مجموعه معماهای اجتماعی ایرانی (۱۲)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

دموکراسی و اصلاح یا استبداد یا گذشته گرایی  

 

              با نگاه شرق شناسانه به فرهنگ و جامعه ایرانی بسیاری در داخل کشور قبول کرده اند  که ایرانیان مردمانی احساساتی و تابع قدرت و نیازمند مدیریت از بالا هستند. از اینرو بهترین نظام اجتماعی و سیاسی برای مدیریت این مردم در ایران چیزی شبیه به نظام های سیاسی پدرسالار و غیر دموکراتیک است. گفته شده است که طرح دیدگاههای مدرنی که بر اختیار و حضور افراد تاکید دارد، موجب بروز هرج و مرج در روابط اجتماعی و ساختار اجتماعی و سیاسی می شود. به همین دلیل است که اگر روزی از مردم دعوت به مشارکت می شود، در بهترین حالت ان، هیجان اجتماعی شکل گرفته و قانون و مدنیت سان یافته دچار فروپاشی می شود. از این منظرعده ای متاثر از اندیشه شرق شناسانه وقوع انقلاب اسلامی در ایران را ناشی از ازادی های شاه به هدایت دموکراتهای امریکایی – کارتر – به مردم و عکس العمل احساسی و هیجانی ان تا عمل خردمندانه می دانند.

       کسانی که وقایع ایران را بر اساس دو صفت “احساسی بودن مردم” و “تابعیت قدرت” انها  از یک طرف و “فقدان دموکراسی” و “عدم شرایط مناسب در تحقق ان” مورد قضاوت قرار می دهند، دردام اندیشه شرق شناسانانه افتاده و درک درست و مبتنی بر واقعیت های جاری در ایران ندارند. جالب است که این گروه کمتر به عمل اجتماعی خالص مردم ایران طی زمان توجه کرده و همچنان بر احساسی بودن و تبعیت از قدرت مردم و گروههای اجتماعی تاکید می کنند. از این منظر است که گفته می شود اگر به مردمی که استعداد عمل ازاد و دموکراتیک ندارند اختیار داده شود، علیه نظام های سیاسی خودشان اقدام خواهند کرد و دردسر برای خود و دیگران فراهم خواهند ساخت. در این صورت بهتر است مردمی که توان و استعداد عمل دموکرایتک ندارند را به حساب نیاورد و از انها درخواست حضور در مشارکت اجتماعی و سیاسی نکرد.  بی توجهی به مردم یا حذف مردم در جریان نوسازی موجب می شود تا از وقوع حوادث غیرقابل پیش بینی و غیرقابل کنترل جلوگیری به عمل آید. از میان نیروها و اقشار اجتماعی، انچه باقی می ماند مناسبات و تعارضات متعدد بین نخبه گان و سیاستمداران و صاحبان قدرت در حوزه سیاسی و فرهنگی ودینی است. نخبه گان نیز که جایی به جز دانشگاه و مراکز فرهنگی و علمی و هنری دولتی ندارند. برای انها که فضاهای عمومی طراحی نشده است. در این صورت این گروه نیز بخشی از حاکمیت بوده و نزاعهای انها قابل کنترل است.  در نتیجه اگر دعوایی هم بین انها به وجود اید، جنبه خودمانی خواهد داشت. زیرا غیر خودی ها که وارد سیستم سیاسی و تصمیم گیری  نخواهند شد. اگر هم بخواهند  اصلا نمی توانند وارد سیتسم شوند. در این صورت عاملیت تغییر خود دولت با محوریت نخبه گان و صاحبان قدرت دولت ساخته و نظام ساخته خواهند بود. در نتیجه دیگر نیازی به دموکراسی به معنای مشارکت مردم و گروههای اجتماعی نیست. می شود تغییر قدرت داشت بدون اینکه دردسر مشارکت مردمی وجود داشته باشد. در جایی که لازم باشد مانور سیاسی داده شود. یک شبه حزب درست شود و یک شبه هم حزب تعطیل شود. در نتیجه نه معنایی که پاره تو اشاره کرده و نه معنایی که وبر و دیگران مورد نظر داشته اند در حرکت و تغییر اجتماعی و سیاسی و جابجایی قدرت حاکم لازم است. اینجاست که همه نظریه های غربی باطل می شود. همه نظریه ساخته شده بدرد توضیح جامعه خودشان می خورد و امور در این قسمت دنیا همانطور بیش می رود که بیش می رفت.  چون این نظریه ها و نظریه بردازان اصرار  بر حضور مردم در قالب گروههای اجتماعی دارند که انرژی موثری در تغییر ساختار سیاسی و اجتماعی می باشند. حال که شرایط در ایران حکایت از مشارکت مناسب مردمی ندارد، تلاش های صورت گرفته به لحاظ نظری و تجربی بی حاصل است. دیگردموکراسی در ایران به جز هرج و مرج حاصلی ندارد و نداشته است. در مقابل راهی به جز بقای ساختار سنتی که می تواند استبداد هم باشد نیست. در نتیجه شق مقابل دموکراسی استبداد است. پس درود بر استبداد.  

     اخرین عبارت جرج دبلیو بوش – عامل اصلی بحرانهای سیاسی و اقتصادی در سطح جهانی – در روزهای اخر حضور در کاخ سفید به این مضمون می باشد،  از این محل هشت سال کار و تلاش و جنگ و گرفتاری و بدخلقی برای دیگران و خوبی و خوشی برای خودم شاهد بودم، امروز تمام شد. خوب یا بد. به نفع مردم امریکا یا به ضرر انها. اما به دلیل ساختار دموکراتیک امریکا  می بایست دیگری بیاید. امدن دیگری تقدیری است که دموکراسی برای همه ما فراهم کرده است . رهبری امریکا به دیگری بر اساس تقدیر دموکراسی قرار داده می شود.  دموکراسی تقدیر ماست و همیشه کار را به دیگری بعد از ما وامی گذارد. این از خوبی های دموکراسی است. این تعریف بوش از پایان کارش می باشد. او حتی بدخلقی و غلط کاری اش را به نام دموکراسی می خواند و اگر کسانی قبل از او هم کاری نیکو انجام داده اند ریشه در دموکراسی دارد. پس دموکراسی هم خوبی دارد و هم بدی. خوبی دموکراسی به ادامه و حمایت ازدموکراسی می انجامد و بدی ان به نقد و اعتراض و اصلاح ان. اگر در دهه ۴۰ و ۵۰ قرن بیستم از طریق دموکراسی بلایی چون فاشیسم و نازیسم بر سر دموکراسی غربی امد، پایان ان جشن – فی الواقع عزی و فغان – گرفته نشد. بلکه نقد و اصلاح و قاعده مندی بیشتر و نظارت دقیق تر مهم شناخته شد. در حالی که اگر در ایران بدی و شری و ناخالصی از دموکراسی بر کسی وچیزی عاید شود،  معارضان قسم خورده آن با دموکراسی شعار مرگ بر دموکراسی میدان امده و تجربه های  مردم و گروههای اجتماعی را یک شبه از بین می برند.  به نظر من این نوع حضور ضدیت با دموکراسی و اصلاحات یا طرح شعار مرگ بر دموکراسی می تواند به معنای دورود بر استبداد باشد.  برای بازگشت به استبداد نمی بایست عجله کرد. در هر بی توجهی به دموکراسی و قانون خواهی استبداد حاضر  می شود. امدن استبداد که زحمت ندارد. نیامدن ان زحمت دارد. دور کردن و نابود کردن ان زحمت دارد. بهتر نیست مشکلات و خوبی های دموکراسی را به تقدیر دموکراسی هدایت شده – که قانون اساسی در ایران نیز این روش را دنبال می کند- بسپاریم و در هر شرایط و موقعیتی اصرار در پایان دموکراسی و جشن در شروع استبداد نداشته باشیم.

        اینکه بسیاری از کاری که هنوز شروع نشده، پروژه ای که در مراحل اغازین ان هستیم ، دچار عجله می شوند و اعلام خستگی می کنند. چرا از کار تازه شروع شده این همه اعلام خستگی و نفرت در ایران وجود دارد. قرنها جامعه ایرانی دچار استبداد بوده است اینقدر فغان و ناله ای که بعد از انقلاب از میل و عمل در جریان دموکراسی صورت گرفته سر داده نشده است. بسیاری از کسانی که امروز از دموکراسی خواهی و اصلاحات و عدالت طلبی و مشارکت مردم و گروههای اجتماعی به فغان امده اند، در دوره های گذشته با وجود استبداد سخنی نمی گفتند. چرا دموکراسی خواهان ایرانی به این زودی خسته شده اند؟  چرا به جای اینکه کارمان را در راستای کسب تجربه خود و دیگران مورد ارزیابی قرار دهیم به سرعت به خیانت تعبیر می کنیم؟  چرا عمل بزرگانی که عمرشان را برای دموکراسی خواهی گذرانیده اند به خیانت تعبیر شده  و کسانی که عمرشان  در خدمت استبداد سپری کرده اند به تقوی تعبیر می شود؟ چرا از سیاه و سفید کردن شرایط و ادمها دست بر نمی داریم و نمی گذاریم جریان امور به ارامی پیش رود و تجربه ایرانی در دوره جدید فراهم شود؟  مگر نه این است که عمل همه ما در گرو عمل دیگری است. در این صورت  چرا در ایران در پایان کار همه خسته و ناراحت و معترض شده و با وجود اینکه می دانیم امده بعدی نیز همین سرنوشت را خواهد داشت، کاری در اصلاح امور صورت نمی گیرد و پیوستگی اعمال نشان داده نمی شود.  چرا انجام امور به تقدیر دموکراسی سپرده نمی شود تا همه احساس خوبی داشته باشند و رفته ها و امده ها در یک بستر حرکت کرده و بیشتر به نقاط اتصالی و پیوسته فکر کنند تا نقاط و خطوط انفصال و انفکاک.  

     چرا عده ای باید از اول عمرشان به دفاع از دموکراسی بپردازند و هر چه که محقق می شود حتی سطح نازلی از عملی که اسم و شرایط دموکراتیک نداشته ولی دموکراتیک بوده را قبول نکنند و عده ای هم از اول تا اخر عمر با وجود اینکه از منافع دموکراسی بهرها برده اند به ضدیت با ان بپردازند. مگر افتخاری در احمق ماندن برای کسی می نویسند که مدافعان و مخالفان امری از اول تولد تا لحظه مرگ بدون تغییر موضع و نگاه و فهم باقی بمانند. افتخار در دفاع همیشگی از استبداد و اشاعه بدفهمی از دموکراسی در ایران نیست.  گروه مدافعان استبداد کمتر مدعی می شوند که استبداد بد است. اما همیشه گفته و می گویند که دموکراسی بد است. دموکراسی غربی است. دموکراسی سنت برانداز است.  مگر به غیر از این است که عملی یا دموکراتیک است یا استبدادی. سیاستی یا استبدادی است یا دموکراتیک. روشی و سازمانی یا به طور دموکراتیک اداره می شود یا به شکل استبدادی و … پس چرا اصرار بر این است  که از فهم درست معنی های متکثری که از دموکراسی و اصلاحات وجود دارد، عجز و ناتوانی باشد و در عوض به سرعت و سادگی به حماقت، استبداد، و تحجر تن داده شود.  ایا انجه که به صورت معما در مقابل ما قرار دارد دو ساحت بیشتر دارد؟  یک ساحت و وجه و جهت  ان دموکراسی و دیگری استبداد است. کسی که مدافع دموکراسی است، باید مخالف استبداد باشد و کسی که مخالف دموکراسی است، باید موافق استبداد باشد. در ایران ماجرای چگونه است. ایا مخالفین دموکراسی موافق صد در صد استبداد هستند یا مدافع امر دیگری به نام فاشییزم و هرج و مرج طلبی.

      البته در این میان دایره مفهومی توسعه یافته و گفته می شود که ما نظام مفهومی غربی را قبول نداریم،  ولی سازمانی که دیگران در جهان به مدیریت کارهایشان تحت عنوان بوروکراسی اقدام می کنند، قبول داریم. این کار چگونه ممکن است؟ ماهیت بوروکراسی تخصص و ارزیابی مستمر و بکارگماردن افرادی است که توانایی کافی برای انجام امور داشته باشند. به عبارتی می توان مدعی شد که بوروکراسی به نوعی به دفاع از ساحت دموکراسی اقدام می کند. بورورکراسی صورت سازمان یافته و عینی دموکراسی است. ماکس وبر در بیان دو نوع نظام اجتماعی – سنتی و مدرن- از نظام پدرسالاری و بوروکراسی یاد می کند. در اولی کارها به طور سنتی و بدون داوری  و تخصص و .. انجام می شود،  در حالی که در دومی کارها بر اساس تخصص  است. زیرا در اولی بهره دی و سود اهمیت ندارد، در حالی که در دومی سود و بهره وری مهم است. در اولی ضرورتی در انتخاب بین ابزار و وسایل برای بهره گیری بیشتر نیست، در حالی که در دومی انتخاب ابزار و شیوه های کاری برای سهولت در دست یابی به اهداف است. به عبارتی در دومی نوعی عقل و دانش و بینش و نقد و ازادی و مشارکت وجود دارد در حالی که در اولی نیازی به این امورنیست. زیرا هم چیز از قبل تعیین شده است. افراد نیازی به انتخاب و تشخیص نیستند.

           چرا بوروکراسی و در نهایت دموکراسی لازم است و پدرسالاری و استبداد کفایت نمی کند؟ زیرا قرار است در مسابقه جهانی شرکت کنیم و برای دست یابی به اهداف بهتر از روشها و ابزار مناسب تر استفاده کنیم. جهانی که در ان زندگی می کنیم ثابت و بسته و در خود نیست. جهانی که در ان زندگی می کنیم به میدانی رقابت امیز با حضور همه هوشمندان زرنگها حرفه ای ها و در بسیاری از مواقع پدرسوخته ها و … تبدیل شده است.  در این میدان نه می توانیم و نه فرصت تماشاچی بودن داریم. تماشاچی ها بخشی از اعضای میدان رقابت هستند. کسانی که در اینده در مسابقه شرکت خواهند کرد برای اموختن قرار  و مدار و قاعده مندی بازی تماشاچی شده اند نه اینکه برای لذت و صفا و اوقات فراغت امده اند. تماشاچی شدن در این میدان هم بخشی از کار است. از طرف دیگر همه افرادی که هستند یا در میدان رقابت اند یا تماشاچی اماده رقابت بعدی هستند. ما کجا هستیم؟ ایا هنوز قصد و عزم شرکت در مسابقه را نداریم؟  ایا هنوز در مسیر هستیم؟ ایا هنوز تصمیم نگرفته ایم که در مسابقه شرکت کنیم؟ ایا هنوز به تصمیم نرسیده ایم که کدام طرف باشیم و چگونه به مبارزه بپردازیم؟ ایا نمی دانیم که کدام بخش از نیروهایمان را به مسابقه وارد کنیم و کدام را به جمع تماشاچیان فرستاده تا اماده مرحله بعدی مسابقه باشند؟ در کجا هستیم؟

      به نظر می اید ما هنوز مشغول نوشتن مرامنامه هستیم. تصور این است که نوشتن ایین نامه و مرامنامه به شفافیت موضوع کمک خواهد کرد و در عین حال فرصت پیش امده برای رقابت بین رقبای ما در میدان را به شانشی استثنائی با مرگ رقبا تبدیل خواهد کرد. شانسی که در صورت نابودی یکی از طرفین دعوای بدست می اید. البته غافل از این هستیم که رقیب بعدی از میان تماشاچی ها پیدا خواهد شد و به میدان خواهد آمد. به عبارتی راه شکست خورده را ادامه خواهد داد. همه کسانی که در صحنه – اعم از بازیگران و تماشاچی ها-  کمتر اجازه خواهند تا صحبه رقابت بی رقیب باشد تا پیروز میدان در اثر مستی از پیروزی به خود زنی بپردازد. اگر کمی به ماجرای شکشت شوروی و یکته تاز شدن امریکا توجه کنیم، مکانیزم عمل دنیا بدست خواهد امد. دنیا نمی تواند با یک رقیب – یعنی یک پیروز، پیروزی که می خواهد همیشه پیروز باقی بماند –  اساس حیاتش را دچار اختلال کند. مجبور است رقیب جدید بتراشد. به همین دلیل است که چین متولد می شود. چینی که در زمان رقابت بین شوروی و امریکا در حاشیه بود و تماشاچی شده بود یکباره طی دو دهه قدرت اصلی می شود و حضور این تمدن به گونه ای  می شود که برنده دیروز را به بازنده ای تاریخی تبدیل می کند. این جابجایی کشور پیروز در زمانی کم می تواند درسی بزرگ برای دیگر کشورها باشد.

       البته به نظر می اید چین برای ماندش سعی دارد تا به کمک امریکا بیاید تا او بماند و همه بارها و مشکلات و دردسرهای جهانی بر دوش او قرار نگیرد. حتما در اینده سعی خواهد شد تا امریکا نقش گردن کلفت مقروض را داشته باشد و چین نماد و نشانه کشوری زیرک و پولدار و مدافع صلح و دوستی و اشتی بین ملل. البته این احتمال هست که تز دفاع از صلح و دوستی به واسطه هندی ها قاپیده شود و مدعی جدیدی به بازار رقابت بیاید. با ورود کشور و تمدنی دیگر به صحنه بازی و رقابت جهانی کمی بر پیچیدگی اوضاع افزوده خواهد شد و جهان دچار حوادث دیگری که اکنون قابل پیش بینی نیست خواهد شد.  

      انچه که گفته شد نشان از داغ بودن و حیاتی بودن و واقعی بودن نزاع در سطح جهانی است. حضور در این نزاع می تواند به اماده شدن برای رقابت های جدی دیگری را برایمان فراهم کند. حضور محدود و موقتی در منطقه می تواند شکننده باشد. اینکه با حضور در منطقه فقط در خود قرار نگرفته ایم و مشغول خودزنی نیستیم، کار بسیار خوبی است.  اما حضور تمام وقت و تمام قد در منطقه – حول و حوش خانه مان – می تواند ضربه پذیری زیادی برای فرهنگ و اقتصاد و سیاست ایران در بی داشته باشد.  حرکت از خانه، محله،  و منطقه به سطح جهانی لازم است. این حضور می تواند صورت های متعدد داشته باشد. حضور اقتصادی، حضور فرهنگی، حضور سیاسی، حضور اجتماعی، حضور مشاوره ای و … بالاخره باید در یکی از این عرصه ها حضور بیشتری داشته باشیم. برای نوع حضور ابزارهای ان باید فراهم شود. اگر قرار است حضور سیاسی در سطح جهانی داشته باشیم، باید گفتمان غالب و عمل غالب جامعه دموکراسی باشد. دموکراسی که به مشارکت همه مردم در تصمیم گیری در امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی بینجامد. این تعبیر و تفسیر از خودی به واسطه نیروهای خودی در جامعه می تواند به تعبیر و تفسیر داوران و ناظران و دیگران خارج از خانه سرایت کند و فضای ایجاد شده سرمایه حضور در سطح مناقشات و مباحثات و نزاعهای سیاسی را فراهم کند. نمی شود همیشه به لحاظ توجه به دعواهای منطقه ای یا منطقه ای شده، انتظار حضوری فعال در سطح جهانی داشت. حضور در سطح جهانی به لحاظ سیاسی از طریق باور و اشاعه گفتمان دموکراسی خواهی و تقویت نیروهایی که در این زمینه فعال هستند، امکان پذیر است. نیروهای درگیر در این زمینه می توانند یخ های تولید شده در روابط بین ایران ودیگر کشورها و ملتها را در سطح جهانی یکباره آب کرده و فرصت طلایی برای حضور برای نمایندگان سیاسی کشور فراهم کنند.

       اگر هم قرار است حضوری فرهنگی در سطح جهانی شکل بگیرد و در نزاعها و میدانهای برخورد و بحث و مشاجره فرهنگی مهم شویم، می بایست گفتمان فرهنگی جامعه شفاف و صاحب داشته باشد. نمی توان روز به روز به تعطیل روزنامه اقدام کرد و انتظار داشت که در سطح جهانی حضور فرهنگی داشت. می توان به تغییر سردبیر و مدیر مسئول حکم کرد اگر خلاف کرده اند اما نمی توان موسسه را تعطیل کرد. نمی دانم این فهم در مدیریت فرهنگ از کجا امده است. مگر می شود سازمانی که با بدبختی و بیچارگی تولید شده است را به دلیل یک خلاف حتی ثابت شده کاملا تعطیل کرد. چرا نمی بایست به این سازمان اجازه کار با رفع مشکلات داد. عجب سیاستگذاری در کشور در حوزه فرهنگ و رسانه و مطبوعات وجود دارد. به جای اینکه اشکال کتاب رفع شود تلاش در نابودی مولف می شود. و …. این نوع فعالیت و سیاست فرهنگی نه امکانی در مشروعیت در کارگزاری فرهنگی در سطح ملی فراهم می کند نه ا ینکه شرایط حضور در سطح جهانی را. زیرا در سطح ملی، نیاز به مشارکت نخبگان و صاحبان اندیشه و قلم و خرد هستیم و در سطح جهانی نیز نیازمند به دفاع روشنفکران و صاحبان اندیشه که مرتبط با شرایط داخلی اند. کدام یک در حال وقوع است؟ ایا با نوع عملکرد هئیتی موجود در سطح فرهنگ که بیشتر به تقویت دوستان و اعضای خانواده شبیه است، می توان در صحنه رقابت فرهنگی جهانی حاضر شد و از تز گفتمان های متعدد مطلوب دفاع کرد..

       اگر قرار است حضور کشور حضوری اقتصادی باشد. چرا زمینه ها و شرایط ان فراهم نمی شود. البته برای شرکت اقتصادی در سطح جهانی کار سختی در پیش داریم. زیرا سرمایه گذاری جهانی لازم است. بینانهای اقتصادی قوی در سطح ملی لازم است. دولتی که گونی پول از ارز نفت بدست امده را سر هر کوچه و برزن می برد و در مقابل عریضه نویسی توزیع می کند که نمی تواند منشا حضور قدرت مند جامعه و صاحبان سرمایه در سطح جهانی باشد. این دولت فقط می تواند  منشا توزیع نابرابری در سطح عام باشد و لاغیر. برای فهم نتیجه این نوع عملکرد دیگر نیازی به ارائه شواهد و استدلات اقتصادی نیست. شرایط اقتصادی جامعه نشان از این اثرگذاری دارد.

    ا ز میان مجموعه حضور ها به نظر می اید دو نوع حضور بهتر ساختاری تر و ممکن تر است. اول حضور سیاسی و دوم حضور فرهنگی. اولی  و دومی نیازمند قبول مجموعه ای پیش شرط و قاعده مندی ها در داخل است. قبول دموکراسی و برتری گفتمان دموکراسی اجتماعی و محوریت فرهنگ. این دو حرکت بسترهای خوبی برای حضور موثر در سطح ملی و جهانی است.  قبول این گفتمان به معنای نقد گفتمان استبداد و تحجر صورت دیگر این نوع گرایش و عمل است.

      در ادامه می توان از نحوه بروز گفتمان دموکراسی خواهی در ایران با استفاده از شیوه ها و روشهای کمتر خطرساز و خود مخرب بحث کرد. …

نظریه سازی در جامعه شناسی (۱۵)

دسته‌بندی نشده ۱ دیدگاه »

دانشگاه و نظریه سازی

دانشگاه به دلیل مرکزیت علم و دانشمند، اصلی ترین محل نظریه سازی است. زیرا هر جا که علم و دانشمند حضور دارد، نظریه سازی هم ممکن است. در جایی که علم و دانشمند و محقق و دانشجو و پژوهش و نظام داوری حرفه ای وجود ندارد، نظریه سازی معنی ندارد. در این یادداشت به بیان ویژگی ها و شرایط دانشگاهی که نظریه سازی ممکن شود و هم چنین شرایط مناسب در سامان دهی زندگی مردم و تقویت نظام فراهم شود، پرداخته شده است.

 

دانشگاه به عنوان یکی از اصلی ترین نهادهای آموزشی مدرن در ایران در طول هفتاد و چند سال از تآسیس دچار تغییرات متعدد به لحاظ اهداف، کارکرد، ساختار و رابطه با دیگر نهادها و سازمانهای اجتماعی شده است. بعضی از تغییرات صورت گرفته توانسته است در سرنوشت دانشگاه اثرات عمده و اساسی بگذارد. با وجود همه اثرات خوب و توسعه ای دانشگاه بیشتر دچار مشکل شده است. علل اصلی این مشکلات معطوف به نوع استقرار ان در نظام اجتماعی و سیاسی ایران است. حضور عناصر و عوامل درهم و برهم شده ان از قبیل کارمند و مدیر و استاد و پژوهشگر  و دانشجو از یک طرف و نوع ارتباطی دانشگاه با شرایط پیرامونی اش برقرار کرده است بر مشکلات ان افزوده است.  

برای نجات از چنربه مشکلات پیش آمده نمی بایست راه دور را انتخاب کرد. شنیده می شود که بعضی از همکاران و دوستان به بررسی وضعیت دانشگاههای دنیا می پردازند تا با ترکیب و سنتز کردن آنها به راه حلی جدید دست یابند. این کار را خیلی وقت است که در وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری برای سامان دادن دانشگاهها از طریق معاونت پژوهشی و مراکز مطالعاتی و تحقیقاتی اش ‏ انجام داده است. تا کنون حاصل پژوهش ها  برای ارائه در جلسات صبح سه شنبه و چهار شنبه مدیران وزارات خانه خوب بوده است. بالاخره یک موضوع مناسب برای بحث و گفتگو وجود داشته است.  التبه خوبی طرح این موضوعات در این است که حضار بعد از شنیدن و بهره بردن از نتایج تحقیقات به این می رسند که همه یافته ها ریشه در کارهای غربی ها دارد و اصلا ایرانی و شرقی و اسلامی نیست. در نتیجه مدعی می شوند که باید کاری خودمانی و اسلامی و بومی بکینم. جلسه با این جمع بندی به پایان می رسد و مدیر بعدی این کار را دوباره شروع می کند و حاصل کارش همین نوع جمع بندی می شود.

        اما برای اینکه از این حلقه معبوب خارج شویم، راههای بسیار ساده و عملی وجود دارد. اگر کمی از گروه گرایی خارج شویم خواهیم توانست به تصمیمی درست برسیم. رسیدن به تصمیم مناسب معطوف به پیمودن چندین گام است.

۱ –اولین گام و اقدام نگرشی است.  به لحاظ مفهومی و نگرشی نگاهی که به دانشگاه و علم و تحقیق و پژوهش وجود دارد مورد اسیب شناسی قرار گرفته و مشکلات موجود رفع شود. یکی از اصلی ترین شرایط تولید اندیشه و فکر در نظام دانشگاهی اعتماد به استاد و پژوهشگر و معلم است. در صورت وجود اعتماد به کنشگران این حوزه و جلوگیری از فشار و کنترل نقد و بررسی و توجه به مسائل اصلی کشور اهمیت می یابد.

۲- گام و اقدام دوم بیشتر سازمانی است. در این زمینه یک راه بسیار ساده وجود دارد. هیچ خظری کسی را تهدید نمی کند. و آن هم ”استقلال دانشگاهها“ می باشد. استقلال دانشگاهها در دنیای جدید به معنای واگذاری حق طلاق یک طرفه نیست. ااستقلال دادن به دانشگاه به این معنی نیست که در دانشگاه به راه خود برود و جامعه به راه خود. استقلال دانشگاه به معنی بی کارکرد شدن دانشگاه یا بد کارکرد شدن دانشگاه نیست. به معنی این نیست که  دانشگاه هیچ کاره یا دانشگاه مزاحم و سیاسی و دردسرساز شود یا اینکه به دلیل بدکارکردی ان قصد جدا ساختن ان از بدنه نظام اموزشی مورد نظر است. در دنیای جدید دیگر جایی برای هیچ کس و هیچ گروه و هیچ نهاد و سازمانی و حتی دولت و نظامی نیست که بتواند به طور کامل مستقل باقی بماند. مستقل ترین مستقل ها به نوعی وابسته در نظامی از روابط جهانی، منطقه ای ، ملی، و ناحیه ای هستند. این نوع تکلیف – استقلال وابسته – برای همه حاضران در جهان مدرن بی سلطه است.  دولتها و نظام های سیاسی مانند ایران که از مستقل ترین کشورها می باشند به دلایل و شرایط متعدد مرتبط و متعامل با نظام جهانی می باشند. به طور خاص می توان از وابستگی متعامل ایران با نظام جهانی از طریق محوریت نفت و گاز یاد کرد. فروش نفت و در مقابل  ورود کالاهای صنعتی و مواد و داروهای پزشکی است که ضرورت به روز بودن در ارتباط اقتصادی و سیاسی در سطح منطقه ای و جهانی را ضروری می سازد.  مورد دیگر مهاهده های منطقه ای و جهانی و … است. در این صورت طرح استقلال دانشگاهها به معنی طلاق دادن یا طلاق گرفتن دانشگاه از بدنه کلی نظام نیست.  نظام با استقلال دادن به دانشگاهها که نمی خواهد آنها را از خود جدا کند، یعنی طلاق بدهد. دانشگاهها هم در صورت کسب استقلال نمی توانند طلاق بگیرند. زیرا همه طلاق گرفته ها در جهان فردای روز طلاق با بدترین مشکلات روبرو شده اند. خریداران طلاق گرفته ها از کسانی که تا قبل از طلاق همراه بوده اند، پرونده سیاه تر دارند. به همین دلیل است که کمتر طلاق گرفته ای سرنوشت بهتری بعد از طلاق پیدا کرده است. در نتیجه مستقل ها یا سعی نمی کنند طلاق بگیرند اگر هم طلاق گرفتند سعی خواهند کرد تنها بمانند. یعنی در تنهایی بمیرند.

با توضیح فوق، سعی کردم این نکته را بیان کنم که استقلال دانشگاهها نه به معنی طلاق دادن است و نه به معنی طلاق گرفتن.

       بحث بسیار پیچیده در علوم اجتماعی وجود دارد که در توضیح رابطه فرد و جامعه به آن اشاره می شود. جامعه شناسان می گویند مشکل فرد انسانی در جامعه مدرن از زمانی شروع شده است که می بایست فرد رابطه اش را با جامعه و دیگران معلوم می کرد. از زمانی مشکل فرد شروع شد که آزاد شد. در زمانی که فرد  آزاد شد  پی برد که باید رابطه اش را با جامعه هر چه بیشتر حفظ کند. در عدم تعیین رابطه با جامعه هر آن ممکن است دچار فروپاشی شود. به عبارت دیگر، فرد آزاد شده به جامعه پیوسته تر شده است. این نوع نگاه را در مورد دانشگاه هم می توان دید. اگر دانشگاه مستقل شود، که مستقل شدن او به معنی طلاق دادن و طلاق گرفتن نیست، چاره ای به جز وابسته تر شدن به نظام اجتماعی و سیاسی  نخواهد داشت. این دانشگاه سعی خواهد کرد تا هر چه بیشتر برای ادامه راهش از امکاناتی که تا دیروز به سادگی و بی زحمت بدست می آورد با تلاش بیشتر بدست اورد. تلاش برای بدست اوردن امکانات برای ادامه حیات و رشد و توسعه  به خودی خود امکان نخواهد داشت. در اینصورت ضرورت فعال سازی نیروها و امکانات درون دانشگاه پیش خواهد امد و از بیرون نیز ارتباط درست تر از طریق اتحادیه دانشگاههای منطقه ای پیش خواهد امد.  از طرف دیگر،‏ سعی خواهد شد تا از ظرفیت های داخلی دانشگاه از قبیل کارمندان با خرد و کاردان، قدرت پژوهشی و آموزشی،‏ رشته ها و سابقه آموزشی، میزان پاسخگویی به مسائل جامعه، کمک به صنعت، کم وزن کردن و کاهش هزینه های زائد، ثبت  نام دانشجویانی که با سیاست ها و اهداف آموزشی دانشگاه تناسب دارند، بازبینی دروس، رشته ها، گروهها، دانشکده ها، ساختار، سیاست ها، روش های پژوهشی، روندهای اداری، سیاست های ارتقاء و هزاران کار دیگر را سامان داده و بر اساس اهداف واقعی تر سیاست گذاری کرده و کار را شروع کند. حاصل این کار “توقف“ یا ”مرگ“ دانشگاه نخواهد بود. بلکه بازبینی،‏ نوآوری،‏ خلاقیت، ‏بومی گرایی، پاسخ به مشکلات، و صرفه جویی و استقلال فرهنگی و علمی را به ارمغان خواهد آورد.

۳ –  گام و مرحله سوم، طبقه بندی کردن دانشگاههای کشور بر اساس نیازها، شرایط منطقه ای،‏ شرایط جهانی، مسائل ضروری و استراتژیک کشور، جهت گیری های فرهنگی و اجتماعی، سطح توسعه یافتگی شهر،‏استان، و منطقه، و عناصر فرهنگی از قبیل گروههای قومی، زبانی، ‏همسایگان، و مسائل جغرافیایی است. با این بیان می توان مدعی شد که اگر تا کنون ما یک نوع نگاه و سیاست را در مورد دانشگاههای کشور دنبال کرده ایم،‏ به خطا رفته ایم. این خطا در دوره جدید خودنمایی می کند. زیرا با وجود اینکه بیش از هفتاد سال است که در کشور امکانات و بودجه های بسیاری در حوزه آموزش عالی مصرف می شود، هنوز کشور به کارشناس و کاردان و  متخصص در کارهای بسیار معمولی و در زمینه های متعدد نیازمند است. عده ای پس از کسب مدرک و تخصص از کشور خارج شده و دیگر برنگشته اند، عده ای با وجود تخصص های ارائه شده به کار تخصصی شان مشغول نمی شوند و در عوض به کاری دیگر مشغول می شوند که یا متناسب با سلایق و علایق آنهاست یا اینکه امکان وارد شدن به حوزه تخصصی شان فراهم نشده است. مابقی که در جریان اصلی تخصصی کشور باقی مانده اند، نیز از ضعف عمده عدم تطابق دانش و تخصص با نیازها و ضرورتها در رنج هستند. این که ریشه رنج آنها در فقدان دانش افراد، عدم آموزش صحیح در دانشگاهها و موسسات آموزشی است،‏ یا در سیاستگذاری غلط و مدیریت هئیت گونه ای،‏ نیاز به بحث بیشتری داریم. این را به موقعیتی دیگر وا می گذاریم. اما مسئله اصلی این است که با وجود تاریخ طولانی آموزش عالی متمرکز و با حساب و کتاب برای انجام امور حرفه ای هنوز مشکل وجود دارد. به عبارت دیگر مشکلات قبل از دانشگاه در حوزه جامعه و صنعت و اقتصاد هنوز باقی است. اگر دولتها در گذشته بدون نظر کارشناسی اقتصادی به طرح سیاست و برنامه ای اقدام می کردند در دوره ای که رشته اقتصاد یکی از اصلی ترین رشته های تخصصی دانشگاههای کشور در حوزه علوم اجتماعی  با دانشجویان و اساتید خوب و باسواد و متخصص است  دولتهای ایرانی همان کارهای عصر قجر را ادامه می دهند و جامعه را هر روز با مشکلات جدید روبرو می کنند. این از یکی از عجایب جامعه ایرانی است.  

        بی حاصلی تخصص در ایران ریشه در تخصص ها ندارد. بلکه در برنامه ریزی و عدم استفاده درست از دانش و تخصص در ایران دارد. اشتباه فهمیدن علم و دانشگاه و تخصص موجب شده است عده ای دجار بدفهمی و البته کج سلیقگی شوند. عده ای تصور ایجاد انقلاب فرهنگی دیگری را دارند. آنها تصور می کنند اگر کار را دوباره شروع کنیم،‏ شاید مشکل حل شود. اما از خاطره شان رفته است که یکبار بعد از انقلاب اسلامی این اندیشه شکل گرفت و تجربه شد. حتما نتایج مفیدی داشته است. نتایج آن همین است که الان با آن روبرو هستیم. بی توجهی به دانشگاه و علم و تخصص. این بی توجهی موجب شده است عده ای به این باور برسند  که می بایست دانشگاه ها را رها کرد و با کمک گرفتن از حوزه و بعضی از اساتید دانشگاهها به تربیت نیرو برای مدیریت کشور پرداخت. اینها هم از چند نکته غافل هستند: اول اینکه این کار قبلا دنبال شده است و نیتجه تمام عیاری برای کشور نداشته است. البته برای کسانی که در گروههای خاص متمرکز شده اند،‏ هم موجب دست یابی به نان و هم نام شده است ولی نتیجه کاملی برای کشور در پی نداشته است. از طرف دیگر، نیازهای کشور به لحاظ تخصصی فقط معطوف به آماده سازی مثلا هزار مدیر برای مدیریت کشور یا وارد کردن هزار نفر در یک حادثه خاص به دانشگاهها نیست. زیرا مدیران امروز کشور هم بیشتر خارج از دانشگاه آموزش دیده اند و امروز با مدرک به کار مشغولند. بسیاری از آنها در دانشگاههای حاشیه ای یا مراکز آموزش مدیریتی مدرک گرفته اند.

نکته دیگری که از آن غفلت می شود، جریان عمومی تخصص و کاردانی و کارشناسی است. وجود جمعیتی هر چند بزرگ – در حد هزار نفر – در بالای هرم مدیریتی کشور نمی تواند اندیشه تخصص و کاردانی و سیاستگذاری را وارد نظام کند. این کار به واسطه کارشناسان و کارمندانی بدست می آید که در آموزشگاهها و دانشگاههای عمومی کشور تحصیل کرده اند. اگر روند آموزشی در سطح عمومی مناسب باشد، ‏فضای تخصصی کشور سامان یافته و مسائل اصلی کشور که انجام کارها به موقع و مناسب است،‏ حل خواهد شد.

     نکته ای که باید به آن توجه بیشتری شود،‏ طبقه بندی دانشگاههای کشور به ضرورتهای متعدد اشاره شده در فوق است. همه دانشگاههای کشور نمی توانند و نمی باید مانند دانشگاه تهران باشند. این اصلا غیرعقلانی است که همه دانشگاههای شهر تهران مانند هم باشند. چه رسد به دانشگاههای کشور. دانشگاه تهران باید به عنوان دانشگاه ملی عمل کند. این دانشگاه می تواند نشانه و نماد آموزش کشور باشد. در این دانشگاه بهتر خواهد بود حوزه ادبیات،‏ فلسفه، هنر، تاریخ، فرهنگ، میراث ایرانی، و مانند آن در بهترین سطح ارائه شود. بهترین اساتید و بهترین دانشجویان در این دانشگاه بمانند تا بتوانند بیانگر ”نماد فرهنگ و جامعه“ ایران باشند. هر چند که به عنوان دانشگاهی بزرگ و تاریخی می تواند رشته های دیگر علمی را هم در خود داشته باشد. ولی یادمان نرود این دانشگاه می تواند در سطح جهانی از فرهنگ و  تمدن، تاریخ، و اندیشه و تفکر ایرانی و اسلامی سخن بگوید. هر چند که دیگر دانشگاهها هم می توانند در این زمینه تلاش کنند. مرکز شهر بودن و محور شدن دانشگاه در مسائل انقلاب اسلامی و تاریخ معاصر کشور به معنای اهمیت فرهنگی و سیاسی و اجتماعی این دانشگاه است. در حالی که دیگر دانشگاههای کشور این چنین شانسی را نداشته اند. در سیاستگذاری کلی  در سطح ملی نمی بایست بعضی از رشته ها در این دانشگاه تهران  ضعیف شود و بعضی از امکانات از دادن به این دانشگاه به دلیل رشد دیگر دانشگاههای کشور اجتناب شود. البته این جفاکاری نسبت به دانشگاه تهران از طرف مدیران وزارت علوم صورت گرفته و به بهانه حمایت از دانشگاههای توسعه نیافته از ادامه کار توسعه یافته دانشگاه تهران جلوگیری شده است.

   دانشگاههای دیگری  هم در کشور  لازم داریم که جدیدترین روشهای آموزشی،‏ پژوهشی و مدیریتی را جستجوگری کنند و در سطوح متعدد تحصیلی آموزش دهند. دانشگاههایی هم لازم داریم تا ساده ترین تکنیک های انجام و مدیریت امور را آموزش و بکارگیرند تا آموزش دیده ها بتوانند در انطباق پذیر تر کردن تکنولوژی قدیم و جدید در شرایط جدید موثر باشند. دانشگاههایی هم لازم داریم تا نابعه ها را جمع کنند و با بهره گیری از اساتید نابغه به سیاستگذاری در مورد آینده کشور اقدام کنند. دانشگاههایی هم لازم داریم که همه مردم علاقه مند به تحصیل بتوانند به آنها وارد شوند و بعد از مدتی از آنها خارج شوند. و نمونه های دیگر دانشگاه که بتواند نیازهای دیگر کشور را پاسخگو باشند. نمی توان همه دانشگاهها را یکسان طراحی، مدیریت، و ارزیابی کرد. امید است روزی این حداقل فهم در مدیریت کشور برای ساماندهی جدید دانشگاهها تا جلوگیری از کار جاری شان به وجود آید.

۴- تفکیک کردن دانشگاهها به دلیل نوع کار و فعالیت. گام دیگر تفکیک دانشگاهها به دانشگاههایی  که متعهد آموزش و پژوهش،‏ آموزش تنها، پژوهش تنها، و کار تجربی و حرفه ای هستند، و دانشگاههایی که به سیاست گذاری و برنامه ریزی مشغول هستند. در این زمینه بحث تفصیلی در تاریخ آموزش عالی صورت گرفته است و از ورود مجدد به آن اجتناب می شود.

۵- و دیگر گام ها و اقدامات که نیاز به بحث و بررسی بیشتری است و از حوصله ما در وبلاگ خارج است.

مجموعه معماهای اجتماعی ایرانی (۱۱)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

چگونگی وحدت موضع ارتجاع و ضد اصلاحات

        ارتجاع و ضد دین در ایران برای نابودی جریان روشنفکری دینی و اصلاحات به وحدت رسیده اند. با وجود اینکه اولی با تز حفظ وضعیت موجود و دومی با تز فروپاشی اجتماعی به میدان امده اند۰ ولی محکوم کردن اصلاح گری ایرانی موضع مشترک انها شده است. سوال اصلی این است که چرا و با چه ملاحظاتی این دو گروه اساسا مخالف – به لحاظ هدف گیری – برای به بن بست رسانیده جامعه ایرانی و روند تغییرات ارام به وحدت رسیده و به اختلافات دامن زده و شرایط را بیش از حد بحرانی می سازند.

        

       در یادداشت قبلی اشاره شد مخالفان روشنفکری دینی و اصلاح گری و نوگرایی فرهنگی که از انها به عنوان مرتجع و روشنفکر ضد فرهنگ یاد شد،  در شرایط متعدد به وحدت رسیده و در تغییر سرنوشت ایران و تحولات فرهنگی و دینی موثر بوده اند. بیشتر گفته شد که ارتجاع چیست و شخص مرتجع چه کسی است، ولی  کمتر در مورد طرف دوم – مخالفان نوگرایی و دینداری سخن گفته شد. این گروه خود را اهل جهان مدرن می شناسد و جهان ایرانی را قدیمی و پاره پاره – تکته تکته شده – و دارای عناصر متعارض معرفی کرده است. از نظر این طیف، فرهنگ  ایرانی و اسلامی امکان زیست در جهان مدرن ندارد. از نظر انها اگر اسلام و ایران اسلامی می خواهد بماند، راهی به جز بنیادگرایی ندارد. به عبارت دیگر، یکی از گروههای که بینادگرایی را برای کنشگران و فعالان حوزه فرهنگ و سیاست و دین بیشنهاد کرده و در ضمن به برچسب زنی نیز مشغول می باشند، افراد این گروه می باشند. افراد این گروه مدعی اند تلاش های فکری و سیاسی و انسانی صورت گرفته برای برپایی ملت و فرهنگ و دین در ایران و جهان اسلام بی حاصل است و فایده ای به جز افسردگی افراد و به هم ریختگی ساختارهای اجتماعی نداشته است. یکی از نتایج این نوع تلاش ها شکل گیری ساختارهای چندگانه است. ردم ایران ایرانی اند، مسلمان، و مدرن و غربی اند. به عبارتی دیگر، ایرانیان دارای هویتی چندگانه و متضاد هستند. چندپاره گی هویتی و شخصیتی و فرهنگی و چند ساختاری شدن به جز نابودی ایران چیزی در پی نداشته و نتیجه هم در بر نخواهد داشت. از نظر مدعیان ومتفکران این گروه، به عنوان مثال، انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی جریان مدرنیته ایرانی را به تاخیر انداخته است. افراد اصلی این گروه مدعی اند که منطقی و اهل اندیشه و تفکر علمی اند و روش های انها نیز تجربی است.  در حالی که بینان اندیشه و فکرشان احساسی و هیجانی است و روش های انها محاسبه گرایانه و منفعت گرایانه است. زیرا مدعی اند که مخاطبانشان مردمان اهل دانش و تخصص و با تجربه جهانی اند. انها به لحاظ هدف و روش دقیقآ مخالف با جریان ارتجاع در ایران هستند. زیرا همانطور که در یادداشت قبل اشاره شد، این گروه در اساس دارای رفتار و تصمیم عقلانی و حساب شده اند و روش های انها احساسی و هیجانی است. علت هیجانی بودن روشهای اجرایی شان ناشی از ضرورت در تهییج عوام برای نابودی  جریان اصلاح گری فرهنگی و دینی است.

     هر دو گروه سعی دارند تا در مسیری که با سیاست بازی قرار گرفته اند به منافعی با منابع متعدد دست یابند. منافع بدست اورده شان بیشتر از “کار مزدوری” است تا کاری “ابداعی و خادمانه”. یکی از دیگری می ستاند و دیگری از گنجیه سنت می مکد.  ریشه و اساس منافع کسب شده انها  شفاف و از جریان عمل و زندگی مردم  و حوادث نمی باشد. اگر مخالف هر نوع تغییری باشند، می توانند به منفعتی برسند. به همین دلیل است که با هر نوع حادثه و واقعه ای که رنگ جدید و ملی و ایرانی و اسلامی دارد، به مخالفت بر می خیزند. همیشه ناظران معترض هستند. همیشه مدعی اند که مسائل را قبلا می دانستند و بهتر بود برای انجام ندادن کارها با انها مشورت می شد. می گویند اگر با انها در تحولات اجتماعی و فرهنگی مشورت می شد از تجربه بهره گرفته و می توانستند بگویند که  انجام ندادن بسیاری از کارهای انجام شده از قبیل انقلاب و اصلاحات و توسعه و … بهتر از انجام دادن انها بود. از نظر انها یا جامعه به طور اساسی می بایست تغییر کند – یعنی دچار فروپاشی شود – یا اصلا تغییری صورت نگیرد، یعنی کاری انجام نشود و وضعیت موجود حفظ شود. به همین دلیل این دو گروه دو نوع نظر متفاوت تحت عنوان “فروپاشی اجتماعی” و” حفظ وضعیت موجود” دارند.  اما شرایط نشان از این دارد که انجام عمل وحادثه بدون نظر این دو گروه شکل گرفته است. به عبارتی این دو گروه نه توان و قصد مشارکت در جریان عمل را داشته و نه کسی از انها در این زمینه دعوتی به عمل اورده است. به همین دلیل است که بیشتر افراد این گروه – البته متفکران ومدعیان اندیشه – بعد از اتفاقات وحوادث حاضر شده و به داوری می بردازند. آنها در  زمان خستگی و فشار کنشگران حوادث حاضر شده و به عنوان معترض ناجی علمداری طلب می کنند.  قبل از انجام عمل هیچ منشا عملی نبوده اند، ولی بعد از عمل برای داوری و زخم زبان حاضر شده و بر روح و تن کنشگران خسته و کم توان ضربات روحی و روانی وارد می کنند. در این زمان است که یاداوری تاریخ کهن مهم می شود. در این زمان تز چندپاره گی فرهنگ و جامعه و هویت مقبولیت می یابد و از هر رسانه و گروهی تبلیغ دانشمندان گمنام و چهره های مانده در گل و خاک سر داده می شود. این کارها نه برای تجلیل علم و دانش و سنت و فرهنگ و انسانیت است بلکه برای نقد و نفی و اعتراض و دشنام به کسانی که راهی را به سختی و با مشکلات پیموده اند و در شرایط حاضر خسته و تنها مانده اند. به عبارتی برای تحقیر و کم شمردن کارهای انجام شده می باشد.

      سکولار شدن و ضد فرهنگ و دین و اسلام و ایران شدن چرا نمی تواند منشا اثر گذاری باشد؟ علت اصلی این بی اثری به نوع جهت گیری و هدف گذاری است. اگر قرار است که چیزی خراب شود که اباد نمی شود. اگر قرار است ضدیت و نفی امری مورد نظر باشد، دیگر امکانی برای سامان دادن ان معنی ندارد. مخالف بودن با چیزی ساده ترین کار است. به نظرم مخالف بودن با انجام کاری همان نقشی را بازی می کند که عده ای در دفاع از چیزی که می بایست دچار تغییر شود به عهده می گیرند. هنر اصلی نه درتخریب است و نه در حفظ امری که دارای اشکال است. بلکه هنر در خلق راه جدید است. در هر دو صورت مشکلی که ایجاد خواهد شد بیش از مشکلی است که موجود می باشد. برای فهم معنای مورد نظرم بهتر است یک مثال بزنم.

کسی که قصد هدایت و راهنمایی فردی را دارد، می بایست در اولین مرحله به فرد علاقه داشته باشد. علاقه داشتن موجب می شود تا ارتباط عاطفی و انسانی بین طرفین شکل گرفته و زمینه اصلی رفع مشکل و هدایت و راهنمایی فراهم شود. اگر این مقدمه که مهمترین اصل است به وقوع پیوست می توان از هدایت و راهنمایی و کمک به کسی سخن گفت. می دانیم که چرا پیامبران توانسته اند حتی دشمنانشان را هدایت کنند ولی مستبدان نتوانسته اند دوستانشان را حفظ کنند. علت اصلی در علاقه داشتن به طرف مقابل است. علت اصلی بی نظر بودن نسبت به دیگری است. علت اصلی در هدف بودن انسان و اخلاق و فرهنگ و ادب است تا ابزاری شدن همه اینها برای دست یابی به قدرت. در تاریخ دینی ما به موارد بسیاری از هدایت گری کسانی که وظیفه شان اذیت و ازار انبیا بوده است روبرو هستیم. چرا ازار دهندگان بیامبران به مریدان سرسخت و ماندگارشان می شده اند؟ ایا رمز این تغییر جهت از انسان مزاحم تا انسان فدایی چیزی به جز عشق و محبت و دوستی چیز دیگری می باشد؟

      هدایت و راهنمایی و راهبری و اصلاح بعد از دوست داشتن نیاز به  مشارکت  و راهنمایی برای حرکت از درون تا دستور دادن و اجبار فراهم کردن از بیرون است. این مرحله و گام کمتر از مرحله قبلی نیست. فرد و گروه به جمع آمده را نمی توان با دستور و اجبار به راهی برد. باید به او کلیات را آموخت . باید به او جهت زندگی و کار را  یاد داد و مابقی امور را به زمان و شرایط همراه و خلاقیت او واگذار کرد. اگر فرد به جمع و انجمن پیوسته توان و علاقه داشت که تحت شرایط به کسب امور خواهد پرداخت و الا دچار سردرگمی خواهد شد. در این زمینه نیز ما با حضور ناقص بسیاری در جمع ها روبرو هستیم. گفته اند – نقل از تاریخ کربلا- که همراهان امام حسین علیه السلام از زمان شروع حرکت تا زمان شهادت بیش از پانصد نفر بوده اند. ولی طی راه بیشتر افراد آمده، در اثر اشنایی با مشکلات و نهایت کار – کشته شدن در راه خدا – امام (ع) را ترک کرده و در نهایت کمتر از هفتاد و دو نفر ماندند. در اثر هدایت گری امام (ع)  در روز عاشورا عده ای به جمع گرویده و تعداد یاران امام حسین علیه السلام به هفتاد و دو نفر رسیده است. این جابجایی افراد در طی عمل و زندگی و حضور است که به این نوع حادثه زیبایی خاصی داده است. در حضور  و عدم حضور در این حرکت کسی را مجبور به حضور نکرده اند. کسی را به اجبار برای نگهبانی و حفاظت و کشته شدن و فداکاری اجیر نکرده اند. کسی بعدها مدعی گمراه شدن در راه نداشته است. تاریخ گواه این امر است. در مقابل بسیاری پشیمان از عدم همراهی و شرکت در حادثه کربلا را داشته اند. افرادی از خانواده شهدا ادعا نکرده است که در جریان این حادثه عزیزشان دچار احساسات شده و در نهایت کشته شده است. این حادثه ای خالص و ناب و الهی است. نتیجه کسب کرده از این حادثه این است. کسانی که به دلایلی در جمع حاضر می شوند، ماندن یا رفتنشان به خودشان بر خواهد گشت. اگر ماندند که رستگار خواهند شد. اگر رفتند ضرر کرده در راه خدا و احتمالآ پشیمان و تواب.

    تا کنون به دو اصل اساسی در ساماندهی فرهنگ و اصلاح اشاره شد. (۱) اول اینکه قبل از هدایت و راهنمایی و حتی طی هدایت و راهنمایی نیاز به عشق و محبت است. فردی که عاشق نیست نه هدایت می شود و نه می تواند هدایت کند. فردی که محبت ندارد نه می تواند هدایت شود و نه می تواند هدایت کند. فردی که دارای احساسات انسانی نیست و دیندار نیست و اخلاقی نیست و انسان نیست نه می تواند هدایت کند و نه می تواند هدایت شود. (۲)هدایت شده و هدایت شونده در طی عمل و ارتباط و زندگی می بایست ازاد باشند و تحت شرایط پیش امده برای ادامه راه تصمیم بگیرند. ادامه راه هم به بندگی و بردگی افراد به هم وابستگی ندارد. از اینروست که بسیاری در ادامه حیات جامعه و دولت از مشروعیت و قداست یاد کرده اند. زور و اجبار و کنترل و مدیریت از بالا و پایین را برای ادامه حیات انسانی و فرهنگی مناسب ندیده اند.

     مرتجع و معارض با فرهنگ و تاریخ هر دو مانند هم ضد اصلاح و پالایش هستند. اولی مدافع مادگاری بدون تغییر است و دومی مدافع تخریب و فروپاشی است. هر دو بدون اینکه به چیزی و کسی محبت و احترام و ادب و دوستی داشته باشند نقشه عمل می کشند. هر دو انها به جز خود کسی را وارد ماجرا نکرده و به هدایت و دوستی و رفاقت دل نبسته و به فکر جایگزین می افتند. اولی از سرمایه ها برای ادامه حیات استفاده می کند و دومی برای ساختن بعد از فروپاشی – اگر اینطور که خواسته اند محقق شود –  از دیگران بهره می گیرند.  اولی به حفط وضعیت موجود فکر می کند و دومی به فروپاشی. اما معمای مانده و اساسی هم چنان مطرح است که چگونه این دو که در ظاهر رقیب هم هستند در مقابل جریان روشنفکری دینی و اصلاح گری فرهنگی در ایران و اسلام متحد شده و در یک برنامه دقیق و حساب شده عمل می کنند. این سوالی است که می بایست بیشتر مورد بررسی قرار گیرد. من به طور خاص می توانم از وحدت توده ای های دیروز و مدعیان فروپاشی امروز و مدافعان سنت های اجتماعی و بنیادگرایان اجتماعی و فرهنگی به عنوان مثالهای عینی دو جریان یاد کنم. هر دو ضمن دو شیوه متفاوت برای عمل در حذف رقیب – اصلاح گری فرهنگی و دینی – که نه باور به حفظ وضعیت موجود دارد و نه مدعی فروپاشی است می باشند.   

مجموعه معماهای اجتماعی ایرانی (۱۰)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 روشنفکری دینی  و ارتجاع

     یادداشت و داوری و نقد مطرح شده در مورد ارتجاع و ترقی موجب شده است بسیاری از موافقان و مخالفان این بحث به داوری بپردازند. بدین لحاظ لازم دیدم در یادداشت مختصر امروز نیز بحث را ادامه دهم. امید است معنای مورد نظر در مورد ارتجاع و ترقی معلوم تر شود. هر چند اگر قرار بود این دو مفهوم به این سادگی معلوم شوند، تلاش های روشنفکران و منتقدان اجتماعی و فرهنگی در دوره معاصر موثر واقع شده بود. به نطر می اید بعضی از مدعیان این بحث به جای شفاف سازی این عرصه بر اساس تلقی های جریان ارتجاعی به نفی جریان روشنفکری دینی و اصلاح گرایی و ترقی خواهی، بر ابهامات ان میا فزایند. بدین لحاظ جهت هشدار و جلوگیری در دام طرح ایجاد شده افتادن،  بعضی از ابعاد حرکت ارتجاعی بر اساس وحدت با ترقی خواهان ضد فرهنگ اسلامی اشاره می شود.

 

    مرتجع، مدرن و سنت گرا سه عبارت و مفهومی هستند که اغلب با هم می آیند. حضور هم زمان آنها موجب شده است بیشتر مواقع این مفاهیم با یکدیگر یکسان گرفته شوند. اما این سه مفهوم به سه نوع سنخ و شخص و وضعیت متفاوت اطلاق می شوند. در ادامه سعی می شود تا صفات و مشخصات مرتجع بازگو شود تا از این طریق تفاوت و تمایز ان با مدرن و سنت گرا بدست آید.

    مرتجع به کسی می گفته می شود که  با هوشمندی و عقلانیت برای بهره گیری از شرایط موجود مدافع شرایط فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی می شود که نتیجه ان عقب مانده گی افراد و جامعه است. مرتجع به دلیل هوشمندی و عقلانیتی که طی زمان یافته است و به فکر منافع فردی و گروهی می باشد  فرصت طلب است. او با روش های متعدد به بهره گیری بهتر و بیشتر از شرایط موجود تحت عنوان سنت می پردازد. او خود را مدافع سنت جلوه می دهد. مرتجع کسی است که پشت سنت های اجتماعی مخفی می شود و از طریق سنت های خاموش و از دست رفته به ضدیت با سنت های اجتماعی که موافق زندگی و حیات می باشند اقدام می کند. بدین لحاظ دشمن اصلی اش در این جهان و جهان دیگر، فرد و اندیشه نوگرایانه به شکل خودمانی و بومی اش می باشد. به عبارتی دیگر، او به دشمنی اشکار و پنهان با  نوگراها می پردازد و همه نوگراها را به عنوان دنیاگرا به همه معرفی می کند. این کاری است که مرتجع در ایران و جهان اسلام تا کنون انجام داده است. چون سخن از ایران و جهان اسلام شد، بهتر است گفته شود که مرتجع در بسیاری از مواقع پشت مباحث و داعیه های اسلامی و فرهنگی مخفی می شود و با مظوم نمایی و ادعای دفاع از اسلام و فرهنگ دینی مابقی کسانی که مانند او نیستند و حضورشان را به منزله ضدیت با منافع و اهداف دنیایی شان می بیند، محکوم می سازد. مرتجع با وجود اینکه فردی عقلانی است و بر اساس عقلانیت – تنظیم رابطه بین ابزار و اهداف – عمل می کند، ادعاهای خود را که بسیار دنیاطلبانه است، طرح می کند. او در این راه از بسیج توده ای استفاده های بسیار می برد. بسیج توده ای که بر اساس عوام فریبی است. در این صورت به طرح این ادعا می پردازد که مردم اماده باشید که مخالفان دین و ملک و حکومت و نظام یعنی نوگراهای دینی و  بومی  امدند. انها مدعی می شوند که نوگراهای دینی و فرهنگی مخالف اصل و اساس دین و سنت و گذشته و فرهنگ هستند. برای اینکه هیجان اجتماعی شدید علیه جریان ترقی خواهی و نوگرایی و اصلاح فرهنگی و پالایش  سنت  و فرهنگ فراهم کنند، به ویژگی های شخصی نوگراها توجه بسیار می کنند. به عبارت دیگر، بر خلاف ادعای دفاع از فرهنگ به مسائل شخصی و فردی بیشتر علاقه مندی دارند.  یادم هست یکی از روزهای ماه رمضان جهت خواندن نماز به مسجد محل رفته بودم که یکی از این اقایان در میان جماعت بلند شد و گفت مردم به داد اسلام برسید. می دانید چه شده است. حتما نمی دانید. در مرکزی در خیابان شریعتی امروز – شهناز دیروز – فردی کت و شلواری و کراوات زده سخن از اسلام و تمدن و فرهنگ می کند. یکی نیست به این اقا بگوید اگر تو دلت برای تمدن و فرهنگ اسلامی می سوزد.  اول باید کراوات و کت و شلوارت را در اوری. با کت و شلوار و کراوات و تربیون و روی صندلی نشستن و بحث و گفتگوی ازاد کردن که نمی شود اسلام را نجات داد. اقتدار لازم است. و ..   مرتجع به رفتارهای شخصی افراد هم کار دارد. بیشتر منتقدان نوگرایی دینی و فرهنگی به این امور توجه می کردند. انها می گفتند نگه کنید که اقایان کت و شلوار می پوشند و بجای روی زمین نشستن دیده شده است که روی صندلی می نیسنند. اخوند و سخنران این جمعیت هم جلوی میز قرار گرفته و سخن از اسلام و فرهنگ و ابادانی می کند. منظورشان از میز همان تریبونی است که در جاهایی چون حسیسنه ارشاد و مسجد الجواد قبل از انقلاب برای سخنرانی افرادی چون شریعتی و مطهری استفاده می شد و امروز همه از این وسیله برای پنهان کردن خود استفاده می کنند.

      با توجه به انچه که در فوق امد می توان مدعی شد که مرتجع و جریان ارتجاعی دارای چندین صفت و مشخصه اصلی است. اولا مرتجع مرتجع است. ثانیا مرتجع فردی عقل گرا و منفعت طلب و محاسبه گر است. مصداق واقعی تعریف کنشگر عقلانی است. ثالثا در ارتباط با دیگران و برای بسیج جامعه بسیار احساسی و غیرعقلانی است. به عبارت دیگرضد عقل و استدلال و منطق و توضیح و بحث و گفتگو است. از مدافعان – توده- می خواهد در قالب حرکت های هیجانی و تند و سریع اساس مدنیت مدرن را از بین ببرند. او در ایجاد جو هیجانی و اعتراض عمومی استاد است. رابعا به جای گفتگوی رودرو به نزاع و تضاد با  مدیریت پنهان اقدام می کند. به عبارتی اصلا طرح بحث نمی کند بلکه طرح دعوا می کند. این است که همیشه در حال عصبانیت و اعتراض و سرکوب و دشنام و اماده باش است. اینکه در یادداشت قبلی گفته شد اجازه دهیم تا ارتجاع به طرح دعوا و بجث بپردازد تا بر اساس توطئه گری از روشهای تخریبی استفاده کند به همین استدلال بود. خامسا مرتجع و جریان ارتجاعی  عوام گرا و عوامفریب است. سادسا مرتجع کاسب کار و منفعت طلب و دنیاپرست است. هر چند که نوگراها را به دنیایی بودن می خواند ولی خودش و جریانی که به ان تعلق دارد بسیار دنیاگرایانه است. برای حفظ موقعیتی که به دست اورده است این همه جنگ و جدال و کشت و کشتار به راه می اندازد. در نهایت مرتجع از سنت استفاده ابزاری می کند. برای دست یابی به اهداف که دنیاگرایی و دنیاپرستی است از سنت و فضای سنتی و مردم سنتی به عنوان ابزار استفاده می کند. این استفاده به بهترین شکل و در بهترین شرایط صورت می گیرد.

           در یک بیان کلی می توان مدعی شد که مرتجع و جریان ارتجاعی از هر روشی برای ماندن و استفاده بیشتر کردن از شرایط موجود و دنیایی استفاده می کند. او برای نیامدن فردایی و اینده ای بهتر به دفاع موهومی از گذشته می کند. او ضد امروز و فرداست و به هوای دیروز بهترین استفاده ها را از امروز می برد. با مراجعه به تاریخ ایران این معنی را می توان دقیق تر دید. این گروه که سختگیری زیادی در مورد ترقی خواهی کرده اند و انها را به عنوان دنیاپرست جا زده اند بیشترین استفاده ها را از مزایای دنیای معاصر برده و می برند.

          یکی از روشهایی که برای مخدوش ساختن جریان نوگرایی فرهنگی و دینی در ایران مرتجعین انجام داده اند، یکسان و یکی جلوه دادن مدرنیست های ضد فرهنگ و دین با مدرنیست های فرهنگی و دینی است. یکسان سازی این دو از طریق جریان ارتجاع در ایران اتفاق افتاده است. شاهد مثال در این زمینه، حمله مشترک و دوستانه و همراه مرتجعان و روشنفکران ضد فرهنگ اسلامی در مورد روشنفکری دینی در ایران طی چندین سال گذشته می باشد. البته این دو گروه در گذشته نیز با هم در حذف نیروهای نوگرا در ایران به وحدت رسیده اند. اولین وحدت انها در دوره قاجاریه است. دومین نوع وحدت انها پس از جریان انقلاب مشروطه است که در نهایت به قدرت رسیدن رضا شاه شد. و در ادامه می توان به نقشی که این اتحاد در تحولات بعد از شهریور ۱۳۲۰ و جنبش های اجتماعی و دینی و فرهنگی بعد از ان تا انقلاب اسلامی داشتند توجه کرد. این همکاری بارها بعد از انقلاب اسلامی شکل گرفته و منشا بحرانهای اجتماعی و فرهنگی شده است. اخرین تلاش این دو گروه و جریان اجتماعی و سیاسی وحدت نظر در تعارض با جریان روشنفکری دینی در ایران معاصر می باشد.

            انچه که زمینه اتحاد این دو جریان را فراهم کرده است، یکسان دانستن روشنفکری دینی و نوگرایی فرهنگی در ایران با سنتی بودن است. هر جا که کسی در ایران و جهان از دین و فرهنگ سخن گفت، او را به عنوان سنتی قلمداد کردند. این گروه از افراد که از منظر جهان غرب به خارج از خود می نگرند، دیگران را – هر که می خواهد باشد- حتی کسانی که مدعی پالایش فرهنگ و سنت و جامعه و اقتصاد هستند و می خواهند جامعه شان را از عقب ماندگی نجات دهند به عنوان سنتی معرفی می کنند. در این صورت است که مخالفان دیگر مترقی ها که از مدعی غرب و جهان مدرن هستند ،  این گروه را به سنت گرا بودن متهم می کنند. روشنفکران ضد دین و ضد فرهنگ ایرانی و اسلامی روشنفکران دینی و نوگراهای ایرانی فرهنگ مدار را به سنت گرا و گذشته گرا متهم کرده و می کنند. این ها هم به دلیل اینکه سنت و فرهنگ دینی اموری خارج شده از جهان معاصر – جهان غرب – است به ضدیت با مدعیان پالایش ان می پردازند.  با شکل گیری مفهوم – سنت و سنت گرایی – ابهام مفهومی و نظری شکل گرفته و جای مرتجع با روشنفکر دینی در ادبیات جهانی عوض شده و در سطح ملی وحدت مخالفان فرهنگ و سنت با مدافعان ابزاری از سنت یعنی مرتجعان شکل گرفته و عمل روشنفکری دینی در ایران به جریانی پر حادثه و پر خطر تبدیل می شود. به لحاظ اینکه خود این جریان که مدعی پالایش سنت و فرهنگ است دارای مشکلات بسیار و سختی های فراوانی است ، از طرف صف ارایی دشمنان قسم خورده و به وحدت رسیده مشکلات ان بیشتر می شود.

           با توجه به نکات فوق است که چندین راه و گام اساسی می بایست پیموده شود.  

         اول باید از تابع شدن ارتجاع به اصلاح گری اجتناب کرد. چرا می بایست ارتجاع را امری تابعی از جریان ترقی خواهی در ایران دانست و از او نخواست یا شرایط را به گونه ای فراهم نکرد تا جریان ارتجاعی در ایران مواضع و افکارش را مطرح کند. جالب است عده ای به نام ضدیت با مدرنیته به میدان امده اند. این گروه هنوز معلوم نکرده اند که از کدام مسیر به جریان روشنفکری دینی می تازند. از موضع ارتجاع یا از موضع روشنفکران بی دین. البته با شواهد بسیار می توان نشان داد که اغلب این افراد همراه با روشنفکران ضد دین همصدا و هم نگاه به ضدیت با حرکت روشنفکری دینی در ایران پرداخته اند. بهتر است به بزرگان این گروه توجه داد که بهتر است کمی از مواضع ارتجاعی شان سخن بگویند و به جای نفی مطلق شرایط معاصر ایران و گذشته به طرح راه و روشی که می باید پیموده شود بکنند.

         دوم بهتر است در میان ارتجاع به سراغ سنخگویان اصلی شان رفت. ارجاع به سخن و داوری هر فرد و گروه به نام ارتجاع موجب پنهان شدن چهره های اصلی ارتجاع در ایران می شود. به نظر می اید کسانی که صاحب کتاب و دفتر و کلاس و درس هستند به نوعی وارد بحث مدرنیت ایرانی امده اند. شاید این گروه و افراد را باید از حیطه جریان ارتجاعی به معنای واقعی خارج کرد. این مطلب را بیشتر برای دقت و تامل مطرح کردم. به نظر می اید در ایران چون ارتجاع سخنگوی رسمی ندارد، باید گفته شود و این نیاز و درخواست ادامه یابد که چرا ارتجاع سنحنگوی رسمی نداشته و ندارد. به عبارت دیگر، اتفاقا بهتر است که ارتجاع در ایران و جهان نماینده داشته باشد و از این طریق با پیشگامی حوزه سنت را نجات دهد. اگر نظارت منفعت طلبانه این گروه نسبت به سنت حل و رفع شود انوقت کار روشنفکران اصلاح گرا و دین خواه و سنت گرا مشخص تر و راحت تر خواهد شد. دیگر لازم نخواهد بود به مسائل حاشیه ای بپردازند.

       نکته سوم، تمایز بخشی بین عناصر جریان ضد روشنفکری دینی در ایران است. بین مرتجعین بدون پرچم و علم و نماینده و برنامه مکتوب و مدعیان غرب ضد فرهنگ اسلامی و جامعه ایرانی صاحب نام و نشان و کتاب.

نظریه سازی در جامعه شناسی (۱۴)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 دانشجو  و آموزش

     افزون سازمان اداری، همکاران و پژوهش حوزه آموزش دانشجو  در نظریه سازی نقش عمده دارد. موضوع و محور آموزش در دانشگاه دانشجویان می باشند. نوع و نحوه ورود دانشجوو میزان علاقه و فهم آنها از دانشگاه در این جهت گیری بسیار موثر می باشد. در صورتی که دانشجویان وارد شده در جامعه شناسی انگیزه کافی برای یادگیری و حضور در این رشته نداشته باشند، انها بیشتر نقش مخرب تا مثبت و مفید در توسعه جامعه شناسی خواهند داشت. به نظر می اید سیاست انتخاب دانشجو در جامعه شناسی نیاز به بازنگری دارد. انتخاب دانشجویی علاقه مند و مرتبط با فضای مفهومی و اندیشه ای جامعه شناسی شرایط مناسب آموزش و در نهایت پژوهش و اندیشه ورزی را فراهم خواهد کرد.

 

 

     نیرو و عنصر دیگر دانشگاه دانشجو می باشد. همانطور که دیده می شود،  دانشجوآخرین عنصر نظام آموزشی است. انتخاب دانشجو، تعیین محل تحصیل، تعیین گروه آموزشی، تعیین محل زندگی، تعیین دوستان و اساتید و نوع غذا و محل سکونت و خوابگاه او از طرف خود او معلوم نمی شود. او را از خانه اش بدون هیچ تقلایی با نیروی سنجش بلند کرده و در یک زمان به محل و مکان و فضای جدید منتقل می شود. درست است که برای دانشجویان حرکت از حاشیه ای ترین نقطه کشور به مرکز و بالعکس می تواند منشا تغییرات عمده ای شود، حداقل اگر توریسم داخلی نمی تواند فعال شود و افراد را به دیدن قسمت های دیگر ایران ببرد، کنکور این وظیفه را عهده دار می شود، ولی برای نظام آموزشی کشور کار بسیار سخت و پرهزینه و کم منفعتی است. برای خانواده ها هم مشکل ساز می باشد. البته در سالهای اخیر در این زمینه تلاش شده است تا این مشکل – مشکل جابجایی دانشجویان – حل شود. ولی مشکل رفتن به رشته هایی که افراد در خواب هم نمی دیدند به این سادگی قابل حل نیست. به همین دلیل هم است که باقی ماندن مشکل منشا بروز مشکل بزرگتری چون بد کارکردی شدن دانشگاه و نظام آموزش عالی شده است. در نتیجه دانشجویی که کمتر علاقه به رشته انتخاب شده برایش دارد نمی تواند نیروی فعالی در دانشگاه برای کار آموزشی باشد.. این معنی را اساتید می دانند. بدین لحاظ بیشترین زمان حضوردر کلاس را به بحث درمورد اهمیت رشته انتخاب شده برای دانشجو می گذرانند و در صورت عدم توفیق درمجاب کردن دانشجو داستان زندگی خود را آغاز می کنند و می گویند که خودشان هم همین سرنوشت را داشته و قرار بوده است که مثلا مهندس کشاورزی بشوند، کارشناس بیمه از کار درآمدند یا اینکه قرار بود پزشک شوند با زحمت بسیار استاد شدند. و هزاران مثال و شاهد دیگر که نشان از بی انگیزه گی دانشجویان و فارغ التحصیلان و در نهایت هدر رفتن جوانی و میان سالی و پیری و اینکه چاره ای به جز این نیست. یا باید در همین رشته ادامه دهند یا اینکه ترک تحصیل کنند و از حوزه آموزش و استاد شدن و محقق شدن و مدیر و وزیر علوم شدن خارج شوند. .. عقل سلیم هم حکم بر ماندن تا رفتن می کند. همه می مانند با شرایط موجود می سازند و آخر حاصل نظام آموزش عالی همین می شود که هست و همین هم خواهد ماند بدون تغییر.  

 در ادامه مسئله دانشجو، آنچه که بر ابعاد مشکل می افزاید، انبوه دانشجو می باشد. دانشجویانی که بدون نظر استاد و گروه و مدیر و دست اندرکار به دانشگاه آمده اند، قرار نیست به حرف استاد گوش دهند. اصلا استاد قرار نیست که حرف دل دانشجو را بزند. یعنی حرفی بزند که به درد دانشجو می خورد. شاید هم نمی داند که درد دانشجویی که او انتخاب نکرده است، چیست. در این صورت برایش کاری نمی تواند بکند. از طرف دیگر، او هم مانند دانشجو بدون تکلیف و بی حساب به دانشگاه آمده است. در این صورت بر اساس دستور که در کتاب سرفصل دروس معلوم شده،‏ آموزش را شروع می کند جالب است که بدانیم در هر درس طراحی شده به واسطه ستاد انقلاب فرهنگی که مورد تایید شورای انقلاب فرهنگی حالا هم قرار گرفته است،‏ اگر مورد تایید نبود بودجه تغییر دادن آن وجود داشت، هر درسی به طور مستقل از الف تا ی طراحی شده است. کمتر درسی در ارتباط با درس دیگر قرار دارد. درست است که مثلا درس مبادی مقدمه درس نظریه ها می باشد. اما هر دو درس همه دانش است و از اول دانش تا آخر آن ادامه دارد. استاد درس مبانی فرقی با استاد نظریه ندارد. همانطور که استاد نظریه با استاد تاریخ و جغرافیا فرقی ندارد. همه مثل هم می باشند. مثل هم می دانند،‏ مانند هم درس می دهند،‏ مانند هم از یک یا چند کتاب مشترک برای کل رشته استفاده می کنند. همه با هم و مثل هم سوالات شبیه هم استفاده می کنند و همه مثل هم دانشجو تربیت می کنند. تربیت کردن دانشجو برایشان کاری ندارد. همه سر کلاس می روند و کتاب و منابع مورد نظر را برای دانشجویان ارائه می دهند و در آخر هم امتحان می گیرند. استاد حقوق ماهیانه و سالیانه اش را گرفته و نمره ارتقاء‏ هم کسب کرده است. از طرف دیگر، دانشجو هم نمره قبولی درس را دریافت کرده و آماده امتحان مرحله دیگر – کارشناسی ارشد و دکتری – شده و آماده جایگزین شدن استاد می شود. البته برای جایگزین شدن به جای استاد نیاز به حادثه ای است. مثلا وقتی که انقلابی بشود،‏ یا جنگی صورت بگیرد، مهاجرت عظیمی به وقوع پیوندد، یا اینکه شعاری به نام انقلاب فرهنگی،‏ اسلامی کردن دانشگاهها، بومی کردن علم و دانشگاه و امثال آنها فراهم شود و عده ای به کنار بروند و آماده ها به کار بیایند. البته در بسیاری از مواقع بازنشسته شدن افراد هم  در این زمینه رهگشا می باشد. در هر صورت دانشجویی که تربیت شده همان افرادی است که امروز مغضوب می باشند،‏ مانند همان اساتید گذشته که ناخلف تشخیص داده  شده اند،‏ آموزش را از سر می گیرند و درسها را از الف تا یای آموزش می دهند و کار را ادامه می دهند تا نفت به ته بکشد و دیگر پول مفتی برای کار کردن بی حساب و بی فایده وجود نداشته باشد. آنوقت است که بحران حوزه آموزش و پژوهش و مدیریت دانشگاه خودش را نشان خواهد داد. آن وقت معلوم خواهد شد آمارهای کذایی مقالات علمی و پژوهشی نتوانسته است زمان تمام شدن پول مفت نفت را نشان دهد و هزاران مسئله و کار بی نتیجه دیگر.

The comment

دسته‌بندی نشده ۲ دیدگاه »

ما ارتجاع را دست کم گرفتیم

ارتجاع در بیان سیاسی دوران انقلاب فحشی سیاسی بود که خیلی ها به خیلی ها می دادند.اما در این فحش و فحش کاری همه ما ارتجاع را دست کم گرفتیم. آدمی همیشه هنگام فریب دادن دیگران خود نیز بخشی از فریب را می خورد.یکی به این دلیل که این دروغ آفریده خود اوست و همه آدم ها به آفریده خود حتی اگر خر چوسو نه ای بیش نباشد بیش از آفریده دیگری حتی اگر آفرودیت یا الیزابت تایلور باشد توجه می کنند حداقل به یک دلیل محکم و آن این ” من ” لاکردار و بی مروتی است که البته قربانش هم می روم.

ما گمان کرده و می کنیم که با ناسزا اشیا نابود می شوند .مگر نه این است که روزی چند بار از صبح ناشتا تا بوق سگ آمریکای جنایتکار از بین می رود و مثل شخصیت های کارتونی تا م و جری دو باره سر پا می شوند . اصلا در تام و جری نه تام و نه جری قصد و عزم جزمی برای نابودی یکدیگر ندارند.ما با ارتجاع نیز همین معامله را کردیم. اما به چند دلیل شنیدنی ارتجاع از بین نرفته ،نمی رود و نخواهد رفت.یکی آن که هر کدام از ما بخشی از وجودمان ارتجاعی است. هیچ ” آوانگارد” صد در صدی وجود ناشته است و منطقا نیز نمی توان حداقلی از سنت ( سنت ها مهمترین مامن ارتجاع است) را متکا حمله به بقیه سنت قرار نداد.

از سوی دیگر و با اتکا به دلیل قبلی بسیاری از مرتجعین دوستان و رفقا و فامیل خود ما هستند اما هر کدام از ما چند دوست یا فامیل مثلا مارکسیست یا سوسیالیست داریم؟

مرتجعین عموما آدم های مبادی آداب و نجیب اند . البته یادمان نرود این نجابت و ادب عمدتا ناشی از این است که مرتجع بودن موقعیتب دو گانه و پیچیده ای است .هیچ کس خود را مرتجع نمی داند بلکه این فقط ” دیگری ” است که مرتجع است. بنابراین مرتجعین هیچگاه با این عنوان ظهور و بروزی ندارند و اصلا این لقب را برای خود به رسمیت نمی شناسند و همیشه گمان می کنند که این بغل دستی شان است که ممکن است مرتجع باشد. غربی ها فکر خوبی کرده اند و با عنوان ” محافظه کاری ” آبرویی برای ارتجاع دست و پا کرده اند تا بتوانند سری میان سر ها در بیاورند . و دیدیم به محض این که سری هم در آوردند حیا و نجابت را یک جا با هم قورت داده یک لیوان آب هم رویش و کثافت کشید به دنیا( آقای بوش را می گویم). در کشور ما هم ارتجاع با نام اصول گرایی اجازه داده است تا کسانی که به واسطه ماهیت مترقیانه انقلاب اسلامی سر در لاک خود فرو برده بودند اینک بسیار گستاخانه و مالکانه حق و حقوق از دست رفته خود را می طلبند.

اما مقصر اصلی ماییم که موقعیت اجتماعی ارتجاع و امکانات اقتصادی و بویژه فرهنگی آن را دست کم گرفتیم و اینک آنان در مقامی نشسته اند که اصول اسلسی انقلاب را یا زیر سئوال می برند ( مثل نشات گرفتن قدرت سیاسی از مردم را) (۱) و یا از اساس انکار می کنند.

ما متاسفانه اجازه ندادیم تا ارتجاع حرف هایش را بی پرده بزند و اینک آنان حسب ماهیت خود آن چنان با محیط همرنگ شده اند که نمی توانی از انقلابیون دو آتشه تفکیک شان کنی . آن هایی که حاضر نبودند به اعلیحضرتی که حداقل حالا فهمیدیم پخی نبود بگویند بالای ابرویش یک چیز سیاهی وجود دارد و حالا صبح تا شب ( البته به خرج ملت خسته و کوفته) دائما در صدد حمله به آمریکا و نابودی استکبار جهانی اند به گونه ای که مایی که آنها و ترسو بودن شان را خوب می شناسیم گاهی وقت ها ترس برمان می دارد که حالا ما به جهنم نکند یک بلایی سر آمریکا بیاورند.!!

باید کاری کنیم که ارتجاع با زبان و بیان خودش در کمال آزادی حرف بزند والّا با زبان انقلاب حرف می زند و کار ارتجاعی خودش را انجام می دهد.

میدانم این پیشنهاد سخت است اما اصیل ترین و انسانی ترین راه حل است .راه دیگر آن است که زبان انقلاب را پالایش کنیم به گونه ای که کلمات مترادف و گزاره هایی که می تواند چند پهلو باشد و مورد استفاده یا سواستفاده ارتجاع قرار بگیرد وضوح و دلالت بیشتری بیابد .آخر اشکال این است که انقلابیون ما هم دوست دارند به زبانی حرف بزنند که به دلیل چند پهلو بودن دایره وسیع تری را پوشش دهد اما متوجه نیستیم که این وسعت به بهای از دست رفتن دلالت های روشن به دست می آید.

شناخت پایگاه های ارتجاع نیز کار واجب و ضروری است. امروزه بخش اعظم کار های عام المنفعه ، مدارس و دانشگاه های غیرانتفاعی، جلسات مذهبی و بخصوص امکانات مدرن که فی نفسه مستعد القای توهم پیشرفته بودن است ( مثل سایت های فراوان اینترنتی) و بخشی از قدرت اقتصادی و سیاست خارجی ر اختیار آنان است . اگر چه همین توزیع نامناسب امکانات به سود ارتجاع کار را مشکل می کند اما باز هم امیدی هست وآن این است که با عکس العمل های بچه گانه خود فضایی را فراهم نکنیم که ارتجاع ناچار شود با زبان انقلاب سخن بگوید. من مطمئنم که اگر ارتجاع با زبان خودش منویا ت درونی اش را به زبان آورد بخش زیادی از کار جریانات مترقی اجتماعی را آسان می کند. هوکردن های احمقانه آدم هایی مثل … بی سواد و … بی خرد موجب نفاق بیشتر ارتجاع می شود و کار شناخت آنان را برای همه سخت می کند.مرتجعین ما از این درد وحشتناک به سختی رنج می برند که دلشان چیزی می خواهد اما مجبورند به چیز های دیگری اشاره کنند. به قول مرحوم جورج ارول ” راز اصلی روده درازی آدم ها این است که میان آن چه که دوست دارند بگویند با آن چه که مجازند بگویند فاصله زیادی وجود دارد.دیدی چقدر زر می زنند؟ برای آن که انقلابیون نمی گذارند حرف بزنند . این عرض آخرم حاوی این حقیقت است که حرف زدن با زرزر کردن تفاوتی به اندازه فاصله زمین تاآسمان دارند.این دو مترادف نیستند .ما از بابت این ترادف های عجیب و غریب زیان های وحشتناکی کرده ایم که شرح این خون جگر بگذار تا وقت دگر.

مجموعه معماهای اجتماعی ایرانی (۹ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

ارتجاع و ترقی یا مرتجع و مترقی

ادامه بحث معماهای ایرانی به معمای ارتجاع و ترقی برخوردیم. با وجود اینکه در بسیاری از شرایط و موقعیت ها برنده نزاع مرتجعین بوده اند اما ترقی خواهی هم در ایران بی حاصل باقی نمانده است. اگر ترقی خواهان به جای نفی خود و گروه همراه به نقد و ارزیابی ارتجاع و سنت گرایی وارونه در ایران بپردازند ماندگاری بیشتری خواهند داشت و برنده شدن ارتجاع به سادگی  نخواهدبود.

اصالت دادن به ارتجاع یا ترقی یا اصل بودن فرد مرتجع یا مترقی یکی از ماجراهای جامعه ایرانی از گذشته تا کنون بوده که به صورت نزاع و دعوای اشکار و پنهان بین ترقی خواهان و مرتجعان شکل گرفته و هنوز نیز ادامه دارد. این دعوا به لحاظ پیچیدگی اش معمولا به نفع مرتجعان تمام شده است. مرتجعان عموما برنده دعوای نابرابر با ترقی خواهان ایرانی بوده اند. در بعضی از جاها که احتمال پیروزی ترقی خواهان می رفته است مردان و زنان مرتجع ناسزا گویی را شروع کرده اند. انها با طرح شعارهایی چون بی دین و خارج شده از اسلام و سکولار و خائن به شاه و ملت دعوا را عمومی کرده و از توده طلب کمک کرده اند. انها با اشکار کردن دعوای پنهان و قدیمی و مشارکت دادن مردم عامه برنده خوانده شده اند. ماجرای به زمین کشیدن سیدجمال الدین اسدابادی یکی از نمادها و نشانه های ضدیت ارتجاع با طراح ترقی خواهی وطنی در ایران و جهان اسلامی از کاخ تا خاک را تاریخ تا حدودی ثبت کرده است. در ان زمان همه مخالفان ترقی و رشد ایران و محور شدن اسلام مدرن غیر متحجر خوشحالی کردند. احساس همراهی با شاه و سلطنت بسیار شنیده شد. انها از این خوشحال شدند که اینبار قبله عالم شر یک خاطی را از سر فرهنگ و دین و جامعه کنده است و فضای سنتی را حفظ کرده است. شاه همیشه نماد سنت بوده است و این نقش را در از بین بردن ترقی خواهان در ایران به خوبی بازی کرده است. البته همیشه اقدام شاهان در از بین بردن افراد و اندیشه های اصلاح طلبانه و مترقیانه به خوبی و خوشی تمام نشده است. در بعضی از مواقع و شرایط به ویرانی حکومت و ملک و پادشاهی هم انجامیده است. اینبار مرتجعان و چاپلوسان حکومت شاهی نمی دانستند که این نوع خفت و خاری برای بزرگی می تواند به مرگ حامی ارتجاع بینجامد که انجامید. حاصل این عمل قتل شاهی شد که بعدها به عنوان یک الگو برای تهدید همه مستبدان در ایران در تاریخ ثبت شد و منشا عمل.

ارتجاع یک شانس بزرگ در ایران اورده است. شانس ارتجاع به وسعت دامنه مفهومی و معنایی ترقی خواهی است. ارتجاع که دامنه معنایی ندارد. مخالفت با هر نوع اصلاح و ترقی و پیشرفت و ابادانی و بهبود و ازادی و دموکراسی و رفاه و اسلامیت که خیلی نیاز به فهم نیست. امور خیر و خوب را مردم به سادگی می توانند بفهمند. دانشمندان هم برای اجرای و تحقق انها امده اند. در این صورت مخالفان این امور خوب و خیر کسانی نیستند به جز مرتجعین و اندیشه و رفتار انها هم تحت عنوان ارتجاع نامیده شده است. زیرا نگه داشتن جامعه در شرایط برای ترقی نکردن یعنی به عقب بردن جامعه است. این عمل مرتجعانه است. در سمت مقابل ابهام وجود دارد. زیرا مدافعان ترقی خواهی یک رنگ و شکل و ایدئولوژی و مرام نداشته اند. به عبارت دیگر دامنه ترقی خواهی از سکولارگرایی تا دین گرایی را در برگرفته است. بدین لحاظ است که حمله مرتجعین به ترقی خواهان بدون تفکیک سطوح و جهت و بینانها صورت می گیرد. مرتجعین نیاز به زحمت زیاد برای مقابله با ترقی خواهان نمی باشند. همین که بگویند عده ای امده اند تا ارامش را به هم بزنند عده ای جمع می شوند. با بلندتر شدن صدای مدعیان حفظ وضعیت موجود جمعیت بزرگی حاضر می شوند. حضور مردم و جمعیت هیجانی می تواند مترقیان و ترقی خواهی را از کاخ و حزب و دانشگاه و مسجد به خاک ببرد. هیجان به حرکت امده دمار مترقی و ترقی خواهی و اصلاح طلب و منتقد سنت را بدر خواهد اورد.

با یکسان انگاشتن اصلاح طلبی با بهم ریختن نظم موجود و نفی سنت است که کار برای ترقی خواهی و اصلاح طلبی در ایران سخت می شود. مدعیان ترقی خواهی در هر قدمی که برداشته می شود می بایستی به توضیح و تبیین مواضع و دیدگاهها بپردازند. انها می بایست معلوم کنند که در کجای فرهنگ و سنت قرار گرفته اند. انها می بایست رابطه شان را با سنت معلوم کنند. سختی کار وقتی بیشتر می شود که مترقی بایستی رابطه اش را با مرتجع که خود را نشان سنت و فرهنگ جا زده معلوم کند. ببینید که ماجرای ترقی خواهی از کجا به کجا رسید. از جایی که افراد اصلاح طلب و نوگرا برای طرح خیرات و اصلاح اقدام کردند تا جایی که می بایست رابطه شان را در شرایط ارام با مرتجع و حفظ وضعیت موجود معلوم کنند. ایجاست که وضعیت ساده به شرایط و موقعیت بسیار خطرناک و پیچیده تبدیل می شود. مدافع وضعیت موجود که نیازی به توضیح ندارد. فقط باید به کسی اجازه تغییر ندهد. بدین لحاظ نیازی به بیان وضعیت خود و نوع رابطه اش با سنت ندارد. اصلا طرح این نوع سوال در مقابل او – حتی در خفا – هم گناهی نابخشودنی است. زیرا مرتجع خود را عین سنت جا زده است. اینجاست که گرفتاری برای همه اصلاح طلبان نوجویان و ترقی خواهان در ایران و اسلام شروع شده است و تا زمان حال نیز ادامه دارد.

برخوردهایی که ترقی خواهان به طور کلی در ایران دچار شده اند- از نفی سنت تا بازگشت به مرتجعین و افشاگری خطاهای دوستان اصلاح طلب و ترقی خواه در نزد مرتجعین برای بخشش گناهان دوران جوانی – همه ناشی از همسان دانستن ارتجاع با سنت است. ایا واقعا سنت عین ارتجاع است آ‏یا مرتجع عین سنت است. اگر این دو – سنت و ارتجاع و مرتجع – عین هم نیستد چگونه می توان به تمایز رسید و چه کسی می تواند این تمایز را بیان کند. ایا روشنفکر دینی این نقش را ندارد. ایا گروه های اجتماعی میاندار مستقل و با فرهنگ که من به جز روشنفکر دینی در ایران مصداقی دیگر برایش نمی شناسم نمی بایست عهده دار این نقش باشد.

با مروری بر حوادث چند دهه اخیر به نظر نمی اید همه تلاش روشنفکری در ایران ضمن دفاع از استقلال طلبان چهرهای مترقی و اصلاح طلب تمایز بخشی بین سنت و ارتجاع بوده است. برای فهم این قضیه بهتر است به کاری که عبده. سید جمال شریعتی و مطهری انجام داده اند دقت بیشتری بشود. اینها قبل از اینکه به طرح مواضع خود بپردازند به دفاع احساسی. تاریخی و اخلاقی و دینی از ترقی خواهان دیندار یا به عبارتی روشنفکران دینی قبل از خود پرداخته اند. در صورت وجود زمان و امکانی به طرح ایده ها و ارمانهای خود نیز اشاره کرده اند. در حالی که روشنفکری دینی در دوره جدید خیلی به خود مشغول شده است. کمی هم متوجه قدرت شده است. کمی هم وارد دعواهای ساختگی شده است. به عبارت دیگر همانطور که دوست عزیزمان اشاره کرده اند ارتجاع را دست کم گرفته و به تسویه حساب های درون گروهی مشغول شده است. یکی اصل روشنفکری را مورد سوال برده است. دیگری به ضدیت با دین پرداخته است. دیگری در نقد مدرنیته به جان دینداران مدرن ایرانی افتاده است. از همه مهمتر بسیاری که از دایره حضور در جریان روشنفکری ایرانی چه دینی و چه غیر دینی اش خارج بوده اند یکباره علمدار بی حاصلی روشنفکری و دینداری و اسلام گرایی و انقلاب اسلامی و جهان ایرانی و مدرنیت ایرانی شده و فیلشان یاد هندوستان کرده است. مجاز به طرح این ادعا شده اند که در تلاشهای روشنفکری دینی ایران در طول دوران معاصر حاصلی برای ایران و مدرنیته و اسلام نبوده است. پس بهتر است برای پایان ان فاتحه ای از سنخ فوکویی و هابرماسی و نیچه ای بخوانیم. چون بسیاری در غرب گفته بودند در بازگشت به دین و فرهنگ نجاتی ننهفته است.

روشنفکری دینی از این رسالت کمی غافل شده است. بهتر این است برای ایجاد چتری امن به شرح تاریخ روشنفکری دینی پرداخته شود. بهتر است از کسانی که نماد مقاومت و اصلاح گری در فرهنگ و دین در ایران بوده اند. تجلیل شود. مگر یادمان رفته است بیان های زیبای شریعتی در مورد اقبال و سید جمال الدین اسدابادی را. اگر این بیانها نبود خود شریعتی هم فهمیده نمی شد. ایا یکبار دیگر نمی بایست روشنفکری دینی برای گذر از دوره نقد و تخریب خود به تجلیل از کسانی که از گذشته به خلق و فرهنگ و اسلام خدمت کرده و در این راه پایداری کرده اند پرداخت. اگر روشنفکری دینی دارای تاریخ فرض گرفته نشود و کسانی که در گذشته بخشی از این راه را پیموده اند یاد نشوند و در باره انها سخن و داوری نشود راهی و امکانی برای حرکت های اینده وجود نخواهد داشت. اینجاست که صدای فاتحه خوانی از درون گروه مدعیان روشنفکری دینی و اصلاح طلبی شنیده شده و خود مرده ها و خودکشی کرده ها فاتحه خوانی را اغاز کرده و کفن و دفن کردن را به ارتجاع واگذار نکرده اند. خود همه کارها را انجام داده اند. برای نجات از مرگ تدریجی چاره ای به جز نقد شیوه های ارتجاعی و فرهنگ و شیوه زندگی ارتجاعی از یک طرف و دفاع از سنت روشنفکری و اصلاح طلبی دینی و طرح منتقدانه اندیشه و زندگی و رفتار روشنفکران دینی پیشین از طرف دیگر وجود ندارد.

یک گام دیگر نیز باید پیموده شود. این گام باید با شفافیت مفهومی و تاریخی در مورد انچه که بر سر فرهنگ و جامعه ایرانی امده است همراه باشد. در این تلاش داوری تمرکز اصلی بر ارتجاع در ایران خواهد بود. این نوع داوری امکان بحث و گفتگو با نگاهی اسیب شناسانه نسبت به سنت و فرهنگ همراه خواهد شد. یکی از راههای ممکن در این زمینه تعیین دامنه و فضای مفهومی و عملی ارتجاع است. باور به اینکه ارتجاع دو سو دارد: ارتجاع فرهنگی و ارتجاع ضد دینی. تمیز بین ایندو کمک کننده بسیاری در عمل در دفاع از سنت اصلاح طلبی و ترقی خواهی می باشد. اینکه گفته شد دو سو و نوع ارتجاع در ایران یکی شده اند به وحدت نظر و منافع موقتی شان بر می گردد. جالب است هر دو گروه اشاره شده از قدیم مخالف انقلاب بودند هم اکنون نیز با هم یکدست شده و مخالف دموکراسی و عدالت و توسعه هستند. این از عجایب روزگار ایرانی است. این دو گروه بر اساس یک شعار کلی متحد شده اند. شعار آنها بدین گونه بیان می شود:

مرتجعین متحد شوید تا اثری از خیرخواهان و اصلاح طلبان و مدعیان دموکراسی و ترقی خواهی در ایران باقی نماند. چرا. چون ترقی خواهان سکولار بوده اند. عموم ترقی خواهان مثل ملکم خان مدعی ترقی خواهی است.


نظریه سازی در جامعه شناسی (۱۳)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

پژوهش و آموزش

خلاصه

مسئله اصلی در این یادداشت، بیان سهمی است که “مسئله” یا “پارادایم و نظریه” در نظریه سازی و نظریه پردازی دارد. توسعه و اندیشه ورزی در جامعه شناسی بدون اینکه محققان و پژوهشگران از یکی از دو جهت و سوگیری اشاره شده متاثر باشند به نتیجه ای به جز اتلاف وقت و فراهم کردن شرایط ترفیع اداری و کسب شرایط کارمندی در دانشگاه در پی نخواهد داشت.

مقدمه

پژوهش و آموزش دو وظیفه اصلی استاد در دانشگاه است که در مسیر بحرانی قرار گرفته است. زیرا نظام و سازمانی که در آن مدیر و رئیس از بیرون معین می شود، بودجه و سیاست هم بدون ارتباط با استاد و کارمند تعیین می شود،‏ کارمندان آن نیز مانند کارمندان دیگر ادارات و سازمان ها می باشند، و دانشجویان هم بدون نظر و تصمیم اساتید وارد آن می شوند، امکان کار درست تحت عنوان “آموزش” و “پژوهش” وجود نخواهد داشت. اگر هم کاری صورت می گیرد برای پر کردن فرم های ارتقاء یکی بعد از دیگری است. سالهای اول برای وارد شدن و کرسی – جا- گرفتن وسالهای بعد برای نگه داشتن کرسی- یعنی جا- و ادامه کار است. کمتر فرم ارتقائی که پر شده است منشا تحول در نظام آموزشی شده است. اگر در گذشته اساتید دانشگاه با نبود مجله و کتاب نمی توانستند صاحب امتیازات زیاد باشند، امروز که بر تعداد مجلات اضافه شده است وهر کس و گروه و انجمنی و دانشکده ای و فرد مرتبط با نفوذ و رئیسی دارای یک مجله است و می تواند به چاپ – منظورم چاپ مقالات علمی و تخصصی – بپر دازد و در جهت کمک به بالافتن تعداد -رقم – مقالات چاپ شده باشد. خوب این کار بسیار خوبی است. زیرا ما را از کم کاری و کم آماری در می آورد. اگر قرار شود در مقابل یک خارجی که جایی دیگر نداشته برود و به میان ما آمده است، قرار بگیریم، می توانیم گزارش دهیم که تعداد مقالات چاپ شده مان در مجلات علمی پژوهشی مان زیاد شده است. چون در گذشته رشد صفر درصد داشته ایم و الان صد در صد رشد کرده ایم. اینجاست که هوش می خواهد تعداد مقالات چاپ شده محاسبه شود. به همین دلیل است که برای حساب و کتاب کردن این رقم ها از مهندسان و ریاضی دانان رقم دان و آمارشناس و عدد خوان در وزارت علوم استفاده می شود. خوشبختانه وزیر محترم علوم هم ریاضی بلد و می تواند اعداد و ارقام را جمع و تفریق کند و بگوید که از صفر درصد به صد در صد رشد رسیدن یعنی چه! در اینجا به یکی از شرایطی که به صورت مانع اصلی در رشد علم و دانش در دانشگاه وارد شده است،‏ جریان ارتقاء،‏ اشاره کردم.

قصد این را ندارم تا کارهای انجام شده را تخطئه کنم. بلکه مسئله ای که ما در مقابل آن قرار داریم عظیم تر از این می باشد. مدعی این نیستم که اساتید در دانشگاهها بیکار نشسته اند و مدیران از بیرون آمده هم آدم های بدی هستند. و دانشجویان هم ایرانی نیستند. خیر. همه ایرانی اند وهمه محق در حضور. بلکه مسئله ترکیب عناصر این نهاد نامآنوس می باشد. باید برای حل این مشکل کاری و برنامه ای طراحی کرد تا حاصل و نتیجه کار هم خوب باشد. برای وضوح بیشتر این مسئله کمی به مسئله پژوهش در دانشگاهها و کشور توجه می کنیم. ما در سال از پژوهشگران برتر تجلیل می کنیم. خیلی خوب است. بالاخره بعضی ها به نانی و بعضی ها به نامی و بعضی ها هم به امکاناتی و حقوقی می رسند. ولی مسئله پژوهش همچنان بلاتکلیف باقی می ماند. زیرا شرایط انجام پژوهش و نتیجه بخشی آن در دانشگاه فراهم نشده است. اصلی ترین شرط پژوهش تفکر آزاد و منتقد دور از هیاهوی سیاسی و جهت گیری فردی و گروهی است. پژوهش در دانشگاه بدون این شرط نمی تواند عملی شود.در صورت تحقق فضای آرام و آزاد، تفکر و اندیشه ورزی ممکن می شود. در نتیجه تفکری که به نام استاد و پژوهشگر ثبت می شود و مسئولیت آن هم به عهده محقق و استاد باشد، منشا خدمت و اثرگذاری می گردد. اگر اینگونه شد سال های بعد از تجلیل از فردی و گروهی،‏ جریان فکری و علمی در کشور شکل خواهد گرفت و همه از نتایج این جریان بهره مند خواهند شد. اگر اینگونه شود بکر بودن موضوع، روش، نتایج و سیاست گذاری ها معلوم خواهد شد. ولی اگر فرد محقق با نام و نشان دنبال مدل طراحی شده اش نباشد، معلوم نخواهد شد که این کار کپی شده کدام کار در دنیا می باشد و چه کسی مسئول اینکار می باشد. اگر هم کار انجام شده اصیل باشد به دلیل دخالت های بی جای مدیران و کارمندان اداری از اصالت افتاده و دچار شبهات متعدد خواهد شد و …

پژوهش های صورت گرفته در صورتی می تواند زمینه نظریه سازی در علم شود که از یکی از دو جهت شروع و به پایان برسد: ۱- بر اساس طرح مسئله و مشکل و ۲ – بر اساس چارچوب نظری و پارادایمی. اگر جامعه شناسی در جهان اروپایی و آمریکایی در طول سده گذشته در مسیر نظریه سازی و نظریه پردازی بوده است، به یکی از دو دلیل فوق است. یا با طرح مسائل و مشکلات اصلی و عمده جامعه شناسان توانسته اند به طرح مباحث و ایده های جدید بپردازند یا اینکه بر اساس تعلق به حوزه نظری خاصی توانسته اند به توسعه فضای مفهومی و اندیشه ای اقدام کنند. البته هیچ یک از دو جهت گیری خالی از اثرپذیری از دیگری نیست. اصلی و فرعی کردن مسئله و نظریه در هر یک صورت می گیرد. و الا در هر دو جهت گیری جهت گیری نظری و طرح و حل مشکل وجود دارد.

با توجه به مطلب اشاره شده در فوق، این سوال مطرح است که پژوهش های انجام شده در دانشگاههای ایران، به طور خاص درحوزه علوم اجتماعی، بر اساس کدام جهت گیری پاردایمی و نظری یا مسئله ای بوده است؟ چه کسانی داعیه دار این جهت گیری بوده اند؟ چرا پژوهش های صورت گرفته با طرح یک سوال ساده که سفارش شده سازمان اداری و تصمیم گیر است شروع شده و با مجموعه ای جداول و اطلاعات ادامه یافته و در نهایت جمع بندی و نتیجه گیری می شود. چرا محققان اصرار ندارند تا بر اساس مسئله ای که آنها در ایران مسئله اصلی می شناسند تحقق را شروع کنند یا اینکه چرا آنها بر اساس تعلقی که به حوزه نظری و پارادایمی به طرح مسئله و حوزه و دامنه تحقیق اقدام نمی کنند؟ آیا بی توجهی به این دو جهت گیری ریشه در ناتوانی محقق و پژوهشگر و استاد دارد یا اینکه ریشه مشکل در جایی دیگر است؟ بر اساس آگاهی که از توانایی محققان و پژوهشگران و اساتید جامعه شناسی داریم، نمی توانیم بگوییم که آنها رشته شان را نمی شناسند و باید دوباره دانشگاه تعطیل شود و دفتر همکاری حوزه و دانشگاه تشکیل شود و اساتید مورد آموزش قرار گیرند. اتفاقا این نسل از اساتید درس های یشان را خوب خوانده اند. افزون اینکه تجربه حضور و درگیر شدن در حوادث انقلاب اسلامی و جنگ و مراحل بعد از آن را در ایران دارند. مجموعه تجربه ها و دانش آنها توان کافی در انجام پژوهش برایشان فراهم کرده است. در این صورت سوال همچنان باقی است: چرا تحقیات صورت گرفته به نتیجه ای نمی رسد؟ چرا محققان به طرح دیدگاههای مفهومی و نظری شان نمی پردازند؟ و … به نظر می اید فقدان شرایط آکادمی در ایران و در دانشگاهها موجب شرایط شده است. برای تحقق علم و دانش و در نهایت نظریه پردازی می بایست نگاه علمی و آکادمیک به این حوزه داشت تا نگاهی سیاسی.

نظریه سازی در جامعه شناسی (۱۲)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

نظام دانشگاهی

خلاصه

در یادداشت های قبلی مرتبط با نظریه سازی در جامعه شناسی بیشتر به تاریخ جامعه شناسی در ایران توجه شد. آخرین یادداشت در مورد نقش و جایگاه فهم تمدنی در نظریه سازی در جامعه شناسی پرداختیم. در ادامه سعی داریم تا جایگاه دانشگاه و عناصر آن از قبیل استاد و کارمند و مدیر و دانشجو و امکانات و فعالیت های آموزشی و پژوهشی مورد توجه قرار گیرد.

مقدمه:

در یادداشت های گذشته به این اصل رسیدیم که نظریه سازی و نظریه پردازی بدون وجود سازمان و نهادی قدرت مند و علم مدار مدعی این کار و تلاش امکان پذیر نیست. نظریه پردازی امری خود بخودی، عملی از روی بیهوده گی، اتفاقی بر اساس میل و اراده افراد و گروههای سیاسی خارج از علم و دانشگاه، و از روی اجبارهای سیاسی، مدیریتی، و موقعیتی امکان تحقق ندارد. اتفاقآ تاکید بر نظریه سازی خارج از قاعده و اساس به نفی نظریه و علم و نظریه پردازی می انجامد. همانطور که قبلا اشاره شد، توهم نظریه پردازی به ویرانی نظریه سازی و نظریه پردازی خواهد انجامید. با وجود اینکه همه عوامل اشاره شده در فوق تا حدودی می توانند در جریان نظریه پردازی موثر واقع شوند ولی هیچیک به تنهایی و خارج از نهاد علم توانند منشا حرکتی و اقدامی در حوزه نظر و اندیشه باشند. حوزه اندیشه به قد و قیافه، و زور بازو و ارتباط با گروه صاحب قدرت، طرح رسانه،‏ و وجود بودجه وامکانات در انجام طرحهای تحقیقاتی با افراد تازه کار بستگی ندارد. حاصل کار هم به جز صرف وقت و بهره مندی عده ای از بودجه های مصرف شده، چیزی در پی نخواهد داشت.

حوزه اندیشه پردازی نیازمند به گروه نظریه پرداز، سابقه و پیشینه فکری و اندیشه ای، سازمان و نهادهای متکفل و مدعی، و شرایط اجتماعی و فرهنگی مناسب و در نهایت مشتری و مصرف کننده دارد. هر یک از این عوامل نقش مهم و اساسی در نظریه پردازی دارند. در یادداشتهای آتی به نقش هر یک در حد اجمال اشاره خواهد شد.

در این یادداشت به نقش دانشگاه به عنوان نهادی که رسالت طرح، پالایش و تولید اندیشه دارد، اشاره می شود. برای این امر در بدو امر لازم است معلوم شود که جایگاه دانشگاه در ایران چگونه است و هدف از تاسیس آن چه می باشد تا بتوان در مورد عناصر درونی آن و در نهایت کلیت آن در نظام اجتماعی ایران و نقش آن در تولید علم و نظریه پردازی قضاوت کرد. زیرا در صورت عدم اطلاع و آگاهی از فلسفه وجودی دانشگاه در ایران نمی توان بحث دقیقی در مورد تولید علم، تربیت نیروی متخصص، تولید کنشگر سیاسی، فراهم کردن شرایط مناسب در شکل گیری فضای نقد و اصلاح و نظریه پردازی داشت.

این سوال که ” فلسفه وجودی دانشگاه در ایران چیست؟” را بایستی کسانی که از گذشته در این زمینه کار کرده اند، پاسخ دهند. شاید از میان همه کسانی که در حوزه علم کار می کنند، جامعه شناسان علم و معرفت صلاحیت بیشتری داشته باشند که در این زمینه وارد بحث شوند. بدلیل اینکه این افراد متعهد این کار هستند. به دلیل بی پاسخ گذاشتن این قبیل سوالات این شک و شبهه پیدا می شود که در این زمینه متخصص کافی و توانا وجود ندارد. به عبارت دیگر، ایا در ایران مدعی و مطلع و با صلاحیت در حوزه جامعه شناسی علم و معرفت وجود دارد؟ اگر هست، چرا تا کنون تحلیل دقیقی در این حوزه ارائه نشده است؟

اگر فرصت کافی در توجه به دانشگاه به وجود نیامده است، بهتر است در برنامه پژوهشی مدعیان علم و تکنولوژی و معرفت مجموعه ای از این قبیل سوالات گنجانده شود: جرا دانشگاه در ایران پیدا شده است؟ چه کسانی در طول زمان در این زمینه نقش افرینی کرده اند؟ از بدو تاسیس دانشگاه به معنای مدرن چندین نسل شکل گرفته و نقش هر کدام از این نسلها چه بوده است؟ کدام نسل نقش نظریه پردازی داشته اند و کدام نسل نقش سیاستمداری و ….؟ آیا دانشگاه در ایران بر اساس معیارهای خاصی طراحی شده است؟ اگر بلی، الگوهای اصلی کدامند؟ چه تفاوتی بین دانشگاه به معنای جدید آن با حوزه های علمیه وجود دارد؟ شباهت ها و تفاوتهای آنها به لحاظ سازمانی، عناصر درونی، استاد، دانشجو،‏ شیوه های آموزشی، پژوهش، تربیت دانشجو و طلبه، میزان طرح و مداخله گری در سیاستگذاری فرهنگی، و در نهایت ارتباط با حوزه عمومی چه می باشد؟

شاید علاقه مندان به علم و دانش در ایران به لحاظ جامعه شناختی با توجه به مطالعات تجربی و تاریخی که معطوف به وضعیت دانشگاهها به طور مقایسه ای خواهد بود، کمی در مورد سرنوشت این حوزه بحث و گفتگو کنند. اصرار در وارد شدن علمی به این حوزه به دلیل بحرانی شدن وضعیت داوری در مورد علم و دانش و دانشگاه در کشور است. زیرا از یک طرف، دخالت های اداری و سیاسی افراد و گروههای سیاسی زیاد شده است و از طرف دیگر، فرصت های مناسب اثرگذاری دانشگاه و علم در جریان توسعه از بین می رود و دانشگاه به ویترینی برای ارائه کالاهای لوکس تبدیل می شود. اگر مدافعان و مخالفان دانشگاه فرصت کافی در شناسایی دانشگاه به لحاظ علمی و تاریخی نداشته اند، بهتر است از فرصت پیش آمده بهره مند شوند و دانشگاه را که به محلی برای مشاجرات و درگیری های سیاسی و گروهی تبدیل شده است، نجات دهند. این اشکال اصلی است. این مسئله مهمی است که در طول زمان ادامه داشته است و هم چنان تکرار می شود.

البته عده ای هم به داوری در مورد جایگاه و موقعیت علم و دانش و دانشگاه و مدرسه اقدام کرده اند. در یک داوری کلی می توان مدعی شد که ادبیات تولید شده است بیشتر با تکیه بر “محوریت توسعه نیافتگی” است. اکثر مباحث معطوف به این است که چرا دانشگاه در ایران نتوانسته است نقش موثری در توسعه کشور و همراهی با نظام تصمیم گیر به عهده بگیرد. کمتر به بحث اشاره در فوق، جایگاه دانشگاه، پرداخته شده است. فرض پنهانی که در این بررسی ها وجود داشته است، توسعه نیافتگی دانشگاه و نقش منفی و توسعه نیافتگی دانشگاه در روند توسعه (اگر توسعه ای مورد قبول باشد) است. همه کسانی که به این عرصه وارد شده اند، قصد فریاد زدن بر سر دانشگاه و دانشگاهیان را داشته اند. بیشتر گفته اند که چرا دانشگاه خیانت می کند؟ چرا دانشگاه خیانت پرور است؟ چرا علم دانشگاهی پرچم ضدیت با دین و سنت و فرهنگ را برافراشته است؟ چرا دانشگاه نتوانسته است در موقعیت های بحرانی به کمک دولتها بیاید؟ چرا دانشگاه در شرایطی که دولتها موافق اظهار نظر و داوری نبوده اند، به اظهار نظر و داوری پرداخته اند؟ و در نهایت اینکه چرا دانشگاه آنطور که انتظار می رفته است، از دولتها تبعیت نکرده اند؟ چرا دانشجویان را درس اطاعت و دنباله روی سیاستمداران را آموزش نمی دهند؟ و …

در تاسیس و ادامه کار دانشگاه به لحاظ متنی سه فلسفه و صورتهای ترکیبی از آنها وجود داشته است: (۱) تربیت انسان مدرن، شهروندی آگاه و وظیفه شناس، (۲) تربیت متخصص برای انجام وظایف کاملا حرفه ای که از به واسطه افراد غیر متخصص ممکن نیست. به عبارتی،‏ نقش دانشگاه تولید بوروکرات وظیفه شناس برای نظام اداری تخصصی، (۳) محلی برای گذران زندگی به دلیل عدم وجود شرایط کافی در وارد شدن به زندگی. جمع بیکاران متوقع. البته بعضی از افراد و گروههای اجتماعی وسیاسی در ایران، به ترکیبی از دیدگاههای سه گانه در مورد دانشگاه فکر می کنند. عده ای دانشگاه را محل تربیت شهروند می دانند و نیازی به کارکرد فنی و تخصصی آن نمی شناسند. در عوض عده ای تربیت متخصص را اصل و شهروندی و گذران دوران جوانی را فرع می دانند. در ضمن بعضی از افراد – دانشجویان – دانشگاه را محلی برای استراحت بعد از مدرسه و آماده شدن برای زندگی معمولی می دانند.

با وجود تفاوت نگاه و داعیه در اداره دانشگاه، کمترشفافیت مفهومی و اطلاعاتی در مورد “جایگاه دانشگاه در ایران” وجود دارد. در این صورت سوالات مطرح شده از گذشته دوباره قابل طرح است: تاسیس دانشگاه در ایران بر اساس کدام یک از صورت های فوق صورت گرفته است؟ طی زمان کدام صورت های فوق در ایران در مورد دانشگاه محقق شده است؟ دانشگاه برای چه امری ساخته شده است؟” دانشگاهیان بر اساس کدام سیاست و فلسفه در دانشگاه به آموزش و پژوهش می پردازند؟ تربیت شده های دانشگاه بر اساس کدام سیاست و فلسفه آموزش دیده و فاارغ التحصیل می شوند؟ اصلا کدام سیاست نسبت به دیگر سیاست ها مقدم است و چرا؟

اگر سوالات مطرح شده در فوق بخواهند به برنامه پژوهشی تبدیل شده و بعد از کسب اطلاعات قصد تصمیم گیری باشد، کار بسیار سختی در پیش خواهد بود. زیرا اولا مقام تصمیم گیر در این مورد چه کسی با چه ویژگی هایی خواهد بود؟ آیا شخصی در قالب وزیر و وکیل صلاحیت و توانایی این نوع تصمیم گیری را دارد؟ دیگرانی که مسئول دانشگاهها می باشند، می توانند این نقش تاریخی را به عهده بگیرند؟ آیا اصلا می بایست کسی یا کسانی در این موقعیت تصمیم گیری قرار بگیرند؟ مگر دانشگاه مانند اداره غلات و نیروی نظامی است که عده ای فرمانده از بالا به سیاستگذاری، مدیریت، نظارت، و اعمال قدرت بپردازند و مابقی که کارمندان و رعیت هستند بر اساس نظام اداری سلسله مراتبی تبعیت کنند؟ بالاخره چه باید کرد ؟ باید تصمیم گیری برای بهبود شرایط صورت گیرد یا اینکه دانشگاه به حال خود واگذار شده تا طی زمان قالبی پیدا کرده و اگر منفعتی درآن بود، عاید جامعه شود.

با توجه به شرایطی که بر دانشگاهها و دیگر نهادهای آموزشی و پژوهشی حاکم است، امکانی برای مداخله جدی و موثر در اصلاح آن وجود ندارد. زیرا حضور همه افراد و همه انتظارات از دانشگاه به نابسامانی آن کمک کرده است. این نابسامانی از تکثر کارکرد، وظایف و اهداف است. چندگانه دیدن دانشگاه و علم به نابسامانی آن انجامیده است.

به نظر می آید دانشگاه در ایران با توجه به هر یک از ارکان آن تعریف و ضرورت خاصی دارد.. دانشگاه در ایران متشکل از مدیریت، کارمندان، سازمان مالی و تشکیلاتی، اساتید، پژوهشگران، دانشجویان می باشد. هر یک از این عناصر پس از تاسیس دانشگاه تهران (۱۳۱۳) تا کنون وظایف متفاوتی به عهده دارند. مدیران از طرف دولت مشغول به کار می شوند که دستورات مقامات بالا را انجام دهند. در بسیاری از مواقع دیده شده است که مدیرانی که به عنوان رئیس دانشگاه و پژوهشگاه خاصی انتخاب می شوند از اوضاع دانشگاه مقصد – مآموریت داده شده – کمترین اطلاعی داشته اند و بعد از حضور در محل کار جدید کسب اطلاع کرده و در زمانی که اطاق ریاست را ترک می کند، تا حدودی واحد کاری را می شناسند. حداقل شش ماه از عمر مدیریتی کوتاه را برای شناسایی افراد، تشکیلات و مسائل صرف می کنند و بعد از آنهم خسته و معترض به وضع خود و دیگران می شوند. به عبارتی دیگر فرصت کار کردن را ندارند. کارمندان وظیفه شان مانند دیگر کارمندان دولت در دیگر ادارات دولتی است. آنها موظفند حداقل زمان موظفی را سرکار حاضر شده و به توسعه روابط و مناسبات اجتماعی شان اقدام کنند تا از مسیر بتوانند در سیاستگذاری های واحد و سازمان اثر گذار شوند. بدین لحاظ است که اصلی ترین تلاش کارمندان توجه به مسائل حقوقی، رفاهی، و صنفی شان بوده و در عین حال تقویت شبکه خانوادگی، طایفه ای، و همشهری و هم خطی است. سازمان مالی و تشکلاتی دانشگاهها هم بخشی از نظام مالی و تشکیلاتی وزارت علوم و در نهایت دولت است. سه ماه اول سال به انتظار دریافت بودجه و سه ماه آخر سال در جهت تمام کردن بودجه ناتمام اختصاص می یابد. هر نوع تصمیم گیری نیز در یک مسیر طولانی موکول به تصمیم گیری دیگران خارج از سازمان می باشد. همانطور که امور مالی نیز وابسته به سازمانهای دیگر است. در این صورت این بخش از سازمان دانشگاهها که می توانسته است منشا تحولات باشد و رفتار دانشگاه را متناسب با سیاست های نظام اجتماعی و سیاسی جهت دهد،‏ در خود فرورفته و بی تصمیم شده است. وقتی دارای بودجه می شود که کار دانشگاه تمام شده است.

اساتید نیروی چهارم دانشگاه هستند. بیشتر مانند بخش کارمندی دانشگاه هستند. در این صورت می توانند همان دغدغه های بخش کارمندی را داشته باشند. بیشتر اساتید قبل از استاد شدن نمی دانستند که قرار است استاد شوند. در پی کار بودند که شرایط تغییر کرده و استاد از کار در آمده اند. البته بیشتر این نوع همکاران بعد از اینکه در فضای دانشگاهی قرار گرفتند بیشتر ازدیگران مدعی استادی می شوند. مثلا کسی که در گذشته کارمند آموزش و پرورش بوده یا کارمند دانشگاه بوده و تحت شرایطی به دانشگاه آمده است، مدعی ممیزی، مدیریت، سیاستگذاری، تولید نظریه، سامان دهی اخلاقی و فرهنگی،‏ افزایش ارتقاء فرهنگ و فضایل اساتید و دیگران می شود. این هم خود قصه ای است که نیاز به بحث و گفتگوی بسیار دارد.

اساتید دانشگاههای کشور بیش از اینکه امکانات کافی برای پژوهش و تحقیق داشته باشند، درگیر جریان اداری ارتقاء که ماجرایی دارد، می شوند. این مسیر در اصل برای تقویت بنیانهای تحقیقاتی دانشگاهی طراحی شده است ولی نحوه ای که در دانشگاههای کشور بدان عمل می شود سد تحقیق و پژوهش شده است. اساتید مانند کارمندان دولت هر سال می بایست فرمی را برای نشان دادن وظایف محوله پرکنند و به اداره کل کارگزینی دانشگاه با مدیریت کارمندان ارسال کنند. امان از اینکه کارهایی که نمره آور باشند در پرونده نباشند. آنوقت ارتقاء تبدیل به سرطانی می شود که جان هر محقق و متفکری را می گیرد و او را به زیر می کند. استاد محقق و متفکر را به دیوانه ای تبدیل می کند. از او فردی وظیفه ناشناس می سازد و همکاران بوروکرات مآب را صاحب منصب و نام و مقام و اعتبار و آماده چهره ماندگار شدن می کند. شیوه تبدیل وضعیت و ترفیع در بسیاری از مواقع به کمک اساتیدی که ساز و کارهای کارمندی را می شناسند آمده و از آنها شخصیت های فرهنگی و نمونه ای و ماندگار و همیشه حاضر در مجا لس حضور می سازد. آیا این نوع دانشگاه می تواند حتی بخشی از یکی از اهداف، سیاستها، فلسفه ها. و جهت گیری های اشاره شده را پاسخ دهد؟ من تصور می کنم این دانشگاه توان ماندن ندارد. بدین لحاظ به جای فشار برای انجام وظایف باید شرایط انجام کار را برایش فراهم کرد. به جای وارد کردن تکلیف جدیدی چون “نظریه پردازی” بهتر است به اصلاح نظام اداری آن اقدام کرد و از دانشگاه را از وضعیت بوروکراتیک کزکارکردی نجات داد. این اولین رسالت مدعیان اصلاح فرهنگ و دانشگاه در کشور به جای نظریه سازی و نظریه پردازی در دانشگاه است.

مجموعه معماهای اجتماعی ایران (۸)

دسته‌بندی نشده ۱ دیدگاه »

روشنفکری دینی و روشنفکری غیر دینی

خلاصه:

روشنفکری در ایران با مناقشه جدید “مدرنیته و سنت” شروع شد، ولی به لحاظ تغییراتی که در ماهیت جهان مدرن و نوع حضور سنت و دین، رهبران مدافع سنت و دینداری، و بروز جنبش های دینی در ایران به وقوع پیوست، در بینانهای فکری و اجتماعی روشنفکری تغییراتی صورت گرفت. اما تغییرات صورت گرفته به لحاظ نظری در ایران هنوز نمودی نیافته است. به طور ناخواسته، انشقاق مجدد روشنفکری ایران به دو جریان و حوزه اندیشه ای؛ روشنفکران دینی و روشنفکران ضد دین، به وقوع پیوست. توجه روشنفکران دینی از اصلاح خام و ساده جامعه به دفاع از سنت پالایش شده انجامید . در جهت دیگر، فروپاشی سنت های اجتماعی با محوریت روشنفکران غیر دینی محوریت یافت. این دوگانگی جدید موجب شد تا ساختار اندیشه ای و فکری ایران دچار پیچیدگی گردد. ادامه این دو گانگی می تواند منشا نابسامانی های متعدد فکری و اندیشه شود.

حوادث اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در ایران در دوره مدرن ضمن اینکه بر اساس دوگانگی های متعدد سامان یافته است، بررسی آن نیز با توجه به نظام های مفهومی دوگانه و دو قطبی صورت می گیرد. جریان روشنفکری در ایران نیز به همین سرنوشت دچار شده است. از نگاه بیرون به جریان روشنفکری، اگر کسی روشنفکر قلمداد شده است در مقابل توده قرار خواهد گرفت و از نگاه درون به آن، یا روشنفکر دینی است یا غیر دینی. روشنفکر در ایران می بایست حتما یکی به یکی از دو عرصه (دینداری و بی دینی) وارد شده و سخن مدافع دین یا ضد دین بگوید. اگر یکی از این دو نوع داوری (دینی و ضد دینی) را نداشته باشد، مشکوک جلوه می کند. به همین دلیل اکثر کسانی که در حوزه اندیشه در ایران به کار پرداخته اند، بالاخره در روز و روزگاری به جرگه بی دینان یا دینداران پیوسته اند. به لحاظ اینکه افکار عمومی حکایت از این امر می کرده است که دین مخصوص عوام می باشد و روشنفکر که دیندار نمی شود، چرخش افراد به بی دینی امکان پذیر تر و جذاب تر بوده است. نتیجه ای که تمرکز بر روشنفکری ایرانی به لحاظ فرهنگی درپی داشته است، بی دین ساختن دینداران حتی به طور سنتی بوده است.

با حوادثی که از دهه ۱۹۶۰ در جهان تحت عنوان “پالایش مدرنیته” با حضور روشنفکران انتقادی از جهان های غیر غربی -آسیایی، آفریقایی، و آمریکایی مرکزی و جنوبی- پیدا شد، تا حدودی در گفتمان روشنفکری اثر گذاشت. اگر در گذشته دینداری مخصوص عوام و بی دینی صفت ممتاز طبقه تحصیل کرده تلقی می شد، دینداری خواسته و صفت گروهی از روشنفکران گردید. چرا؟ چون دین و دینداری به عنوان سرمایه فرهنگی برای ارتباط با مردم و رهبران با نفوذ، فهم سنت و نظام های فرهنگی، و فعال سازی نیروهای مردمی تلقی شد. به عبارت دیگر، دین و دینداری دیگر “تهدید” تلقی نمی شد. در عوض به عنوان ظرفیتی برای تغییر و تحول شناخت در جامعه و فرهنگ معرفی شد. این نوع تغییر اتفاق بسیار بزرگی در جهان و در نتیجه در ایران می باشد. گفتمان روشنفکری ایران از تمرکز بر “حذف دین و سنت” به “حفظ سنت” یا “اصلاح سنت” و “دفاع از دین” تبدیل شد. این گام بلندی بود. در ادامه این نوع نگاه، در حوزه دینداری نیز تغییرات عمده ای صورت گرفت. بسیاری از دینداران مدعی مدیریت جهان مدرن شدند. کسانی که بیشتر نماد “سنت” و “دینداری سنتی” تلقی می شدند، به فکر در اختیار گرفتن امکانات جدید و حتی کسب قدرت های سیاسی برای اصلاح نظام های اجتماعی افتادند. در ایران، حضور حضرت امام خمینی (ره) را در انقلاب اسلامی می توان از این منظر مورد بررسی قرار داد. حضرت امام (ره) که نماد سنت دینی، مرجع تقلید شیعیان، بود، طراح این اصل شدند که اصلاح نظام سیاسی و اجتماعی و اجتناب از طاغوت گرایی به جز از طریق استفاده از وسایل و امکانات مدرن امکان پذیر نیست. بدین لحاظ ایشان با آگاهی تمام به طرح دیدگاههای متعدد در کسب قدرت از طریق سرنگونی رژیم شاه برای هدایت و راهنمایی مردم و اصلاح فرهنگ و سیاست و اقتصاد پرداختند. اتفاقی که با جضور حضرت امام خمینی (ره) در ایران و جهان اسلام به وقوع پیوست، اسلام و دین را از امر حاشیه ای به امری کانونی و مهم تبدیل کرد. اگر در گذشته نه چندان دور به دلیل مدرن شدن جهان دین و دینداران به حاشیه رفته بودند و شخصی شده تلقی می شدند، با وقوع انقلاب اسلامی در متنی جهانی با جهت گیری اصلاح دینی، این دو (دین و دینداران) به پدیده ای کانونی تبدیل شدند. این اتفاق بسیار مهم و بزرگ است که ایرانیان در تاریخ می توانند از تولید آن افتخار کنند و بر اساس آن – جامعه شناسان و متفکران اجتماعی – به طرح دیدگاههای جدید بپردازند. در این زمینه که چرا این تلاش در ایران – به طور خاص به واسطه جامعه شناسان صورت نمی گیرد – بحث خواهم کرد.

با وجود اینکه در جهان غرب و دیگر جهان ها – بر خلاف جهان ایرانی – امکانی برای تشکیل دولت دینی فراهم نشد، ولی تلاشهای بسیاری در محوری شدن حوزه دین صورت گرفت. حاصل آن، شکل گیری جنبش های دینی با هدف اصلاح گری اجتماعی و اخلاقی است. در گفتمان های اجتماعی از یک طرف و زندگی اجتماعی از طرف دیگر، بی اعتنایی به دین نمی شود و جامعه مدرن به لحاظ فکری و اندیشه ای صورت متکثر مانند صوری که در جوامع متکثر با حضور نیروها و زبانها دارد، پیدا کرده است. هر چند که نظریه جنگ تمدنها و فرهنگهای سیاستمداران رادیکال آمریکا دین را مرکز جنگ در دهه آخر قرن بیستم و دهه اول قرن بیست و یکم قرار داد، ولی قدرت بازگشت به دین آنقدر زیاد و فراگیر و با معنی است که این گروه از سیاستمداران قدر و حرمت خود برده اند. در عوض، مسئله دین داری و تحول دینی در حوزه های علمی،‏ اندیشه ای،‏ و عمل اجتماعی محوریت دارد. امروز در جهان مدرن، بر تعداد دینداران، بحث های دینی، نقدهای دینی، جنبش های دینی، معارضان دینی، و مراسم دینی افزوده شده است. این اتفاقات با وجود جنگ بین ادیان غرب محقق شده است.

بازگشت به دین در جهان وایران به خودی خود به وقوع نپیوسته است. تنها آثار منفی مدرنیسم نبوده است که دین را امری مرکزی کرده است. بلکه اقدام و تلاش انسانها در این زمینه اثرگذار بوده است. اصلی ترین نیروی اشاعه دهنده تفکر اصلاح گرایانه، دینداران و‏ روشنفکری دینی بوده اند. زیرا روشنفکران دینی دیندار ضمن اینکه دارای توانایی های مدرن برای چانه زنی فرهنگی و اجتماعی در دفاع از دین و دینداری بودند، در درون جامعه مدرن درگیر و فعال بوده و رفتار و کردار و اندیشه شان نماد و نشانه حضور دینداری جدید تلقی می شده است. آنها به عنوان معلم، روزنامه نگار، استاد دانشگاه، محقق، منتقد اجتماعی، نقاش، موسیقی دان، نویسنده، بازیگر، و … در جامعه مدرن دارای قدرت و منزلت و اعتبار بوده و از این طریق به ترسیم درک دینی اقدام کرده اند. این گروه از افراد که زندگی دینی برایشان دارای اهمیت اول بوده است، با همصدایی با رهبران دینی اصلاح طلب، توانسته اند بخش اعظم جامعه شان را برای شرکت در حرکت های اصلاحی مجاب کنند. اولین گروه اجتماعی درگیر شده ، دانشجویان و دانشگاهیان بوده اند. این گروه که در کشوری مانند ایران در حال رشد و توسعه بود و در عین حال به دلیل اهمیت یافتن نظام بوروکراتیک، گروه تحصیل کرده دانشگاهی دارای قدرت و توانایی بیشتری در مقایسه با دیگر گروههای اجتماعی می شدند، انتقال دهنده پیامها و اندیشه های دینی طرح شده به واسطه رهبران دینی و روشنفکران دینی در بیشتر سطوح جامعه شده اند. حتما حضور بیش از حد دانشجویان ایرانی در جلسات سخنرانی دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد و همراهی بسیار زیاد دانشجویان با اندیشه استاد مطهری را در دهه های ۱۳۵۰ از یاد نبرده ایم. این جریان هم چنان در ایران ادامه دارد و منشا حوادث و تغییرات عمده ای می باشد.

اولین مشکلی که این گروه در ایران دچار شده اند، تشدید تعارض با روشنفکران بی دین می باشد. زیرا روشنفکران بی دین در ایران راه نجات جامعه را نابودی سنت های اجتماعی می دانند. به عبارت دیگر،‏ این گروه از روشنفکران با نگاه رادیکالی مدعی می باشند که جامعه ایران وقتی خواهد توانست به وضعیت بهتری دست یابد که سنت های اجتماعی اش به طور بینادی دچار فروپاشی شود. در حوزه سیاست و قدرت، سنت پادشاهی، در حوزه فرهنگ و دین، سنت شیعه و اسلام، در حوزه اقتصاد، سنت تجارت و اقتصاد خانگی، در حوزه اجتماعی، مناسبات خانوادگی، روابط اجتماعی،‏همسایگی، و روابط انسانی چهره به چهره و اطمینان به یکدیگر، و به لحاظ هویتی، ایرانیت متشکل از فرهنگ اسلامی و ایرانی و مدرن دچار انحطاط شود. اگر کمی به ادبیات تولید شده این گروه از روشنفکران ایرانی در طول دهه های اخیر توجه شود، متوجه خواهیم شد که به چه میزان سخن از عدم توافق دین و علم، عدم سازگاری نسلی، عدم سازگاری بین ملیت و اسلامیت، عدم توافق بین روحاینت و دانشگاهیان، عدم توافق و سازگاری بین مدرنیته و دین و سنت و … داشته و منابع مکتوب باقی مانده از آنها مملو از هجوم به سنت های فرهنگی و اجتماعی جامعه ایرانی است که دربردارنده تجربه تاریخی مردم ایران است. آنها در طول دهه ها بر مفهوم “فروپاشی” با پسوندهای متعدد “اجتماعی” “سیاسی” “اقتصادی” “حکومتی” و … تاکید کرده اند. از نظر آنها، در صورت وقوع انحطاط، امکانی برای وارد شدن عناصر مدرن در جامعه ایرانی فراهم خواهد شد و در نتیجه جامعه ایرانی دوره فعلی را پشت سر گذاشته و به ناکجا آبادی خواهد رفت که غرب قرن شانزدهم را نشان خواهد داد. نبوغ را ببینید که آدمی بی سنت و بی هویت را به کجا می برد!!.

با طرح دیدگاه رادیکالی روشنفکران ضد سنت های اجتماعی (ضد فرهنگ و دین) در ایران، تعارض بین دو بخش عمده روشنفکری شکل گرفت و تا کنون نیز ادامه دارد. به عبارت دیگر، شاید بتوان این نوع تفاوت نگاه را کهن تر نیز دانست. از بدو شکل گیری جریان روشنفکری دینی، غیر دینی های روشنفکر مدعی فروپاشی سنت های اجتماعی در ایران برای برپایی مدرنیته بوده اند. به عنوان شاهد حمله ای که بعضی از روشنفکران ماده گرای خیالباف به زبان فارسی و شیعه کرده اند، از یاد نمی رود. نکته جالب در این است که رضا شاه در یک نگاه کلی همان سیاست فرهنگی پیشنهادی روشنفکران ماده گرا در حذف زبان فارسی و شیعه را دنبال کرد. در حالی که روشنفکران دینی در ایران به دفاع از سنت پرداخته و برپایی مدرنیته را بدون پیوستگی با سنت در ایران ممکن نمی دانسته اند. این اولین مناقشه و معارضه می باشد که تا امروز نیز ادامه یافته و منشا تحولات و نابسامانی های متعدد فکری و اجتماعی شده است.

تفاوت اصلی بین این دو گروه “سنت” و “فرهنگ” در ایران است. دینداران روشنفکر با استقرار در سنت و فرهنگ به پالایش و بهبود و اصلاح آن فکر می کنند در حالی که بی دینان روشنفکر به نابودی و حذف و فروپاشی آن فکر می کنند. گروه اول، سخن از هویت اسلامی و ایرانی سر می دهند در حالی که دومی ها ادعای هویتی خاص نیستند. چون نتیجه عمل آنها بی هویتی خواهد بود. البته بسیاری از آنها به دفاع از هویت جهانی و مدرن در ضدیت با هویت اسلامی و ایرانی اقدام کرده اند. تا کنون جامعه ایرانی خواسته و ناخواسته درگیر این نوع تزاحم شده است. تزاحم بین حفظ و نابودی فرهنگ و سنت. این تزاحم در دوره جدید دوباره طرح شده است. در حالی که می بایست جامعه ایرانی از این وضعیت عبور کرده و از نوع و نحوه عملی که انجام داده است، مدلی برای دیگران طراحی کنند. دوباره به مسئله اول بازگشت کرده است. در این بازگشت ارتجاع در ایران همراه با روشنفکری ضد دین نقش عمده ای داشته است. ناگفته نماند زمانی که حد واسط این دو جریان کم شده است، پویایی فکری و اندیشه ای در ایران کاهش یافته است و زمانی که فاصله، جدایی، و مواضع متفاوت و شفاف آنها دیده شده است، جریان روشنفکری دینی در ایران رشد کرده و جامعه نیز از آن بهره برده است.

Recent Posts

Recent Comments

About

This template is built with validated CSS and XHTML, by Bad Credit.


جامعه ایرانی – مدرنیته ی ایرانی Proudly powered by Wordpress Themes Entries (RSS) and Comments (RSS). Theme Splatter by Web Hosting Answer