مجموعه معماهای اجتماعی ایرانی (۱۲)
دستهبندی نشده بدون دیدگاه »دموکراسی و اصلاح یا استبداد یا گذشته گرایی
با نگاه شرق شناسانه به فرهنگ و جامعه ایرانی بسیاری در داخل کشور قبول کرده اند که ایرانیان مردمانی احساساتی و تابع قدرت و نیازمند مدیریت از بالا هستند. از اینرو بهترین نظام اجتماعی و سیاسی برای مدیریت این مردم در ایران چیزی شبیه به نظام های سیاسی پدرسالار و غیر دموکراتیک است. گفته شده است که طرح دیدگاههای مدرنی که بر اختیار و حضور افراد تاکید دارد، موجب بروز هرج و مرج در روابط اجتماعی و ساختار اجتماعی و سیاسی می شود. به همین دلیل است که اگر روزی از مردم دعوت به مشارکت می شود، در بهترین حالت ان، هیجان اجتماعی شکل گرفته و قانون و مدنیت سان یافته دچار فروپاشی می شود. از این منظرعده ای متاثر از اندیشه شرق شناسانه وقوع انقلاب اسلامی در ایران را ناشی از ازادی های شاه به هدایت دموکراتهای امریکایی – کارتر – به مردم و عکس العمل احساسی و هیجانی ان تا عمل خردمندانه می دانند.
کسانی که وقایع ایران را بر اساس دو صفت “احساسی بودن مردم” و “تابعیت قدرت” انها از یک طرف و “فقدان دموکراسی” و “عدم شرایط مناسب در تحقق ان” مورد قضاوت قرار می دهند، دردام اندیشه شرق شناسانانه افتاده و درک درست و مبتنی بر واقعیت های جاری در ایران ندارند. جالب است که این گروه کمتر به عمل اجتماعی خالص مردم ایران طی زمان توجه کرده و همچنان بر احساسی بودن و تبعیت از قدرت مردم و گروههای اجتماعی تاکید می کنند. از این منظر است که گفته می شود اگر به مردمی که استعداد عمل ازاد و دموکراتیک ندارند اختیار داده شود، علیه نظام های سیاسی خودشان اقدام خواهند کرد و دردسر برای خود و دیگران فراهم خواهند ساخت. در این صورت بهتر است مردمی که توان و استعداد عمل دموکرایتک ندارند را به حساب نیاورد و از انها درخواست حضور در مشارکت اجتماعی و سیاسی نکرد. بی توجهی به مردم یا حذف مردم در جریان نوسازی موجب می شود تا از وقوع حوادث غیرقابل پیش بینی و غیرقابل کنترل جلوگیری به عمل آید. از میان نیروها و اقشار اجتماعی، انچه باقی می ماند مناسبات و تعارضات متعدد بین نخبه گان و سیاستمداران و صاحبان قدرت در حوزه سیاسی و فرهنگی ودینی است. نخبه گان نیز که جایی به جز دانشگاه و مراکز فرهنگی و علمی و هنری دولتی ندارند. برای انها که فضاهای عمومی طراحی نشده است. در این صورت این گروه نیز بخشی از حاکمیت بوده و نزاعهای انها قابل کنترل است. در نتیجه اگر دعوایی هم بین انها به وجود اید، جنبه خودمانی خواهد داشت. زیرا غیر خودی ها که وارد سیستم سیاسی و تصمیم گیری نخواهند شد. اگر هم بخواهند اصلا نمی توانند وارد سیتسم شوند. در این صورت عاملیت تغییر خود دولت با محوریت نخبه گان و صاحبان قدرت دولت ساخته و نظام ساخته خواهند بود. در نتیجه دیگر نیازی به دموکراسی به معنای مشارکت مردم و گروههای اجتماعی نیست. می شود تغییر قدرت داشت بدون اینکه دردسر مشارکت مردمی وجود داشته باشد. در جایی که لازم باشد مانور سیاسی داده شود. یک شبه حزب درست شود و یک شبه هم حزب تعطیل شود. در نتیجه نه معنایی که پاره تو اشاره کرده و نه معنایی که وبر و دیگران مورد نظر داشته اند در حرکت و تغییر اجتماعی و سیاسی و جابجایی قدرت حاکم لازم است. اینجاست که همه نظریه های غربی باطل می شود. همه نظریه ساخته شده بدرد توضیح جامعه خودشان می خورد و امور در این قسمت دنیا همانطور بیش می رود که بیش می رفت. چون این نظریه ها و نظریه بردازان اصرار بر حضور مردم در قالب گروههای اجتماعی دارند که انرژی موثری در تغییر ساختار سیاسی و اجتماعی می باشند. حال که شرایط در ایران حکایت از مشارکت مناسب مردمی ندارد، تلاش های صورت گرفته به لحاظ نظری و تجربی بی حاصل است. دیگردموکراسی در ایران به جز هرج و مرج حاصلی ندارد و نداشته است. در مقابل راهی به جز بقای ساختار سنتی که می تواند استبداد هم باشد نیست. در نتیجه شق مقابل دموکراسی استبداد است. پس درود بر استبداد.
اخرین عبارت جرج دبلیو بوش – عامل اصلی بحرانهای سیاسی و اقتصادی در سطح جهانی – در روزهای اخر حضور در کاخ سفید به این مضمون می باشد، از این محل هشت سال کار و تلاش و جنگ و گرفتاری و بدخلقی برای دیگران و خوبی و خوشی برای خودم شاهد بودم، امروز تمام شد. خوب یا بد. به نفع مردم امریکا یا به ضرر انها. اما به دلیل ساختار دموکراتیک امریکا می بایست دیگری بیاید. امدن دیگری تقدیری است که دموکراسی برای همه ما فراهم کرده است . رهبری امریکا به دیگری بر اساس تقدیر دموکراسی قرار داده می شود. دموکراسی تقدیر ماست و همیشه کار را به دیگری بعد از ما وامی گذارد. این از خوبی های دموکراسی است. این تعریف بوش از پایان کارش می باشد. او حتی بدخلقی و غلط کاری اش را به نام دموکراسی می خواند و اگر کسانی قبل از او هم کاری نیکو انجام داده اند ریشه در دموکراسی دارد. پس دموکراسی هم خوبی دارد و هم بدی. خوبی دموکراسی به ادامه و حمایت ازدموکراسی می انجامد و بدی ان به نقد و اعتراض و اصلاح ان. اگر در دهه ۴۰ و ۵۰ قرن بیستم از طریق دموکراسی بلایی چون فاشیسم و نازیسم بر سر دموکراسی غربی امد، پایان ان جشن – فی الواقع عزی و فغان – گرفته نشد. بلکه نقد و اصلاح و قاعده مندی بیشتر و نظارت دقیق تر مهم شناخته شد. در حالی که اگر در ایران بدی و شری و ناخالصی از دموکراسی بر کسی وچیزی عاید شود، معارضان قسم خورده آن با دموکراسی شعار مرگ بر دموکراسی میدان امده و تجربه های مردم و گروههای اجتماعی را یک شبه از بین می برند. به نظر من این نوع حضور ضدیت با دموکراسی و اصلاحات یا طرح شعار مرگ بر دموکراسی می تواند به معنای دورود بر استبداد باشد. برای بازگشت به استبداد نمی بایست عجله کرد. در هر بی توجهی به دموکراسی و قانون خواهی استبداد حاضر می شود. امدن استبداد که زحمت ندارد. نیامدن ان زحمت دارد. دور کردن و نابود کردن ان زحمت دارد. بهتر نیست مشکلات و خوبی های دموکراسی را به تقدیر دموکراسی هدایت شده – که قانون اساسی در ایران نیز این روش را دنبال می کند- بسپاریم و در هر شرایط و موقعیتی اصرار در پایان دموکراسی و جشن در شروع استبداد نداشته باشیم.
اینکه بسیاری از کاری که هنوز شروع نشده، پروژه ای که در مراحل اغازین ان هستیم ، دچار عجله می شوند و اعلام خستگی می کنند. چرا از کار تازه شروع شده این همه اعلام خستگی و نفرت در ایران وجود دارد. قرنها جامعه ایرانی دچار استبداد بوده است اینقدر فغان و ناله ای که بعد از انقلاب از میل و عمل در جریان دموکراسی صورت گرفته سر داده نشده است. بسیاری از کسانی که امروز از دموکراسی خواهی و اصلاحات و عدالت طلبی و مشارکت مردم و گروههای اجتماعی به فغان امده اند، در دوره های گذشته با وجود استبداد سخنی نمی گفتند. چرا دموکراسی خواهان ایرانی به این زودی خسته شده اند؟ چرا به جای اینکه کارمان را در راستای کسب تجربه خود و دیگران مورد ارزیابی قرار دهیم به سرعت به خیانت تعبیر می کنیم؟ چرا عمل بزرگانی که عمرشان را برای دموکراسی خواهی گذرانیده اند به خیانت تعبیر شده و کسانی که عمرشان در خدمت استبداد سپری کرده اند به تقوی تعبیر می شود؟ چرا از سیاه و سفید کردن شرایط و ادمها دست بر نمی داریم و نمی گذاریم جریان امور به ارامی پیش رود و تجربه ایرانی در دوره جدید فراهم شود؟ مگر نه این است که عمل همه ما در گرو عمل دیگری است. در این صورت چرا در ایران در پایان کار همه خسته و ناراحت و معترض شده و با وجود اینکه می دانیم امده بعدی نیز همین سرنوشت را خواهد داشت، کاری در اصلاح امور صورت نمی گیرد و پیوستگی اعمال نشان داده نمی شود. چرا انجام امور به تقدیر دموکراسی سپرده نمی شود تا همه احساس خوبی داشته باشند و رفته ها و امده ها در یک بستر حرکت کرده و بیشتر به نقاط اتصالی و پیوسته فکر کنند تا نقاط و خطوط انفصال و انفکاک.
چرا عده ای باید از اول عمرشان به دفاع از دموکراسی بپردازند و هر چه که محقق می شود حتی سطح نازلی از عملی که اسم و شرایط دموکراتیک نداشته ولی دموکراتیک بوده را قبول نکنند و عده ای هم از اول تا اخر عمر با وجود اینکه از منافع دموکراسی بهرها برده اند به ضدیت با ان بپردازند. مگر افتخاری در احمق ماندن برای کسی می نویسند که مدافعان و مخالفان امری از اول تولد تا لحظه مرگ بدون تغییر موضع و نگاه و فهم باقی بمانند. افتخار در دفاع همیشگی از استبداد و اشاعه بدفهمی از دموکراسی در ایران نیست. گروه مدافعان استبداد کمتر مدعی می شوند که استبداد بد است. اما همیشه گفته و می گویند که دموکراسی بد است. دموکراسی غربی است. دموکراسی سنت برانداز است. مگر به غیر از این است که عملی یا دموکراتیک است یا استبدادی. سیاستی یا استبدادی است یا دموکراتیک. روشی و سازمانی یا به طور دموکراتیک اداره می شود یا به شکل استبدادی و … پس چرا اصرار بر این است که از فهم درست معنی های متکثری که از دموکراسی و اصلاحات وجود دارد، عجز و ناتوانی باشد و در عوض به سرعت و سادگی به حماقت، استبداد، و تحجر تن داده شود. ایا انجه که به صورت معما در مقابل ما قرار دارد دو ساحت بیشتر دارد؟ یک ساحت و وجه و جهت ان دموکراسی و دیگری استبداد است. کسی که مدافع دموکراسی است، باید مخالف استبداد باشد و کسی که مخالف دموکراسی است، باید موافق استبداد باشد. در ایران ماجرای چگونه است. ایا مخالفین دموکراسی موافق صد در صد استبداد هستند یا مدافع امر دیگری به نام فاشییزم و هرج و مرج طلبی.
البته در این میان دایره مفهومی توسعه یافته و گفته می شود که ما نظام مفهومی غربی را قبول نداریم، ولی سازمانی که دیگران در جهان به مدیریت کارهایشان تحت عنوان بوروکراسی اقدام می کنند، قبول داریم. این کار چگونه ممکن است؟ ماهیت بوروکراسی تخصص و ارزیابی مستمر و بکارگماردن افرادی است که توانایی کافی برای انجام امور داشته باشند. به عبارتی می توان مدعی شد که بوروکراسی به نوعی به دفاع از ساحت دموکراسی اقدام می کند. بورورکراسی صورت سازمان یافته و عینی دموکراسی است. ماکس وبر در بیان دو نوع نظام اجتماعی – سنتی و مدرن- از نظام پدرسالاری و بوروکراسی یاد می کند. در اولی کارها به طور سنتی و بدون داوری و تخصص و .. انجام می شود، در حالی که در دومی کارها بر اساس تخصص است. زیرا در اولی بهره دی و سود اهمیت ندارد، در حالی که در دومی سود و بهره وری مهم است. در اولی ضرورتی در انتخاب بین ابزار و وسایل برای بهره گیری بیشتر نیست، در حالی که در دومی انتخاب ابزار و شیوه های کاری برای سهولت در دست یابی به اهداف است. به عبارتی در دومی نوعی عقل و دانش و بینش و نقد و ازادی و مشارکت وجود دارد در حالی که در اولی نیازی به این امورنیست. زیرا هم چیز از قبل تعیین شده است. افراد نیازی به انتخاب و تشخیص نیستند.
چرا بوروکراسی و در نهایت دموکراسی لازم است و پدرسالاری و استبداد کفایت نمی کند؟ زیرا قرار است در مسابقه جهانی شرکت کنیم و برای دست یابی به اهداف بهتر از روشها و ابزار مناسب تر استفاده کنیم. جهانی که در ان زندگی می کنیم ثابت و بسته و در خود نیست. جهانی که در ان زندگی می کنیم به میدانی رقابت امیز با حضور همه هوشمندان زرنگها حرفه ای ها و در بسیاری از مواقع پدرسوخته ها و … تبدیل شده است. در این میدان نه می توانیم و نه فرصت تماشاچی بودن داریم. تماشاچی ها بخشی از اعضای میدان رقابت هستند. کسانی که در اینده در مسابقه شرکت خواهند کرد برای اموختن قرار و مدار و قاعده مندی بازی تماشاچی شده اند نه اینکه برای لذت و صفا و اوقات فراغت امده اند. تماشاچی شدن در این میدان هم بخشی از کار است. از طرف دیگر همه افرادی که هستند یا در میدان رقابت اند یا تماشاچی اماده رقابت بعدی هستند. ما کجا هستیم؟ ایا هنوز قصد و عزم شرکت در مسابقه را نداریم؟ ایا هنوز در مسیر هستیم؟ ایا هنوز تصمیم نگرفته ایم که در مسابقه شرکت کنیم؟ ایا هنوز به تصمیم نرسیده ایم که کدام طرف باشیم و چگونه به مبارزه بپردازیم؟ ایا نمی دانیم که کدام بخش از نیروهایمان را به مسابقه وارد کنیم و کدام را به جمع تماشاچیان فرستاده تا اماده مرحله بعدی مسابقه باشند؟ در کجا هستیم؟
به نظر می اید ما هنوز مشغول نوشتن مرامنامه هستیم. تصور این است که نوشتن ایین نامه و مرامنامه به شفافیت موضوع کمک خواهد کرد و در عین حال فرصت پیش امده برای رقابت بین رقبای ما در میدان را به شانشی استثنائی با مرگ رقبا تبدیل خواهد کرد. شانسی که در صورت نابودی یکی از طرفین دعوای بدست می اید. البته غافل از این هستیم که رقیب بعدی از میان تماشاچی ها پیدا خواهد شد و به میدان خواهد آمد. به عبارتی راه شکست خورده را ادامه خواهد داد. همه کسانی که در صحنه – اعم از بازیگران و تماشاچی ها- کمتر اجازه خواهند تا صحبه رقابت بی رقیب باشد تا پیروز میدان در اثر مستی از پیروزی به خود زنی بپردازد. اگر کمی به ماجرای شکشت شوروی و یکته تاز شدن امریکا توجه کنیم، مکانیزم عمل دنیا بدست خواهد امد. دنیا نمی تواند با یک رقیب – یعنی یک پیروز، پیروزی که می خواهد همیشه پیروز باقی بماند – اساس حیاتش را دچار اختلال کند. مجبور است رقیب جدید بتراشد. به همین دلیل است که چین متولد می شود. چینی که در زمان رقابت بین شوروی و امریکا در حاشیه بود و تماشاچی شده بود یکباره طی دو دهه قدرت اصلی می شود و حضور این تمدن به گونه ای می شود که برنده دیروز را به بازنده ای تاریخی تبدیل می کند. این جابجایی کشور پیروز در زمانی کم می تواند درسی بزرگ برای دیگر کشورها باشد.
البته به نظر می اید چین برای ماندش سعی دارد تا به کمک امریکا بیاید تا او بماند و همه بارها و مشکلات و دردسرهای جهانی بر دوش او قرار نگیرد. حتما در اینده سعی خواهد شد تا امریکا نقش گردن کلفت مقروض را داشته باشد و چین نماد و نشانه کشوری زیرک و پولدار و مدافع صلح و دوستی و اشتی بین ملل. البته این احتمال هست که تز دفاع از صلح و دوستی به واسطه هندی ها قاپیده شود و مدعی جدیدی به بازار رقابت بیاید. با ورود کشور و تمدنی دیگر به صحنه بازی و رقابت جهانی کمی بر پیچیدگی اوضاع افزوده خواهد شد و جهان دچار حوادث دیگری که اکنون قابل پیش بینی نیست خواهد شد.
انچه که گفته شد نشان از داغ بودن و حیاتی بودن و واقعی بودن نزاع در سطح جهانی است. حضور در این نزاع می تواند به اماده شدن برای رقابت های جدی دیگری را برایمان فراهم کند. حضور محدود و موقتی در منطقه می تواند شکننده باشد. اینکه با حضور در منطقه فقط در خود قرار نگرفته ایم و مشغول خودزنی نیستیم، کار بسیار خوبی است. اما حضور تمام وقت و تمام قد در منطقه – حول و حوش خانه مان – می تواند ضربه پذیری زیادی برای فرهنگ و اقتصاد و سیاست ایران در بی داشته باشد. حرکت از خانه، محله، و منطقه به سطح جهانی لازم است. این حضور می تواند صورت های متعدد داشته باشد. حضور اقتصادی، حضور فرهنگی، حضور سیاسی، حضور اجتماعی، حضور مشاوره ای و … بالاخره باید در یکی از این عرصه ها حضور بیشتری داشته باشیم. برای نوع حضور ابزارهای ان باید فراهم شود. اگر قرار است حضور سیاسی در سطح جهانی داشته باشیم، باید گفتمان غالب و عمل غالب جامعه دموکراسی باشد. دموکراسی که به مشارکت همه مردم در تصمیم گیری در امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی بینجامد. این تعبیر و تفسیر از خودی به واسطه نیروهای خودی در جامعه می تواند به تعبیر و تفسیر داوران و ناظران و دیگران خارج از خانه سرایت کند و فضای ایجاد شده سرمایه حضور در سطح مناقشات و مباحثات و نزاعهای سیاسی را فراهم کند. نمی شود همیشه به لحاظ توجه به دعواهای منطقه ای یا منطقه ای شده، انتظار حضوری فعال در سطح جهانی داشت. حضور در سطح جهانی به لحاظ سیاسی از طریق باور و اشاعه گفتمان دموکراسی خواهی و تقویت نیروهایی که در این زمینه فعال هستند، امکان پذیر است. نیروهای درگیر در این زمینه می توانند یخ های تولید شده در روابط بین ایران ودیگر کشورها و ملتها را در سطح جهانی یکباره آب کرده و فرصت طلایی برای حضور برای نمایندگان سیاسی کشور فراهم کنند.
اگر هم قرار است حضوری فرهنگی در سطح جهانی شکل بگیرد و در نزاعها و میدانهای برخورد و بحث و مشاجره فرهنگی مهم شویم، می بایست گفتمان فرهنگی جامعه شفاف و صاحب داشته باشد. نمی توان روز به روز به تعطیل روزنامه اقدام کرد و انتظار داشت که در سطح جهانی حضور فرهنگی داشت. می توان به تغییر سردبیر و مدیر مسئول حکم کرد اگر خلاف کرده اند اما نمی توان موسسه را تعطیل کرد. نمی دانم این فهم در مدیریت فرهنگ از کجا امده است. مگر می شود سازمانی که با بدبختی و بیچارگی تولید شده است را به دلیل یک خلاف حتی ثابت شده کاملا تعطیل کرد. چرا نمی بایست به این سازمان اجازه کار با رفع مشکلات داد. عجب سیاستگذاری در کشور در حوزه فرهنگ و رسانه و مطبوعات وجود دارد. به جای اینکه اشکال کتاب رفع شود تلاش در نابودی مولف می شود. و …. این نوع فعالیت و سیاست فرهنگی نه امکانی در مشروعیت در کارگزاری فرهنگی در سطح ملی فراهم می کند نه ا ینکه شرایط حضور در سطح جهانی را. زیرا در سطح ملی، نیاز به مشارکت نخبگان و صاحبان اندیشه و قلم و خرد هستیم و در سطح جهانی نیز نیازمند به دفاع روشنفکران و صاحبان اندیشه که مرتبط با شرایط داخلی اند. کدام یک در حال وقوع است؟ ایا با نوع عملکرد هئیتی موجود در سطح فرهنگ که بیشتر به تقویت دوستان و اعضای خانواده شبیه است، می توان در صحنه رقابت فرهنگی جهانی حاضر شد و از تز گفتمان های متعدد مطلوب دفاع کرد..
اگر قرار است حضور کشور حضوری اقتصادی باشد. چرا زمینه ها و شرایط ان فراهم نمی شود. البته برای شرکت اقتصادی در سطح جهانی کار سختی در پیش داریم. زیرا سرمایه گذاری جهانی لازم است. بینانهای اقتصادی قوی در سطح ملی لازم است. دولتی که گونی پول از ارز نفت بدست امده را سر هر کوچه و برزن می برد و در مقابل عریضه نویسی توزیع می کند که نمی تواند منشا حضور قدرت مند جامعه و صاحبان سرمایه در سطح جهانی باشد. این دولت فقط می تواند منشا توزیع نابرابری در سطح عام باشد و لاغیر. برای فهم نتیجه این نوع عملکرد دیگر نیازی به ارائه شواهد و استدلات اقتصادی نیست. شرایط اقتصادی جامعه نشان از این اثرگذاری دارد.
ا ز میان مجموعه حضور ها به نظر می اید دو نوع حضور بهتر ساختاری تر و ممکن تر است. اول حضور سیاسی و دوم حضور فرهنگی. اولی و دومی نیازمند قبول مجموعه ای پیش شرط و قاعده مندی ها در داخل است. قبول دموکراسی و برتری گفتمان دموکراسی اجتماعی و محوریت فرهنگ. این دو حرکت بسترهای خوبی برای حضور موثر در سطح ملی و جهانی است. قبول این گفتمان به معنای نقد گفتمان استبداد و تحجر صورت دیگر این نوع گرایش و عمل است.
در ادامه می توان از نحوه بروز گفتمان دموکراسی خواهی در ایران با استفاده از شیوه ها و روشهای کمتر خطرساز و خود مخرب بحث کرد. …
…



Recent Comments