ چه کسانی در این نوع دروس را تدریس کرده اند؟ مدرسان این دروس بعد از کسب تجربه حدود دو دهه چه نظری در مورد دروس دارند؟ دانشجویان این دروس چه می گویند؟ چه منابعی در این زمینه تولید شده است؟ آیا این دروس زمینه دست یابی به مبانی فکری اندیشه اجتماعی در اسلام را فراهم کرده است؟ در حال حاضر با توجه به تجربه بیش از دو دهه چه تغییراتی در این نوع دروس لازم است؟ آیا می بایست این دروس را از مجموعه علوم اجتماعی خارج کرد یا اینکه بر تعداد آنها افزود یا اینکه تغییراتی در محتوای، روش تدریس،‏منابع، اساتید، و دانشجویان آن ایجاد کرد؟ آیا بهتر نیست به جای ارائه چندین درس پراکنده با اساتید محدود به فکر افزایش این نوع دروس در همه رشته ها و در همه مقاطع بود؟ بهتر نیست در دوره های دکتری رشته های متعدد علوم اجتماعی از قبیل مردم شناسی،  توسعه، ارتباطات اجتماعی، و جامعه شناسی دروسی با این اهداف طراحی کرد؟ آیا نمی بایست بین دروسی که جریان های اجتماعی و سیاسی در کشورهای اسلامی را مطرح می کنند با دروسی که متعهد به بیان  مبانی اندیشه اجتماعی در اسلام می باشند،‏ تمایز قائل شد؟ در نهایت بهتر نیست به جای ارائه درس جدید،‏ به  فکر رشته و گرایشی به این نام در مقطع کارشناسی ارشد بود؟ اگر این نگاه درست است مطالب این دوره چه می توانند باشند؟

      فرصت و حوصله پرداختن به همه سوالات – به طور خاص به دلیل کم حوصلگی خوانندگان – فوق وجود ندارد. زیرا در وبلاگ که نمی شود مقالات بلند نوشت و همه مسائل کشور و دانشگاه و گروه را حل کرد. هر یک از امور مسئولی دارد و بسیاری دور میز بیضی شکل هر هفته جمع می شوند که در طول سال برای نهایی کردن عنوان یک درس و تعیین استاد شورای کنند. اگر پاسخ ها ارائه شود دیگر شآن نزول همکاری و مشارکت و حضور در جلسات و دست بالا بردن همراه با دست همیشه بلند رئیس چه خواهد بود. پس بهتر است حرف نهایی زده نشود تا عده ای سرکار باشند. از طرف دیگر  بسیاری از دوستان به بلندنویسی بنده اعتراض کرده اند و از بنده خواسته اند که کوتاه، مختصر بنویسم. امید است این اتفاق در آینده بیفتد. وقتی که حرفهایم تا حدودی تمام شده باشد. آنوقت کم  می نویسم  و یا شاید اصلا ننویسم.

      چرا این نوع دروس در برنامه آموزشی مطرح شده است؟ زیرا اگر انقلاب اسلامی در ایران هم به وقوع نمی پیوست هر حوزه تمدنی این حق را داشت تا در شرایط مساعدی که برایش پیش می اید به مبانی اندیشه ای اش بازگشته و با تفکر انتقادی به جستجوی اصول و مبانی دست یابی به وضعیت فعلی و آتی اش باشد. بدین لحاظ طرح این نوع دروس در ایران اتفاقا بسیار دیر صورت گرفته است و می بایست بسیار زودتر از سه دهه اخیر دنبال می شد. در این صورت ارائه این دروس نمی تواند مبنایی برای دست یابی به جامعه شناسی اسلامی باشد. بلکه در جهت شفاف سازی هویت اسلامی ایرانیان است. هویتی که بیش از همه زمانها نیاز به تعبیر و تفسیر تمدنی است تا سیاسی و آنی و ایدئولوژیک از.  این تعبیر با بازنگری دقیق و علمی از آنچه در گذشته بر ما آمده و  نحوه زندگی و معناسازی ممکن می شود.

       چه کسانی این دروس را مطرح کرده اند؟ بسیاری در طرح این دروس موثر بوده اند.  همانطور که در نوشته های قبلی اشاره شد، این درس از درون مجموعه مناقشات، بحث ها و تاملات صاحب نظران وحدت حوزه و دانشگاه، مدعیان جامعه شناسی اسلامی،‏ مدعیان هویت و تمدن اسلامی، و منتقدان به فرهنگ و تمدن غربی در آمد. این درس و عناوین دروسی شبیه به این درس در جهت معرفی مبانی فکری اندیشه اجتماعی در اسلام بوده است.

      از این میان تلاش و همت ایران شناسان و اسلام شناسان نقش عمده ای داشته است. درست است که بعد از انقلاب اسلامی این نوع دروس بخشی از برنامه های آموزشی رشته علوم اجتماعی شده است، ولی نوع نگاهی که این گروه از صاحب نظران به فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی داشته اند، موجب ساماندهی این حوزه شده است. برای اطلاع بیشتر بهتر است کمی به تاریخ اندیشه و فکر در دوره قاجاریه و پهلوی مراجعه شود. در این دو دوره با انبوهی از تحقیق،‏ تالیف و ترجمه این گروه در ایران و جوامع اسلامی روبرو هستیم. اثرگذاری کار این گروه موجب شده است تا بسیاری از صاحب نظران ایرانی در حوزه فرهنگ به ترجمه و چاپ این نوع آثار مشغول شوند. قبل از اینکه در ایران آموزش این دروس و مباحث به طور مستقل تا بخشی از یک درس مهم در حد یک یا دو جلسه مورد نطر قرار گیرد، حوزه های اسلام شناسی و شرق شناسی در جهان مطالعه تاریخ تحول و اندیشه – به معنای کلی – و به طور خاص در حوزه اجتماعیات را مورد توجه قرار داده بودند. ایران شناسان و اسلام شناسان همیشه در مقابل این سوال قرار داشته اند که: ”آیا در گذشته جوامع اسلامی تفکر و تامل اجتماعی وجود داشته است؟“ یا اینکه ”مجموعه اندیشه اسلامی در مورد امور اجتماعی چه داعیه ای ارائه داده اند؟“ تلاش در دریافت پاسخ درست به این سوال ناشی از نگاه  مقایسه ای و تطبیقی بین فرهنگها و جوامع و تمدنها بوده است. به عبارت دیگر، باز هم طرح این دروس ناشی از یک نیاز هویتی است تا ضرورتی در نظریه سازی و جامعه شناسی اسلامی.  

       اما اینکه تحت چه شرایطی این دروس وارد دوره های آموزشی دانشگاهها شده و به عنوان دروس اجباری همه قرار گرفته است، ریشه در شرایط پیشین انقلاب فرهنگی دارد. در پاسخ به سوال نوع رابطه بین دین و علم، ایمان و تفکر، تخصص و تعهد، و امروز و دیروز دروس متعددی چون تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام، اندیشه اجتماعی متفکران مسلمان، اجتماعیات در اسلام، خانواده در اسلام،‏ زن در اسلام و انسان در اسلام در برنامه آموزشی علوم اجتماعی دوره های کارشناسی، کارشناسی ارشد قرار داده شد و برای همه دانشجویان فراگیری آن اجباری گردید.

       در زمان تهیه برنامه های علوم اجتماعی، با محوریت دکتر غلامعباس توسلی اصلی ترین جامعه شناسی که بعد از انقلاب اسلامی در این رشته باقی ماند و در سامان دادن این حوزه زحمات بسیاری کشید، با توجه به علائق و دانش به تعریف این دروس اقدام کرد. بدین لحاظ است که ایشان متاثر از شرایط پیش از انقلاب و ضرورت طرح تفکر اجتماعی در اسلام و تفکر اجتماعی متفکران مسلمان دروس متعددی را در برنامه آموزشی گنجاندند.

سرفصل این دروس چه می باشند؟ با مراجعه به کتابی که به همین نام از طرف ستاد انقلاب فرهنگی تهیه شده بود، عناوین بدست می آید. به طور کلی، عناوین بدین شرحند: تفکر چیست؟ سابقه تفکر اجتماعی در میان مسلمین، اصول و مبانی اندیشه اجتماعی در متون اسلامی،‏ آراء و نظریات متفکران مسلمانی چون فارابی،‏ ابن سینا، خواجه نظام الملک، یعقوبی،‏ مسعودی،‏طبری، ابن فضلان،‏ابن بطوطه، خواجه نظام الملک، بیرونی، ابن خلدون،  شریعتی،‏ مطهری . در مقطع کارشناشی ارشد دو درس سه واحدی به نام ”اندیشه اجتماعی در اسلام“ مطرح و با وجود عناوین پیشنهادی به انتخاب اساتید و مدرسان محتوای آموزشی سامان داده می شد. ولی محوری ترین بحث ها در این مقطع در باره ابن خلدون،‏ مطهری و شریعتی بوده است.

     مدرسان این درس چه کسانی بوده اند؟ به میزانی که ذهنم  یاری می دهد مدرسان این دروس در دانشگاههای متعدد کشور عبارتند می باشند از: آموزش دهندگان:  دانشگاه علامه طباطبائی دکتر یوسفیان و سپس دکتر موحدی و دکتر طالبی؛  دانشگاه شهید بهشتی، دکتر مجدالدین؛  دانشگاه همدان دکتر قائمی؛ دانشگاه تهران دکتر تقی زاده،‏ دکتر توسلی، دکتر طبییبی، دکتر جمشیدها، ‏دکتر آزاد،‏ دکتر شریعتی؛ حوزه آقایان رجبی،‏میرسپاه‏، تقی زاده

در دانشگاه الزهراء خانم دکتر مهدیزاده و دکتر قانعی راد؛ دانشگاه گیلان، موسوی و محمدی؛ دانشگاه بابلسر دکتر رضائی؛ دانشگاه شیراز دکتر زاهدی؛ و دانشگاه آزاد دکتر ثقفی و بسیاری که از نام و فعالیت شان خبری در دست نیست.   

       چه منابعی برای تدریس استفاده می شده است؟  منابع اصلی عبارتند می باشند از: جامعه و تاریخ استاد مطهری، بعضی از کتابهای دکتر شریعتی، اندیشه اجتماعی در اسلام تقی زاده،‏ اندیشه اجتماعی اسلامی تقی آزادارمکی، ‏ تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام‏ به واسطه دفتر همکاری حوزه و دانشگاه و سازمان سمت، اندیشه اجتماعی بارنز وبکر،‏ مقدمه ابن خلدون و جزوات متعدد.

  خیلی خبری از نظر اساتیدی که این دروس را تدریس کرده اند، وجود ندارد. زیرا تا کنون کمتر تلاش شده است تا اساتید این دروس برای تصمیم گیری در این زمینه جمع شوند. زیرا احساس می کنند حضورشان نتواند نقش مناسبی در سر و سامان دادن به مشکلات موجود در این حوزه باشد. اما به نظر می اید همکاران محترم می بایستی برای رفع مشکلات و ارتقاء دادن به درس و مباحث جلسات مستمری تشکیل بدهند و تصمیم گیری در این مورد را یکبار دیگر به نیروی خارج از دانشگاه نسپارند.  

       دانشجویان جه می گویند؟ از دانشجویان عزیز از طریق که خواننده این متن هستند درخواست می شود تا در مورد  محتوای دروس،‏ شیوه تدریس اساتید، منابع، تناسب با کل رشته و مسائل دیگری که مرتبط با این دروس می باشد، اظهار نظر کنند.  

     برای بهبود این حوزه چه باید کرد؟ برای دست یابی به برنامه ای با ضعف های کمتر، گام های چندی باید پیموده شود: (۱) اجتماع مدرسان و اساتید این دروس تشیکل شود، (۲) نظرات اساتید و دانشجویان به طور تفصیلی با دیدگاه اصلاحی جمع آوری شود،  (۳) گروهی متعهد تهیه منابع مناسب برای این دروس باشند،  (۴) در مقطع کارشناسی ارشد، گرایشی جدید تحت عنوان ”اندیشه اجتماعی متفکران مسلمان“ طراحی شود. (۵) مطالعه و تحقیق در این زمینه در هر دانشگاهی که دارای رشته علوم اجتماعی است سامان یابد. به عنوان مثال،‏ موسسه مطالعات و تحقیقات در دانشکده علوم اجتماعی می تواند به تاسیس بخشی به این نام اقدام کرده و طرحهایی برای مطالعه و تحقیق بیشتر با همکاری حوزه ارائه دهند. و (۶) از همه مهمتر هدف و جهت اصلی این نوع کار و تلاش معین شود: اسلامی کردن دانشگاهها،‏ علوم اجتماعی اسلامی یا هویت یابی. کدام یک؟ به نظر می اید، هدف اصلی می تواند دست یابی به  هویت اسلامی و ایرانی با نگاهی تاریخی تمدنی باشد.  

 

پیشنهاد دوره آموزشی جدید

       به لحاظ اینکه این نوع از دروس می توانند نتایج متعددی برای فرهنگ و جامعه اسلامی در پی داشته باشند،  به جای پراکنده گویی و افزایش تعارض بین حوزه دین و علم، ایران امروز و ایران گذشته، فهم سیاسی و ایدئولوژی از شرایط  و دریافت تمدنی، بهتر است دوره – گرایش- خاص متفکران مسلمان در مقطع کارشناسی ارشد با محتوای زیر طراحی شود. بعضی از اصلی ترین عناصر این طرح در ادامه ارائه می شود:  (۱) گرایش می بایستی بین رشته ای در نظر گرفته شود: رسته های  اقتصاد، تاریخ، تمدن، فرهنگ،‏ جامعه شناسی،‏ مردم شناسی، ادبیات، و الهیات مرتبط ترین می باشند. (۲) هدف اصلی محقق شدن بحث و گفتگوی علمی در این زمینه است. از تاکید بر اینکه این گرایش می تواند ما را به علوم اجتماعی خاصی- اسلامی – برساند اجتناب شود. البته وجه انتقادی این گرایش به کلیت علوم اجتماعی می تواند منشا گفتگوهای انتقادی درون رشته های علوم اجتماعی در دانشگاه شود. (۳) درس های اصلی می توانند به شرح زیر باشند: اندیشه اجتماعی در قرآن (۲ واحد)،  ‏اندیشه اجتماعی در نهج البلاغه (۲ واحد)،  تحولات اجتماعی عمده در جهان اسلام و ایران (۲ واحد)، جریان های فکری اندیشه ای عمده در تاریخ  (۲ واحد)،‏ جریان های فکری و اندیشه ای در جهان اسلام در دوره معاصر (۲ واحد) ، اندیشه اجتماعی فارابی، ابن سینا و خواجه نظام الملک (۳ واحد)،‏ تاریخ و اندیشه اجتماعی (۲ واحد)،‏ ادبیات و اندیشه اجتماعی (۳ واحد)، اندیشه ابن خلدون (۲ واحد)، متفکران اسلامی در دوره معاصر (۳ واحد)، جامعه شناسی و جامعه شناسی اسلامی (۳ واحد) و سمینار مطالعات اسلامی در جهان (۲ واحد).  رساله دانشجویان می تواند با پیشنهاد دانشجو (۴ واحد).

 تذکر  

        امید است کسانی که دغدغه جامعه شناسی اسلامی پیدا کرده اند به جای هیاهو و حذف و تکفیر و تهدید و پرونده سازی کمی به فکر علم و دانش باشند و با تاسیس گرایش هایی در این زمینه شرایط شکل گیری تفکر انتقادی،‏ مطالعات مقایسه ای، و مطالعات تاریخی در علوم اجتماعی را فراهم سازند. البته تا کنون که فرصت سوزی کرده و بیشتر نزاع ساز شده اند تا فکر ساز. هر چند که داعیه اسلامی سازی داشته اند. ولی هنوز هم فرصت کمی باقی است…  

انجمن جامعه شناسی انجمن برتر کشور

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

   مدتی است که در حوزه سیاسی کشور بیشتر کسانی که با پرچم ضدیت با  عناصر جامعه مدنی از قبیل علم، تخصص، عقل، و مدرنیته به قدرت رسیدند، یکباره مدافع آن از کار درآمدند و برای پاسداشت آنها زحمت کش شده اند!  جالب است. این از ویژگی های عمده حوزه سیاسی و دولت در ایران است. در شرایطی به دفاع از اموری پرداخته می شود که اساسا برای حذف و نابودی آنها زحمت بسیار کشیده شده است. دولت جدید از روزهای آغازین با ضدیت با انجمن های علمی در کشور آغاز به کار کرد. زیرا بسیاری از کسانی که در این حوزه کار می کردند مدعی بودند دست اندرکاران انجمن های علمی، دانشگاهها، و تخصص سکولارها و ضد فرهنگ واسلام هستند. اما جای تشکر دارد که حداقل در روزهای آخر‏، بهتر است بگویم زمان باقی مانده برای انتخابات ریاست جمهوری حوزه ای که اصل بر حذف و نابودی اش بود، دوباره مورد توجه قرار می گیرد. از یک طرف همان طور که اشاره شد ناشی از بازی سیاسی و قدرت است،‏ از طرف دیگر هم حکایت از عدم یکپارچگی در  ساختار سیاسی دولت نهم است.  در همین دولت هم کسانی هستند که دلشان برای علم، دانشمند،‏و تخصص می سوزد. همه که با ریاضی نیامده اند تا اساس منطق و عقل و خرد و صاحب خرد و دانش را سرکوب کنند و به همه سطوح دانشکده ها و گروه ها همراه با عقب مانده های فرهنگی سر زده و اگر کسی دارای عقل و دانش است و به نمایندگی فرهنگی و علمی رسیده است را از حق قضاوت عادلانه بدور کنند و به جای آنها کسانی را به کرسی قضاوت و تصمیم گیری بنشانند که سالیان سال به انتظار دست یابی به کیاست و قدرت و شهرت بوده و به جز کینه توزی و حسادت و بخل کاری نکرده اند. اما در عوض به نام اسلام و عدالت خواهی و بزرگی و سلامت نقس و عقل حق درستکاران و دینداران را غصب کرده اند.  در این فضاست که  تعجب شعار و برنامه حذف نهاد علم، تجلیل از آنها پرداخته می شود. امید است شاهد روزی باشیم که حیله گران در حوزه علم و تخصص به دست صاحبان تخصص و عقل و اندیشه و دینداران کنار روند. در هر صورت برای من شنیدن خبر تقدیر از انجمن جامعه شناسی بسیار خوشحال کننده بود. در نتیجه در این نوشتار به وجه مثبت واقعه می پردازم، زیرا انجمن جامعه شناسی به عنوان انجمن برتر مورد تقدیر و تشکر و قدردانی رئیس جمهوری قرار گرفته و دیگران هم با کف زدن این انتخاب را تایید کرده اند.

 

انجمن جامعه شناسی چه پدیده ای است؟

جامعه شناسی رشته ای است که در جهان بیش از حدود یک صد و پنجاه سال تاریخ مکتوب و معین و مشخص دارد. موسسان این علم در جهان ضمن تالیف کتاب برای ارائه اصول،‏ مفاهیم، نظریه ها و روش های تحقیق و تحلیل جامعه شناختی، به تاسیس درس،‏ رشته، گروه، دانشکده، مجله، انجمن، و مرکز تحقیقاتی و مطالعاتی پرداخته اند. از تعریف تا تحقیق دامنه کاری است که جامعه شناسان بزرگ در طول یک صد و پنجاه سال گذشته درگیر بوده اند. در این میان تاسیس انجمن به نام های متعدد (انجمن جامعه، انجمن جامعه شناسی،‏ و … ) از وظایف جامعه شناسانی چون وبر، زیمل، دورکیم، اسمال، ‏وارد، سامنر، پارک، پارسنز، و .. بوده است. اگر مابقی جامعه شناسان بزرگ به تاسیس انجمن فکر نکرده اند‏،‏ به فکر تقویت تاسیس شده ها بوده اند. نام بیشتر جامعه شناسان بزرگ جهان به عنوان رئیس انجمن، سخنران اصلی نشست های افتباحیه سالیانه، میهمان و عضو افتخاری، جایزه دهنده یا همراهی کننده جریانات جامعه شناختی سازمان داده شده به واسطه انجمن های علمی جامعه شناسی در تاریخ این علم بوده و نامشان در تاریخ این علم ثبت شده است. به این دلیل است که یکی از معیارهای جامعه شناس بودن از نظر من – افزون بر تالیف کتاب، تدریس،‏ تفکر جامعه شناسی، تحقیق و پژوهش در این رشته، و تربیت دانشجو – شرکت در فعالیت انجمن جامعه شناسی می باشد. اگر از میان جامعه شناسان با جامعه شناسی روبرو شدیم که در این زمینه مشارکتی نکرده است، می بایست نام آنها را از میان جامعه شناسان حذف کرد.

با توضیح فوق می توان مدعی شد ”انجمن جامعه شناسی“ در هر جای دنیا با هر پسوندی باشد به معنای کالبد این علم و مشارکت کنندگان در آن نیز جان دهندگان به این کالبد هستند. معیار جامعه شناس بودن هم عضویت،‏ مشارکت، فعالیت، و تلاش برای ارتقاء انجمن جامعه شناسی و جامعه شناسی است. اگر کسی تا کنون در این زمینه بر علیه انجمن جامعه شناسی اقدام کرده است، بهتر است در مرحله اول به جمع جامعه شناسان پیوسته و کسانی که در این زمینه سالیان سال تلاش کرده اند را یاری کند. اما اگر به دلایلی توان یا علاقه مشارکت را ندارند، از میان جامعه شناسان خارج و به جمع بسیاری از گروههای دیگر به پیوندند. این هم برای آنها  خوب است و هم برای جامعه شناسی که از شر مزاحمان به لباس جامعه شناس درآمده خلاص می شود.

اگر کمی به تاریخ سه دهه گذشته تشکیل انجمن و افت و خیزهای آن برگردیم، می توانیم نام بسیاری را در این شاهد باشیم.  خوشبختانه بیشتر کمک کنندگان به انجمن – به استثنای مرحوم دکتر علی محمد کاردان- در قید حیات هستند و حداقل امکان حضور در جلسات سالیانه انجمن را پیدا می کنند. تاکید بر حضور معاصر و فعال همه کنشگران انجمن حکایت از جوانی، روبه رشد و توسعه بودن، و چالش های مهم آن می باشد. انجمن جامعه شناسی از سال ۱۳۷۱ به طور رسمی با تشکیل اولین هیئت مدیره انتخابی در دانشگاه تربیت مدرس کارش را آغاز کرد و تا کنون گامهای بزرگی را در اثرگذاری در ساختار جامعه شناسی ایران پیموده است.  در تاسیس و ادامه کار انجمن بسیاری موثر بوده اند. من به نام بعضی از کنشگران به عنوان نماینده هر دانشگاه اشاره می کنم: دکتر توسلی، دکتر شادی طلب، دکتر محسنی، دکتر حاضری، دکتر آزادارمکی، دکتر معیدفر، دکتر چلبی، دکتر زنجانی زاده، دکتر شارع پور، دکتر وحیدا، دکتر کتابی، دکتر مقدس، دکتر لهسائی زاده، دکتر قانعی راد،  دکتر اورعی، دکتر ارشاد، دکتر باستانی، دکتر موسوی، دکتر عبداللهی، دکتر جلائی پور، دکتر چلبی دکتر اعزازی،  دکتر فکوهی، دکتر سراج زاده، و … بسیاری از دیگر جامعه شناسان در این زمینه تعیین کننده بوده اند که در صورت بیان نام آنها می بایستی اسامی بیشتر جامعه شناسان ایران یاد شود.  

  آنچه بدست آمده محصول عمل جمعی کنشگران بسیاری در جامعه شناسی ایران بوده است. بیشتر مشارکت کنندگان با حضور مستمر، کار و تلاش بسیار، نقد و ارزیابی مستمر، دفاع از سازمان جامعه شناسی و تقویت انجمن در اشکال متعدد، و باور به اهمیت این نهاد در ایران در دست یابی به موفقیت جدید موثر بوده اند. می بایست تلاش و کوشش همه آنها را پاس داشت. 

       انجمن جامعه شناسی ایران در دوران سه دهه فعالیت افت و خیزهای بسیاری داشته است: ‏ از مشارکت حداکثری تا مشارکت حداقلی، از حضور یک دانشگاه  تا حضور همه دانشگاهها در مدیریت و کار ، از انحصارطلبی فردی و گروهی تا مشارکت گروههای متعدد، از عام گرایی تا فراگیری حوزه ها و تخصص ها، از گرایش به مرکز پژوهشی شدن تا تشکیل جلسات سخنرانی، از حضور یک نسل تا حضور همه نسل ها، از میل به ایدئولوژیک شدن تا علم گرایی صرف،  و ..  اگر تجربه های اشاره شده در انجمن وجود نمی داشت احتمال افول و چرخش آن به یک سمت وجود داشت. بدین لحاظ است که تجربه های حاصل شده همه غنیمت است و می بایست هر یک را در تاریخ انجمن ثبت شده  و آمده های تازه کار با مراجعه به این تجربه ها از سنگینی و متانت بیشتری برخوردار باشند و اجازه به دامن افتادن انجمن را به جهت افراطی ندهند.

خطرات و فرصت های پیش رو:

      انجمن جامعه شناسی ایران در معرض خطراتی چند است که بی توجهی به آنها می تواند در سرنوشت آن موثر باشد. در این یادداشت به چند مورد اشاره می شود: (۱) خودمحوری  و تنگ نظری،‏(۲) سلطه بوروکراتیک تا فضای انسانی و دموکراتیک، (۳) پرداختن به مسائل حاشیه ای تا محوری و مورد نیاز، (۴) توجه به مسائل صرفآ حرفه ای که بیشتر به تعریف و تجلیل از علم می انجامد یا به لحاظ عملی به  تشکیل جلسات سخنرانی، چاپ مجله، و تشکیل همایش می انجامد تا نظارت بر جریان عمل جامعه شناسان و مشکلات و مسائل جامع شناسی و خطرات پیشروی آن. از طرف دیگر، انجمن می تواند وظایف اصلی توجه بیشتری کند. بعضی از این وظایف عبارتند از (۱) اصل قرار دادن نوآوری و خلاقیت به لحاظ سازمانی، حوزه ها، و ارتباطات و مباحث و مسائل مورد بحث و گفتگو،‏ (۲) نظارت بر روند کاری رشته جامعه شناسی در ایران به لحاظ آموزشی، پژوهشی، مدیریتی، و سیاستگذاری، (۳) جهت دادن به رشته جامعه شناسی با توجه به تحولات جهانی،‏ مسائل ایران، و حوادث اجتماعی در حال وقوع، (۴) توجه به حضور متنوع نسلهای جامعه شناسی (حضور هماهنگ چهار نسل جامعه شناسی در زمان حاضر) (۵) تاکید بر عرصه هایی از امور و مسائل اجتماعی که بیشتر متعلق به جامعه ایرانی است. این مسائل عبارتند از چالش های بزرگ گذشته و پیش رو، حوزه دین، خانواده، نظام سیاسی و دولت، و معماهای متعدد اجتماعی جامعه ایرانی که مولف در وبلاگ شخصی به بعضی از آنها اشاره کرده است از قبیل دموکراسی و استبداد، دین گرایی و سکولاریسم، نظام سیاسی و جامعه مدنی، علم و دین،‏و …

 

پنشنهادات:

۱ – تشکیل جلسه ای با حضور اعضای انجمن و شناسایی قوتها و ضعف های موجود و تعیین استراتژی عمل برای آینده ای دست یافتنی.

۲ – تنظیم تجربه انجمن به صورت یک مقاله یا یک کتاب از وظایفی است که می تواند پیش روی اعضای هئیت مدیره فعلی یا بعدی باشد.

۳-  تشکر از کسانی که در این زمینه در ساختن انجمن تا زمان حال موثر بوده اند.     

 و …

مجموعه معماهای اجتماعی ایرانی (۴)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

“دولت یا جامعه”

تصور قالبی موجود و تاریخی در ادبیات سیاسی و افکار عمومی در مورد ایران حکایت از وضعیت تناقض آمیز “دولت یا جامعه” می باشد. بیشتر گفته شده است که در ایران – به عنوان یک حوزه تمدنی که حتما دارای نظام اجتماعی است و مناسبات اجتماعی در آن وجود داشته و دارد – فقط دولت وجود دارد و از جامعه خبری نیست. در زمانی که قصد تصمیم گیری است همه توجهات به دولت در ایران است و زمانی که نقد و اعتراض است از مردم،‏ فرهنگ و جامعه ایرانی سخن گفته می شود. این نگاه دوگانه، تناقض آمیز، معماشده که مدافعان قطبی هم دارد منشا شکل گیری حوادث و وقایع بسیار مهمی در سطح مفهومی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی شده است. عدم تمایز بین این دو مفهوم و فقدان شفافیت رابطه بین آنها در ادبیات و افکار عمومی منشا ضررهای بسیاری برای ایرانیان و خدمات بسیاری برای هوچی های فرهنگی و سیاسی – در داخل و خارج – شده است. بسیاری از این وضعیت معماگونه در تاریخ معاصر ایران بهره ها برده و بر جامعه تاخته و ضمن اینکه دولت را خشن، غیر منطقی، وحشی و تمامیت خواه تعبیرکرده اند،‏ جامعه را احساسی،‏ سنتی، بی قاعده،. قابل دستکاری، تابع، و بی حرکت دانسته اند.

یک وجهه این معمای ایرانی، نادیده گرفتن جامعه بوده است. زیرا نادیده گرفتن جامعه، ضدیت با مدنیت اجتماعی و شکل گیری وضعیت تعامل گونه بین بخشی بوده است. من نمی گویم که این یک توطئه از طریق گروهی وابسته به غرب بوده است. اتفاقا سران دولتهای ایرانی و مشاوران اعظم آنها در این زمینه نقش بیشتری داشته اند. از طرف دیگر، بعضی از نیروهای اجتماعی در ایران چون روشنفکران، تجار، و مخالفان دولتهای در سایه نشسته و منتظر سقوط نظام سیاسی حاکم شده، در طرح و اشاعه این تعارض و تناقض و معما نقش کمی نداشته اند. البته بعد از همه اینها نمی توان از مخالفان توسعه مدنی ایران – استعمار – غافل شد.

اگر کمی به کتب تهیه شده در مورد ایران در طول دویست سال اخیر توجه شود، این معنی بدست خواهد آمد. در اکثر این منابع از شاهی ناتوان، وزیرانی خائن، دولتهایی که به خانواده و ایل خود فکر می کرده و مردمی ساده، تابع، بی سواد،‏ سنتی، و نادان یاد کرده اند. در جایی که خواسته اند به مردم ایران هم اعتباری ببخشند، از میهماننوازی آنها سخن گفته اند و لاغیر.

هم در ادبیات سیاسی، هم در افکار عمومی و هم در نگاه دولتمردان ایرانی نسبت به دولت بدفهمی دیده می شود. این بدفهمی به معنای خیلی مهم دانستن دولت و کارکنان آن می باشد. اینکه یکباره رئیس دولت در ایران بسیار مهم تر از مردم، نیروهای اجتماعی، فرهنگ، و دیگر عناصر ساختاری جامعه می شود، نشانه فهم نادرست در مورد دولت در ایران از یک طرف، و بدفهمی در مورد جامعه ایرانی است. زیرا در این نگاه است که به دلیل مهم دانستن رئیس دولت و مدیران، جامعه و فرهنگ ناتوان و احمق،‏ عقب مانده، سنتی، احساسی، بی حساب و کتاب، خوانده می شود.

سخن فوق به این معنی نیست که رئیس دولت در ایران قدرت ندارد یا اینکه نباید از مدیر کل مهم تر نباشد. بلکه اتفاقا منظور این است که رئیس دولت و همکاران او قدرت واقعی نه توهمی داشته باشند. آنها آنقدر قدرت داشته باشند که بتوانند در روز پاسخ گویی اطلاعات و مدارک لازم در مورد وظایف، و کارهای انجام داده شده را در اختیار داشته باشند و قدرت توضیح دهندگی پیدا کنند. نه آنقدر قدرت داشته باشند که پاسخگو نباشند و نه آنقدر بی قدرت باشند که در روز پاسخگویی از ارائه کمترین توضیح نیز عاجز باشند و به طرح موانع و مشکلات پیش رو در انجام ندادن کارها بپردازند.

رئیس دولت، وزیر، وکیل، مدیرکل، و هر مسئولی در حد خودش توانایی تصمیم دارد و می بایست بر اساس قانون پاسخگو هم باشد. اختیار همراه با مسئولیت و کنترل است. این جاست که قانون حاضر می شود. توافق بین افراد، بین گروهها، در سطح سازمانها و نهادها معنی می یابد. در یک نگاه کلان به جامعه ای که ساختار و پیکربندی دارد، دولت و اجزاء آن ضمن اینکه با هم پیوسته اند، در درون نظام اجتماعی قرار داده شده اند. این معنی از طریق ادبیات اجتماعی جدید، جامعه شناسی و دیگر علوم اجتماعی و سیاسی بر آن تاکید شده و رفتارهای مردم در جامعه مدرن نیز حکایت از آن دارد، بیشتر خودنمایی کرده و به طور آشکار تاکیدی همه جانبه بر ضرورت تحقق دموکراسی مبتنی بر قانون در جهان جدید است. این تمایل و جهت گیری نشان از محدود کردن همه برای پیوند زدن آنها با هم است. اگر افراد و گروههای اجتماعی در جامعه محدودیت نداشته باشند امکان پیوند زدن و تعامل با یکدیگر را نمی یابند. در نتیجه در شرایط نابهنجار و بیمار همه قدرت و توان و انرژی و تصمیم و کار و مسئولیت و مشکلات و ناتوانی ها و اندیشه سازی، و آینده بینی و سیاستگذاری کلان در ید دولت قرار گرفته و دیگر جایی و وظیفه ای و کاری برای دیگری (منظورم جامعه ) باقی نمی ماند که برای تحقق آن حرکتی و تلاشی ضرورت داشته باشد. در این نوع درک است که هرگز دولت نمی تواند تبدیل به امری “فراجامعه ای” بشود. دولت هم مانند دیگر عناصر جامعه “در جامعه ای” تا فراجامعه ای خواهد بود. دراین جامعه افراد و گروهها و سازمان های متعدد عمل کننده اند که با دیگران خارج از این نهاد و وضعیت مرتبط می باشند. از طریق ارتباط که بر اساس محدودیت، مسئولیت و اختیار است،‏ کارها جنبه قانونی و عادی پیدا کرده و مسئولیت پذیری و قانون مداری محقق می شود.

بد نیست به سطح دیگر معمای ایرانی “دولت یا جامعه” اشاره ای گذرا داشته باشیم. اگر جامعه همه چیز شود، دولت به فراموشی سپرده شود، از خود جامعه هم چیزی باقی نمی ماند. شاید تصور این نوع وضعیت بسیار دشوار باشد که جامعه به عنوان یک کل جدای از اجزای آن با تمامیت خواهی عمل کند. جامعه گرایی در متن جهان مدرن امکان ظهور نمی یابد. زیرا عناصر درونی جامعه در وضعیت پیوندی و تعاملی شرایط تغییرات ساختاری را فراهم کرده و جامعه را به وضعیت تعادلی می کشاند.

پس تاکید زیادی بر دولت ایرانی،‏ به معنای نادیده گرفتن جامعه ایرانی است. جامعه ایرانی که نادیده گرفته می شود، واکنش های متعددی از طرف جامعه به صور کل و از طریق نیروها و عناصر اجتماعی به صورت متفرق نسبت به حوزه سیاسی و دولتها شکل می گیرد. وجه مشترک همه این واکنشها، پنهان بودن، غیر ارادی بودن، غیرقابل پیش بینی بودن، و در نهایت غیرقابل مهارشدن آنها می باشد. در حد اجمال به چند مورد از این واکنش ها اشاره می شود:

۱ – نادیده گرفتن جامعه در دراز مدت به حاشیه رفتن عناصر اجتماعی در آن می شود. مردم و گروههای اجتماعی به حاشیه رفته و درگیر مسائل ضروری زندگی شان می شوند. این نوع حاشیه نشینی به معنای شکل گیری بستر ضد توسعه اقتصادی و اجتماعی در جامعه می باشد. افراد و گروهها بدون توجه به برنامه های توسعه ای، طرح های مشارکتی، و فرصت های پیش آمده به حداقل وظایف و کارهایی که معطوف به زندگی گروهی شان است، می پردازند.

۲ – شکل گیری عکس العمل بسیار شدید و تند که می تواند جنبه ویرانگری داشته باشد، واکنش نوع دیگر است. تعارض بین جامعه با نظام سیاسی به اشکال گوناگون می تواند بروز کند. آشوب های کارگری، دهقانی، حاشیه نشینی، گروههای سازمان یافته، و … این نوع عکس العمل ازجامعه امکان هر نوع برنامه توسعه ای و اصلاحی را از بین برده و طرفین نزاع تحلیل می روند.

۳ – شکل گیری رابطه یک طرفه و کاسبکارانه مردم نسبت به دولتها. این نوع رفتار در جامعه ایرانی بیشتر از نوع دوم در طول تاریخ دیده شده است. مردم ایران ضمن اینکه همیشه به دولتها – به عنوان کانون قدرت و تصمیم گیر اصلی – توجه می کرده اند، ولی رابطه شان را یک طرفه طراحی کرده اند. مردم ایران بیشتر از دولتها و حکومت ها استفاده کرده اند تا در انجام برنامه ها و طرحهای عمرانی با آنها مشارکت تمام کنند. اگر هم زمانی رفتار مشارکتی دیده شده است در راستای سیاست بهره کشی از دولتها بوده است. بدلیل این نوع نگاه به دولتها، مردم ضمن اجتناب از قبول مشارکت در جهت واگذاری مسئولیت ها به دولتها عمل کرده اند. به عبارت دیگر،‏ مردم ایران بهتر دیده اند که دولتها خود بازیگر اصلی صحنه ( سازندگی، مشارکت سیاسی، صلح و جنگ، تجارت جهانی، و حل مشکلات مهم اجتماعی و سیاس) باشند. این نوع واکنش فضا را برای حضور دولتها فراهم کرده و همه مسئولیت را به آنها واگذار کرده است. در بعضی از شرایط با همکاری حاشیه ای به نقش و کار دولتها سرعت عمل داده ولی در بیشتر مواقع به صورت ناظر باقی مانده و در زمان خستگی یا ناتوانی دولتها به نقد و اعتراض اقدام کرده اند. این سیاست و شیوه عمل مردم ایران موجب شده است که دولتهای ساده و تازه کار با تمام قوا به میدان آمده و هر چه که در اختیار داشته یکباره تقدیم کرده و بدون سرمایه و تصمیم مورد نقد و اعتراض قرار گیرند.

تذکر:

باقی ماندن معمای دیگر ایرانی در صحنه نظر و عمل موجب شده است تا دولتها برای حل مشکلات مهم ناشیانه وارد صحنه بازیگری شده و طی مدتی کوتاه بدون یار و یاور بمانند. باقی ماندن دولتها در این نوع صحنه بازیگری به تخریب آنها انجامیده است. از طرف دیگر، مردم هم ضمن بهره گیری از حضور ناشیانه دولتها، با فرصت طلبی های صورت گرفته امکان مشارکت در توسعه کشور را از بین برده اند. ابزار اصلی دولتها برای جلب مشارکت مردم در سالهای اول حاکمیت به ابزار نقادی مردم علیه آنها تبدیل شده و عدم مشارکت مردم و مقاومت علیه عمل برنامه ریزی شده از بالا به ابزاری برای نقد مردم مبنی بر “ضعف مدنی، بی اخلاقی، فقدان شادی، بحران اعتماد،‏ و غرب زدگی” از طرف دولت تبدیل می شود. بی توجهی به تعارض بنیادی در فلسفه سیاسی و اجتماعی ایرانی (رقیب دانستن دولت و جامعه) به خودزنی جامعه و خودکشی دولت می انجامد. این جریانی است که ما با آن خو کرده و شاهد تکرار آن هستیم. باید در این زمینه کالبدشکافی جامعه شناختی و تاریخی صورت گیرد و مدلی برای حل آن در سطح مفهومی و برنامه ای فراهم کرد. …

نظریه سازی در جامعه شناسی (۶)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

انقلاب فرهنگی، جامعه شناسی اسلامی و … گفتار سوم

سرنوشت مدرسه تربیت مدرس

تشکیل این نهاد آموزشی نیز قصه ای دارد که بیان آن از زبان یکی از کنشگران اصلی آن بد نباشد. پس از بسته شدن دانشگاهها، عده ای از دانشجویان علوم انسانی و اجتماعی در جهاد دانشگاهی حاضر شده و بحث های مفصلی در زمینه دانشگاه مطلوب انجام دادند. دانشگاه مطلوب از نظراین افراد که مولف نیز یکی از آنها بود به دانشگاهی گفته شد که در آن آموزش دهندگان، آموزش دیدگان،‏ و مدیران انقلابی و مسلمان بوده و مسئله اصلی شان ضمن بهبود شرایط جامعه اجرای احکام و فرامین دینی و تحقق اهداف انقلاب فرهنگی و به طور خاص اسلامی کردن علوم انسانی و اجتماعی باشد. بر اساس این اهداف جلسات متعددی بعد از ظهر روزهای چهارشنبه در جهاد دانشگاهی مرکز تشکیل می شد. هدف اصلی که در این جلسات دنبال می کردیم، رسیدن به طرح جامعی از دانشگاه مطلوب (اسلامی، علمی، ایرانی) بود. به نظر می آمد اولا تشکیل این چنین دانشگاهی ممکن است. ثانیا محصول اصلی این دانشگاه برآورنده اهداف سه گانه اشاره شده در فوق (علمی، اسلامی، ایرانی) باشد. نشست های متعددی که تشیکل می شد بسیاری از بزرگان امروز حوزه علوم انسانی اجتماعی حاضر می شدند. مرتضی منطقی، حسین قبادی، رضا نوری، حسین التک، مهدی تکیه، ابوالفضل آقابابا، احمد رجب زاده، هادی سلیمان زاده، داریوش نوروزی، و حسین اعتمادی،‏ تقی‏ آزادارمکی و بسیاری دیگر از افراد که بعد از تاسیس مدرسه تربیت مدرس اولین دانشجویان رشته های متعدد آن بودند، شرکت می کردند. خوشبختانه گفتگوهای دوستانه آن جلسات تا حدودی ثبت و ضبط شده و امکان مراجعه به آنها وجود دارد. شور انقلابی و علاقه برای داشتن دانشگاهی اسلامی همه ما را که در آن زمان کنشگران حوزه دانشگاه بودیم، و هر یک نیز مسئولیت زندگی شخصی داشتیم، به حضور مستمر در جلسات وا می داشت. فضای جلسات بسیاری صمیمانه و برادرانه بود. در نهایت به طرح تاسیس مدرسه تربیت مدرس رسیدیم و طرح پیشنهادی تقدیم ستاد انقلاب فرهنگی شد.این طرح معطوف صرفا معطوف به علوم انسانی و اجتماعی بود و هیچ داعیه در مورد علوم تجربی و ریاضی و فیزیک نداشت. زیرا این علوم بدون مشکل تلقی می شدند و حاصل کارشان نیز مورد استفاده بود. زمان زیادی به زعم ما – حدود شش ماه – کشید تا طرح تصویب شد.

البته تاسیس مدرسه تربیت مدرس هم به این سادگی که گزارش شد، محقق نشد. مدرسه تربیت مدرس که امروز تبدیل به یکی از کانونی ترین دانشگاههای کشور شده است، از اطاق اجاره ای با تعداد کمی دانشجو، رئیس و کارمند موقت ولی دانشجویان بسیار مدعی و طالب علم و علاقه مند به اسلامی کردن دانشگاهها شروع به کار کرد. قرار شد که دانشجویان مدرسه در رشته های محدود و اصلی که بیشتر دارای مشکل بودند، انتخاب شوند. گروههای مهم عبارت بودند از: الهیات، حقوق، مدیریت، جامعه شناسی،‏روانشناسی، حسابداری، ادبیات، فلسفه. در دوره های بعدی گروههای جدیدی به مدرسه اضافه شد و تقریبا همه رشته های علوم انسانی را شامل شد.

در این زمینه کمیته های انتخاب دانشجو از همان دوستانی که طرح دانشگاه را تهیه کرده بودند، همراه با جهاد دانشگاه هر دانشکده تشکیل و مجموعه ای اسم معرفی شدند. در این زمان مدرسه به طور رسمی تشکیل شد. چون مدرسه جایی برای تشکیل کلاس و درس و بحث نداشت و بسیاری از گروهها و دانشگاههای مشغول به کار بعد از انقلاب فرهنگی با آن مخالف بودند، در دانشگاه شهید بهشتی در دانشکده علوم اجتماعی به طور محدود – حدود شش ماه – کلاسها تشکیل شد و بعد از آن به محل جدید آن که متعلق به دانشگاه تهران، گروه مطالعات حقوق تطبیقی بود، منتقل شد.

قرار بود فارغ التحصیلان مدرسه تربیت مدرس برای آموزش به دانشگاهها بروند. بدین لحاظ هم می بایست زیاد بخوانند و هم زیاد بدانند و هم اینکه در مقابل مقاومت های ایجاد شده ناراحت نشوند. برنامه تهیه شده بسیار سنگین بود. معرفی شدگان می بایستی بعد از قبولی درامتحان ورودی به مدرسه بروند. این امتحان زیر نظر اساتید انتخاب شده به واسطه مدیر گروهها انجام می شد. محدوده امتحان، روش تحقیق، نظریه های جامعه شناسی، بعضی از حوزه های جامعه شناسی‏، معارف اسلامی، تاریخ اسلام، و زبان تحصصی بود. اما بعد از قبولی در مدرسه مشکل اصلی گذراندن دروس بود. هفتاد و سه واحد برای دوره مدرسی ( که البته معلوم نبود که چه تفاوتی با کارشناسی ارشد دارد) در نظر گرفته شده بود. چهل و سه واحد تخصصی و سی واحد عمومی بود. مجموعه واحدهای عمومی فلسفه اخلاق، معارف اسلامی، تاریخ اسلام، ادبیات،‏روش تدریس، بود. در هر صورت دانشجویان زرنگ طی چهار سال این دوره را تمام می کردند و بعضی ها در وسط راه مانده یا اینکه دوره را ناتمام رها می کردند. بعضی از افرادی که می توانستند به دانشگاه بیایند در دوره های اول نیامدند و اجازه دادند دردسر را دیگران بکشند همه مشکلات حل شد به مدرسه ای که دانشگاه شده و مراحل کاری هم قاعده مند شده است، وارد شوند که شدند و فارغ التحصیل هم شدند و…

در حاشیه کلاسها، میان دانشجویان اولین گروه جامعه شناسی جلسات بحث و گفتگوی بسیاری شکل گرفت. زیرا دانشجویان حاضر می بایست در آینده نزدیک به آموزش جامعه شناسی البته متفاوت از دیگران در دانشگاهها بپردازند. در ضمن در جهت اسلامی کردن علوم اجتماعی نیز می بایستی اقدام کنند. به همین دلیل هم بود که دروس عمومی و اسلامی به تعداد دروس تخصصی بود. رفتن به حوزه و شرکت در مباحث همه جانبه دفتر همکاری با دانشگاه نیز از وظایف بود و تقریبا دو روز دانشجویان را می گرفت،‏ هیج واحدی تلقی نمی شد. تعداد دروس اسلامی و تربیتی ما زیادتر از دوره های کارشناسی معمولی بود. کار سختی بود. بدین لحاظ افزون بر حضور در کلاس، گروهی جلساتی را هر هفته تشکیل داده و مباحث دنبال می شد. در این جلسات منابع اصلی به طور جمعی خوانده می شد و در ضمن نقد و بررسی هم صورت می گرفت.

بعد از حدود چهار سال حضور در کلاس درس، بحث و گفتگو،‏ به حوزه رفتن، دروس معارف اسلامی،‏ فلسفه اسلامی، دروس تربیتی، و تامل و تدبر کردن، دوره به پایان رسید و تک تک افراد طی زمان آماده رفتن به دانشگاهها شدند. با وجود اینکه دانشگاهها نیاز به همکار داشت، مقاومت در حضور فارغ التحصیلان مدرسه تریبت مدرس آغاز شد. عده ای از رابطه،‏ عده ای از آسمان،‏ عده ای از زیر زمین، عده ای از جهاد دانشگاهی، عده ای از دفتر رئیس دانشگاه، عده ای از شاگردی و عده ای هم بی توجه به همه این امور تنهای تنها به دانشگاه مورد نظرشان وارد شدند و حداقل بعد از پنج سال به کلاس و درس رسیدند. البته در این مدت دیگر انگیزه ای برای کار و تدریس برایشان باقی نمانده بود. این افراد بیشتر به کارهای حاشیه ای گمارده شدند. تدریس دروسی که برایش آماده شده بودند مقدور نبود. زیرا بسیاری از کسانی که به دفتر همکاری حوزه و دانشگاه رفته بودند و می دانستند که چگونه می شود دروس را اسلامی کرد، اینکار را خیلی وقت بیشتر شروع کرده بودند.

حضور نسل جدید بعد از حدود ده سال در دانشگاه نتیجه ای متفاوت از اهداف مورد انتظار همراه داشت. در این زمینه چندین عامل دخالت داشتند: (۱) اکثر افراد وارد شده به تدریس دروس حاشیه ای مشغول شدند، (۲) بعضی از این همکاران جدید در کارهای اجرایی دانشگاه و کشور مشارکت می کردند،‏ (۳) شرکت در فعالیت هایی چون جنگ، جهاد سازندگی، صدا و سیما، روزنامه ها، حوزه هنر و تبلیغات، و فرهنگ نیز بعضی از فارغ التحصیلان را به خود جلب کرده بود، (۴) دروسی چون تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام،‏ نهضت های صد ساله، جامعه شناسی دین، و … به واسطه اساتیدی که همراه دفتر همکاری حوزه و دانشگاه بودند، تدریس می شد،‏ (۵) بعضی از این افراد نیز داشتن مدرک مدرسی را برای کار در دانشگاه کافی نمی دانستند و فضای ایجاد شده بر علیه شان در دانشگاه موثر شده و آنها را مجبور به ادامه تحصیل – بیشتر در انگلستان – کرد. مجموعه این عوامل به صورت های متعدد در تغییر شرایط دوره انقلاب اسلامی و بعد از انقلاب فرهنگی تحت عنوان ضرورت اسلامی کردن علوم انسانی واجتماعی موثر بود که در ادامه به یکی از آنها اشاره می شود.

خیل عظیمی از دوستان برای کسب دانش برتر به خارج رفتند وبعد از حدود پنج تا ده سال بازگشتند. بازگشت این افراد همراه باشرایط سیاسی بعد از جنگ بود و ضرورت سازندگی و دموکراسی خواهی در جامعه شکل گرفته بود. آمده های از خارج – چون عده ای برای تبلیغ و ترسیم علوم انسانی اسلامی در خارج ماندند که ماندند – بدون توجه به اهداف قبلی از آموزش علوم اجتماعی و انسانی از دهه ۱۹۹۰ به بعد غرب در ایران شروع کردند. این نوع رویکرد به علوم انسانی و اجتماعی مسئله ای که در گذشته مطرح شده بود را رها کرده دانست و مباحث جدید شکل گرفت.

گروهی که امکان حضور در دانشگاه را نداشتند چون تربیت مدرسی بودند و از انقلاب آمده بودند، بدون توجه به سطح دانش جامعه شناسی دردانشگاهها به طرح مباحث جدید پرداختند و فضای فکری و آموزشی جامعه شناسی را متفاوت از گذشته ساختند. البته استخدام شدن بعضی از فارغ التحصیلان خارج از کشور از دهه ۱۳۷۰ به بعد همراه با همگروه تربیت مدرس فضای جدید فکری در جامعه شناسی به این فضا کمک کردند. بیشتر کسانی که بعد از انقلاب فرهنگی به رشته های علوم انسانی و اجتماعی وارد شدند به جای پیگیری اسلامی کردن دانشگاه و اسلامی کردن علوم، به معرفی علوم پرداختند. زیرا به طور آشکار و پنهان به این باور رسیدند که علوم انسانی و اجتماعی در ایران وجود ندارد که نقادی آن معنی یابد. کمتر از جامعه شناسی با سنت های فکری متعدد در ایران خبری بود که نقد آن مطرح باشد. البته یک مشکل جدید در این کار و تلاش شکل گرفت: بدون وقت و انرژی کافی برای معرفی جامعه شناسی کلاسیک و دوره میانی، جامعه شناسی پست مدرن طرح شد و از متفکرانی سخن گفته شد که اندیشه آنها کمتر با فضای جامعه می توانست پیوند داشته باشد. به عبارت دیگر، کسانی که می بایست سخن از رابطه علم و دین، جامعه شناسی و اسلام‏، و … داشته باشند، به معرفی بخش نهایی اندیشه اجتماعی در غرب پرداختند و مسئله اصلی شان فوکو، هابرماس، و دریدا و … شد. برای گذر از مشکلی ناخواسته مشکلی ناخواسته تر مطرح شد. … این وضعیت است که شرایط امروز جامعه شناسی ایران را رقم می زند نه مسئله اسلامی کردن جامعه شناسی یا بی ارتباطی جامعه شناسی با مسائل ایران و …

نظریه سازی در جامعه شناسی (۵)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

نظریه سازی در جامعه شناسی (۵)

انقلاب فرهنگی، جامعه شناسی اسلامی و … گفتار دوم

از اصلی ترین داعیه های انقلاب فرهنگی در حوزه علوم انسانی اسلامی شدن معارف و دانش ها بود. برای دست یابی به این هدف، راههای متعددی دنبال شد. تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی متشکل از شخصیت های فرهنگی، سیاسی و علمی یکی از ابزارها بود. در حاشیه ستاد انقلاب فرهنگی، جهاد دانشگاهی، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، و نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاهها، سازمان سمت، مرکز نشر دانشگاهی، و … به طور آشکار و رسمی برای تحقق این هدف عمده تشکیل شد. البته طی زمان بسیاری از سازمانها و نهادهای وابسته و مرتبط با این نهاد وظایف دیگری متعهد شدند. اسلامی کردن علوم انسانی و اجتماعی مورد توافق قشر وسیعی از اصحاب دانشگاه و حوزه بود. با وجود اینکه این داعیه مورد توافق همه کسانی که در جریان انقلاب اسلامی قرار داشتند‏، نبود و برای اثبات نظراتشان به تجربه کشورهایی چون چین دوره مائو اشاره می کردند، اسلامی کردن دانشگاه به عنوان یک پروژه مهم و همه گیر دنبال شد. شاید در زمان حال که حدود سی سال از این تلاش می گذرد بتوانیم به ارزیابی کار انجام شده بپردازیم. من در این نوشتار سعی در داوری تام در این موضوع ندارم. ولی قصدم بیان بعضی از ابعاد این امر می باشد. زیرا به نظر می اید عده ای دوباره بعد از سی تجربه دوباره طراح آن شده اند، به تامل بیشتر وادارد. بدبختانه مدعیان این امر کسانی هستند که در زمان انقلاب فرهنگی در دفتر همکاری حوزه و دانشگاه مدیر و مسئول مستقیم این امر بوده و در همه بحثها شرکت کرده و نظراتشان به عنوان منبع اصلی ثبت وضبط و چاپ می شد. در آن زمان اتفاقا رقیب جدی برای نظراتشان وجود نداشت. بعد از هر سخنرانی مطالب پیاده شده و در کمترین زمان ادیت، اصلاح و در نسخه های بسیار زیادی به چاپ رسیده و در میان افراد مرتبط توزیع می شد. در این صورت کاری که نمی شد تمام شود دوباره می خواهد شروع شود. عجیب قصه ای در ایران در حال تکرار است.

زمینه های تالیف کتاب:

در تالیف کتاب دو زمینه و شرایط وجود دارد. الف: شرایط اول، شرایط درونی که بیشتر معطوف به تهیه کتاب است و ب: شرایط بیرونی: شرایط نوع دوم شرایطی است که اصلا مورد توجه قرار نگرفت.

الف: شرایط درونی

بعد از تشکیل دفتر همکاری حوزه و دانشگاه و مشارکت ناقص اولین گروه دانشجویان رشته جامعه شناسی که در یادداشت نظریه سازی در جامعه شناسی (۴) به آن اشاره شد، کار دفتر همچنان ادامه یافت و بعضی از اساتید دانشگاه دو روز در هفته را با دفتر همکاری می کردند که نتیجه آن تهیه کتاب درآمدی بر جامعه شناسی اسلامی شد. این کتاب با زحمت و دقت بسیار زیادی تهیه و به چاپ رسید. خوشبختانه اساتیدی که امروز مدعی طرح مجدد اسلامی کردن جامعه شناسی هستند،‏ به عنوان همکار در طرح شرکت می کردند. کسانی در میان اساتید بودند که امروز با اینکه میل دارند تا بعد از بازنشستگی بعضی از اساتید نقش پدر غایب را بازی کنند و تمام مسئولیت های این حوزه را بدست دارند،‏ مدعی اند که جامعه شناسی غربی است و باید رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی برای ارائه نظریه جدید جامعه شناسی کاری کند. زیرا از دست ایشان و امثال ایشان که جامعه شناسی نمی دانند کاری نمی تواند صورت گیرد.

بهتر است اشاره ای مختصر به جایگاه کتاب درآمدی بر جامعه شناسی اسلامی در علوم اجتماعی ایران بشود.

۱ – کتاب محصول مشترک بسیاری از اساتید دانشگاه (بیشتر اساتید دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، علامه طباطبائی و الزهراء) و اساتید حوزه می باشد. اساتید دیگر دانشگاهها در این زمینه نقش کمتری داشته اند. شاید به همین دلیل هم هست که آنها کاری به این قضیه ندارند و کار خود می کنند و حرف دیگر نمی زنند.

۲ –بعد از بازگشایی دانشگاه مراجعه مجدد به منابع قدیمی ضروری شد. زیرا در مدت وقفه ایجاد شده به واسطه انقلاب فرهنگی، تالیف و ترجمه زیادی در جامعه شناسی صورت نگرفته بود. چاپ مجدد کتب قبلی از یک طرف،‏ و فراگیر شدن مراجعه به جزوه و شکل گیری ”جزوه سازی“ از منابع متعدد محوریت یافت. در این زمان کتاب فوق، به چاپ رسید. در این صورت، کتاب تهیه شده توانست تا در کوتاه مدت کمک کننده آموزش دروس مبانی جامعه شناسی، تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام، و نظریه ها باشد. اما با گذشت زمان کمی هر یک از دروس موجود در برنامه آموزشی متکی به جزوه استادی در دانشگاههای کشور شد و نیاز مستقمی به این منبع دیده نشد.

۳ – چاپ این کتاب نقش بسیار مفیدی در طرح مجدد جامعه شناسی به عهده گرفت. این نوع کتابها به طور غیر مستقیم زمینه مشروعیت بخشی به همه جامعه شناسی شدند. کتاب اشاره شده نقش بسیار مفید و مناسب درعلوم اجتماعی به عهده گرفت که نمی توان از اشاره کردن به آن غافل شد. این کتاب در زمانی به بازار آمد که کلیت علوم اجتماعی و به طور خاص جامعه شناسی در حوزه ساسی، حوزه دینی، حوزه مدیریت و حتی فضای عمومی مورد سوء ظن و شبهه بود. درک عمومی این بود که رشته علوم اجتماعی به طور خاص جامعه شناسی مشتمل بر کفریات است و صاحب نظران آن هم نسبت به دین و انقلاب معارض می باشند. بیشترین اشاره مدافعان اسلامی کردن جامعه شناسی به دکتر شریعتی بود. زیرا دعوا سر مسلمان بودن شریعتی در موسسه در راه حق خیلی زودتر از انقلاب اسلامی شروع شده بود و در این زمان فرصت خوبی در طرح آن البته به طور پنهان بدست آمده بود. چون شریعتی از جامعه شناسی سخن گفته بود، جامعه شناسی شریعتی ساز خواهد بود و موجب دردسر. شرایط ذهنی و سیاسی شکل گرفته تدریس، تحقیق، و نقد را برای اصحاب علوم اجتماعی سخت کرده بود. کنترل همه جانبه از طرف مدیران، دانشجویان، همکاران در این زمینه زیاد شده و بر اثر بی تصمیمی کم اثری این علوم در جامعه نشان داده می شد. در نتیجه نسل دوم جامعه شناسان ایرانی که در این زمان مدرس، استاد، محقق، مؤلف، مترجم، مدیر، و رئیس بودند مسئول سر و سامان امور روزمره شدند و قدرت و توان مدیریت درست و مفید این حوزه را نداشتند. حدود یک دهه سکون و بی حرکتی و جزوه خوانی، آموزش مفاهیم و کلیات به عنوان وظیفه اصلی دنبال می شد.

۴ – کتاب درآمدی بر جامعه شناسی اسلامی کمتر دربردارنده مطالب نو و تازه بود. زیرا مطالب کتاب تکرار مطالب دیگر منابع بود. با این وجود این کتاب توانست جهت دهنده بحث و گفتگوی درونی شود. عناصر این گفتگو عبارت بودند از: (۱) جبهه بندی میان مدافعان و مخالفان کتاب، (۲) واقعی شدن سطح اسلامی کردن جامعه شناسی با توجه به توان و همت اساتید دانشگاه و حوزه، (۳) مشروعیت بخشی به مطالبی که به عنوان مباحث غیر دینی تلقی می شد: نظریه کارکردگرایی، تضاد، طبقات اجتماعی، … (۴) عملی شدن امکان تالیف در جامعه شناسی بعد از انقلاب فرهنگی. زیرا کمتر تلاشی درتالیف کتاب از طرف اساتید در طول تقریبا یک دهه صورت گرفته بود. بدین لحاظ انتشار این کتاب موجب شد تا بسیاری از مترجمان و مولفان به فکر چاپ کتب تهیه شده شان باشند. در نتیجه بعد از توقفی کوتاه حدود هفت تا هشت سال روند رو به نزول کتب جامعه شناسی تغییر کرد و در طی ده سال وضعیت بهتری یافت. . مولفان و مترجمان در این دوره جدید متوجه شدند که چه نوع کتبی را به چاپ برسانند. بیشترین کتبی که در حوزه علوم اجتماعی به چاپ رسید در زمینه معرفی مسائل جدید در جهان بود. البته انتشار کتب انتقادی، و مطالعات تاریخی و تصبیقی و ترجمه بعضی از منابع مربوط به تاریخ اسلام، تاریخ تفکر اسلامی، تاریخ فلسفه و تاریخ فرهنگ نیز شروع شده بود.

۵ – کتاب درآمدی بر جامعه شناسی اسلامی بر اساس منابع موجود که بیشتر آنها مطالبی عمومی و تاریخ جامعه شناسی بود،‏ تهیه شده بود. در این زمینه چهار نوع مبنع وجود داشت: (۱) کتب جامعه شناسی عمومی و منابع که بیشتر در حد تعریف مفاهیم و معرفی شخصیت ها بود. .(۲) کتاب های حاشیه ای در جامعه شناسی که به واسطه افراد خارج از جامعه شناسی ترجمه یا تالیف شده بود. به همین دلیل کمتر وارد جامعه شناسی شده بود. (۳) منابع اسلامی از قبیل: جامعه و تاریخ استاد مطهری و سنت های اجتماعی استاد صدر و (۴) ترجمه دو جلد کتاب

مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی تالیف ریمون آرون. فهم همه کسانی که در این زمینه کار می کردند این بود که منابع به اندازه کافی وجود دارد. نیازی به ترجمه کتاب جدید نیست. اگر هم کتابی قرار بود ترجمه شود، مترجم دم دست وجود نداشت. البته مباحث پراکنده در مورد جامعه شناسان موسس از قبیل آگوست کنت، امیل دورکیم، مارکس، و مارکوزه وجود داشت. در مورد هر یک از این متفکران به طور محدود منبع وجود داشت. آنقدر بود که مدعیان تاسیس جامعه شناسی اسلامی بتوانند از آنها استفاده کنند.

ب: شرایط بیرونی

۱ – دهه ۱۹۸۰ در غرب دهه ای است که بحث بازنگری در جامعه شناسی به صور گوناگون مطرح است. گیدنز، بوردیو، ریتزر، کالینز، آلکساندر، کلمن، آرچر، و بسیاری از مهم های جامعه شناسی در این دهه مدعی رفع مشکلات ایجاد شده در جامعه شناسی (به لحاظ نظری و تجربی و پژوهشی ) بوده اند. اگر به میزان کتب منتشر شده در این دهه با مقایسه با دهه پیشین باشیم،‏ خواهیم یافت که همت بلندی در پاسخ به سوالی که افرادی چون گلدنر تحت عنوان بحران جامعه شناسی ارائه کرده اند، صورت گرفته است. بیشتر جامعه شناسان دنیا، سعی دارند ضمن گذر از جامعه شناسی جهانی آمریکایی شده پارسنزی تفسیری جدید ازجامعه شناسی البته بیشتر جهانی ارائه دهند. پس کتابهای زیادی به چاپ رسیده است. افزون اینکه جریانات فکری اندیشه ای در علوم انسانی به نام نهضت زنان (فمینیسم)،‏ مطالعات نژادی،‏ مطالعات دینی، مطالعات منطقه ای، مطالعات پسااستعماری، پست مدرنیسم، و برداشت های جدید در نظریه های جامعه شناختی از قبیل کارکردگرایی جدید، تقابل گرایی جدید، کنش متقابل جدید، تقابل گرایی جدید و از همه مهمتر تلاش افرادی چون جرج ریتزر تحت عنوان تلفیق نظریه ها مطرح است.

۲ – در این زمان حادثه ای چون انقلاب اسلامی که ریشه در تجدید حیات دینی در اسلام داشت، موجب اهمیت بخشیدن به نهضت های دینی، اهمیت دادن به حرکت های جهان سومی، و اهمیت فرهنگ و ارزشها در جهان شد.

۳- مطالعات تطبیقی در این دوره بسیار شدت گرفت. بسیاری از محققان و پژوهشگران سعی کردند تا نظریات اجتماعی را بر اساس وضعیت جهان در اقصا نقاط تا مرکزیت جهان غربی و سرمایه داری بازنویسی کنند. این اتفاق بسیار خوبی بود که می توانست به وارد کردن گفتمان مرتبط با انقلاب اسلامی،‏ جهان سوم، و ارزشهای متکثر در سطح جهانی شود.

نکته پایانی:

همانطور که اشاره شد توجه دست اندرکاران اسلامی سازی جامعه شناسی بیشتر به شرایط درونی – شرایطی که خودشان در آن درگیر بودند – شده و نسبت به شرایط بیرونی – شرایطی که جامعه شناسی در جهان درگیر بود- بی توجه شده و نتیجه کارشان کتابی البته مفید و جمع دانش جامعه شناسی در ایران شد. این کتاب نشان از پایان یک دوره جامعه شناسی است که با حیات نسل دومی جامعه شناسان در ایران گره خورده و مواد اولیه کار برای جامعه شناسانی که بیشتر از مدرسه تربیت مدرس و حوزه وارد دانشگاه شده بودند، شد. بدین لحاظ کسانی کتاب را تدریس کردند که به آن تعلق کمی داشتند.. از طرف دیگر این گروه از جامعه شناسان با آشنا شدن با جامعه شناسی جدید جهان تا حدودی این نوع منابع را نادیده گرفته و به دفاع از جامعه شناسی جدید از دهه ۱۹۸۰ به بعد – بی توجه به جامعه شناسی قبل از دهه ۱۹۸۰ که اساس توجه مدعیان اسلامی کردن جامعه شناسی بود – کارشان را شروع کردند. به عبارت دیگر، این نوع کتب که همراه با طرح مختصر از خودمان بر اساس سرمایه اندکی که در اختیار داشتیم بود روایتی خاص از همه دانش بشری بر اساس متون محدود به سطح دریافت های سیاسی و ایدئولوژیک تقلیل داده شده بود شد. نتیجه ای که در برداشت به جز به حاشیه بردن جامعه شناسی بومی نداشت. چون منابع مورد استفاده در تنظیم متن مورد نظر بسیار محدود بود و دایره نقد و بررسی نیز محدود و تمام شده خوانده شد. این چیزی است که مجموعه تلاش بزرگ برای اسلامی کردن دانشگاه که می توانست به شکل گیری حوزه ای قدرتمند برای نقد علوم اجمتاعی اثباتگرایانه را فراهم سازد، در خود میراند.

تذکر:

اگر نیاز و حساسیتی که ریشه در تاریخ اندیشه جامعه شناسی داشته و بعضی از جامعه شناسان را در جهان دینی (از نوع مسیحی،‏ کلیمی و اسلامی) به طرح جامعه شناسی دینی و اسلامی در ایران واداشته بود، بدون نگاه تمامیت گرا و سطحی در طول سه دهه گذشته دنبال می شد، امروز شاهد شکل گیری عرصه ای در جامعه شناسی تحت عنوان ”جامعه شناسی اسلام“ بودیم. متاسفانه سرمایه علمی و فرهنگی فراهم شده به پروژه ای سیاسی تبدیل شد و حاصلی در پی نداشت. برای فهم دقیق تر این معنی در یادداشت های بعدی به سرنوشت مدرسه تربیت مدرس، فارغ التحصیلان دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، دروس ارائه شده در این زمینه چون تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام و دیدگاههای حاکم بر اسلامی شدن جامعه شناسی خواهیم داشت. اگر عمری و کلامی باقی بماند.

خودکشی حسن آقا و سکته علی آقا: کدام یک بهتر است؟

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

جرا از میان همه مسائل و مشکلات کشور ایران به خودکشی حسن آقا و سکته علی اقا توجه کردم و آنقدر از شنیدن این دو ماجرا دچار تحیر شدم که در اولین زمان بدست آمده خبرها را یکی بعد از دیگری به اطلاع خوانندگان وبلاگ رسانیدم. آنقدر صبر نکردم تا از صحت خبرها اطلاع دقیق پیدا کنم. شاید خبرهای اعلام شده دروغ باشد و کسی در ایران عزیز با این همه عدالت محوری و خدمت گذاری دولت به مردم و این همه ایثار و جوانمردی و دین داری و توجه به هم نوع که در فرهنگ و تاریخ ایران یاد شده و هر روز در مطبوعات به آن توجه می شود، کسی خودکشی و سکته نمی کند. تازه اگر هم موردی در تاریخ – از قدیم تا دوره معاصر – از راوی غیر معتبر نقل شده باشد، با وجود اینکه می بایست برای صحت خبر جستجوی بیشتری کرد، همه مسئولان و مدیران و مردم آماده در صحنه به هیجان آمده و ریشه ماجرا را از بیخ کنده و بدور می اندازند. شاید همه آنچه که گفته شده غلط بوده و من که از دور خبرها را دنبال می کنم، از این نوع عمل مدیران گوش به خدمت و همسایگان منتظر کسب خبراطلاع جدید ندارم. به همین دلیل یک بار دیگر روز شنبه صبح برای اینکه مصداق روای ناثواب و جاعل خبر نباشم، اخبار یک بار دیگر رسانه ها رصد کردم و خبرها را به طور مجازی زیر و رو کردم. متعجب شدم به جای بررسی اخباری از نوع اشاره شده، با خبر دیگری روبرو شدم. همه جا دعوای بر سر قدرت است و یکی هم اگر از سر نادانی و بی توجهی سخن از تشکیل دولت وحدت ملی سر داده است، بسیاری در جهت پیدا کردن طراح آن می باشند. جستجوگران در شهر دنبال طراح خبر هستند تا او را در بدو امر مجازات کنند و توبه نامه از او بگیرند تا در آینده دیگر کسی جرآت شایع کردن این نوع خبرها نباشد. مبادا کسی از این حرف ها بزند. مگر در ایران با این همه انرژی و فداکاری و خدمگذاری دولت عدالت محور اصلا مشکلی می تواند وجود داشته باشد،‏ آن هم از نوع ضد وحدت ملی که برای حل و رفع و ساماندهی اوضاع وحدت بین همه نیروها لازم می باشد. مگر دولتی که بر سر کار است و همه انرژی نیروی تازه به میدان آمده را یکباره هدر داده است، مدعی وحدت ملی نبود. این دولت که دیگر دولت خاتمی نیست که از خدای ناکرده سخنم منکوب و فارسی نباد، از دموکراسی و اباحه گرایی دفاع کرده و سید خدا که ناخواسته یا خواسته این طو ر گفته میل به بی دینی پیدا کرده باشد و در جریان دموکراسی خواهی اش ملت و دین و قلمرو و جغرافیا، تاریخ، ناموس، فرهنگ، و در نهایت وحدت و استقلال را از یاد برده باشد. دولت جدید که برای همه امور خوب آمده بود. پس چرا یکباره ضد وحدت درآمد. این را من نمی گویم همکاران، دوستان، همراهان، هم شکلان، و هم راههایش می گویند. آنها گفتند که آقا ضد وحدت ملی عمل کرده اید و باید فکری کرد و دولت وحدت ملی تشکیل داد.

با مشاهده مجازی این دعوای ایجاد شده پی بردم که کار از این هم زارتر است. احتمالا ممکن است که تا حالا بغال و نانوای محلمان هم سکته کرده باشند یا اینکه خودکشی را برای فرزندان سفارش کرده باشند. شاید اینطور باشد. پس بهتر است هر چه زودتر برای کسب اطلاع دقیق و جستجوگری به محل بازگردم و با جشم خودم ببینم که چه خبر است. اگر اینطور شده باشد،‏ واقعا در مرحله تمام شدگی هستیم. این تمام شدگی دیگر اختیاری است و اجباری نیست. زیرا خود اختیار کرده ایم و می خواهیم که تمام شویم. شاید به تعبیر یکی از منتقدان نوشته های اخیرم، این نوع خودکشی و سکته برای نجات کشور خوب باشد. شاید راهی به جز انتخاب مرگ ارادی برای نجات همه از مشکلات وجود نداشته باشد. برای اینکه بدانیم راهی که انتخاب کرده ایم، جقدر واقعی است دوباره به دو خبر اعلام شده باز می گردیم و با مقایسه ببینیم می توانیم ادعای دوست عزیز را تایید کنیم یا باید همه برای جلوگیری از خودکشی حسن آقاها و سکته علی آقاها روان شناس و پزشک شویم و جلوی تصمیم نزدیک به وقوع فرزندان، والدین، همسایه ها، مدیران،‏ سرمایه داران، منتقدان، متحجران، اصلاح طلبان، و مسئولانمان را بگیریم. بالاخره باید عده ای بمانند تا در تشیع جنازه ها شرکت کنند. مردن بدون تشیع جنازه که اصلا تصورش هم خطاست چه رسد به وقوع آن. حتما تصوری که حسن آقا در موقع تصمیم به خودکشی در مورد روز تشییع جنازه اش داشت، توجه کرده اید. او تصور حضور دایی، عمو،‏و همه کسانی را که یک عمر در واقع منتظر دیدار لحظه ای شان در زندگی واقعی داشت و همراهی شان می توانست منشا تغییر در زندگی شان باشد، یکجا دیده بود. برای تحقق این وحدت و همبستگی هم که شده حسن آقا می بایست خودکشی کند. شاید از طریق اقدام اختیاری و داوطلبانه افرادی چون حسن اقا و علی آقا به مردن همستگی و وحدت ملی پیدا شود. می دانید چگونه وحدت ملی محقق می شود؟ وقتی که افراد مردند و مابقی زنده ها در تشییع جنازه حاضر شده و هیجان و غوغایی از مظلومیت مرده ها به پا کردند. حضورمجلل و با عظمت و پر صدا و سیاه پوش و غصه وار در تشییع جنازه ها می تواند نشان از وحدت ملی در سطح جامعه باشد.

با همه این سر و صداها، احتمال دروغ بودن خبرها، جنجالی شدن آنها، و مسئله شدن دولت وحدت ملی در شرایطی که دولت اصلا کاری به وحدت ملی نداشته و اصلا وحدت ملی نمی فهمیده است، بد نیست کمی به شباهت ها و تفاوتهای این دو حادثه احتمالا وهمی بپردازیم. مقایسه این دو حادثه به ما کمک خواهد کرد که بتوانیم زمان تصمیم به تمام شدن و نوع آنرا معلوم کنیم.

الف: شباهت ها:

۱ – هر دو حادثه روایت شده در یک منطقه و محله اتفاق افتاده اند. شاید این افراد یکدیگر را می شناختند. اگر هم با یکدیگر دیدار نکرده اند، به طور غیر مستقیم از طرف خانواده ها، مسجد، تکیه، حمام عمومی، میدان تره بار شهرداری، ایستگاه اتوبوس، صف نانوایی، و هزاران نوع اجتماع دیگر به هم وصل شده اند. اگر هم یکدیگر را نمی شناختند،‏ حتما از طریق راوی امکان پیدا کردن ارتباط ممکن خواهد شد.

۲ – هر دوی جان از دست داده ایرانی می باشند و جوان. یکی جوان سی ساله و دیگری چهل ساله. هر دو می توانستند در ساختن جامعه موثر باشند.

۳ – قصه مرگ آنها تا حدودی غم نزدیک به هم برای نزدیکانشان فراهم کرده است. زیرا هر دو ناکام مردند. یکی ناکام از بدست آوردن و دیگر ناکام از لذت بردن از داشته ها.

۴- مرگ هر دو نشان از یک بحران بینادی و فراگیر در جامعه است. تصور کنیم اگر هر که چیزی ندارد اقدام به خودکشی کند و هر که در غم داشته ها سکته کند که ۸۵ درصد باید خودکشی کنند و ۱۵ درصد هم سکته. بدین لحاظ است که آنچه که بر سر آنها آمده است: “یک مشکل بزرگ جامعه می باشد.” خودکشی و سکته دو بیماری و دو حادثه بزرگی هستند که در دوره اخیر در ایران شیوع یافته اند. اکثر مردم ایران به دلیل سکته می میرند و بسیاری از جوانان و زنان برای رها شدن از مشکلات پیش رو خودکشی را انتخاب می کنند.

۴ – به نظر نمی آید که حل این دو مشکل به سادگی باشد که روان شناسان بازاری که هر روز در رسانه ها به تحلیل نشسته اند یا جامعه شناسان کارکردگرای شبه آمریکایی مدعی حل آن هستند،‏ باشد. زیرا نه مردم ایران آنقدر تنها هستند که از انزوای زیادی اقدام به خودکشی کنند و نه اینکه آنقدر فشارهای ساختاری سخت و طاقت فرسا که خودکشی یا سکته را بطلبد. از یک طرف، مردم در ایران آنقدر در کار یکدیگر دخالت می کنند که صداها بلند شده است از طرف دیگر آنقدر ساختارهای جامعه ایران علیل و نانوان است که سازمان و نهاد و نیرویی برای کاری در جامعه وجود ندارد. بدین لحاظ است که وجه مشترک این دو مشکل را در سختی مطالعه، بررسی، مدیریت، حل و ساماندهی آن اعلام می شود.

۲ – تفاوتها:

دو با یکدیگر متفاوتند. از میان همه تفاوتها به دو مورد اشاره می شود و مابقی را به جستجوگری ناظر عاقل واگذار می کنیم:‏

۱ – حسن آقا بیکار بود. جوانی از تحصیل جدا شده منتظر کار بود. او روزها و شبها به فکر کار و زندگی و پول و درآمد و موفقیت و کسب آبرو و مهم شدن بود. در نتیجه به دلیل بدست نیاوردن یا نرسیدن به آرزوها خودکشی کرد. در حالی که علی اقا همه آنجه که حسن آقا در پی کسبش بود را داشت، ولی سکته کرد و مرد.

۲ – حسن آقا در نهایت از ترس بدست نیاوردن آنچه که علی آقا داشت خودکشی کرد و علی اقا به دلیل ترس از دست دادن آنچه که حسن آقا در پی آن بود، مرد. به نظر می اید اولی در نگاه اول مسئله شخصی داشت و دومی مسئله ای جمعی. دومی بیشتر از درک زیادی از خطری که می تواند هر آن فراگیر شود و همه را نابود کند، از بین رفت.

اصل:

در ایران مثل اینکه فرقی ندارد که در کجا هستی و چه می کنی و چه می توانی انجام دهی. اگر دارای توانایی باشی باید از بین بروی اگر هم ناتوانی باید از بین بروی. این مسیری است که در پیش روی افراد قرار گرفته است. البته من بر اساس این دو تجربه و اتفاق این داوری کلی را کردم. پس شرایط به گونه ای رقم خورده است که یکی به دلیل نداشتن به خودکشی اقدام کرده است و دیگر به دلیل داشتن سکته می کند. جالب است که در ایران چه ثروت و کار و زندگی داشته باشی از بین می روی: از یک طرف خودکشی می کنی و از طرف دیگر سکته می کنی. این هم قصه جالبی است. .. چه داشته باشی چه نداشته باشی قبل از مرگ طبیعی خواهی مرد: سکته یا خودکشی. آیا فکر نمی کنیم که جامعه مان به مرحله ای بس خطرناک رسیده و نوعی مرگ اختیاری البته اعلام نشده در حال وقوع است؟

نقد از دوست قدیمی و ماندگار

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

در باره این حسین آقا و علی آقا راستش کمی ما را نگران کردی . به هر حال امیدوارم خدا آن جوان مرحوم را در جوار لطف خود از آن چه در این دنیا نداشت بلکه افزون برآن بهره مندش بگرداند.

در برخی نقاط ( شهر های بزرگ مثل تهران ) ذهن مردم از آنچه که لوازم مدرن بودن اقتضا می کند عقب تر است لذا در همه جا از کلاس های عمیق!! جامعه شناسی تا درون تاکسی ها این جمله شده ورد زبان همه ” ما ایرانی ها فرهنگش را نداریم”.حکومت ها هم عجب حالی می کنند از این سیستم خود محکوم سازی جانانه( تعبیر از جناب میلان کوندرا است).در نقاط دیگر ( شهرهای کوچک ) به برکت گوهر فشانی های رسانه ملی ذهنیت مردم از امکانات محیط جلوتر است.( دقت بفرمایید ذهن مردم نه منش و اعتقادات آنان.تفکیک میان عقیده که راحت دستکاری می شود با اعتقاد را که مثل سنگ سفت و سخت است سی سال پیش از مرحوم اریک فروم یاد گرفتم).این فاصله میان ذهن و عین مان غین مان را پاره کرده است.

به نظر من این ناامیدی که می تواند یکی از دلایل مهم خودکشی آن مرد جوان باشد نا امیدی کاملا عقلانی است.بعضی افراد که مایلند تد ینشان را هر لحظه شبانه روز دائما به رخ بکشند بلافاصله من و شما را به این آیه شریفه قرآن مجید ارجاع می دهند که ” لا یا یئسوا من روح الله الّا القوم الکافرون”. این ها حالی شان نیست که نا امیدی از خدای یکتا کفر است نه از مدیرانی که به آنان امید بستن عین خریت از نوع تضمینی و به قول فرد ید مضاعف آن است.

این روزها از فرط رونقی که بازار روانشناسان صدا و سیمایی پیدا کرده است ( که الحق بیشتر شبیه جادوگران عهد باستان آن هم از نوع در پیتش هستند) برخی جامعه شناسان ما هم مور مورشان می شود که با ارائه اندرزهایی در مایه ” چگونه در سه دقیقه پولدار و موفق شویم” یا ” چگونه به پسر و دخترمان در شکست های عشقی کمک کنیم “و این طور خزعبلات از قافله عقب نمانند و گور بابای ساختار و کارکرد و تفسیر و تحلیل روایت و …..

امید واهی دادن به مردمی که منطقا نا امید می شوند خیانت به آنان و به علم است.

کمک کردن به چیزی که از نظر تاریخی و منطقی باید خراب شود و خراب خواهد شد کمک نیست. روزی در جبهه هنگام بمب باران همه ما بنا به آموزش هایی که دیده بودیم دمر خوابیدیم تا آسیبی نبینیم .یکی از دوستان تاقباز خوابید. می گفت می خواهم بمبی که مرا می کشد ببینم .دوستان جامعه شناس ما فقط باید به فهم آن چه که دارد روی میدهد ( البته ماجرا خیلی وقت است شروع شده اما امان از چند برابر کردن حقوق اساتید که تا امروز که تورم دارد مزه اش را از زیر زبان آقایان می برد متوجه وخامت و ضخامت اوضاع نشده اند و اگر انشا الله یک افزایش حقوق دیگر بخورد تنگش بار هم اوضاع آرام می شود )کمک کنند.

اما این فقط خودکشی جوان همسایه من و شما نیست که دارد اتفاق می افتد. کثیری از جوانان مشغول خود کشی اند: جوانی که کراک می کشد پا در جاده مرگ گذاشته است. جوانی که تند روی سیاسی می کند قدم در مسیر مرگ گذاشته است. جوانی که با جهت و بی جهت در کوچه و خیابان عربده می کشد و چاقو به دست می گیرد در آغاز اتوبان مرگ است. جوانی که د یپلم اش را نمی گیرد ( آن هم در این خراب شده ای که تا دکترا نداشته باشی اصلا شنیده و دیده نمی شود .البته ریده می شود)خود را برای نابودی آماده می کند.

گمان می فرمایی دختران این مملکت یکهویی انیشتنگ شده اند که در کنکور از پسر ها جلو افتاده اند؟ دختر ها که عمد تا معلوم است برای چه یا چه ها به دانشگاه می روند و پسر های بد بخت هم میدانند لیسانس و فوق و این روز ها دکترا نیز گرهی از کار فروبسته آنان نمی گشاید.

تمدن غرب هم که لا مذهب مثل آینه دق صبح و شب جوانان ما را به گمان می اندازد که برای جوان زیبا و بسیار با هوش ایرانی ( دو صفتی که با سواد های غرب رفته و غرب نفهمیده ما آن را به عنوان سوغات تو کله بچه های ما کرده اند)غمیش می آید و وقتی به سویش می روند نازه می فمهند که چه بلایی به سرش آمده است مثل همان بلا یی که در یکی از فیلم های مرحوم چارلی چاپلین بر سرش آمد.

اوضاع امروز ما مثل سر نشینان یک کشتی در حال غرق است که همه یکجا روی هم تلنبار شده اند و نمی دانند اولویت اولشان ترس از غرق شدن باشد یا له شدن زیر ما تحت هموطنانی که مثل همه آدم های دیگر در این شرایط از سر و کول هم بالا می روند .فیلم تایتانیک از این حیث خیلی گو یا است.

در این فیلم مردمی را می بینی از طبقات بالای جامعه که در شرایط عادی همه شان معلم اخلاقند و برای خوردن غذا هفده جور قاشق و چنگال در اندازه های مختلف دارندو کوفت کردن شامشان که اتلاف وفت و سخن از وهمیات گفتن همراه است چند ساعت طول می کشد اما همین طبقه وقتی کشتی دارد غرق می شود حاضر است هزار جور رشوه بدهد و لباس زنانه تنش کند و از خیر عنوان شریف زاده و نجیب زاده بگذرد و جان نا قابلش را نجات دهد دیگران هم می توانند به جهنم بروند.

مردم ما هم زمانی نه چندان دور موقع سوار شدن به ماشین آنقدر به هم تعارف می کردند که حوصله دانشمند تازه از فرنگ برگشته ما سر می رفت و فیلش یاد اروپا و آمریکا می افتاد که ( به روایت خودش) هیچ کس به کسی تعارف نمی کرد و در نتیجه مردم خود را فناتیک و امّل می نامید.

حالا جوان ایرانی در هر مرافعه ترافیکی فک پیرمرد ها را پایین می آورد و نزدیک های عصر حوالی خیابان آزادی ( چه اسم و چه جای بامسمایی) هیچ اصل و قاعده اخلاقی را رعایت نمی کند و وقتی او را می گیرند مد عی می شود می خواسته او را امر به معروف کند ( بهانه ای که فضای تظاهرآمیز به او یاد داده است). آقای محسن رضایی خوش غیرت اسم این نوع رفتار را در سایت خود ” آذار و اذیت” میگذارد . این در حا لی است که ادرار کردن کنار خیابان کار لا ت های بی شعور بود اما حالا کنار خیابان هایمان شده اطاق خواب . این است که تعبیر آن رفیق مشترکمان که می فرمود جامعه کنونی ایران ” جامعه نیمه خراب شده” است می ارزد به ده ها مقاله آی اس آی آنچنانی.

پنج شنبه ۲۱/۹/۸۷

مجموعه معماهای اجتماعی ایرانی (۳)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

“توسعه یا عدالت”

معمای جدیدی که می تواند به صورت “توسعه بهتر است یا عدالت؟” مطرح شود،‏ از بسیاری از دیگر معماهای اجتماعی با اهمیت تر است. این معما که سراسر تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران را – اگر نخواهیم بگوییم در تاریخ عصر میانی هم وجود داشته است و از این خودخواهی دست برداریم – از زمان تحقق جامعه مدرن که همراه با طرح تز توسعه بوده است، مطرح شده است. این معمای در بسیاری از مواقع به جای اثربخشی مفید و مناسب، آزاردهنده و ویرانگر بوده است. خوب بودن این دو در حرف و کلام قابل قبول است. هر دو مفاهیمی هستند که به احنرام مورد استفاده قرار می گیرند. وقتی کسی از عدالت و توسعه در سخنرانی یا متن تالیفی اش استفاده می کند،‏ احساس بدی ندارد و شنونده و خواننده هم با روبرو شدن با این مفاهیم احساس بدی پیدا نمی کند. اما در واقعیت بکار بردن این دو اصطلاح کمی آزار دهنده شده است و وقتی عده ای با استفاده کردن آنها مردم و گروههای اجتماعی را دعوت به کاری می کنند، نوعی خطر پنهان از طرف مخاطبان در مقابل طراحان و مدعیان توسعه یا عدالت شکل می گیرد. به عبارت دیگر، نوعی واکنش و اعتراض پنهان در افراد و گروهها شکل می گیرد. چرا در جامعه ای که در جریان توسعه قرارد دارد و هدف اساسی جامعه بر اساس قانون اساسی دست یابی به عدالت است این نوع واکنش منفی را در مقابل شنیدن سامان دهی عدالت، جامعه عدالت گرا، سیاست های عدالت محور،‏ برنامه های عدالت گرایانه و … بروز می کند؟ چرا اینگونه شده است؟ این نوع واکنش در مورد شعارهایی که در زمینه توسعه مطرح می شود، شکل می گیرد. چرا در جامعه ای که می بایستی برنامه های توسعه ای اش سامان نیکو یابد، در مقابل مدعیان توسعه، مقاومت منفی از خود بروز داده در مقابل دعوت به سرمایه گذاری هر آنچه که در اختیار دارند را در راههای غیر سرمایه گذاری فعال می سازند؟ آیا مشکل در این دو مفهوم است یا گرفتاری در جای دیگری است؟ چه باید کرد؟ در این نوشته سعی بر بیان بعضی از ابعاد این معمای ایرانی می باشیم.

دو مفهوم عدالت و توسعه در هیچ یک از متون موجود در زبان فارسی و غیرفارسی با کنایه تعریف نشده است. به عبارتی،‏ این دو مفهوم از ابهام معنایی برخوردار نیستند. البته آنها در بردارنده معانی متعدد هستند. به همین دلیل نیز رویکردها و شیو های متعددی در تحقق آنها در جوامع شکل گرفته است. اساس بدگمانی و احساس خطر نه در دو اصطلاح نهفته است نه در ایده ها و اندیشه هایی که با این کلمات مطرح شده اند. پس ماجرا چیست؟ جواب های متعدد می توان به این سوال داد. اما در اجمال به یکی از پاسخ هایی که با شرایط امروز ایران بیشتر مرتبط است، اشاره می شود.

به نظر می آید بین این دو مفهوم و طراحان و نوع بهره گیری از آنها در ایران امروز منشا نوعی بدگمانی و اذیت و آزار شده است. مردم از روبرو شدن با این اصطلاحات هم احساس شادی می کنند و هم احساس بدگمانی و اذیت و آزار. وضعیت رضایت بخش و آزاردهندگی این دو مفهوم است که معماگونه جلوه می کند: “عدالت بهتر است یا توسعه یا توسعه بهتر است یا عدالت؟” برای بیان فهمم از وضعیت این معما در ایران می بایست به وضعیت هایی که تاکید و توجه برای دست یابی به “توسعه” یا “عدالت” اعلام می شود، توجه کرد.

اگر راه دور نرویم و به ایران معاصرتر – ایران بعد از انقلاب اسلامی – توجه بیشتری کنیم، نوع بروز و ظهور این معما را بهتر خواهیم دید. البته این بدان معنی نیست که قبل از انقلاب اسلامی بی توجهی به توسعه و عدالت وجود داشته است. اتفاقا دولتهای دوره قاجاریه و دوره پهلوی به توسعه و عدالت توجه داشته و مدعیان دست یابی به قدرت با طرح خیالی این دو فضا، رقیب را از صحنه قدرت و مدیریت با تاکید بر یکی یا هر دوی آنها بیرون کرده اند. خوب دولتهای گذشته که بی دین بودند و بدون ارجاع به اسلام و دین عمل می کردند. چرا بهره گیری ناثواب از این دو مفهوم برای حذف و بعضا برای مرگ رقیب به واسطه مدعیان قدرت برای ساختن در دوره دین داری صورت می گیرد.

دولت آقای هاشمی رفسنجانی را دولت توسعه ای خوانده اند و دولت آقای احمدی نژاد را دولت عدالت خواهی. عناوین و تعابیر دو گانه بکار برده شده در مورد دو دولت ایرانی ضمن اینکه سیاست های آنها را بیان می کند، نشان از غفلت از امر رقیب هم دارد. دولتی که بر توسعه تاکید کرده است، احتمالا از مسئله عدالت غافل شده است. در مقابل دولتی که بر عدالت تاکید کرده است، احتمالا از مسئله توسعه غافل شده است. آیا واقعا اینگونه است؟ اگر اینگونه است، دولت اول برای بی توجهی به عدالت و در مقابل به دلیل تاکید زیادی بر بی عدالتی مورد اتهام است و دولت دوم به دلیل بی توجهی به توسعه و تاکید زیاد بر توسعه نیافتگی مورد سوال است. اگر اینگونه است چرا بیشترین زمان آیت الله هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه زمان ریاست جمهوری شان به بحث در مورد ابعاد عدالت اجتماعی در اسلام اختصاص یافت و بیشترین تلاش آقای دکتر احمدی نژاد در سه سال گذشته به تاسیس جاده، مسجد، حمام، مجتمع ساختمانی، لوله کشی گاز و امثال آن در مناطق دور دست غیرآباد و توسعه نیافته اختصاص یافت؟ ماجرا چیست؟ آیا واقعیت نشان از تعارض این دو امر با هم است؟ اگر اینگونه نیست،‏ چه اتفاقی در عمل دولتها تا سخن و ادعای آنها به وقوع می پیوندد؟

دولتها مانند افراد و گروههای اجتماعی به آنچه که انجام می دهند تا حدودی اشراف داشته و بیشتر به عمل و نتایج عملشان ناآگاه هستند. آنها از نتایج عمل شان در کل بی اطلاع می باشند. افراد انسانی نیز در زندگی شان دوست دارند تا کارهایی خوب و مناسب بر اساس حساب و کتاب انجام دهند،‏ ولی آنچه که بدست می آورند مطابق با خواسته ها و اهدافشان نیست. در بعضی از مواقع کاملا مخالف و متضاد اهداف اولیه شان عمل کرده و در صورت مدیریت و نظارت بر عمل، نتیجه دریافتی خلاف انتظار است. این نوع نتیجه در کشوری چون ایران بیشتر به چشم می خورد. مثلا خانواده ای همه تلاشش را برای بهبود سطح زندگی و تربیت فرزندان بکار می برد، اما آنچه که بدست می آید خلاف انتظار والدین است. خانواده ایرانی به جای ارتقاء فرزندان ، با فرزندانی درکیر اعتیاد، تصادف، مشکلات روحی و روانی، بیگانگی اجتماعی، مخالفت با خانواده، انزوا، افت تحصیلی و … روبرو می شود. چرا این نوع نتایج بدست آمده است؟ در یک نگاه سطحی از منظر جامعه شناسی می توان مدعی شد که وضعیت های پیش آمده محصول تعامل پنهان افراد، خانواده ها و دیگر نیروها با ساختار اجتماعی است. چون ساختار اجتماعی جامعه ایرانی وضعیت رها و گمشدگی دارد، افراد امکان ایجاد کنش متقابل شفاف با یکدیگر و ساختارها را پیدا نکرده و در نتیجه افراد و گروهها در گمگشتگی های متعدد قرار گرفته و دچار اعوجاج و سردرگمی می شوند. این وضعیت در مورد دولتها هم صادق است. خصوصا وقتی که دولتی خود از حادثه بدر آمده باشد تا از روی حساب و کتاب. دولتهای ایرانی که با حساب و کتاب به قدرت رسیده اند، امکان ساماندهی امورشان را نخواهند داشت،‏چه رسد به دولتی که اتفاقی و در زمان کم به قدرت رسیده و شعارها و اهدافش نیز بر اساس ضدیت با رقیب، با عجله و دستپاچگی و کم تجربگی تنظیم شده است.

با توضیحات فوق، امکان بحث روشن تری در مورد معمای مهم ایرانی “عدالت یا توسعه؟” فراهم شده است. برای حل معما چندین نکته و اصل مهم است:

۱ – تاز زمانی که این دو مفهوم و برنامه و روش توسعه و عدالت در مقابل هم قرار داده شوند، بر پیچیدگی معما افزوده خواهد شد. بهتر است ایندو در تعامل باهم دیده شوند. اگر با هم دیده شوند، به جای طرح شعار صرف “دولت توسعه مدار” یا “دولت عدالت محور” با شعار “توسعه عدالت مدار” یا “عدالت توسعه گرا” روبرو خواهیم شد. در عمل نیز با افراد و گروههای به عنوان مدعی دست یابی به قدرت و دولت خواهیم بود که برنامه مدیریت کشور در زمان محدود را دنبال خواهند کرد، روبرو نخواهیم شد. مثلا به جای اینکه عده ای بخواهند کشور را نجات دهند، هدفشان کاهش تورم یا افزایش قدرت خرید مردم خواهد بود، یا اینکه قصدشان کاهش سرمایه گذاری خواهد بود. با طرح شعارهای محدود، معین و مشخص امکان کار برای دیگران هم باقی خواهد ماند. کمتر کسی در ایران سرنوشت خود و گروهش را با سرنوشت کشور گره خواهد زد و بود و نبودش را به معنای حیات یا نابودی کشور خواهد دانست. در این معنی دیگر لازم نخواهد بود حیات یک دولت با حیات منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) گره بخورد. گویی که آمدن و رفتن فرد و گروهی با معنایی که کلیت حیات شیعی را می رساند، توام شده است. معنی پنهان این نوع داعیه یا من و گروه من یا از بین رفتن شیعه تلقی خواهد شد.

۲ – اجتناب از خلط داشته ها و نداشته ها. دیده شده است کسانی که از اخلاق دور هستند، شعار جامعه بیشتر اخلاقی می دهند. کسانی که ثروت و دارایی کمتری دارند به طرح شعار ثروت مند شدن به عنوان راه نجات می پردازند. مدعای بنده این است کسانی که اتفاقا از امری بیشتر سخن می گویند نشان از این است که کمتر آن را دارند و بیشتر آن را می خواهند. اگر دولتی از توسعه بیشتر سخن می گوید کمتر توانایی کمتری در توجه و پرداختن و دست یابی به آنرا دارد. از طرف دیگر، جهت نیروهایی بکاربرده شده اش به گونه ای دیگر سازمان داده شده است. چون دولتها هم اختیار تام عناصر اجتماعی و اقتصادی را ندارند،‏ امور به گونه ای حرکت می کند که اقتضاء می کند. به عبارت دیگر، دولتها هم در زمانی کوتاه تابع امور شده و تن به اقتضائات و ضرورت ها می دهند و به طور ضمنی شعارهایشان تغییر می کند. دولتی که از توسعه سخن می گفت مدافع عدالت می شود و دولتی که از عدالت سخن می گفت به دفاع از توسعه می پردازد. این چرخش راه عملی حل معمای موجود در جامعه ایرانی است. چرخش از توسعه به عدالت و چرخش از عدالت به توسعه دو روندی است که در دو دولت به ظاهر متضاد در زمانی کمتر از دو دهه در ایران به وقوع پیوسته است.

۳ – راه میانبری هم وجود دارد و آن تاکید بر عناصر و پدیده های میاندار است. هزاران پدیده میاندار و میانبر وجود دارد. با توجه به تجربه نزدیک ایران،‏ دموکراسی یکی از این پدیده ها و واقعیت های میاندار و میانبر است. تاکید بر دموکراسی در ایران بیشتر تاکید بر ساماندهی مناسبات بین افراد،‏ گروهها و نظام اجتماعی برای بهتر زندگی کردن است. در صورت استقرار دموکراسی شرایط دست یابی به توسعه عدالت گرا یا عدالت توسعه ای فراهم خواهد شد. تجربه جامعه ایرانی نیز این جهت را در دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی به عنوان مدعی اصلاحات نشان داد. در این دوره ضمن اینکه جامعه آرام تر بود و در سطح جهانی دارای اعتبار و منزلت بهتری شده بود،‏ شاخص های توسعه و عدالت وضعیت بهتری را نشان می دادند. در حالی که نتیجه عمل دولت عدالت محور به ضد عدالت تبدیل شده است. دولتی که کمتر به طرح شعار عدالت یا توسعه پرداخت بیشترین خدمت را به این دو امر کرد و کمرین خدمت را به دموکراسی و اصلاحات. این طور نیست؟

خودکشی حسن آقا و آروزهای دست نیافتی.

دسته‌بندی نشده ۲ دیدگاه »

تدکر:

یادداشت روز هجدهم آدر با عنوان “سکته علی آقا کمتر از خودکشی حسن آقا نیست!” موجب طرح این سوال شد منظور از “خودکشی حسن آقا چیست؟” هر چند که منظور مولف از “سکته علی آقا” هم بدست نیامده است، با این وجود برای مقایسه بین این دو نوع حادثه که تبدیل به یک بیماری عمومی اجتماعی شده است، یادداشتی که در آبان ماه در روزنامه اعتماد ملی از اینجانب تحت عنوان “مشکل اجتماعی، خودکشی حسن آقا و آرزوهای دست نیافتی” به چاپ رسیده است، تقدیم می شود. امید است که منظوراز این دو حادثه معلوم و خوانندگان را به طرح سوالات آزار دهنده و بی پاسخ وادار نکرده باشد !!

خودکشی حسن آقا و آروزهای دست نیافتی.

در این یادداشت قصد نداریم تا در مورد مشکلات اجتماعی و انواع آن بحث کنیم. زیرا این موضوع نیاز به بحثی مستمر و بین رشته ای دارد. اما مشکلات اجتماعی در ایران ماهیتی متفاوت و ریشه ها و علل گوناگون – تا حدودی متفاوت از دیگر جوامع – دارد. قصد اصلی بیان یکی از مشکلات اجتماعی و ریشه ها و اثرات آن به بیانی دیگر است.

با نگاه به محیط پیرامونی مان شاهد بروز مشکلات بسیاری هستیم. مردم ایران در هر موقعیتی درگیر آن هستند. به طور مثال امروز صبح وقتی به خانه پدری زنگ زدم تا احوالپرسی کنم. مادر خبر داد که راستی پسر همسایه مان که سابقه دوستی چهل ساله با ما داشت مشکل پیدا کرده است. در اولین تامل فکر کردم درخواست حمایت مالی دارند. خوب مهم نیست. این امر طبیعی است و همه مردم ایران به صورت های متفاوت و گوناگون در شرایط بحرانی به هم کمک می کنند. ولی کمی که گفتگویمان ادامه یافت، مادر گفت راستی پسر سوم آنها را یاددتان است،‏ دیروز مرد و ما برای تشیع جنازه به بهشت زهرا رفته بودیم. خیلی متعجب شدم. پسر بسیار خوب،‏ مودب و دوست داشتنی بود. خانواده همسایه ما مشکلات تاریخی دارد که بیان آن می تواند به ما کمک کند بفهیم چرا پسر سوم تا اول یا همه آنها خودکشی کرده است. پدر خانواده در اوج جوانی دچار بیماری شد و مرد. مادر همراه با سه پسر زندگی را ادامه دادند. یک خانه پنجاه متری و بدهی بسیار برای خانواده باقی ماند. زن جوان همراه با آرزوهای دست نیافه، متعهد بزرگ کردن سه پسر شد. زمانی نگذشت که پسر اول معتاد شد و متحیر برای کاریابی. همه او را به عنوان پسر بد نشان می دادن. با این وجود او پسری مودب بود. یادم هست در بسیاری از مواقع که با او روبرو شده ام به جز ادب و حمایت جمعی برای مردم محله از او چیزی ندیده ام. پسر دوم مظلوم و ضمن اینکه درس را در کلاس دهم نیمه تمام گذاشت، خرده فروشی می کند. بزرگترین پسر پنجاه سال دارد، دومی چهل و دو سال و سومی سی سال داشت. هیچ کدام زندگی جدیدی شروع نکردند. همه همراه با مادر در خانه پدری زندگی می کردند تا اینکه سومی مرد. راستی چرا او مرد. بهتر نبود که اولی می مرد و منشا مشکلات در خانه می خشکید. این را ما نمی توانیم تعیین کنیم. زیرا اولی تمام وقت و زمانش را در محله می گذراند و ارتباطات اجتماعی او بسیار خوب و صمیمی بود و هست . فکر می کنم فقط برای خوردن غدا و قضای حاجت به خانه می رفته است. از صبح تا شب هنگام در کوجه و محله می ماند و از راه مانده ها را کمک می کرده است. اگر پیرزن یا پیر مردی می خواسته است از کوچه و خیابان عبور کند و کسی به آنها توجه نداشت، ‏ او آنها را حمایت می کرد. اگر کسی در محله فوت می کرد مقدمات کارها را او فراهم می کرد. تا جلسات هفت مرده همراه با عزاداران بود و بعد هم کسی دیگر او را به جز سر کوچه نمی دید.

تکلیف فرزند اول معلوم است. او کار دارد و فعال است. به تعبیر کارکردگرایان دارای کارکردی مثبت در محله و جامعه است. اما دومی که سر به زیر دارد، چرا زندگی شروع نکرده است؟ جرا همسر انتخاب نکرده است؟ به نظر می آید اگر اولی به زندگی خود می رفت تکلیف دومی معلوم تر بود. او هم در این چرخه معیوب قرار گرفته و از حق ادامه زندگی محروم شده است. فرق او با اولی در کار جدی تر است. البته اگر هر روز در تعیین محل کار دچار مشکل نشود. زیرا او به دلیل نداشتن محل کار – مغازه – هر روز از طرف مردم، کاسب ها، و شهرداری و باد وباران و برف و پارک ماشین در حال تغییر محل کارش است. به همین دلیل است که او را دست فروش دوره گرد هم می توان نامید. او هم از چرخه داشتن زندگی حداقلی سالم خارج شده است. سومی که قصد همه افراد خانه – مادر،‏ برادر بزرگ و برادر میانی – رسیدن به زندگی خوب و سالم بود، دچار مشکلات جدید شده است. او نه معتاد شده است و نه اینکه خرده فروش. او فقط در آرزوهایی که از طرف دوستان و همسایه ها، رسانه ها، جامعه، و دیگران مطرح و مورد قبول او شده است، گیر کرده بود. می گویند که دو روز قبل با برادرم روبرو شده بود و می گفته عباس آقا می خواهم کاری بکنم و خودم را از این وضعیت نجات بدهم: دبی، انگلیسی، قبرسی، آمریکایی، یا کانادایی بروم، کاری پیدا کنم، و سر انجام بگیرم. آیا ایده ای داری؟ اگر کاری می توانی برایم بکنی خوشحال خواهم شد. عباس آقا که در محل همیشه با این نوع درخواست ها روبرو می شده با خونسردی و بی تفاوتی درخواست پسر جوان را گوش کرده و به راه خود ادامه داده است. این ماجرا دقیقا دو روز قبل از اقدام به خودکشی پسر همسایه به وقوع پیوسته است. این را نمی گویم اگر عباس آقا دقیقتر به حرف های او گوش می داد، او از انجام خودکشی صرف نظر می کرد. زیرا او خیلی زمان های گذشته تر تصمیم به خودکشی گرفته بود. شاید بارها این کار را ناتمام گذاشته است. یا از روی ترس یا از روی رحم به مادر و دیگرانی که در روز تشییع جنازه خیلی گریه خواهند کرد و متاثر خواهند شد. آخر او حتما تصور روز تشیع جنازه اش را هم کرده بود و و در آن روز کسانی را می دید که در عالم واقع سالها به انتظار دیدارشان بوده است. خوب خیلی سخت است کسانی که آرزوی دیدارشان وجود دارد همه یکباره در روزی معین در ساعتی مشخص بیایند و همه برای نبودت گریه کنند. این حس هم خیلی خوب است و هم خیلی بد. بدین لحاظ است که تصور حضور این افراد می تواند میل به انجام خودکشی را کم کند. یا اینکه اقدام خودکشی را عقب بیندازد. شاید هم حضور یکباره برادر بزرگتر که از کمک به دیگران درمحل خسته شده و برای خماریش به خلوتی نیاز دارد و آمدن به خانه را ترجیح داده است و در نتیجه خلوت برادر سومی را از بین برده و او را به طور موقت از اقدام به خودکشی نجات داده است. شاید هم درخواست مادر برای اینکه در خانه را کسی ببندد. زیرا او با کهولت سن و بیماری دیگر نمی تواند همه کارها را انجام دهد. او همین که هر روز صبح برای تهیه امکاناتی به بیرون منزل رفته و نان می خرد، سبزی و میوه می خرد،‏ کوپن های باقی مانده را به خوار و بارفروش محله تحویل می دهد و روغن و شکر و قند می گیرد و در نهایت برای فرزندانش غذا تهیه می کند،‏ خیلی کار کرده است. خستگی از انجام کاری تکراری او را به خلوت زندگی کشانده است و از تامل در مورد سرنوشت فرزندانش دور کرده است. البته در فرهنگ ایرانی بسیاری از این وظایف بعد از پدر به عهده برادر بزرگتر یا عمو و دائی گذاشته شده است. عمو و دائی که سالهاست تبدیل به رویا شده اند و فقط می توانند در تشیع جنازه حاضر شوند. برادر بزرگتر هم که گرفتار انجام امور خارج از خانه است. خوب کسی نمی ماند. مادر هم که تنهاست و قدرت جسمی که ندارد قدرت مالی هم ندارد. او کاری نداشته که بازنشستگی اش بتواند منشا درآمد و قدرت و تحکم و تصمیم باشد. او هم خیلی زودتر می بایست خانه را ترک می کرد و خانه بین فرزندان تقسیم می شد. اگر این ایده محقق می شد، معلوم نبود که او به کجا پناه می برد. نه مادری و نه پدری برای او باقی مانده بود و نه اینکه فرزندانش آدم های مهمی شده بودند و صاحب زندگی شده بودند. . شاید یکی از اصلی ترین دلایلی که او توانسته است در خانه بماند تا در خیابان، عدم موفقیت فرزندان و تشکیل ندادن زندگی است. خوب این هم یکی از روش های کمک به مادران همسر از دست داده است. برای نجات زنان همسر از دست داده بی پناه چاره ای به جز نابودی زندگی فرزندان نیست. این اتفاقی است که در خانه همسایه ما صورت گرفته است و کسی به آن توجه نمی کند. اگر کسی به آن توجه کند باید بر اساس نظام حقوقی تقسیم خانه صورت گیرد. این مسئله ای است که جایی دیگر باید بحث شود. اما مسئله ای که قصد داشتم بیان کنم متفاوت است.

چراحسن آقا – فرزند سوم – به جای معتاد شدن و کمک به همه در محله، یا همراهی با برادر دوم – آقا جعفر – که مشغول دست فروشی شده بود و به شرایط اقتصادی خارج از خانه برای تهیه لقمه ای تن داده بود،‏ خودکشی را پیشه کرد و جالب است که نتیجه هم داد: اقدام به خودکشی او به خودکشی او انجامید. از عجایب روزگار است. کسی اقدام به خودکشی بکند و خودکشی محقق شود. مگر قرار نبود که اقدام به خودکشی برای ترسان دیگران،‏ جلب توجه دیگران‏، کسب حمایت کمیته امداد، حضور همسایه ها، نزدیک شدن فامیل و در آوردن راز خودکشی (احتمالا عشق شکست خورده)‏باشد. چرا اینبار جواب داد.

در مراسم تشیع جنازه او هم دائی و هم عمو و هم همه آدم های مهم محله حاضر شدند و در غم از دست دادن فرزندی برومند، مهربان، صمیمی و مودب گریه کردند و باز هم به برادر بزرگتر و مادر و برادر وسطی تسیلیتشان را با بیان این عبارت جالب ” انشاء الله که غم آخرتان باشد” اعلام کردند. حسن اقای ما که کارش را به خوبی تمام کرد. می خواست به یکی از کشورهای همسایه یا کانادا یا اروپا برود تا کاری پیدا کند. اینکار که ساده نبود،‏ خوب جایگزین آنر ا که پایان زندگی بود انتخاب کرد. اما چرا اینکار را کرد و همین وضعیت موجود را ادامه نداد و به انتظار مرگ مادر، مرگ برادر بزرگ و در نهایت تقسیم خانه بین خود و برادر میانی اش اگر از حوادث خیابان جان سالم بدر می برد، نماند. شاید او این امر را محال می دانست. زیرا احتمالا برادر بزرگ بارها این درخواست را در خانه به صورت اعتراض بیان کرده است. گفته است که خانه را باید تقسیم کنید و سهم من را بدهید تا بتوانم زندگی منقلی ام را سامان دهم. برادر میانی هم گفته بود اگر پولی بدست می آمد می توانستم زیر پله ی مشتی حسین را با قیمت مناسب بخرم و صاحب مغازه و اعتبار و کار و زندگی بشوم. مادر هم می گفت، خدا ذلیلتان کند که می خواهید من را به خیابان بیندازید. و بسیاری از دیگر مشاجراتی که در خانه بوده است که در نهایت سهم برادر کوچک چیزی به جز خودکشی نمی شد که این هم به وقوع پیوست.

راستی چرا جامعه جلوی این نوع تصمیم گیری های شخصی افراد را که موجب راحتی خودشان از این همه مشکل و ناراحتی می شود و دیگران همراه هم از دست شان خلاص می شوند را نمی گیرد؟ آیا باید اینکار را بکند؟ آیا عدم دخالت در تصمیم افراد،‏ به معنای ضعف یا قوت جامعه است؟ کدامیک؟

جامعه ایرانی آنقدر ضعیف شده است که توانایی جلوگیری از این نوع نابسامانی ها را ندارد. در عوض سعی در تقویت این نوع نابسامانی می کند. چگونه؟ در این زمینه دلایل متعددی وجود دارد. اول اینکه نهادهای واسطی برای ساماندهی اموری که از چشم کارگزاران بدور مانده،‏ کم رنگ شده اند. مسجد، همسایگان، فامیل، و گروههای داوطلبانه، و گروههای رسمی – مرتبط با دولت- امکان دخالت در زندگی این نوع افراد را از دست داده اند. زیرا خانواده ایرانی آنقدر مسائلش را خاص و شخصی می کند که اجازه حضور دیگری را به درون خود نمی دهد. از طرف دیگر، نیروهای حاشیه ای خانواده بر اساس ایدئولوزی حاکم به داوری در مورد خانواده پرداخته و تکلیف این نوع خانواده را معلوم کرده است. داوری این است که این خانواده در اساس مشکل دارد. فوت پدر، اعتیاد پسر بزرگ، سرگردانی و دوره گردی پسر دوم، و انزوای پسر سوم و مادری معترض به زندگی و چسبیده به خانه. در نتیجه این خانواده خانواده نیست. باید از بین برود. می بینیم که داوری جامعه در مورد آن صادق شده است و همه اعضای این خانواده یکی پس از دیگری در حال نابودی هستند. اولی که در کوچه و خیابان زمین گیر شده،‏ دومی که در دوره گردی زمین گیر شده، سومی هم که خودکشی کرد، مادر هم که در خانه زمین گیر شده است. همه در حال نابودی هستند.

جامعه یک کار دیگر هم کرده است. این کار را رسانه ها بیتشر انجام داده اند. رسانه ها در جهت اصل کردن و عمومی کردن ارزش های طبقه متوسط برای اکثریت جامعه تلاش کرده اند. این اتفاقی است که بیشتر در ایران به وقوع پیوسته است. در دیگر کشورهای جهان این اتفاق به این صورت وسیع و بی حساب و کتاب به وقوع نپیوسته است. من هم که در این زمینه خودم را متخصص می دانستم اولین بار که به آمار و ارقام اینگونه ای برخورد کردم،‏ خیلی خوشحال شدم. این نتیجه را گرفتم که اکثر مردم ایران با توجه به تقدم ارزشهای طبقه متوسط نسبت به ارزشهای طبقه خودشان در جهت دموکراسی و برابری اقدام خواهند کرد و در نتیجه می بایست هر آن منتظر جامعه ای دموکراتیک تر باشیم. باید به انتظار مشارکت بیشتر مردم در ساختن محیط پیرامونشان باشیم. باید به انتظار مسئولیت پذیری بیشتر افراد نسبت به خود و دیگران باشیم. در حالی که وقایع و حوادث جامعه ایران در سطح کلان،‏ میانی و خرد نشان از وقوع امری دیگر دارد. از نوعی هرج و مرج اجتماعی،‏ اقتصادی و سیاسی. این هرج و مرج را می توان در بی اخلاقی جامعه دانست. می توان به کم هوشی و ناتوانی مدیران در مدیریت کشور دانست . می توان مرتبط با غرب و استعمار و تهاجم فرهنگی هم دانست. اما بهترین پاسخ آن معطوف به وضعیت ارزشها می باشد. به عبارتی می توانم در این مقطع مدعی شوم که نظام ارزشی ایران دچار هرج و مرج شده است. در این نظام ارزشی عنصر کانونی وجود ندارد. همه عناصر و مشخصات ارزشی طبقه متوسط ایرانی بر دیگر سطوح جامعه غلبه کرده و ضمن سلطه بر دیگر حوزه های ارزشی به لحاظ طبقاتی، نوع سرکوب را پیشه کرده است. سرکوبگری جامعه از طریق ارزش های طبقه متوسط به نوگرایی فرهنگی نیجامیده است. بلکه به نوع آشوب فرهنگی و اجتماعی انجامیده است. برای فهم این معنا اجازه دهید مورد خودکشی آقا حسن را دنبال کنیم. آقا حسن خودکشی کرد به دلیل اینکه بین آرزوهایش و محیط پیرامونشی رابطه ای نمی دید. او می خواست از درون خانواده ای که بعد از مرگ پدر دچار مشکلات بسیاری شده است، یکباره مهاجرت کرده و زندگی خوب و راحتی را در اروپا یا کانادا شروع کند. فاصله چقدر زیاد است. اگر او مهندس شده بود،‏ اگر او زبان انگلیسی می دانست، اگر او همسری خارجی انتخاب کرده بود،‏ اگر او سرمایه ای و پول زیادی داشت،‏ اگر او حتی یکبار به خارج سفر کرده بود،‏ و هزاران اگر دیگر،‏ طرح آرزوی بلند برایش عیب نبود – هر چند که این آرزو هم برای او عیب است. البته اگر در زمان حیات از او می پرسیدی که چرا به جای زندگی در ایران به خارج فکر می کنی و فکر رفتن به عسلویه نیستی، احتمالا می گفت که آقا امیر پسر همسیایه مان که از ما وضع بدتری داشته است،‏ الان در کانادا مشغول کار است و هر ده سال که می تواند به ایران بیاید چقدر خوشحال است که در محله ما نیست و مشکلات ما را ندارد. البته آقا امیر نگفته است که در کجا کار می کند و چه در اختیار دارد. آنطور که من شینده ام او نه خانوناده دارد و نه مالی. او هنوز هم به عنوان نگهبان کارخانه ای روزمزد کار می کند و در آمدن به ایران برای شرکت در تشیع جنازه مادر و پدرش در زحمت بود. به نظر می اید اصلا یادش رفته بود که پدر و مادری هم دارد که باید به سراغ آنها بیاید. پس ارجاع حسن آقا به آقا امیر است که خود نمونه از ایرانی مشکل دار در آن سوی جهان است.

مگر حسن آقا این واقعیت ها را نمی دید که قصد تکرار آن را داشت؟ شاید این اطلاعات را به واسطه همسایه ها شنیده بود که در نهایت به جای رفتن به خارج رفتن به قبر را انتخاب کرده است. چرا اینکار را کرده است؟ به نظر می آید او هم از نمونه هایی است که به لحاظ ذهنی و خیالی و آرزویی به ارزشهای طبقه متوسط وصل است ولی در واقعیت در متن طبقه پایین جامعه زیست می کند. این تعارض است که سرنوشت حسن آقا را رقم زده است. این است که می گویم نوعی هرج و مرج فرهنگی – ارزشی – اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در ایران وجود دارد و سرنوشت بیساری را رقم می زند. در اد امه لازم است در این زمینه بحث بیشتری انجام شود.

نکات اجتماعی:

در یک نگاه کلی می توان از خودکشی به عنوان نوع خاصی از مشکلات اجتماعی در ایران چندین نتیجه بدست آورد:‏(۱) پسران خانواده همراه با مادر در چنبربه ای از مشکلات مالی، احساسی، انسانی، حقوقی و رفتاری قرار گرفته که نجات آن به جز تغییر در ساختار خانواده به لحاظ حقوقی امکان دیگری دیده نمی شود. اساسی ترین تغییر می بایست در نظام ارث مربوط به مالکیت پس از مرگ پدر خانواده صورت پذیرد. (۲) جامعه ایرانی به لحاظ ساختار اجتماعی ضعیفی که دارد، امکان رشد سازمان های اجتماعی مستقل کمک کننده و حامی را از دست داده است. در این زمینه نیاز به بازبینی فلسفه اجتماعی حاکم بر جامعه می باشیم. در این بازنگری می بایستی نظام تعاملی بین افراد، گروهها و سازمانهای اجتماعی بررسی و در نهایت سلسله مراتب اجتماعی تعیین یابد. (۳) در نوع ورود و خروج رسانه های جمعی در حوزه فرهنگ نیاز به دقت و تامل هستیم. این رسانه ها ضمن اینکه به لحاظ صوری در بازتولید نظام فرهنگی جاری معطوف به نظام سیاسی موجود شرکت دارند،‏ ناخواسته در جهت ایجاد هرج و مرج فرهنگی و ارزشی هستند. آنها سعی دارند تا ارزشهای طبقه متوسط را بر کلیت جامعه تحمیل کرده و به نتایج مترتب بر این کار و سیاست توجهی نداشته باشند. در این صورت کسانی که تصور می کنند در نقش و موقعیت سیاستگذاری فرهنگی قرار دارند، از نقش تجاوزگرایانه رسانه های جمعی به طور خاص رادیو و تلویویزیون در ایران جلوگیری کرده و با بازنگری در اهداف آنها حداقل وظایف را برای آنها تعیین کنند. و در نهایت (۴) با توسعه فراگیر ارزش های طبقه متوسط، نظام طبقاتی جامعه دچار بی شکلی – یا بهتر است بگویم بدشکلی – شده است که نتیجه آن هرج و مرج اجتماعی،‏ اقتصادی و سیاسی است. این وضعیت می تواند منشا فروپاشی سیاسی و سپس فروپاشی اجتماعی و اقتصادی گردد.

سکته علی آقا مهمتر از خودکشی حسن آقاست!

دسته‌بندی نشده ۱ دیدگاه »

ما که در دیار غربت هستیم، به نظر می آید قدر دوستی، فامیلی و همسایگی را بیشتر از کسانی که در وطن هستند،‏ می شناسیم. زیرا در این دیار دوست و فامیل و همسایه کم یافت می شود. آدمی تشنه خنده صمیمانه همسایه یا در انتظار تلفن دوست و اعضای فامیل است. بسیار کم اتفاق می افتد همسایه ای نیکو یافت شود و در صورت بازشدن در آپارتمان و خانه ای،‏ محبتی دیده شود. اگر دری باز شود و رو به رو شدنی اتفاق افتد، ‏ سر ها به زیر می شود. گویی که دیداری اتفاق نیفتاده است. از فامیل و دوست هم که خبری نیست. همه در این دیار در تنهایی به سر می برند و روزها برای کسب معاش تلاش می کنند و بعد از ظهرها در خدمت رسانه های جمعی هستند. هر یک از رسانه ها برای تک تک افراد برنامه خاص تهیه کرده است. زمان باقی مانده افراد بعد از کار با برنامه های رسانه ها پر می شود و افراد چاره ای به جز گذران تنهایی به این گونه ندارند.

بارها اتفاق افتاده است که همکاری از ایران زنگ می زند و می گوید که فلانی را بازنشسته کردند و فلانی هم ترک کار کرد و دیگری هم به اداره دیگری منتقل شد و بقیه هم سر بزیر مشغول کارند و ملالی نیست. رئیس و مرئوس همه در جهت انجام وظایف به حداقل کار و تلاش و وظیفه و پاداش راضی می باشند. حاصل کار هم که خوب است: نظم و سکون و پذیرش تحکم آقا حسین. حسین آقای دیگر هم که وقتی خیلی زرنگ می شود و می خواهد نشان دهد دوستدار حق و حقیقت است دوستان قدیم و جدید را در کنار اسانسور مورد نقد وارزیابی قرار داده و در قالب شکوائیه سخن از بی مهری روزگار می کند و برای رفع حاجت خداحافظی می کند.

یکی از روزها تلفن به صدا آمد و اطلاعاتی رد و بدل شد. گفته شد علی اقا هم سکته کرد و مرد. خیلی سریع و با کمترین دردسر این اطلاع منتقل شد. برای اینکه قافل گیر نشده باشیم، اول از مرگ جوان دیگری خبر دادند. جوانی با همه خواسته و نیازها که به جای شکسته شدن دست و پایش، مغزش نابود شده که دیگر امانی و امکانی برای بلند شدن نداشته باشد. اگر دست و پایش له هم می شد با پای قرضی، پای آهنی، راه رود و به شکل و وضعی می توانست مابقی عمر را به سر کند و مدعی حق و حقوقی شود. ولی وقتی سر او له می شود دیگر امکانی برای ماندن او در این جهان نیست چه برسد به حرکت و درخواست حق و حقوقی. مرگ این جوان که ظاهرا بر اساس محاسبه غلط او در حضور در یک ماجرای بوده، بدون هیچ پرسش و پاسخی به پایان رسیده و درد و غم و مرور خاطره های عزیر برای مادر و پدر شخصی شده و آنها باید برای همیشه با آن زیست می کنند. چقدر جالب است. مانده هایی که شاهد مرگ رفته ها می شوند نیز غریبند. فقط رفته غریب نرفته است مانده ها نیز غریب می مانند.

در ادامه گفتگو که همراه با رد و بدل کردن احساسات و عواطف انسانی در غم از دست رفتن جوانی بود، خبر دیگر اعلام شد. ظاهرا فرض بر این بود که با خبر اولی که سکته ای صورت نگرفت و بنده در غربت زنده مانده ام، می شود خبر دیگر را هم گفت. خبر مرگ یکی بعد از دیگری منتقل شد: گفته شد که دیروز اتفاقی شاهد تشیع جنازه علی شدند و فهیمدند که علی آقا است. واقعا دیگر آماده شنیدن هر خبری بودیم. مرگ علی آقا که هیچ، زنده شدن دوباره حسن آقایی که ماه پیش در محلمان خودکشی کرده بود را هم می توانستم پذیرا باشم. علت آن به نوع زندگی در این ور جهان و آن ور جهان است. ما هم که در این ور جهان تنها و با خدای خود زندگی می کنیم، چاره ای به جز سپردن همه امور به دست او نداریم. در ایران نبودیم که همه عوامل و عناصر خودی به لحاظ فرهنگی، سیاسی،‏ اقتصادی و سیاسی در اختیارمان باشد و سهم خدا کم شود. سهم دیگران بیشتر از خدا شود و خودمان هم در این زمینه نقش آفرین باشیم. در این سر دنیا فقط ما ماندیم و خدامان. بدین لحاظ است که امور اتفاقیه یا به ما بر می گردد یا اینکه به خداوند متعال. چون ما از اول خود را در اختیار خدا گذاشته ایم و تقدیر را اصل گرفته ایم، باور به این هستیم که هر چه به وقوع می پیوندد در ید اوست و نفسی راحت با وجود اینکه فضا برای نفس کشیدن به لحاظ در غربت بودن تنگ شده است، می کشیم و در انتظار وقوع تقدیر دیگری می نشینیم.

در هر صورت خبر داده شد که علی آقای مظلوم با اینکه همه چیز در دنیا داشت، او صاحب نام و شهرت و اعتبار بود،‏ صاحب شغل و مال و منال بود، او صاحب زن و فرزندان عزیزی بود، او در محل کار از معتمدان بود، در میان فامیل از خوبان بود، در خانواده با وجود مادر و پدر، سمت جانشینی پدر را گرفته بود و بازیگری مهم شده بود. او با یک سکته بسیار ساده طی زمانی کوتاه مرد. جالب است که مرگ او چه مظلومانه با وجود اینکه همه چیز داشت صورت گرفت. علی آقا تقریبا فرزند بزرگ خانواده می باشد. زیرا فرزند اول که مسئولیت پذیری نداشته و کار خویش کرده است. او کسی بوده است که غم همه اعضای خانواده، غم مادر مریض، غم تنهایی و بیماری و ناراحتی های پدر را خورده است. کسی بوده است که در دوران حضور مادر بزرگ همه کارهایش به عهده او بود. او نوجوانی را با کمک به مادر بزرگ تنها سپری کرد و فرصت گشت و گذار روزانه و شبانه در خیابانهای تهران را از دست داد. در دوران جوانی هم درگیر انقلاب و جنگ و زندگی شد. او پس از فراغت از همه تلاش ها و کارها به نزدیکان دیگرش که به انتظار کمک او بودند، پرداخت: توجه خاص به مادر و پدر و برادران وخواهرانش و در نهایت همسر و فرزندان. به دلیل اینکه همه او را فرزند بزرگ می دانستند، ‏البته از او در عمل و رفتار و بیان نشان داده بود که بزرگ است و در بزرگی قصد انتقام گیری از دیگران ندارد. او مانند مشهدی حسین پس از کسب نام و عنوان و ماشین و راننده و پول و همراه و منتظران برای امضاء قصد تخریب و انتقام نداشت. او اساسا بزرگ زاده و ایرانی بود. از نژاد ایرانیان با اصل و نسب بود. او اصالت داشت و جد و پدر و فامیلش معین و بزرگ. همه اطرافیان در صورت مشکل،‏ او را یکی از اصلی ترین پناهها می دانستند و مطمئن بودند که با بیان رازشان پرونده ای علیه شان ساخته نخواهد شد. هر مشکلی که داشتند با او در میان می گذاشتند. اینجاست که حتی او با حضور پدر – البته با اجازه پدر – نقش پدری را برای دیگران بازی می کرد. جالب است که او در خانه همه بود. با اجازه بزرگترها به جای دیگران تصمیم می گرفت و در موقع لازم کوچکی می کرد. خوب شرایط و اوضاع زمانه و هوش و جدیتی که داشت به او کمک کرده بود تا صاحب مال و منال هم بشود. اوضاع زمانه از او تاجری چیره دست و مورد اعتماد در بازار ساخته بود. دارای نامی و حجره ای و برات و اعتباری و دسته چکی و بدهی و بستانکاری و دفتر و دستک و برو بیایی به بانک و خانه و حجره. همه اینها برای این بود که بتواند سالیانی را در بازار ضمن نمایندگی خانواده و پدر که فردی معتبر در تجارت بود، بتواند منشا خدمات اجتماعی و اقتصادی باشد. او بتواند در تجارت بین دول و ملتها موثر باشد و در خرید و فروش جهانی موثر باشد.

او با اینکه همه چیز داشت، بی کس بود و در اثر فشار و ناراحتی و غصه حوادث اقتصادی پیش رو که در مرحله اول شخصی و فردی است ولی در نهایت ملی و همه گیر خواهد شد، دریک لحظه ای کوتاه سکته قلبی کرد و مرد. جالب است که خود او با وسیله شخصی همراه با همسر به بیمارستان رفت و پس از چند لحظه در بیمارستان مرد. اینجاست که تنهایی و مظلومیت علی – مانند هم اسمش – دیده می شود. اگر او در حال شمارش پول یا رد و بدل کردن اسناد مالی دچار سکته قلبی می شد، کمی می توانستیم بی خیال شویم. هر چند که مرگ هر انسانی در هر شرایطی غصه دارد و راهی در نجات وجود می داشت. خوب در تجارتخانه نمرده است،‏ در حال بحث و گفتگوی مالی هم نبوده است، در میهمانی بزرگ جاه طلبانه هم نبوده است، از خانه به بیمارستان و در نهایت در بیمارستان بوده است. مظلومیت علی ایرانی چقدر است که در بیمارستان خود رفته دچار سکته شده و راهی برای نجات او در مقابل پزشکان با وجود همه وسایل پزشکی وجود نداشته است.

اجازه دهید از شرح ماجرا کمی فاصله بگیریم و علی را در متن مبادلات تجاری زمان حال قرار دهیم. این سوال جای طرح دارد که “چرا علی سکته کرده است؟” آیا علی در خانه و منزل و در میان دوستان دچار مشکلات روحی و روانی و مالی بوده است ؟ آیا علی از بیماری طولانی در رنج بوده است که یکباره به صورت سکته بروز کرده و به مرگ می انجامد؟ آیا علی دچار شوک روحی شده است؟ ایا خانواده او مسئله بزرگی داشته است که او را به سکته واداشته است؟ و هزاران آیای دیگر.

… اطلاعاتی که بعد از مرگ ناگهانی او منتشر شد،‏ نشان دهنده امری دیگر است. او با هوش و ذکاوتی که داشت مرگش را برای بیان خطری که برای تجار و صاحبان ثروت و بدهی – توامان با هم – در پیش است هشدار داده است. او با هوش زیادی که داشت سکته کرد. زیرا او نمی خواست شبانه حساب و کتابش را سر و سامان داده و گلیم خودش را از آب گرفته و بدهکاران را رها و ثروت – دارایی موجود – را در پناهی و خلوتی برای روز مبادا قرار دهد. او از وحشت حادثه ای که پیش روی همه قرار دارد، دچار سکته شد و برای پرداخت هزینه آگاهی اش، مرگ را اختیار کرد. این هم یکی از راههایی است که جوانمردان ایرانی انتخاب می کنند: سکته مرگ ساز برای هزینه آگاهی بیشتر.

Recent Posts

Recent Comments

About

This template is built with validated CSS and XHTML, by Bad Credit.


جامعه ایرانی – مدرنیته ی ایرانی Proudly powered by Wordpress Themes Entries (RSS) and Comments (RSS). Theme Splatter by Web Hosting Answer