جامعه ایران ( ۲۴ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

نظریه های جامعه ایران و سیاست های تحلیلی

    همانطور که در بحث های گذشته های اشاره شد، درباره ایران – به عنوان نظام سیاسی – داوری های متعددی صورت گرفته است که اساس آنها به پنج بینان نظری جغرافیاگرایی، نژادگرایی، استبداد آسیایی، تکامل اجتماعی (مارکسی) و پدرمیراثی وبر بر می گردد که حاصل آنها در جامعه ایرانی به مجموعه نظریه های جامعه ایرانی چون جغرافیاگرایی، نژادگرایی، استبداد آسیایی، فئودالیسم ایرانی، شیوه تولید آسیایی، جامعه آبی، جامعه نفتی، حکومت خودکامه، انحطاط اندیشه، و جامعه و فرهنگ دوگانه، جامعه در حال فروپاشی، و هویت چندگانه می باشد. در بحث های گذشته به اصلی ترین نظریه های فوق در حد آشنایی مخاطب بدون نقد و بررسی جدی اشاره شد. هر یک از نظریه ها مدعیان خاصی دارد.

   هر یک از نظریه های اشاره شده در شناسایی جامعه ایرانی دارای ویژگی ها و مشخصاتی است که آنها را از یکدیگر متمایز کرده است. حداقل تفاوت آنها در زمان و دوره تاریخی طرح و طراحان نظریه ها می باشد. اما در یک نگاه کلی همه نظریه های اشاره شده در جهت توضیح “عقب ماندگی جامعه ایرانی” می باشند. همه نظریه های اشاره شده ریشه و اساس عقب ماندگی جامعه ایرانی را در وضعیت نظام سیاسی آن که استبدادی است، می دانند. در نتیجه، همه نظریه ها ضمن اینکه داعیه شناسایی و بررسی جامعه ایرانی را داشته اند، بر حوزه سیاست و حکومت و شاهان و گروههای سیاسی متمرکز شده و علت اصلی عقب ماندگی ایران را در استبداد ایرانی می دانند. در ارزیابی نظریه های اشاره شده، اشکال اصلی وارد بر آنها بی توجهی به جامعه و نیروها و تحولات اجتماعی ایران در طول تاریخ می باشد.

   با توجه به این مقدمه که نظریه های اشاره شده دارای بینان مشترک بوده و بر عقب ماندگی و توسعه نیافتگی ایران و  بر نظام سیاسی و حکومت و رفتار شاهان در ایران به عنوان علت عقب ماندگی ایران داشته و به حیات اجتماعی بی توجه می باشند. در بحث های صورت گرفته به این نتیجه دست یافتیم که در شناسایی دقیق تر جامعه ایرانی ضرورت توجه به بینانهای اجتماعی و فرآیندهای اجتماعی و نیروهای اجتماعی متعامل با حکومت و نیروهای سیاسی می باشیم.

   قبل از اینکه به دامنه فضای مفهومی و نظری شناسایی جامعه ایرانی دست یابیم، ضرورت نوع و میزان و نحوه استفاده از نظریه های مطرح در جامعه ایرانی به واسطه مخاطبان متعدد هستیم. بر اساس نظریه های مطرح شده در گذشته، تحلیل گران، سیاستمداران، محققان، دانشجویان، و کنشگران اجتماعی به تحلیل شرایط دیروز و امروز ایران اقدام کرده اند. روزنامه ها، کتابها، مقاله ها، رسانه های جمعی، رساله های دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری، و گفتارهای رهبران سیاسی و دینی در ایران مملو از تحلیلهایی است که آشکار و پنهان متاثر از نظریه های اشاره شده می باشد. چرا این وضعیت وجود دارد؟  علت اصلی قبول گفتمان عقب ماندگی به واسطه همه گروههای رقیب و مدعی رشد و اصلاح و توسعه ایران است. از طرف دیگر، ساده ترین راه ارجاع به ادبیات نظری تولید شده به واسطه نظریه پردازانی است که  منابع آنها در دسترس می باشد. ارجاع ساده و ممکن مدعیان فهم جدید از ایران و اسلام بر مشکلات جاری فکری و اندیشه ای در ایران افزوده است. عده ای که نظریه شان را پساشرق شناسانه می دانند، بر اندیشه متفکران غربی بی ارتباط با ایران تکیه کرده اند. گویی اگر نگویند که ما متاثر از مارکس و وبر و فوکو هستیم، و دیدگاهی که مورد استفاده قرار می دهند را پسااستعماری و پسا شرق شناسی عنوان کنند، معصوم از خطا خواهند ماند. با یک نگاه کلی می توان به این اصل دست یافت که همه مدعیان اندیشه ورزی در ایران اعم از شرق شناسان و ایران شناسان اروپا مدار و سنت گرایان و مدعیان نظریه سازی و نظریه پردازی در دام گفتمان عقب ماندگی گرفتار شده و همه تلاشهایشان در نهایت به اثبات مبانی و مفروضات این گفتمان می انجامد. حاصل کار همه به اینجا ختم می شود که در ایران امکان توسعه یا عدالت یا دموکراسی یا همه وجود ندارد. کسانی که مدعی عدالت شده اند می گویند که به دموکراسی کاری ندارند و کسانی که مدعی توسعه شده اند گفته اند که کاری به عدالت ندارند. کسانی که مدعی دین و اسلام شده اند گفته اند که کاری به زندگی مردم ندارند. کسانی که مدعی صلح و رفاه شده اند گفته اند که کاری به دین مردم ندارند. این نوع نگاه و بحث در مورد ایران شواهدی است که من در طول بحث های گذشته تحت عناوین متعدد نظریه های معطوف به جامعه ایرانی تحت عنوان کلی پارادایم عقب ماندگی به آنها اشاره کرده ام.   

 شواهد موجود در طول دهه های گذشته نشان می دهد که هر فرد و گروهی به دلیل دست یابی به قدرت و بی اعتنای به مبانی اندیشه و نظری بکار برده به رد و نفی گروه رقیب اقدام کرده و ناتوان از فهم این نکته که همان راهی را خواهد رفت که رقیب مدعی آن است. این است که عمومآ راستگراها بعد از کنار زدن چپگراها از صحنه قدرت همان راهی را می روند که قرار بود چپگراها بروند. چپگراها هم در زمانی که حاکم حوزه فرهنگ و سیاست و اقتصاد بودند، همان کاری را کردند که امروز راستگراها در جهت تحقق آن تلاش می کنند و حذف رقیب را اصل می دانند. با یک نگاهی کلی با ملاحظه تحولات ایران در یک دوره نسبتا طولانی داعیه مطرح شده ام بیشتر معلوم می شود. همه تلاش می کنند که ایران به توسعه دست یابد، ولی حاصل کار عمق بخشیدن به عقب ماندگی است. دولتی و گروهی که داعیه دست یابی به دموکراسی داشت، ضدیت دینداران را با خود آورد و دولتی که مدعی دینداری بود، مخالفت دینداران و توسعه گراها را با خود آورد. به دلیل اینکه حاصل کار همه دولتها نمی تواند چیزی به جز کمی هدایت جامعه به جلو برای دست یابی به توسعه و رفاه و رشد اقتصادی است، نتیجه همه در مجموع اگر عقب گر نباشد، توقف می باشد.

در چندین گفتار کوتاه سعی دارم تا سیاست های تحلیلی متعددی که در ایران جاری است و گروههای رقیب برای نفی دیگری بکاربرده اند، ولی همه در درون پارادایم عقب ماندگی ایران تلاش می کنند، را با توجه به کارهای تحقیقی و پژوهشی و داعیه های برنامه ایشان نشان دهم.

جامعه ایران (۲۳)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

نظریه انحطاط اندیشه در ایران

 سیدجواد طباطبایی یکی از صاحب نظران حوزه مطالعات تاریخی و اندیشه در ایران می باشد. او صاحب نظریه ای است که خودش آنرا “نظریه انحطاط” نامیده است. عنوان نظریه اش عنوان یکی از اصلی ترین کتابهای او نیز می باشد. برای طراحی نظریه انحطاط، او به طرحی از نظریه دولت در ایران اقدام کرده است. او مدعی است که دولت در ایران معادل معنایی که در ادبیات غربی مطرح شده، نمی باشد. زیرا دولت در غرب با تشکیل دولت ملی همراه است در حالی که در ایران خبری از وقوع دولت ملی نیست. او به نقد نظر کسانی می پردازد که مدعی اند در دوره صفویه “دولت ملی” شکل گرفته و مدعی است که در این دوره، اندیشه سنتی نظریه سلطنت صفویه وجود داشته که بر اساس سه عنصر و اصل ۱ – اندیشه شاهی ایران باستان، ۲- تشیع، و ۳ – تصوف سامان یافته است (طباطبایی، ۱۲۲-۱۱۵).  

نظریه انحطاط اندیشه در ایران با وجود اینکه به ظاهر امری تازه است و طراح آن طباطبایی است، ولی شواهد موجود نشان از طرح این داعیه در مورد ایران از طرف محققان قبل از او دارد. در ضمن فرض انحطاط ایران مقدم ترین فرض مدعیان مطالعات ایران می باشد. همانطور که در بحث های قبلی اشاره شد، مدعیان نظریه استبداد آسیایی و ایرانی، نظریه نژادگرایی، نظریه جغرافیاگرایی، نظریه جامعه آبی و نظریه جامعه نفتی با فرض اینکه ایران پدیده ای سنتی و متاخر است و در حال افول می باشد، امکانی برای دست یابی به رشد و توسعه (سرمایه داری) در آن وجود ندارد. شاید بهتر بود که این نظریه بعد از نظریه جغرافیاگرایی و نژادگرایی مطرح شوند تا مباحث بعدی در قالب چارچوب های نظری بهتر درک

شود. ولی به علت فراگیری گفتمان انحطاط، نظریه انحطاط اندیشه طباطبایی را مستقلا و به طور مستقل مطرح کرده ام.

مراحل اصلی دست یابی به نظریه انحطاط:

طباطبایی در طرح نظریه انحطاط چندین گام عمده برداشته است.

گام اول: نقد سیاسی از روایت سیاسی و ایدئولوژیک صاحب نظران ایرانی در مورد ایران و اسلام در دوره معاصر.  او با نقد سیاسی و طرفدارانه از وضعیت تفکر و رفتار در ایران که به زعم ایشان در مجموعه کارهای سیاست پیشگان و حزب مداران خلاصه می شود، سعی در مشروع سازی داعیه های اولیه شان که در نهایت به طرح نظریه انحطاط انجامیده است، دارد. او این معنی را به شکل زیر بازگو کرده است:

خاستگاه آن ها تجربه شکست جنبش مشروطه خواهی و تفسیر اندیشه سنتی بر پایه نوعی از مارکسیسم مبتذل بود که به ویژه با حزب توده وارد ایران شده بود. این تلفیق میان نوعی از ایدئولوژی سیاسی  واندیشه سنتی در وضعیتی در تاریخ اندیشه در ایران ایجاد شد که به دنبال تصلب سنت، به تدریج، گسستی ها در نهان و ناآگاهانه، با اندیشه سنتی ایجاد شده بود. در این دوره، بسیاری از نویسندگان، بی آن که بدانند، در درون نظامی از ایدئولوژی های جدید استقلال می کردند، زیرا مجموعه مفاهیم اندیشه سنتی از مفهوم کهن آن خالی شده بود و همین امر اجازه می داد تا وضعیتی ایجاد شود که من آن را “لغزش” از سنت به ایدئولوژی های جدید خواهم نامید و کوشش خواهم کرد پی آمدهای این لغزش و مشخصات و مکان آن لغزش گاه ها را نشان دهم (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۸-۱۷٫)

گام دوم: طرح سوالی  است که او مطرح کرده و کمتر طباطبایی در پاسخ به آن اصرار دارد. سوالی که مطرح کرده است در صورت پی جویی تاریخی آن می توانست در فهم تحولات ایران و سرنوشتی که ایرانیان امروز دچار شده اند، راهگشا باشد. ولی رها کردن این سوال و ادامه دادن راهی که شرق شناسان درباره ایران شروع کرده اند،  بر مشکلات نظری و تجربی حوزه مطالعات ایران از طرف ایشان افزوده است. سوالی که به واسطه ایشان مطرح شده است، عبارت است از: “مایه ثبات و داوم قلمرو سرزمینی ایران در “دولت مسعجل” فرمانروایی سلسله هایی که بر ایران زمین حکومت کردند، چه بود؟” واقعا این مسئله مهمی است که ایرانی که هر آن دچار بحران شده و دولتهای مستعجل بر آن حکومت کرده اند، چرا ناپدید نشده است؟ چرا این پدیده دچار فروپاشی بینادی نشده است تا امروز ما به جای روبرو بودن جسمی بیمار از  او – به تاسی از نظریه انحطاط طباطبایی – برای شناسایی ان بهتر بود که به سراغ باستانشناسی رفته و در اثر تبحر در این حوزه و رشته، با کالبدشکافی های باستانشناسانه، از ایران و هویت ایرانی خبری بیابیم. این سوال می توانست با کمی تغییر همچنان در شرایط فعلی و آینده نیز مطرح و هر پاسخی به آن بر دانش مربوط به ایران افزوده شود. تاکید بر این سوال نشان از قبول واقعیتی ماندگار است. طباطبایی در این زمینه غور زیادی نکرده و صرفا اعلام کرده است که دو عامل در این زمینه بسیار مهم می باشند. ایشان به عواملی اشاره کرده است که در اثبات نظریه انحطاطش می توانند مورد استفاده قرار گیرند. نحوه بیان این عوامل و موقعیت ها نشان از انحطاط است تا حضور. این دو عامل عبارتند از:  (۱)  نهاد شاهی، شاه در راس هرم قدرت سیاسی ایران. طباطبایی مدعی است که در این زمینه اختلالات بسیاری صورت گرفته است. اصلی ترین آن جایگزین شدن شاه به جای نهاد شاهی است:  ”گفته شد که با بینادگذاری نخستین “شاهنشاهی” این شیوه فرمانروایی شکل “دولت” رایج ایران را به خود گرفت، اما در تحول تاریخی، پادشاه جانشین نظام شد و در رآس هرم قدرت قرار گرفت …” (طباطبایی، ۱۴۸).  او با محور قرار دادن شاه و مشکلاتی که آنها برای ایران به ارمغان آورده اند، افول نظام سیاسی و اندیشه ایرانی را ممکن کرده اند. طباطبایی اصرار دارد تا در بررسی “دوره گذار” به حماقت و ناتوانی شاهان به علت راز و رمز اصلی مشکلات ایران توجه کند. او به سفرنامه های خارجی چون سفرنامه ونیزیان مراجعه و بر اساس اطلاعات این نوع منابع از استبداد شاهان سخن می گوید. از نظر ا و شخصیت شاهان، خونریزی و کشت و کشتار آنها، تعرض به جان و مال دیگران، کور کردن چشمان کسانی که احتمالا می توانند جایگزین باشند، حرمسرا، زن بارگی، شراب خواری، و … نشان از این دارد که شاهان نقش نظام شاهی را بعهده نگرفته اند.  (۲) عامل دوم فرهنگ ایرانی است. فرهنگی ایران که به صورت زبان، شعر، و ادب پارسی ظهور کرده است (طباطبایی، ۱۱۵). او مدعی است که به دلیل فقدان اندیشه سیاسی، شعر و ادب جانشین اندیشه سیاسی شده است و عامل وحدت سرزمینی گردیده است (طباطبایی، ۱۴۷- ۱۴۶). 

گام سوم، به لحاظ مفهومی و نظری، طباطبایی به طور شفاف بازگو کننده دیدگاه شرق شناسان و ایران شناسان اروپا مدار در مورد ایران شده است. دیدگاه او دو ساحت دارد؛ ساحت آغازین اثبات عقب ماندگی ایران و ساحت دوم توسعه و رشد غرب است. طباطبایی هر چند که خود را مورخ اجتماعی ایران نمی داند ولی به عنوان مدعی فیلسوف سیاسی و فیلسوف اندیشه سیاسی و اجتماعی، بی اعتنای به مباحث تاریخی و تاریخ تحول اندیشه و تفکر در ایران نبوده است. بدین لحاظ است که او یا خود می بایستی به تحقیق در این زمینه اقدام کرده یا اینکه از میان منابع موجود دست به گزینش زده و بحث و بررسی اش را دنبال می کرد. او در آغاز به دوره بندی تاریخ ایران اقدام کرده است.

گام چهارم زمینه سازی در طرج نظریه انحطاط،  توجه به مراحل تحول تاریخی و اندیشه ایران است. طباطبایی در بیان انحطاط اندیشه در ایران، ایران را به دو دوران اساسی قدیم و جدید تقسیم کرده است:  ۱ – دوران قدیم تاریخ ایران با بنیادگذاری شاهنشاهی آغاز و تا واپسین سده های دوره اسلامی ادامه دارد.  ۲-   دوره گذار، از جنگ چالدران تا شکست ایران در جنگ با روسیه می باشد. طباطبایی دوران نهصد ساله پس از اسلام تا صفویه را که عده ای دوره میانی نامیده اند، بخش دوران قدیم ایران می داند. این دوره را که حلقه رابط سده های میانه  ایران و آغاز دوره جدید است دوره گذار نامیده است. او دوره جدید را به سه دوره تحت عناوین  (۱) دوره گذار، (۲) دوره فروپاشی و (۳) دوره مکتب تبریز نامگذاری کرده است (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۶-۱۰).

از نظر او دوره گذار دارای مشخصاتی چند است:  این دوره مستقل از دوره های قبلی و بعدی است. دوره ای پر تعارض است. ایران در این دوره در گیر جهان مدرن است و در جاذبه مناسبات جهانی جدید قرار گرفت. روابط ایران بر خلاف گذشته که محدود به کشورهای مجاور بود، با کشورهای اروپایی است، دوباره با جهان مسیحی مرتبط شدند. با این وجود، به لحاظ نظری، این دوره مانند دوره قدیم است و صفویه با منطق سنت تا مدرن عمل می کند. باوجود اینکه نظم سنتی ایران به دلیل ارتباط با جهان جدید دچار اختلال شد، ولی در ساحت اندیشه تغییری صورت نگرفت و همچنان ایران سنتی ماند. به طور خاص منطقی که شاه اسماعیل در جنگ چالدران دنبال کرد سنتی بود. همه او را تشویق  به حمله قبل از آماده شدن سلطان سلیم درروزهای قبل از جنگ کردند، ولی او آنرا خلاف مردانگی داشت و در نهایت سلیم با سلاح های مدرن شکست او را شکست داد. طباطبایی در این زمینه اشاره کرده است که جنگ چالدران به دلیل عدم توسعه نظامی سپاه شاه اسماعیل و بی توجهی به قدرت نظامی سلطان سلیم به شکست انجامید. شاه اسماعیل با تکیه بر منطق ایمانی و جوانمردی عمل کرد و می توانست قبل از سر و سامان یافتن سیاسی سلیم به آنها حمله کند ولی رسم و جوانمردی را خلاف آن دانست و با آماده شدن سپاهیان سلیم، بر اثر برتری ابزار نظامی، سپاه ایران شکست خوردند. از نظر او اطرافیان شاه اسماعیل، روایان رسمی، مولف تاریخ عالم آرای عباسی، و جهانگشای وی خاقان، توکل به خدا و راز و رمز الهی را توضیح دهنده شکست می دانند. در حالی که در سفرنامه های خارجیان به عوامل سنی توجه کرده اند (همان، ۴۲-۳۷). سرزمین ایران، سرزمین بزرگ در اثر شکست ها به حد و مرز امروزی رسید. این دوره بیان کننده “منطق شکست” است (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۵-۱۲).

دوره مکتب تبریز با اصلاحات عباس میرزا در درالسلطنه تبریز آغاز شد و با پیروزی جنبش مشروطه خواهی مردم ایران به پایان رسید. مکتب تبریز کانون تجدد طلبی، مشروطه خواهیف گسترش اندیشه آزادی و هواداری از حکومت قانون بود… و برای توضیح آن نظریه حکومت قانون در ایران ضروری است (همان، ۱۷-۱۶).

گام پنجم بعد از تعیین محدوده تحقیق، تعیین منابع مورد مراجعه اش می باشد. او به انتخاب منابع خاصی برای اثبات داعیه و مفروض آغازینش تحت عنوان عقب ماندگی ایرانیان که بعدها تحت عنوان نظریه انحطاط اعلام شد، اقدام کرده است. او در مجموع از منابع زیر استفاده کرده  و نسبت به دیگر منابع بی نظر مانده است:

(۱)   از نظر طباطبایی، منابع کلاسیک تنظیم شده در مورد ایران نیز بر اساس نظریه انحطاط تنظیم شده است. به طور خاص او مدعی است ککتاب هرودت کوششی برای تدوین اندیشه تاریخی تمایز میان یونانیان و “بربرها” بود و این تاریخ پیش از آن که پایه ای در واقعیت داشته باشد، بازسازی واقعیت بر پایه اندیشه تمایز و آغاز آگاهی از ان بود…  او مدعی است که همه روایتگران ایران در عصر جدید، بر گسست از فرهنگ شرق و نوایین بودن همه وجوه فرهنگ و تمدن غربی تاکید دارند. او مدعی است کارها بر اساس نظریه توطئه نوشته نشده است. یعنی غرب بر اساس توطئه شرق را نادیده نگرفته است.. (طباطبایی؛ ۱۷۱).

(۲)  منبع دیگری که طباطبایی از آنها در اثبات نظریه  اش استفاده کرده است، سفرنامه های ایرانیان است. در فصل چهارم او اصلی ترین منابع تنظیم شده به واسطه ایرانیان را که تآیید کننده انحطاط ایران است، اشاره شده است: سفرنامه محمدرضا بیگ، خطانامه اثر سید علی اکبر خطایی، محمد ربیع بن محمد ابراهیم، تحفه العالم اثر سید عبدالططیف شوشتری، سفرنامه ابوالحسن خان، حیرت نامه، سفرنامه میرزا صالح، سفرنامه ابوالحسن خان ایلپی (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۲۲۷-۲۲۰).

(۳)  سفرنامه های جارجیان منبع دیگر مهم در کار طباطبایی است. طباطبایی بر خلاف داعیه اصیل بودن در نظر و اطلاعات، بیشترین ارجاع را به منابع سیاحان و سفرنامه نویسان کرده و کمتر منتقد سفرنامه های خارجیان می باشد. او مدعی است که سیاحان خارجی در مقایسه با محققان و مورخان ایرانی در هر دوره – به طور خاص از عصر صفویه تا کنون – توانسته اند درک وفهم دقیق تری از ایران ارائه دهند. این درک و فهم سیاحان اروپایی نه از رو ی تآمل فلسفی آنها بلکه از روی غریزه و حس سیاسی و فرهنگی شان می باشد. (همان حس و درکی که در بحث های گذشته مورد نقد ما بوده است.)  زیرا سیاحان به ایران آمده از دوره صفویه به بعد در آغاز دوره شکل تمدن جدید غربی بوده و با باور به ترقی و پیشرفت فرهنگ و تمدن و اندیشه غربی به ایران نگاه کرده و در نتیجه به جز گسست در ایران مشاهده نکرده اند (طباطبایی، ۱۶۷).  طباطبایی فصل سوم کتابش را به نگاهی که در مورد ایران به واسطه بیگانگان ارائه شده است، اختصاص داده است. او بیان کرده است:

تاریخ ایرانیان به گونه ای که در نوشته های تاریخی ایرانی آمده، تاریخ ظهور و سقوط سلسله ها و ضعف و قدرت شاهان است. آن چه پیش از این ، از خلال نوشته های تاریخی درباره تاریخ ایران زمین در دوره گذار آوردیم، مبین این امر است که به سبب فقدان اندیشه تاریخی خردگرا و نیز مفاهیم بینادین اندیشه سیاسی که به ویژه در این دوره دستخوش زوال جدی شد، تاریخ نویسی به … وقایع بی اهمیت ولی نعمتان تاریخ نویسان فرو کاسته شده بود و از این انحظاط .. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۶۵). 

طباطبایی مدعی است که سفرنامه نویسان بیشتر اروپایی شارح جریان سقوط ایران در عصر صفویه، زندیه، افشاریه، و قاجار می باشند. او روایت ارائه شده را صادق و معتبر دانسته و بر اساس آن به بازخوانی روایت کهنه و تکراری سیاحان در قابل ادعاهای علمی اقدام کرده است. این روایت چندین اشکال کلی و مقدماتی دارد: (۱)  اشکال اصلی که این منابع دارند همان حسنی که طباطبایی در مورد آنها اعلام کرده است: باور به ترقی در غرب و در مقابل عقب ماندگی و انحطاط در شرق و ایران. من این اصل را بارها مورد نقد قرار داده و مشکل اصلی که با سیاحان اروپایی و تابعان آنها در ایران در مورد ایران دارم، ریشه در نگاه مثبت به غرب و منفی به ایران است. (۲)  در روایتی که سفرنامه نویسان خارجی از ایران ارائه داده اند، تاکید اصلی و تنها در باره نظام حکومتی بوده و حوادث به شکل تفصیلی در زندگی فردی و خانوادگی شاهان اهمیت داشته است. (۳) در این روایت عناصر اجتماعی و نهاد وزارت نادیده گرفته شده است (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۷۵-۷۲).  (۴) مشکلات اخلاقی و مذهبی اصلی ترین موضوع مورد توجه سیاحان بوده است. 

با توجه به داعیه های اصلی سیاحان و باور طباطبایی نسبت به آن، استنباط های متعدد زیر از طرف او صورت گرفته است: (۱) ایران، از نهاد شاهی به حکومت مطلقه و خودکامه تبدیل شده است. (۲) در این فرآیند، شاه به نفی نهاد وزارت، نافع بزرگان و خاندانها، نافع مناسبات و قوانین اقدام کرده است (طباطبایی، ۱۷۹-۱۷۲).  (۳)   حرمسرا و جواجه گان یکی از اصلی ترین مراکز مورد علاقه  سیاحان و اصلی ترین مراکز تصمیم سازی و تصمیم گیری در نظام شاهی تا نهاد وزرات می باشد.

 نتیجه اصلی که او از ارجاع به سفرنامه های اروپایی انجام داده است، روایت انحطاطی ایران است. طباطبایی معتقد است که سفرنامه نویسان بیگانه که از دوره صفویه در ایران بوده اند، روایت شان از ایران روایت انحطاط است. او از میان مجموعه کارهای تنظیم شده؛ به طور خاص به تفسیر و تعبیر شاردن و گوبینو اشاره کرده که در کل اشاره می شود:

 - از نظر او شاردن شرح دقیقی از نظریه انحطاط ارائه داده است:

.. نکته اساسی توضیح ژان شاردن این است که او استبداد و انحطاط را ذاتی  شرقیان و تقدیر آنان نمی دند، بلکه امری حادث و قابل تبیین می شمارد. او در بحث از وضعیت انحطاط ایران در عهد جانشیان شاه عباس و نظام خودکامه آن، در مقایسه با ایران باستان، بر آن است که شیوه فرمانروایی ایرانیان باستان عادلانه تر و برابری میان مردمان بیشتر بود…. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۳۰-۴۲۹).

- گوبینو و انحطاط:  گوبینو از نظر طباطبایی، باور به زوال غرب داشت، تعامل بین آسیا و غرب را مفید می دانست و ایران را کشوری باستانی و با هویت می شناخت. طباطبایی نظر گوبینو در مورد هویت ملی ایرانی را نقد کرده است. زیرا از نظر او، گوبینو از فهم تعارض ملت دولت ناتوان بوده و اساس وحدت ایرانی را به دلایل نظریه نژادی اش در سلطه ترکها بر ایرانیان دانسته است: 

توضیح گوبینو به نکاتی اشاره دادر که برای فهم راز و رمز تداوم هویت ایرانی و حضور یکسان آن در ذهن همه طبقات و گروههای ایرانیان دارای اهمیتی اساسی است. وحدت و حس ملی در ایران بسیار بیشتر از آن که دولت ملی در ایران ایجاد شود، به وجود می آید. شگفت انگیزتر از این نخستین نکته، شیوه ها و راه هایی است که این وحدت و حس ملی تداوم پیدا کرده است. به خلاف کشورهای غربی که در آن ها دولت ملی هم چون ابزاری برای تحمیل دیدگاه نظری حکومت مرکزی عمل کرد، در ایران، حس ملی بیرون حکومت های مرکزی شکل گرفت و شالوده ای استوار برای تداوم حکومت های ملی، که بیشتر ملی نبودند، فراهم آورد. در کشورهای اروپایی، دولتها ملتها را ایجاد کردند، اما در ایران، ملت واجد اقوام گوناگون، در وحدت تکثر آن، حکومت ها را ایجاد کرده است. این که در بخش بزرگی از تاریخ ایران، مردم ایران خود را ورای دولت دانسته و اغلب آن را به هیچ گرفته اند، برخاسته از این واقعیت تاریخ ایران است که پیچیدگی های تاریخ این کشور با صرف مقولات علوم اجتماعی جدید قابل تحلیل نیست  (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۱۶۰).

گوبیبنو به دلیل اینکه مدافع نظریه نژادی، منشآ همه مشکلات در ایران را اختلافات نژادی می داند. به طور خاص او به  تعارض بین ترکها وفارسها اشاره کرده و در نتیجه وحدت ملی ایرانی در مقابل با ترکها می باشد تا وجود عوامل قوام بخش. طباطبایی معتقد است نظریه گوبینو کافی نیست زیرا او ناتوان از درک تعارض بین حکومت و مردم است  (همان صفحه ۱۶۱).

گام ششم مرور کلی و ساده  طباطبایی به وضعیت اندیشه در شرایط معاصر ایران است. او با توجه به نقشی که حوادث بزرگی چون جنگها و شورشها و انقلابها و اشغالهای دول خارجی در تحول جوامع غربی داشته اند، به طرح سوال زیر در مورد ایران پرداخته است:  “چرا حمله ترکان و مغولان به ایران موجب تحول در اندیشه نشده است؟” طباطبایی معتقد است که ترکان و مغولها با ورودشان به ایران اثرگذاری اندیشه ای و فرهنگی نداشته اند و در عوض از فضای فرهنگی و اندیشه ای ایرانیان متاثر شده اند:

ترکان و مغولان بر خلاف عربها که دارای اندیشه نو بودند، فاقد پشتوانه آیینی بودند. بهتر بگوییم، ترکان و مغولان در قیاس با ایرانیان، در چنان مرتبه نازلی از فرهنگ و تمدن به سر می بردند که نیازی جدی به پایداری فرهنگی حس نشد. ترکان و مغولان می توانستند خود را به در دست داشتن قدرت سیاسی قانع کنند و البته، فرهنگ و تمدن ایران نیز نیروهای زنده و زائیده خود را چندان از دست داده بود که “مصالحه” جانشین پایداری شود. با چیرگی ترکان و یورش مغولان، “مصالحه ای” میان قدرت سیاسی ترکی – مغولی، که اراده آن به دست ایرانیان بود، و فرهنگ ایرانی انجام گرفت تا وحدت سرزمینی ایران حفظ شود، اما این “مصالحه” در واقع، توهمی بود که جانشین آگاهی از نوعی زوال و فقدان نظریه انحطاط شد… (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۰۹).

پیش فرضها و اصول نظریه انحطاط اندیشه:

۱-      او مدعی است سفرنامه نویسان بیگانه درکی از انحطاط ایران در روند فروپاشی صفویه و بعد از ان داشته در حالی که ایرانیان اعم از سفرنامه نویس، مورخ، و فیلسوف و مدعی اندیشه درکی از این فرآیند نداشته اند. طباطبایی علت اینکه بیگانگان به ایران آمده امکان فهم انحطاط ایرانیان را پیدا کرده اند را به وجود اندیشه سیاسی مدرن حزبی در غرب معطوف می کند. در حالی که علت عدم توجه و فهم جریان انحطاط در ایران به واسطه ایرانیان ریشه در سلطه سنت دارد (صفحه ۴۰۵). 

۲         -  او با برجسته کردن دوران گذار، شرایط فهم بهتر انحطاط فراهم شده است. نقشی که حوادث دوران گذشته – سقوط سلسله ساسانی، ورود اسلام، افت و خیز دولتها، تبدیل نهاد شاهی به خودکامگی شاه، حمله مغول و ترکان به ایران، و … –  ایران در مسیر انحطاط اندیشه ای داشته اند، امکانی برای تفکر و اندیشه برای ایرانیان فراهم نشده است. در نتیجه، او به این نتیجه رسیده است که انحطاط اندیشه، سرنوشت شوم ایرانیان است و ایرانیان با این وضعیت بعد از دوره ساسانیان روبرو شده و در حال حاضر در آن غوطه ور هستند. انقلابهای بزرگ ایرانی (به زعم بنده) کمترین نقشی در تحول اندیشه در ایران نداشته و به دلایل گوناگون – که بیشتر به غلبه رویکرد سیاسی و ایدئولوژیک بر می گردد – بر انحطاط ایران عمق بخشیده اند.  

۳         – از میان متفکران اسلامی، از نظر طباطبایی فقط ابن خلدون با تاکید بر افت و خیز تمدن اسلامی و دولت امکان فهم انحطاط را پیدا کرده است. ولی اندیشه او دنبال نشده است و در غرب ماکیاول آغازگر اندیشه انحطاط شده و ادامه اندیشه اش تفکر اجتماعی جدید شکل گرفته است (صفحه ۴۷).  فرودسی در این زمینه شاخص است. او خردنامه اش به طرح فلسفه تاریخ ایران در فهم انحطاط اقدام کرده است. وی افرادی دیگری چون خواجه نظام الملک چیرگی ترکان را “گناهکاری” ایرانیان و عطاملک جوینی چیرگی چنگیز را “عذاب خدا” می داند (صفحات ۴۰۹-۴۰۸).

۴         – از نظر او امکان اندیشه در مقابل امتناع اندیشه است. طباطبایی مدعی است تاریخ نویسان دوره اسلامی، به جای تامل درباره دلایل پایان و فروپاشی شاهنشاهی ساسانی، به بحث و بررسی در مورد “شرایط امکان ظهور اسلام” پرداخته اند. در اینصورت، تامل نظری در شرایط امتناع و بحث در مورد شرایط امتناع با مقدمان نظری آن نداشته اند (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۰۸).  با این وجود او صراحتآ اعلام کرده است که در ایران تداوم فرهنگی و تاریخی وجود نداشته است:

گام نخستین در طرح نظریه انحطاط ایران، نقادی نظریه تداوم تاریخی و فرهنگی ایران است و این نقادی هم چون مقدمه ای بر تبین تاریخ فرهنگ و تمدن ایرانی است. نگارنده این سطور، بیشتر، در توضیحی درباره تاریخ اندیشه سیاسی، گفته بود که اگر چه اندیشه سیاسی ایرانشهری در ایران دوره اسلامی تداوم پیدا کرد، اما در گذر دگرگونی های تاریخی، جنبه های آرمانی آن یکسره از میان رفت و به نظریه سلطنت مطلقه تبدیل شد.. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۱۰).

در نتیجه از نظر طباطبایی در نوشته های تاریخی و ادبی ایرانی درباره انحطاط ایران زمین سخن روشنی وجود ندارد و گفته ها و نوشته ها از حد مقولات اخلاقی و دینی فراتر نرفته است (طباطبایی، ۴۳۳). به عبارت دیگر، کمتر متفکر ایرانی وجود دارد که به طور شفاف و سامان یافته به تبیین فرآیندی انحطاط ایران اقدام کرده باشد، کاری که متفکران غربی در عصر روشنگری بدان پرداختند. طباطبایی راز اصلی انحطاط ایران را فقدان اندیشه سیاسی می داند:

     انحطاط ایران زمین از هنگامی آغاز می شود که ایرانیان توان بازسازی فرهنگی و پایداری در قلمرو اندیشه را از دست دادند و فروپاشی های پی در پی ایران، هربار، پیوندی با دگرگونی هایی در حوزه فرهنگ و قلمرو اندیشه داشته است. به عنوان مثال، دگرگونی ها و انقلابات سیاسی و ظهور و سقوط شاهان و سلسله ها در ایران – که تاریخ نویسان ایران، با توجه به باورهای خود، به “فلک کج رفتار” نسبت می دهند، و سفرنامه نویسان با شگفتی گزارش هایی درباره آن ها آورده اند – اگر چه تحولات سیاسی و اجتماعی اند، اما شتاب و سرشت آنها را تنها می توان از دیدگاه تاریخ اندیشه سیاسی توضیح داد  (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۶۰).

۵  -   شرایط و عوامل بسیاری در استمرار انحطاط ایران دیده می شود. او در پایان کتاب سعی دارد تا به بیان عوامل متعدد اثرگذار در انحطاط ایران اشاره کند. او اصلی ترین عوامل را به شرح زیر می داند: تنش های ایینی-فرهنگی، تنش میان فرمانروایی و فرهنگ ایرانی، تنش میان ایرانیان و انیران، تنش میان فرهنگ ملی و آیین های بیگانه، پیامدهای تنش های سیاسی در نظام اقتصادی، و تنش های میان ایرانیان و ایران (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۵۲۰-۴۶۳). از نظر او، خودکامگی را یکی از اصلی ترین عوامل انحطاط می داند. او راز و رمز شکل گیری خودکامگی را در فقدان اشرافیت در ایران می داند. او بر اساس نظر الیاس بحث را دنبال کرده و مدعی است شاهان باکشتارهای مکرر بزرگان جریان عدم شکل گیری اشرافیت را ممکن کرده اند.

 

 

تآملاتی در مورد نظریه انحطاط طباطبایی:

نظریه طباطبایی دارای اشکالات بسیاری است که در ادامه به بعضی از انها اشاره می شود:

۱         – طباطبایی بدون بحث و بررسی مناسب، حداقل در حد اثبات ادعایش تحت عنوان انحطاط اندیشه، در مورد امکان اندیشه و تلاشهایی که در نزد ایرانیان بعد از سقوط ساسانیان و در دوره جدید صورت گرفته است، بحث و گفتگو نکرده است. با اظهار اینکه همه تلاشها سیاسی است و نگاه ایدئولوژیک بر آنها حاکم است، از ادامه تفحص اجتناب کرده و راه خود را طی کرده است. بدون هیچ دلیلی برای اثبات ادعاییش تحت عنوان انحطاط به نقد امکان اندیشه ای که مورخان و متفکران ایرانی بعد از اسلام ارائه داده اند می پردازد. از نظر او این نوع نگاه کافی نیست و می بایستی آنها به بیان انحطاط می پرداختند.

۲          -  او به جای شناسایی شرایط تاریخی ایران یا وضعیت نظام اجتماعی و فرهنگی ایران از طریق دست یابی به منابع جدید، به بازگویی داعیه های سیاحان خارجی که در دوره شکل گیری تمدن غربی به ایران آمده بودند و تز عقب ماندگی را دنبال می کردند  اشاره کرده و بر اثر تاکید زیادی بر آن مدعی اند که سیاحان خارجی توانسته اند انحطاط ایران را بفهمند در حالی که ایرانیان این درک را نداشته اند.

۳         طباطبایی در بیان نظریه انحطاط، نیز مانند دیگر مستشرقان بیشتر به زندگی شاهان و احوال شخصی آنها تاکید کرده است و کمتر به وضعیت اجتماعی و فرهنگی جامعه ایرانی طی گذر زمان توجه کرده است.  این بی توجهی به تحولات اجتماعی موجب شده است که مولف اثبات فرضیه هایش را ممکن تصور کند.

۴         طباطبایی با روبرو شدن با شرایط متفاوت و معارض با اندیشه اش، از آروزهایش سخن می گوید. به عبارت دیگر، بر خلاف داعیه اصلی اش به شعار جدیدی اقدام کرده و مدعی است که ایرانیان وقتی به بحران نزدیک می شوند کاری کارستان می کنند. او به امید و آرزوی ظهور حوادث مهمی در تحقق اندیشه با بازیگری نیروهایی ناشناخته می باشد:

من تردید ندارم که ایران بر لبه یکی از آن پرتگاههای هولناکی است که بارها این کشور در برابر آن ها قرار گرفته است و چنان که از تاریخ ایران می توان دریافت، ایرانیان، پیوسته در چنین شرایطی، دریافت خود از بحران ژرف را به ژرفای خودآگاهی تبدیل کرده اند (همان، ۱۹).

۵         در ادامه طباطبایی به وجود نهادها، افراد ، خاندانهای بزرگ که کنترل کننده قدرت شاه هستند، اشاره کرده است. او بیش از اینکه به نقش و اثرگذاری این نیروها توجه کند به سست عنصری شاه که به شکل گیری و قدرتمندی نیروهای اجتماعی شده است اشاره می کند. به طور خاص در صفحه ۱۸۴ به وجود خاندانهای صاحب نفوذ و بزرگان اشاره می کند. به  همین دلیل است که نابودی آنها در دستور کار شاهان و یا گروههای ذی نفوذ قرار داشته است.

۶         بر خلاف داعیه مطرح کرده اش، شواهد بسیاری در تاریخ ایران وجود دارد که شاه قدرت مطلق نبوده است. زیرا افزون بر خاندانهای معتبر، افراد مهم، گروههای منزلتی متعدد، علما در بسیاری از مواقع ناظر و کنترل کننده قدرت او بوده اند. به همین دلیل نیز در سراسر تاریخ ایران بعد از اسلام ما با نزاع بین شاه و علما روبرو هستیم.  

۷         از طرف دیگر، جدایی نهاد ولیعهد و شاه از یکدیگر نشان از امری دیگر است. اینکه ولیعهدها از پایتخت دور بوده است تا حدودی نوعی توزیع قدرت شکل گرفته است. انتقال قدرت از شاه عباس دوم به اسماعیل دوم جالب است. در این زمینه بزرگان هستند که تصمیم گیر نحوه قدرت به فرد جدید هستند.  این حادثه نشان از این دارد که  دربار در ایران مهم بوده است. در تحلیل حوادث طباطبایی و بسیاری نقش دربار را کم گرفته و نقش اصلی را به حرمسرا داده­اند. در این زمینه مباحثی که در مورد حرمسرای شاهی از طرف سیاحان مطرح شده، تکرار شده است.  حرمسرا بیشتر محلی برای عیش و عشرت شاهان در نظر گرفته شده است. این وجهی است که  سیاحان به ان داده و روشنفکران سده نوزدهم و بیستم نیز به این فهم از حرمسرا دامن زده اند. ولی کمتر به رابطه ای که حرمسرا با نظام اجتماعی خانواده و ایل مدار ایرانی دارد، اشاره ای شده است. در حرمسرا هر یک از خاندانهای بزرگ نماینده ای دارد که از این طریق بتواند بر ساختار سیاسی کشور و قدرت اثر گذار باشد. ازدواج شاه با دختران خاندانهای بزرگ هم به رسوم اجتماعی بر می گردد و هم نشان از پیوستگی خانوادگی خاندانی و ایلی و شهری و منطقه ای با شاه و در نهایت مشارکت در قدرت می باشد. از اینرو حضور دختری از خاندانی در حرمسرا به منزله حضور یک خاندان بزرگ در تصمیم گیری های مهم کشور است.

۸          یکی از حوادثی که در هر دوره تکرار شده است و بعضی از ان به عنوان نخبه کشی یاد کرده اند، جابجا کردن صدراعظم های مهم و اصلاح طلب می باشد. البته همیشه امکان جابجا کردن صدراعظم ها به واسطه شاه و دربار وجود نداشته است. زیرا بسیاری از آنها نیروی صاحب قدرت بوده و منشا اثرگذاری در حیات سیاسی ایران بوده اند. البته اینکه حذف صدراعظم ها همیشه در دستور کار شاهان و اطرافیانشان بوده است، نشان از صاحب قدرت بودن فردی است که در این موقعیت قرار می گیرد. پس صدراعظمی در مقابل شاه مهم بوده است. اگر صدراعظم ها دست نشانده شاهان بوده اند که نیازی به توطئه و نابودی آنها نبوده است. قصد و برنامه برای نابودی و حذف صدراعظم نشان از اهمیت و قدرت آنها در تاریخ ایران دارد.  از طرف دیگر،  بزرگان در ایران تنها در نظام سیاسی و حکومت حاضر نبوده اند. بسیاری در ایران منفک از دربار صاحب نام و نشان و اعتبار و ثروت بوده اند.

۹          یکی از جریان هایی که تا کنون کمتر مورد توجه قرار گرفته است و نقش افراد و گروههای حاضر در این جریان ناشناخته مانده است، سیدها و افراد با اصل و نسب به بزرگان و ائمه (ع) و پیامبر (ص) می باشند. من به طور خاص در مورد سیدها در تاریخ ایران نظر دارم. برای ایرانیان شیعه این مهم بوده است که چه کسی متعلق به کدام خاندان و خانواده است و افراد با اصل و نسب محل قدرت چه کسانی هستند. حضور افراد سید و فرزندان پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) در جامعه نشان از نفوذ خانواده مهم است.  این بی توجهی به نقش سیدها به واسطه محققان تاریخ ایران به مقاومت در مقابل حضور جامعه و نیروهای اجتماعی، و از طرف دیگر تاکید بسیار و تنها به نقش شاهان خودکامه دارد.  شواهد نشان از این دارد که بزرگان جامعه ایرانی در شرایط متفاوت در حوادث ایران نقش آفرین بوده اند. البته طباطبایی در صفحات ۲۰۷ و ۲۰۶ به تعارض بزرگان با شاه اشاره کرده است. ولی در تحلیل تاریخ ایران جایی برای آن در نظر نگرفته است.

۱۰     در کنار سیدها در ایران، بی اعتنایی مهم و اساسی به نقش و جایگاه اندیشه دینی و دینداران و روحانیت در حیات اجتماعی و فرهنگی ایران شده است. در مقابل دینداری ایرانیان و روحانیت و سازمان دینی در ایران، از نظر افرادی چون طباطبایی، مانع تحول و رشد بوده اند. طباطبایی اندیشه دینی صفویه را راز انحطاط نمی داند بلکه پایان انحطاط می دانند:

… همین قدر به اشاره می توان گفت که دریافتی از تشیع که با ورود علمای جبل عامل به ایران عرضه شد و با محمدباقر مجلسی صورتی مدون پیدا کرد، در جهت خلاف تحول مطلوب بود و بدین سان، اندیشه دینی نیز منحی زوال اندیشه در ایران را دنبال کرد. مثنوی مکافات نامه، نمونه ای از وضعیت زوال اندیشه و انحطاط ایران در پایان دوره صفوی است و نه تحلیل علل و اسباب آن و حتی با توجه به برخی از فقرات می توان آن را یکی از بی معناترین اشعار تاریخ ادبی ایران دانست…. (طباطبایی، ۱۳۸۲: ۴۲۲).

۱۱   طباطبایی به دلیل تاکید بر سلطنت در فهم دیگر عوامل و عناصر در ساماندهی حیات سیاسی ایران غافل بوده است. او مدعی است عناصر سه گانه سلطنت صفویه – اندیشه شاهی دوران باستان، تشیع و تصوف – سهیم اند و ائتلاف علما و تجار یا علما و بازار که به واسطه سیوری مطرح شده غلط است. او مدعی است که تجار به عنوان گروه مستقلی در ساختار اقتصادی کشور عمل نمی کردند. و طرح ائتلاف بین علما و بازار کپی برداری از غرب است.  در نتیجه او برای اثبات نظریه شاهی اش همه دیگر موارد را نادیده گرفته و نیروهای اجتماعی اثرگذار در تحولات را به رسمیت می شناسد: (۱) شیعه بودن صفی را مسخره می کند (۲) با اینکه دهقانان و چادرنشیان را در تشکیل صفویه مطرح می کند وی آنرا … (۳) علما را اصلا مطرح نمی کند در حالی که دوره صفویه علما تعیین کننده اند.  (۴) ارتش و .. (۵) خانواه .. (۶) فرهنگ

جامعه ایران (۲۲ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 نظریه استبداد آسیایی

نظریه استبداد آسیایی یکی از عام ترین نظریه های مطرح در شناسایی آسیا در مقابل اروپا می باشد. این نظریه سابقه ای کهن دارد. ریشه های طرح مفهوم استبداد آسیایی به داوری های متفکران عصر قدیم در مورد آسیا و ایران بر می گردد. ارسطو اولین طراح  این مفهوم می باشد. او مدعی شد که نظام سیاسی آسیا در مقابل با یونان استبدادی است.  آنچه که ارسطو در مورد استبداد گفته است متفاوت از مفهوم حکومت خودکامه است. زیرا در حکومت خودکامه نه قانون و نه سنت مهم است. اساس تصمیم اراده حاکم است در حالی که در معنای استبداد، قانون و سنت مهم است. حاکم بر اساس نظام سنتی اعمال حاکمیت می کند و مردم نیز بر اساس همین سنتها تن به حکومت استبدادی می دهند. حکومت استبدادی هر چند که بر اساس سنت است، ولی در راستای منافع مردم و جامعه نیست. حاصل نظام استبدادی بیدادگری و ظلم و نابرابری است.  ارسطو برای طرح دیدگاه سیاسی اش منطق جغرافیایی دارد. او مدعی است مردمان مناطق سردسیر با وجود اینکه به لحاظ هوش و ذکاوت ضعیف اند، ولی دارای روحیه ازادمنشی هستند در حالی که مردمان شرق که در مناطق گرمسیر زندگی می کنند دارای هوش و مهارت روحیه سلطه طلبی داشته و رعیت و برده می باشند. در نتیجه ارسطوی صاحب اندیشه سیاسی، بر اساس باور به نقش شرایط طبیعی و جغرافیایی، جهان دو گانه یاد کرده و استبداد را متعلق به آسیا می داند.  

هرودت نیز در کتابش بحثی در مورد اهمیت آبیاری مصنوعی در مصر و ایران به استبداد اشاره کرده است. او در ادامه  رابطه  بین نظام آبیاری  را با تشکیلات سیاسی مطرح کرده است. پلوتارخ کلوت ایران هخامنشی را در قیاس با حکومت یونان، استبدادی می داند  (ماهرویان، ۱۳۸۱: ۲۳). مورخان روم و یونان بعد از هرودت وقتی به شرح تاریخ شرق و ایران اقدام کرده اند، به استبدادحکومتی اشاره کرده اند.

بعد از این دو صاحب نظر، با ورود مستشرقان اروپایی به ایران، روایت استبدادگونه از نظام سیاسی و جامعه ایرانی دنبال شد و همه به جز استبداد و خودکامگی در ایران چیزی ندیدند. خشکی، بی نظمی، خودکامگی، و استبداد اصلی ترین مفاهیم مورد نظر آنها می باشد. نگاه استبدادی نسبت به شرق و ایران از قدیم شکل گرفته بود و در عصر روشنگری بر آن افزوده شد و بیشتر متفکران عصر روشنگری برای توضیح ترقی و پیشرفت اروپا، از انحطاط و استبداد و خودکامگی در شرق و ایران سخن گفتند. اروپای دچار انحطاط شده تا قبل از عصر روشنگری در مقابل شرق دارای تمدن قرار داشت.  با شکل گیری تمدن اروپایی از قرن پانزدهم به بعد با توجه به ضرورت در شناسایی شرق در مقایسه با غرب، داوری همراه با نگاه انتقادی در مورد شرق و ایران مطرح گردید. البته به دلیل ایجاد شبکه جدید ارتباطی –دریایی – غرب با شرق، توسعه تجارت از قرن پازنزدهم، و اهمیت دولت عثمانی و صفویه، توجه به آسیا و ایران زیاد شد. مسافران، جهانگردان، سیاحان، سیاستمداران و در نهایت متفکران اروپایی در مورد شرق و ایران به داوری همه جانبه اقدام کردند.

با توجه به شرایط جدید در اروپا و شرق و ایران، با آراء و نظریه منتسکیو روبرو هستیم.  منتسکیو متاثر از بدن، تاورنیه، و شاردن در کتاب روح القوانین با توجه به طرح سه نوع حکومت، حکومت شرقی را استبدادی می داند در حالی که حکومت در اروپا –انگلیس- را مشروطه می شناسد. او همه تحولات و مسائل جامعه شرقی و ایرانی را بر اساس استبداد خاص شرقی و ایرانی توضیح می دهد. منتسکیو مدعی است که شرقی ها  (ایرانی ها هم شرقی اند) دارای چندین ویژگی هستند: وحشی اند، نظام سیاسی استبدادی دارند، مردمانی هستند که بر اساس ترس از نظام حاکم تبعیت می کنند، جامعه شان دچار بی نظمی دائمی است، و مالکیت در این کشورها و منطقه به رسمیت شناخته نشده است.

بعد از منتسکیو، بسیاری از متفکران عصر روشنگری در مورد شرق و ایران و اسلام به داوری از نوع منتسکیویی پرداخته اند. به دلیل اهمیت تجارت آزاد به عنوان یکی از راههای اصلی افزایش ثروت در اروپا، دستیابی به کشورهای آسیایی برای انها مهم شده و در نتیجه تصاویر متعددی از شرق ارائه شده است. به طور خاص، آدام اسمیت از وجود نظام کشاورزی که بر اساس اجاره زمین به واسطه دولت و مالکان صورت می گیرد، و ریشه آن نیز در نظام آبیاری است، به بحث در مورد شرق و آسیا پرداخته است. استوارت میل از مفهوم “جامعه شرقی” سخن گفته است. هگل هم از استبداد آسیایی به عنوان یک خصیصه آسیا و یک مرحله از تاریخ جهان سخن گفته است.   مارکس و انگلس نیز در یک نگاه کلی حکومت در شرق را استبدادی دانسته اند. تمرکز بر استبداد شرقی به دلیل اثبات فقدان مالکیت خصوصی می باشد:  ”به نظر می رسد که استبداد شرقی منجر به فقدان مالکیت می شود. ولی اساس آن مالکیت قبیله یی یا اشتراکی است که در اکثر موارد از طریق ترکیبی از مانوفاکتور و کشاورزی در اجتماع کوچک، که بدین ترتیب کاملآ خودبسنده شده و تمام شرایط تولید و اضافه تولید را در بر می گیرد، به وجود می آید (ماهرویان، ۱۳۸۱: ۲۸-۲۷۹ نقل از دست نوشته های مارکس، ترجمه خسرو پارسا، ۱۳۸۱: صفحه ۳۰).

بعد از مارکس و انگلس، بعضی از مارکسست ها از قبیل ویتفوگل با تالیف کتاب “استبداد آسیایی” بحث را به لحاظ تاریخی تعمیم داده و مشخصاتی چند در مورد نظام اقتصادی و اجتماعی آسیا مطرح کرده است. کتاب و اندیشه او آغاز شکل گیری بحث های متعددی به واسطه مارکسیست های ایرانی در مورد ایران شد که در بحث های بعدی به آن اشاره خواهد شد.

بعد از مارکس، ماکس وبر نیز با طرح حکومت پاتریمونیال به بقای استبداد در شرق و آسیا اشاره کرده است.

متاثر از بحث های مطرح شده و قبول “استبداد آسیایی” بسیاری از محققان بیگانه در مورد ایران و اسلام به داوری پرداخته اند که در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود:  (۱)  پیتر کریستنس (۱۹۹۰) به بحث در مورد علل افول ایران شهری می پردازد. از نظر او عوامل اقلیمی، هجوم کوچروان، استبداد آسیایی، و عدم مالکیت ارضی خصوصی این افول تعیین کننده بوده است. (۲)  کاکسیم رودنسون: او به عوامل انحطاط ایران با تاکید بر هجوم اقوام و گروههای کوچرو و حمله مغول اشاره کرده است.

استبداد ایرانی

     اطلاق استبداد آسیایی و کاربرد آن در ایران تحت عنوان “استبداد ایرانی” بیان کننده چندین مشخصه و جهت گیری به لحاظ تحلیلی می باشد. این مشخصات و اصول بدون اینکه اثبات شود فرض گرفته شده و شرایط و وضعیت ایران مورد بررسی قرار گرفته است. اکثر کسانی که در مورد ایران بحث کرده اند، فرض بینادی شان این بوده است که ایران کشوری است استبدادی . در نتیجه آنچه که اتفاق افتاده است را با محوریت استبداد ایرانی دنبال کرده اند.  در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود:

 ۱- حکومت در ایران استبدادی است و همه قدرت در اختیار شاه می باشد و شاه است که سر و سامان دهنده به نظام اجتماعی وسیاسی است. شاه از طریق ابزارهایی که در اختیار دارد، به ایجاد یا نابودی گروه و طبقه ای اقدام می کند و طبقات اجتماعی دارای استقلالی نیستند.

 ۲ – شبکه های وسیع آبیاری در شرق وجود دارد که تولید کشاورزی سامان می یابد. 

 ۳ – حکومت از طریق اعمال قدرت در شبکه آبیاری بر کشاورزی تسلط پیدا کرده است. این معنی در ادبیات مارکسی مطرح شده است. به طور خاص انگلس در نامه ای که به مارکس در سال ۱۸۵۳ می نویسد به رابطه استبداد آسیایی و نظام آبیاری اشاره می کند:  “صرف نظر از تعداد قدرت های استبدادی که به حکومت رسیدند، در ایران و در میان هندی ها، هر یک از این حکومت ها خوب می دانستند که مسئول امور زهکشی دره ها هستند. بدون این عمل کشاورزی ممکن نیست (صفحه ۲۷ ماهرویان).

۴ – استبداد ایرانی شرایط شکل گیری نظام اجتماعی را به دلیل مداخله گری مستمر دچار اختلال می کند. طبقات اجتماعی امکان شکل گیری و اثرگذاری در ساخت سیاسی را نداشته و تابع نظام سیاسی می شوند.

۵ -  در گذر زمان روحیه و اخلاق و رفتار مردم نیز سلطه گرایانه شده و از روی ترس تن به حکومت استبدادی می دهند.

-       تآمل بیشتر در مورد نظریه استبداد ایرانی

در اینکه در ایران استبداد سیاسی حاکم بوده است و دولتهای ایرانی بعد از استقرار بیشتر بر اساس ساز و کارهای استبدادی حکومت می کرده اند، قابل انکار نیست. وجود نظام های استبدادی در دوران گذشته نه تنها در ایران جاری و ساری بوده است بلکه در اروپا نیز وجود داشته است. استبداد مرحله ای از عمل سیاسی در گذشته بوده و فقط به شرق و ایران اختصاص ندارد. اروپایی ها هم در دوران طولانی دچار استبداد سیاسی بوده اند. اگر این وضعیت در اروپا جاری نبود چه نیازی به انقلاب و روشنگری و اندیشه ورزی و دفاع از دموکراسی و حقوق مردم وجود داشت. همه تلاشهایی که در اروپا در طول چندین قرن صورت گرفته است نشان از عمیق بودن استبداد و خودکامگی در اروپا و غرب دارد. ما با اروپا در این زمینه خیلی فرق نداریم. حتی آنها به لحاظ عمق اختناق و استبداد و خودکامگی و فقدان آزادی خواهی شرایط بدتر و مصبت بار تری از ایران داشته اند. فرقی که ما با غرب و اروپا داریم، روایت کنندگان و مفسران زندگی و حیات و تاریخ و سیاست و فرهنگمان اروپایی و غربی بوده اند تا ایرانی. اگر هم عده ای ایرانی بوده اند اندیشه ای که به استخدام گرفته اند اروپایی و غربی بوده است. اکثرآ با ارجاع به اندیشه ارسطو و منتسکیو به عنوان متفکران جهانی تا اروپایی و غربی داوری های صورت گرفته در مورد شرق و ایران و اسلام را تکرار کرده و کمترین تلاشی در شناسایی ماهیت تحولات ایران صورت داده اند. اینکه بعضی از افراد غربی هر چند مشاهیر باشند، گفته باشند و بگویند که در ایران استبداد حاکم بوده و هست و خواهد بود، در فهم و قضاوت در مورد ایران کافی نیست. تعیین وضعیت ایران به لحاظ سیاسی و فرهنگی، نیازمند به مطاله و تحقیق بیشتری است. زیرا مدعیان این بحث بیش از اینکه قصد شناسایی ایران را داشته باشند، در  جهت  توسعه و بهبود کشورشان بوده اند.  نوع نگاهی که اکثر آنها به شرق و ایران داشته و دارند بسیار سیاسی و غرب مدار است. با توجه به این داعیه، با چندین سوال عمده روبرو هستیم:

چه کسانی و با چه جهت گیری سیاسی و نظری به طرح مفهوم و نظریه استبداد آسیایی و استبداد ایرانی اقدام کرده اند؟

چه کسانی و با چه جهت گیری سیاسی و نظری از میان محققان ایرانی در خارج از ایران و داخل ایران این مفهوم و نظریه را انتخاب کرده و به چه میزان به بحث و بررسی دقیق مبتنی بر شواهد و مدارک اقدام کرده اند؟

چه شواهدی مبنی بر وجود صرفا و تنها استبداد در ایران وجود دارد؟

چه شواهدی در نقد و نفی استبداد در ایران وجود  دارد؟

 آیا در ایران جریان اصلاح گرایی وجود نداشته است؟

چه نتایجی جریان ترقی خواهی و اصلاح گرایی و عدالت خواهی از قدیم تا کنون بر حیات سیاسی و اجتماعی ایرانی گذاشته است؟

آیا به دلیل ذاتی شدن استبداد در ایران، جریان ترقی خواهی و اصلاح طلبی ابتر مانده است؟  

آیا همه حیات ایرانی در ساحت سیاسی خلاصه می شود یا اینکه حیات اجتماعی متعامل با حیات سیاسی وجود دارد؟ آیا این حیات اجتماعی نیز استبداد زده است یا اینکه در ان گروههای اجتماعی اثرگذار وجود داشته و نقشی غیر استبدادی داشته اند؟

درگیری ها و انقلاب های موجود در ایران به دلیل سیاسی بودنش فقط برای نابودی استبداد سامان یافته است یا ماهیتی اجتماعی و فرهنگی داشته است؟ 

همانطور که اشاره شد، گفته نمی شود که در ایران استبداد وجه غالب نظام سیاسی نبوده است. اما وجود استبداد سیاسی به معنای استبداد اجتماعی و فرهنگی نیست. اگر در حوزه سیاسی حاکمان به منافع خود و گروه شان توجه می کرده اند، در جامعه نیروهای اجتماعی برای سر و سامان دادن به جامعه و فرهنگ وجود داشته و امکان بقای ایران و فرهنگ اسلامی و ایرانی را فراهم کرده اند. در این زمینه چندین شاهد در نفی و نقض ادعای حاکمیت مطلق استبداد و خودکامگی وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره می شود: -   اول شاهد به نوع حضور دولت در ایران بر می گردد.  در تاریخ ایران بعضی از دولتها و شاهان خودکامگی پیشه کرده و با وجود تمرگزگرایی بسیار بالا، به سرکوب جامعه اقدام کرده اند. اما این نوع گرایش و عمل تنها شیوه و سنت سیاسی و حکومتی در ایران نبوده است. به جز دورههای اشغال به واسطه بیگانگان و یا دوره هایی که ایران در جنگ با بیگانه بوده است، ما با شرایط متفاوتی روبرو هستیم. شرایطی که در آن عدم تمرکز سیاسی و اداری جاری و ساری است و حاکم تنها امکان و توان مدیریت حوزه خاص خود را داشته است و از اعمال حاکمیت بر دیگر سطوح نظام اجتماعی دارای محدودیت بوده است. به طور خاص نگاهی که گوبینو در مورد عصر قاجار دارد، جالب است. او در فقدان دولت قدرتمند و زورگو در ایران آورده است. سوالی که برای او و مردم اروپا در مورد ایران مطرح بوده است همان سوالی است که برای ما امروز در مورد خودمان مطرح است. او ضمن طرح این سوال با توجه به شواهد تجربی پاسخ می دهد:

اما به طور خلاصه وقتی می  گویم که در ایران دولت به معنای حقیقی آن وجود ندارد، اغراق نگفته ام.  در اروپا این فکر پیدا شده است که دولت ایران به واسطه فقدان قدرت حقیقی، دست به اقدامات خشن مستبدانه می زند که آسایش رعایایش را به هم می ریزد و به هیچ کس اجازه نمی دهد که از اموال و داراییش استفاده کند.

صرف نظر از روزهایی که هیجان عمومی برانگیخته می شود، هرگز ندیدم که آسیاییها به استثنای عثمانیها، ازبکها، ترکمنها و افغانها طبیعتآ بی رحم باشند. آنان نسبت به هیچ چیزی علاقه و دلسوزی ندارند و در حفظ منافعشان اصول اخلاقی را رعایت نمی کنند، ولی افکارشان را زیاد دنبال نمی کنند و معمولا دوست ندارند مسائل را به حد افراط بکشانند، بلکه با کمال میل به راه حلهای معتدل رغبت نشان می دهند. البته من شاهد بیدادگریهای فراوانی بوده ام، ولی هرگز ندیدم این گونه اعمال از حد معینی تجاوز کند (گوبینو، ۱۳۸۳: ۳۰۱-۳۰۰).

-          به نظر می آید با وجود اینکه دولت در ایران ضعیف می باشد، افراد، گروههای اجتماعی و نهادهای مدنی دارای ارزش و اعتبار بوده اند:

… دولت ایران به مفهوم واقعی وجود ندارد و فرد در این کشور همه چیز است. در حالی که افراد، اعتنا و باکی از ادولت ندارند، دولت چه می تواند باشد؟ مردم ایران از این جهت و بسیاری جهات دیگر شباهت به اهالی امپراطوری روم دارند که از هر حکومتی روی کار می آمد اعم از خوب یا بد، چپاولگر یا با حسن نیت نفرت داشت، و از آن ناراضی بود. مردم ایران از وفاداری سیاسی و فداکاری ناتوان هستند، ولی سرشار از عشق به میهن بوده و متقدند هیچ وسیله ای برای اداره کشورشان وجود ندارد. بدین سان همه مردم بدون شرم و حیا همدیگر را غارت می کنند و تا هر جا  دستشان برسد از بین المال سوء استفاده می کنند و عملآ هیچ گونه دستگاه اداری وجود ندارد و اگر هم باشد بسیار ضعیف است (گوبینو، ۱۳۸۳: ۲۹۹).

-          جامعه ایرانی به خودی خود مدیریت نمی شده است. در این جامعه نیروهایی برای مدیریت، ساماندهی، و بهبود شرایط شکل گرفته و نقش آفرین بوده اند. در این جهت گیری می توان به نقش پلیس شهری در دوره های متعدد اشاره کرد. گوبینو به وجود پلیس شهری در ایران اشاره کرده است:

تنها دستگاهی که در ایران منظم است پلیس شهری است که دارای سیستم بسیار خوبی برای حفاظت می باشد و شبگردان شب ، تا صبح در کوچه ها پاس می دهند. سر و صدای شبانه شنیده نمی شود و بی نظمی و دعوا در سراسر شب به چشم نمی خورد. وجود پلیس شهری مربوط به اصلاحات دولت کنونی نیست، بلکه از دواران باستان شهرهای آسیایی به خصوص هنگام شب، همواره دارای نگهبان بوده اند و ایرانیان در ادوار مختلف نگهبانان شهری به نامهای ضابط، عسس، قراول، ناتور و غیره داشته اند. ولی اگر از نظم و انضباط شهری بگذریم سایر تشکیلات وا ادارات دولتی ایران جز اسم بی مسمی بیش نیست. قاعدتآ نیز باید  چنین باشد، زیرا دستگاه دولتی و قتی به وجود می آید که دولت درآمد داشته باشد و بتواند مالیات وصول کند. یک طبقه از ایرانیان اصولآ مالیات نمی دهند …. (گویبنو، ۱۳۸۳: ۲۹۹).

-          -   رابطه بین دولت و مردم  نیز مهم است. این رابطه چندین وجه دارد. اولین وجه آن دریافت مالیات می باشد. با توجه به مطلبی که گوبینو در مورد مالیات آمد، این سوال مطرح می شود که چگونه دولتی که بوروکراسی قدرتمند ندارد زیرا مالیات نمی گیرد که به افراد حقوق پرداخت کند، می تواند اعمال سلطه کند؟ این دولت چه قدرتی دارد که موجب اشاعه استبداد شود؟  دولت که در ایران نمی تواند مالیات بگیرد چه  قدرتی دارد؟  اینها همه نشان های عدم وجود استبدادی است که تا کنون از ان بحث شده است. ویتفوگل در این زمینه مدعی استبداد آسیایی است و ….  

-          شواهد اشاره شده در فوق نشان از محدودیت عمل حکومت و شاه و دربار در ایران است. شاهان ایرانی در همه دورهها امکان هر نوع عملی را نداشته اند. آنها از طریق نیروهایی که در نظام سیاسی طراحی شده و به عنوان تجربه بوروکراتیک ایرانی جاری بوده است، از طریق آنها به اعمال سیاست  می کرده اند. از طرف دیگر، برای عمل دولتها و شاهان محدودیت هایی از طریق نیروهای ذی نفوذی چون خاندانهای بزرگ و معتبر، صاحبان زمین، روحانیون، سیاستمداران و کاتبان و صاحبان قدرت نظامی و رهبران ایلات و عشایر و طوایف … می شده اند.

 -           بحث دقیق ترینی در این زمینه در آینده دنبال می شود.

جامعه ایران (۲۱)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

مارکسیسم و جامعه ایران ۶:

نظریه جامعه بی اب و منزوی؛ حکومت خودکامه کاتوزیان

      کاتوزیان یکی از صاحب نظران در حوزه مطالعات تاریخی و اقتصادی ایران معاصر است. او که با اقتصاد شروع کرده است به حوزه جامعه شناسی و علم سیاست وارد شده و به طرح نظریه حکومت خودکامه اقدام کرده است. نظریه او تحت عنوان جامعه بی آب و منزوی نیز مطرح شده است. کاتوزیان در کنار بعضی از دیگر محققان معاصر تاریخ ایران، مدعی دست یابی به نظریه جدید در فهم ایران می باشند و مدعی اند که دیگران قبل و همزمان با او بدون نظریه می باشند یا اینکه به تکرار نظام های مفهومی و نظری مارکسی و وبری بدون کمترین تناسب آنها با جامعه ایران اقدام کرده اند. بدین لحاظ او به طور معین و روشن مدعی است که نظریه اش اصیل است، و اصول و مبانی و جهت گیری های نظری اش را از کسی قرض نگرفته است. او  مدعی است که نظریه های پیشین مطرح در مطالعه ایران بیش از اندازه ساده می باشند و نظریه او واقع بیننانه تر است. این ادعا خود ریشه در عدم فهم روند نظریه پردازی است. زیرا نظریه هرگز در خلاء شکل نمی گیرد و متاثر از کار و تلاش دیگران قبل او و همراه با مدعی نظریه است. شرایط اجتماعی به طور عام در شکل گیری نظریه مهم می باشند.  در بسیاری از شرایط مدعی نظریه بدیع، ناخواسته نظریه دیگران غیر آشنا را به استخدام گرفته و با تکرار نتایج بدست آمده موسس نظریه توهم نظریه پردازی پیدا می کند. به عبارت دیگر، نظریه نظریه پردازی که بر اساس بینانهای فکری و تجربی و کار مداوم به یافته هایی رسیده است، مورد استفاده قرار می گیرد. نمی گویم که کاری که کاتوزیان کرده است، نوع کپی برداری از نظریه استبداد آسیایی و جامعه آبی ویتفوگل به تنهایی است، اما کاتوزیان نیز از وفاداران نظریه ویتفوگل در پارادایم مارکسی است. از طرف دیگر، شواهد موجود نشان از تاثیرپذیری کاتوزیان از بینانهای فکری و نظری و روشی مارکس و ویتفوگل در کل و در فهم جامعه ایرانی است.  این معنی نیز در داوری ولی (۱۳۸۰) نسبت به کاتوزیان وجود دارد. او معتقد است که کاتوزیان متاثر از مارکس و مارکسیسم است و همان ادعاهای مطرح در نظریه شیوه تولید آسیایی را تکرار کرده است هر چند که نظریه اش را اصیل می داند. از نظر او مدلهای نظری فئودالیسم ایرانی، شیوه تولید آسیایی، استبداد شرقی، و جامعه آبی هر چند که تا حدودی مطالبی در مورد ایران می گویند، ولی توان کافی توضیح واقعیت های ایران را ندارند. زیرا همه این مدلها با تاکید بر تجربه جامعه اروپایی عمل کرده و تجربه ایران را مورد غفلت قرار داده اند (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۵۹-۵۸).  

بینانهای نظریه کاتوزیان

ریشه ها و اساس شکل گیری دیدگاه کاتوزیان به نقادی نظریه های قبل از خود و داعیه اصلی اش که همان فرض های بینادی اش در مورد ایران است بر میگردد. برای فهم جایگاه نظریه کاتوزیان، اشاره ای اجمالی به نقد و داوری او در مورد نظریه های قبلی مهم که برای فهم جهان ایرانی استفاده شده است، می شود و در ادامه مفروضات او بازگو می گردد:  

۱  -   نقد فئودالیسم ایرانی:  

کاتوزیان در بحث در مورد فئودالیسم ایرانی به چندین مشکل عمده اشاره کرده است:

-          کاتوزیان مدعی است نظام برده داری به عنوان پیش شرط فئودالیسم در ایران قابل اثبات نیست.  واقعیت این است که همه این شواهدی که در اثبات برده داری در ایران آورده شده است، مبتنی بر خیالپردازی های لجام گسیخته، “تفسیر” های نادرست، و ترجمه های نادرست و قوه تخیل نامحدود افراد در مورد ایران است (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۵۵).  در نهایت او مدعی است که اگر در ایران برده داری وجود داشت حتما می بایستی بعد از آن ما با فئودالیسم روبرو بودیم. 

-           کاتوزیان مدعی است در ۱۳۴۰، هیچ حزب یا گرایش سیاسی ایرانی در این نکته تردید نداشت که روابط تولیدی در کشاورزی ایران دارای ماهیتی فئودالی بوده است. در نتیجه سعی اصلی این افراد و گروهها در انطباق مفاهیم غربی بر شرایط ایران بودند (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۴۸).  کمتر تلاش جدی در شناسایی ایران شد و بیشترین کار و تلاش در تکرار مفاهیم غربی و بازخوانی شرایط ایران بر اساس پیش شرط ها شده بود.

-          از نظر او فئودالیسم دارای ویژگی های متعدد است که آشنایی با آنها امکان نقد و داوری نسبت به آنها را ممکن می کند:

(۱)    فئودالیسم اروپا بر پایه فروپاشی و تجزیه امپراتوری روم ایجاد شد که همراه با نابودی نظام برده داری بود.

(۲)    چندین قرن پس از گذشت عمر نظام فئودالی در سراسر اروپا بود که تمام یا برخی از خصوصیات اجتماعی و اقتصادی زیر در آن ریشه گرفت.

(۳)    برقراری مالکیت خصوصی بر زمین  و تمرکز آن هم در مکان و هم در گذر زمان با اعمال “قوانین” و رسوم سفت و سختی مانند ارثیه غیرقابل انتقال و ارث بری اعضای پسر ارشد ممکن شد.

(۴)    استقرار نظام سرواژی و برقراری نظام اربابی که همراه با حضور ارباب در قلمرو املاک خود بود.

(۵)    شکل گیری ساختار بی انعطاف طبقاتی و شکل گیری اشراف آریستوکرات

(۶)    متقابل بودن حقوق و تعهدات قراردادی طبقات مختلف و دولت

(۷)    تمرکز یافتن قدرت سیاسی و اقتصادی در روستاها

(۸)    وجود نظام کلیسایی با وجود تشکیلات و سلسله مراتب  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۵۳-۵۲).

-          کاتوزیان با توجه به مشخصات فئودالیسم در اروپا، مدعی است که شرایط مطرح شده در مورد ایران دیده نشده است و در نتیجه طرح فئودالیسم ایرانی بی معنی است. به طور خاص در ایران مالکیت خصوصی، ارث بری پسر ارسد، ارثیه غیر قابل انتقال، ایجاد نهاد سرف داری، تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی در جامعه روستایی، ایجاد نوعی نظم اریستوکراتیک دایمی، تقیسم اختیارات دولت، تشکیل یک سازمان سلسله مراتبی مشابه در کلیسا و.. در ایران وجود نداشته است   (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۶۱-۶۰).

با توجه به  نکات اشاره شده، کاتوزیان مدعی است که اولا برده داری در ایران وجود نداشته است و ثانیا با وجود نظام زراعی، پدیده فئودالیسم مانند آنچه که در اروپا وجود داشته و مارکس و دیگران به آن اشاره کرده اند، در ایران دیده نشده است. در نتیجه طرح مفهوم فئودالیسم ایرانی در مورد شرایط زمینداری در ایران بی معنی می باشد.

۲- نقد شیوه تولید آسیایی:

 او به طور خاص نظریه شیوه تولید اسیایی و و نظریه استبداد شرقی ایرانی را به دلیل بی توجهی صاحبان این دو نظریه به شرایط ایران مورد نقد قرار داده است.  از نظر او مفهوم شیوه تولید آسیایی دارای سرگذشت آشفته ای است زیرا عده ای سعی کرده اند آنرا با شرایط ایران تطبیق دهند (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۵۰).

۳ – فرض های بینادین کاتوزیان در مورد ایران:

با توجه به نقدهای وارد شده در مورد دو نظریه اصلی فهم تحولات ایران تحت عناوین فئودالیسم ایرانی و شیوه تولید آسیایی، مدعی شرایط خاص و متفاوت از آنچه که گفته شده است، می باشد. او در نهایت به جای دست زدن به مطالعه ای تجربی تاریخی متاثر از سنت جامعه شناسی تاریخی و اقتصاد سیاسی به ارائه مجموعه ای از مفروضات اقدام کرده و داوری­اش در مورد ایران را بر اساس این فرضها دنبال کرده است. احکام اصلی و فرض های بینادی که او مطرح کرده است به شرح زیر می باشند:

-          ایران جامعه ای فئودالی نبوده و به طور قطع اقتصاد برده داری در ان وجود نداشته است.

-          به لحاظ اقتصادی جامعه ایرانی وابسته می باشد که این وضعیت را با مشخصاتی چند قابل توضیح می باشد:  (۱) در طول قرن نوزدهم، پیشرفت صنعتی و فنی در تولید در  ایران ناچیز بوده است.  (۲) شواهدی که از افزایش منظم درآمدد سرانه حکایت کند، ناچیز است یا اصلآ  وجود ندارد. (۳) در دوره جدید، جابجایی منابع از تولید مواد غذایی و صنایع غذایی  صورت گرفت (۴) این تغییر ساختاری به رشد بازدهی در کشاورزی و پیشرفت فنی نیجامید، اما به واردات بیشتر مواد غذایی و ماشین آلات انجامید (۵) نتیجه آن تورم و کسری تراز پرداخت های فزاینده ای بوده است  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۹۹).

-          به لحاظ سیاسی، تاریخ ایران مملو از ناآرامی، بی نظمی، کشت و کشتاردرون نظام سیاسی، کور کردن چشم افراد مهم و مدعی احتمالی پادشاهی و حکومت، آدم کشی، و قتل و عصیان علیه شاهان و وزرا و افراد مهم است.

-          اسلام در ایران نقش عمده ای در تغییر ساختار اجتماعی به عهده نداشته است. اسلام در ایران بیشتر در مسیر بازتولید نظام استبدادی قرار داشته است. او مدعی است طبق نظر رودنسون که مدعی است اسلام می توانست در مسیر سرمایه داری در ایران نقش تعیین کننده ای داشته باشد، در راستای استبداد عمل کرده و بیشتر به عنوان مانع توسعه قرار گرفته است. به عبارت دیگر، به لحاظ ساختار سنتی پیشین استبدادی، ورود اسلام به بازتولید نظریه استبدادی انجامیده است  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۶۹-۶۷).

-          جامعه ایرانی به لحاظ ناپایداری مالکیت خصوصی، به سبب عدم وابستگی دولت به طبقات اجتماعی، به دلیل ناامنی، عدم تداوم و نبودن چشم انداز کم و بیش قابل اعتماد در زندگی فرد و اجتماع و… دچار ضعف ساختاری شده است (همان، ۲۲).

-           کاتوزیان مدعی است که در ایران شاهدی مبنی بر وجود نوعی سرف داری یا وابستگی به زمین وجود ندارد. کشاورز موظف بود مازاد تولید را به صورت سهم بری اربابی، عوارض،  مالیات، و غیره به عامل استثمار اعم از دولت، ارباب، اقطاعدار یا دیگری بسپارد. از طرف دیگر، ارباب در مراکز شهری زندگی می کرد ولی طبقه اریستوکرات شکل نگرفت. او مدعی است میان طبقات مختلف و نیز بین مردم و دولت هیچگونه حقوق و تکالیف قراردادی پایدار و قانونی وجود نداشت. از طرف دیگر، هیچ سازمان مذهبی وجود نداشت که مشابه کلیسا عمل کند که حاصل آن تحقق نظام طبقاتی شود (کاتوزیان: صفحات ۶۴-۶۱).

-           کاتوزیان بر اساس مطالبی که لمتون در کتاب مالک و زارع آورده است، به نکاتی چند در مورد مالکیت خصوصی رسیده است که اصلی ترین آنها اشاره می شود:  (۱) در ایران مالکیت دولتی بیشتر بوده است. (۲) زمین های غیرقابل کشت و بایر متعلق به دولت بوده است (۳) بیشتر زمین های دیگر را دولت به دیگران وا می گذاشته است. در نتیجه مالکیت خصوصی امری موقت بوده تا دائم. (۴) موقوفات  (عمومی و خصوصی) وجود داشته است، ولی به دلیل شرایط خاص سیاسی مصون از دخالت و تعرض دولت و دیگران نبوده است. در نتیجه مالکیت خصوصی از ان رو ضعف داشته که صرفا یک نهاد آزماشی و موقت بوده حال آنکه مالکیت دولتی یک نهادکارآمد و همیشگی بوده است (کاتوزیان، ۶۷-۶۵).

-          شهرها و شهرستانهای نسبتآ بزرگ و پرشمار در ایران وجود داشته است. دراین شهرها زمینداران به عنوان یک طبقه زندگی زندگی می کردند. ولی در شهرها نشانی از اعیان اریستوکرات یا شهروندان بورژوا وجود نداشت. پول در شهرها به عنوان واسطه مبادله وجود داشت و قدرت سیاسی و اقتصادی در طول تاریخ در شهرها تمرکز یافته بود.

-          روستاها محل زندگی خانواده هایی با حق سنتی کشت (نسق دار) بود. بنه شیوه اصلی تولید بود (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۷۴). روستاها واحد مستقل بودند و فقط مالیات می دادند.

با توجه به فرض های اشاره شده در فوق، سیمایی که کاتوزیان از جامعه ایران ارائه می دهد مشتمل بر چندین عنصر اساسی است: فقدان مالکیت خصوصی، سلطه دولت بر امور اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، فقدان نظام طبقاتی، عدم تمرکز ثروت و استمرار بی نظمی و بی ثباتی. در نتیجه، جهان ایرانی ساخته شده در منظر کاتوزیان متفاوت از جهان ساخته شده مستشرقان و ایران شناسان قبل از او نمی باشد. آنها نیز همین داعیه ها را داشته و بر اساس این نوع تلقی از ایران که دولت و حکومت مدار می باشد، امکان داوری در مورد جامعه و فرهنگ ایرانی را نداشته اند. به عبارت دیگر، جامعه و فرهنگ و اقتصاد در ایران اموری تابعی از عمل حکومت و رفتار سیاسی است. ایجاد و پایان جامعه وفرهنگ واقتصاد منوط به تصمیم گیری دولت و شخص شاه داشته است. فروپاشی آنها نیز متاثر از فروپاشی حکومت و مرگ شاه می باشد.

 

اصول نظریه کاتوزیان:

   همانطور که اشاره شد، کاتوزیان در بیان نظریه اش، ضمن نقد دو نظریه مارکسی (فئودالیسم ایرانی و شیوه تولید اسیایی) و ارائه مجموعه ای از فرض ها و داعیه های اشاره شده، به طرح اصول چهاردهگانه که جمع آنها نظریه او را می سازند، اقدام کرده است. او اصول چهارده گانه را به عنوان اندیشه های اساسی اش یاد کرده است. اندیشه اولیه او همان اندیشه مرکزی کاتوزیان است که  عنوان اصلی نظریه اش تحت عنوان “حکومت و جامعه خودکامه” را ساخته و مابقی اندیشه هایش تکرار اندیشه اول می باشد.

اندیشه مرکزی:  در طول تاریخ، ایران دارای دولت و جامعه ای خودکامه و فاقد طبقات اجتماعی و فقدان قانون، سیاست بوده است. 

کاتوزیان در ادامه، مابقی اندیشه هایش، به بیان مشخصات و زوایای این اصل و فرض و اندیشه می پردازد:

۱ – نظام  خودکامه بر انحصار حقوق مالکیت در دست دولت، و قدرت دیوانی و نظامی متمرکز که حاصل آن است، استوار است.

۲ – دولت، مالکیت بخش های بزرگی از زمین های کشاورزی را در دست داشته و تحت شرایطی خاص به افراد تابع خود واگذار می کند.   

۳ – مالکیت انحصاری دولت رسمآ ناظر بر زمین بود که تا همین اواخر مهم ترین شکل زمینداری به شمار می رفت.

۴ -   طبقات ماهوی و اصیل در ایران وجود نداشته و هر نوع ظهوری که طبقات داشتند به تابعیت از نظام سیاسی بوده است.  در نتیجه تکوین آریستوکراسی که طبقه حاکم مبتنی بر انحصار مالکیت زمین باشد، امکان نداشته است. از نظر او دولت در ایران مانع رشد طبقات بوده است. زیرا طبقات وابسته به دولت بوده و ابزار کار دولت شده اند.  دولت در ایران مافوق طبقات قرار داشت.

۵ – با وجود اینکه در کشور ایران تجارت محوری ترین فعالیت اقتصادی بوده است، ولی انباشت سرمایه شکل نگرفته است.  

۶ – تحرک اجتماعی زیاد ولی ثبات طبقاتی وجود نداشت.

۷ – قانون و قواعد محدود کننده قدرت دولت وجود نداشت. در نتیجه در ایران قانون و سیاست وجود نداشته است.

۸ -  مشکل اصلی در ایران فقدان استمرار و ثبات می باشد.

۹ – به لحاظ سیاسی، مشکل مرکزی، مشکل جانشینی است.

۱۰ – عامل اصلی جابجایی دولتها، شورش و قیام مردمی بوده است. حکومت های خودکامه با قیام های توده ای همراه بوده که به سرنگونی آنها انجامیده است. بعد از سرنگونی بی نظمی و هرج و مرج شکل گرفته که در نهایت ضرورت نظم کهن و بازگشت استبداد و حکومت خودکامه مطرح می شده است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۴۲-۱۲).   کاتوزیان مدعی است گاهی هم حکومت های خودکامه در نتیجه کودتای درباری، شورش های توده ها، یا یورش بیگانگان سرنگون شده اند. به طور خاص او به دعوت مردم خراسان از سلجوقیان در سرنگونی والی غزنویان اشاره کرده است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۳۲).

بر اساس فرض بینادی که کاتوزیان مطرح کرده است، دولت خودکامه، با مراجعه به تاریخ ایران – منابع گزینشی- سعی دارد تا اثبات کند که جامعه ایرانی نیز خودکامه است. جامعه خودکامه متعامل با حکومت خودکامه است. هر یک بر دیگری اثرگذاشته و از آن اثر می پذیرد. در نتیجه حرکت جامعه به شکل دوری است و از بی نظمی به نظم و آشوب و بی نظمی مکرر می باشد. معترضان حکومت خودکامه مردمانی خودکامه اند که بر علیه خودکامگی شاه و حکومت قیام کرده ولی به دلیل خودکامگی اجتماعی وفرهنگی دوباره به بی نظمی و در نهایت به استبداد بر می گردند. این سرنوشت محتوم ایرانیان در طول سده های گذشته به نظر کاتوزیان می باشد.

 

اساس نظریه حکومت خودکامه:

کاتوزیان مدعی است وجه تمایز دولت ایران آن است که نه تنها قدرت مطلق که قدرت خودکامه – یعنی نه تنها قدرت مطلق در قانونگذاری بلکه قدرت مطلق در اعمال بی قانونی – را در انحصار خود داشته است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۷۲).  کاتوزیان مدعی است اساس خودکامگی حکومت ریشه در دو واقعه دارد: (۱) کم آبی و خشکی زمین و (۲) پراکندگی روستاها بر می گردد (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۴۲).

او در توضیح نظریه اش آورده است:

در مقام جمعبندی باید گفت کم آبی، به شیوه خاص خودش، نقشی اساسی در شکل دادن به ساختار اقتصادی سیاسی ایران بازی کرده است: (الف) کم آبی به ایجاد واحدهای روستایی خودمختاری انجامید که مازاد تولید هیچیک، برای ایجاد یک پایگاه قدرت فئودالی تکافو نمی کرد،  (ب) اما با توجه به گستردگی منطقه، بر روی هم مازاد جمعی چندان بزرگی تولید می کردند که در صورت تصاحب آن به وسیله یک نیروی سازمان یافته “بیرونی” می توانست به عنوان منبع اقتنصادی، مورد استفاده یک قدرت استبدادی شکل بگیرد. … این منبع دولتهای استبدادی ر.. هزینه حمل و ، ارتباطات و ..   نیروی نظامی متحرک را ابتدا اقوام چادرنشین مهاجم و بعدها هم عشایر موجود هم چادرنشینان آینده ای فراهم ساخته ک ه با موفقیت توانستند به مراحل محتلف تاریخ ایران دولت های شهری مختلفی برپا کنند و تقریبآ همگی آنها از طریق شورش های کوتاه، شدید، و تمام عیاری سرنگون شوند و.. (کاتوزیان، ۸۳-۸۲).

فرضیه اساسی نظریه کاتوزیان به شرح زیر است:

فرضیه من به طور بسیار خلاصه این است: ایران سرزمین پهناوری است که، جز در یکی دو گوشه آن، دچار کم آبی است، یعنی در واقع عامل کمیاب تولید، آب است نه زمین. در نتیجه، آبادی های آن (که نامشان نیز از واژه “آب” گرفته شده)، اولآ مازاد تولید زیادی نداشتند، و ثانیآ از یکدیگر دور افتاده بودند، به این ترتیب، جامعه، جامعه ای خشک و پراکنده بود،  و امکان نداشت که بر اساس مالکیت یک یا چند آبادی قدرت های فئودالی مستقلی پدید آیند. از سوی دیگر، یک نیروی نظامی متحرک می توانست مازاد تولید بخش بزرگی از سرزمین را جمع کند و – بر اثر حجم بزرگ مازاد این مجموعه – به دولت تبدیل شود. این نیروی نظامی متحرک را ایلات فراهم آوردند (کاتوزیان،، ۱۳۷۴: ۹-۸).

کاتوزیان در جای دیگر دوباره به بیان معنی مورد نظرش به وجود  دو عنصر اشاره شده تاکید دارد:  

… با توجه به این دو قید مهم، فرضیه زیر منظقی و معقول به نظر می رسد. کم آبی احتمالا نقشی اساسی در شکل دادن به ساختار اقتصاد سیاسی ایران بازی کرده است. برای این گفته دو دلیل اصلی وجود دارد: نخست، کم ابی سبب ایجاد واحدهای روستایی تولیدی شد که از هم جدا افتاده و مستقل بودند و لی هیچ یک از انها نمی توانست چنان مازادی تولید کند که مبنایی بریا قدرت فئودالی گردد؛ و دوم، با توجه به گستردگی خاک ایران، مازاد جمعی تمامی یا بیشتر این روستاهای از هم جدا افتاده چنان عظیم بود که وقتی به دست یک “نیروی بیرونی” می افتاد می توانست به عنوان بیناد اقتصادی (تشکیل) یک دولت یا امپراتوری خودکامه کشور گستر به کار آید … (کاتوزیان؛ ۱۳۷۴: ۴۲).

کاتوزیان مدعی است که کانون قدرت استبدادی در شهر بوده است نه در روستا:

در جامعه استبدادی مرکز قدرت شهر بود نه ده؛  و اینکه منشآ تاسیس دولت استبدادی احتمالا ایلاتی بودند که توانتسند مازاد تولید روستایی را در بخش بزرگی از منطقه بگیرند، و این که روستائیان شهریان را معمولآ به عنوان عوامل استثمار می نگریستند، و حتمآ در انقلابات بزرگ شرکت نمی جستند، و این که بسیاری از دولت های ایران را تا قرن بیستم ایلات داخلی یا خارجی تشکیل داده اند …. (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۲۴-۲۳).

 

 

اشکالات مفهومی و بنیانی کاتوزیان:

 ۱ -  کاتوزیان با این بحث شروع کرده است که درایران برده داری و بعد هم فئودالیسم وجود ندارد. در نتیجه به این نتیجه رسیده است که این یک ضعف برای مسیر تحولات ایران است. آقای کاتوزیان معیار داوری در مورد تحولات تاریخ ایران را از کجا اخذ کرده است؟ مگر او مدعی نبود که مدعیان نظریه فئودالیسم ایرانی و شیوه تولید آسیایی با تاکید بر تحولات اروپا در مورد ایران داوری کرده اند. خوب خود ایشان چه کرده است؟ ایشان هم همان کاری را کرده اند که دیگران قبل از او انجام داده اند. چرا برای گذر از معیار بودن اروپا و غرب تحقیق جامع و دقیق و علمی در مورد تاریخ و فرهنگ آغاز نمی شود؟ چرا قبل از انجام هر نوع تحقیقی به بیان اینکه ایران عقب مانده است، تاکید می شود؟ چرا مسیر حوادث ایران بر اساس نقشه و معیار اروپایی ارزیابی می شود؟

۲- اگر کمی به فرضیه اصلی کاوزیان توجه شود چندین اشکال قابل طرح است: اول اینکه کمبود آب پدیده همگانی در ایران نیست. همه جای ایران مشکل بی آبی ندارد. در بسیاری از مناطق ایران بارندگی زیاد و فراوانی آب هست. ثانیا زمین هم یکی از مشکلات مهم در بسیاری از مناطق ایران است. ثالثا ایلات در همه جای ایران نقش محوری در تحولات و حوادث را نداشته اند.

۳ – کاتوزیان همه شهرهای ایران را پدیده ای یکسان دانسته است. در ایران یک نوع و احد شهر وجودنداشته است. بر خلاف تصور بسیاری از محققان ایران، شهرها در مسیر حوادث ایران نقش مهمی داشته اند. ما در ایران با یک نوع شهر روبرو نیستیم. شهرهایی هم وجود داشته که ارتزاق مردم آنها از کار کشاورزی بر روی زمین های حاشیه شهر صورت می گرفته است.   شهرهای تجاری در کنار بندرها از قبیل بوشهر و … ، صنعتی که در انها صنایعی چون کاشی، قالی بافی، و صنایع دستی وجود داشته، مذهبی، کشاورزی، و شهرهایی که حمل و نقل دریایی و زمینی محور بوده و شهرهای نظامی که به دلایلی محور شده اند و شهرهای سیاسی که پایتخت دولتها بوده یا اینکه به لحاظ سیاسی مهم بوده اند…

۴ – صنایع دستی و قالی بافی موجب شده است تا مناسبات اجتماعی و اقتصادی متفاوتی از انچه که در مورد کشاورزی گفته شده است در میان مردم ایجاد شود. بازار جهانی، بازار بزرگ فرش، سرمایه داران در شهرها که مشغول تجارت فرش و تهیه امکانات برای فرش بوده اند، کارفرمایان و مدیران که به شکل گیری بوروکراسی خاصی شده است، فراهم آورندگان کالا، امکانات، خدمات، برپا کردن قالی و آماده سازی برای فروش، و در نهایت بافنندگان اعم از افراد روز مزد یا صاحبان کارگاههای تکی یا جمعی و … این شبکه به نوعی پیوستگی اجتماعی انجامیده است و تابع ساخت و سازهای دولتی نیز نبوده است. حضور دولت در اقتصاد فرش پدیده ای جدید است. صنعت فرش که دولتی بوده است در دوره محمدرضا شاه مطرح و در گذر زمان محدود – سی سال- بی کارکرد شد. در گذشته این بخش که جمعیت بسیار زیادی از مردم را به خود اختصاص داده است، خصوصی بوده و سرمایه داران بزرگی در ان درگیر بوده اند.

۵ – اشکالی که همه صاحب نظران حوزه ایران دچار شده اند در عدم تفکیک بین درک از دولتی است که خود رفتار فئودالی دارد و دولتی که از اجتماع مجموعه از فئودالها تشکیل شده است. در ایران دولت حکم تنها فئودال را دارد که در ان کارها صورت می گیرد در حالی که در غرب مجموعه فئودالها وجود دارند و هر یک همان کاری را می کنند که دولت درایران به تنهایی انجام می دهد. یک نظام فئودالی درغرب هست در حالی که در ایران دولت مساوی نظام فئودالی است…

۶ – با توجه به شواهد تجربی، نقیض نظریه حکومت خودکامه در ایران هم قابل دفاع می باشد. شواهد نشان از این دارد که دولت در ایران هر کاری را که بخواهد نمی تواند انجام دهد. دولت در ایران اتقاقا بی قدرت است و سنت های اجتماعی، دین، مناسبات اجتماعی، گروههای ذی نفوذ، خاندانهای بزرگ و … در این زمینه کارایی بسیاری دارند. از میان محققان ایران، کدی به نقش روحانیت و تجار و روشنفکران در تحولات اخیر – انقلاب مشروطه – اشاره کرده است.  

۷ – کاتوزیان در تغییر رژیم ها و دولتها در ایران فقط به مخالفت مردم علیه حکومت خودکامه و در نهایت شورش و اقدام عملی آنها تاکید کرده است. تاکید بر شورش کور مردم علیه نظام خودکامه کاتوزیان با توجه به تجربه های بسیار تاریخی در ایران همراه با مناقشه های بسیاری است. بر اساس اطلاعات و شواهد تاریخی در ایران استعمار انگلیس، روسیه، آمریکا، و روشنفکران و سیاستمداران ایده آل گرا بعد از دو انقلاب در ایران بیش از مردم عادی در ساختار سیاسی و اجتماعی نقش مخرب داشته اند. آنها با طرح جامعه به بحران رسیده ضرورت بازگشت به گذشته را مطرح کرده اند. مگر توکویل در مورد انقلاب فرانسه چه کرد؟ او هم بازگشت به گذشته را مطرح کرد. چرا در مورد او اینگونه بحث نمی شود….

اگر فرض بر این باشد که نظام اجتماعی ایران، طی دوره ها، هیچ تغییری نکرده و حرکت از صفر به صفر بوده است، حرکت دوری، معنایش این است که جامعه نیست یا اگر هم چیزی هست بی تغییر مانده است. به عبارتی انحطاط را طی می کند. در این صورت شرایط معاصر ایران چه می شود؟ انقلاب های بزرگ درایران را چگونه توضیح می دهیم؟ و …

۹ – با تاکید صرف بر تحولات دوران اخیر، با پذیرش تز تعارض حکومت و مردم، بروز انقلابهای اجتماعی معاصر در ایران را چگونه باید توضیح داد؟ چگونه می توان جنبش های اجتماعی را توضیح داد؟ در صورت پذیرش نظریه کاتوزیان دیگر امکان شکل گیری هیچ جنبش اجتماعی وجود نخواهد داشت. هر چه واقع شده است شورش های کور و بی هدف به واسطه مردم خودکامه در مقابل دولت و حکومت خودکامه بوده است. به طور خاص کاتوزیان با آگاهی قصد دارد مانند دیگر شرق شناسان حوادث ایران معاصر را نادیده گرفته و آنها را در حد اقدامات عکس العملی تقلیل دهد. در ادامه چندین فراز از تحلیل او در مورد انقلاب مشروطه تکرار می شود:

انقلابیان ایران در پی آزادی از محدودیتهای قانونی نبودند، بلکهه می خواستند از شر بی قانونی سازمان یافته و رسمی خلاص شوند؛ آنان در پی برابری اجتماعی اقتصادی هم نبودند بلکه آنچه می خواستند تقسیم قدرت مطلق دولت و سهیم شدن در آن بود. برداشت آنها از وجه “منفی” آزادی عبارت بود از خواستی مثبت برای یک چارچوب قانونی یا در واقع خود قانون .. (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۱۰۳).

.. ماهیت و هدف یک انقلاب را از روی آرمان ها و عاملان آن می توان شناخت. کوشندگان انقللاب ایران –طبقات اجتماعی ای که در رهبری – وضفوف هواداران انقلاب حضور داشتند- به همه قشرهای شهری، تعلق داشتند، به جز دستگاه دیوانی –نظامی. هدف های انقلاب نه به گونه ای مشخص بیانگر منافع روستائیان بود و نه آنها به طور مستقل در انقلاب شرکت داشند: هیچ گاه خواست عدالت اجتماعی و اقتصادی بیشتر برای روستائیان مطرح نشد و آنها نیز هرگاه به صورت گروهی در مبارزه شرکت کردند، بی استثناء به وسیله مالکان خود متشکل شده و رهبری می شدند. تاجران، مالکان، کارکنان جزء دیوانی، روشنفکران تجدد خواه، اشرافزادگان قاجار، مراجع مدهبی، علمای دینی، وعاظ همه با این هدف واحد و وحدت آفرین در انقلا ب شرکت داشتند که استبداد را نابود کنند و بر جای آن حکومت قانون را بنشانند. البته طبق معمول استثنائایی هم در کار بود؛ اما به عنان طبقات اجتماعی و گروههای حرفه ای، این اقشار شهری مدافع انقلا بودند، زیرا به دلایل پیشگفته، در صورت پیروزی انقلاب، هیچ چیز از کف نمی دادند و چیزی به دست می آورند   (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۱۰۵).

کاتوزیان علت اصلی تحولات دوره اخیر را استعمار می داند:

… در دنباله مطلب می کوشم تا نشان دهم که تغییرات عمده اجتماعی- اقتصادی ایران قرن پیش تا اندازه زیادی ناشی از دخالت ناخوانده و تا حدی زیان آور کشورهای اروپایی در اقتصاد سیاسی ایران بود، و رکود اقتصادی، اختناق سیاسی و فقر اجتماعی از سویی و افزایش آگاهی سیاسی و رقابت های امپریالیستی از سوی دیگر بود که به فروپاشی نظام قدیم انجامید  (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۷۱-۷۰).

۱۰ – کاتوزیان نیز مانند بسیاری اسیر مفاهیم شده و امکان دست یابی به واقعیت های جامعه ایرانی را نیافته است. او با تاکید بر اینکه جامعه و حکومت در ایران خودکامه است، هیچ فرض و امکانی در وجود حیات اجتماعی را نمی شناسد. او مانند بسیاری با گفتن این عبارت که از فهم دقیق مناسبات ایران خود را راحت می کنند و امور را به تقدیر وامی گذارند، و اسم آنرا “نظام استبدادی” می گذارند تا جهل خود…. از قبول زحمت در مطالعه تاریخ ایران رها شده است.

 

اشکالات روشی کاتوزیان:

۱ – کاتوزیان در بسیاری از موارد که نمی تواند بر اساس مفهوم مورد نظرش شرایط را توضیح دهد، به تناقض گویی می رسد . به طور خاص در صفحه ۸۱ کتابش اینگونه عمل کرده است.  او در صفحه ۶۳ با کلی گویی زیر نظریه اش را طرح کرده است: علت العلل هر چه باشد، جامعه ایران ۲۵۰۰ سال است که به شکل استبدادی اداره شده است. (کاتوزیان، ۱۳۷۴).

او کلی گویی های متعدد ی دارد: در مقابل توضیح وضعیت نظریه اش:

ایران، صرفنظر از متمرکز یا نامتمرکز بودن – همواره دولت و جامعه ای خودکامه بوده است.  او اشاره کرده است که درست مانند همان الگوی قدیمی ، توده های جامعه بر ضد دولت قیام کردند. هیچ یک از طبقات اجتماع در برابر انقلاب مقاومت نکرد و هیچ نیروی سیاسی سازمان یافته ای به دفاع از رژیم برنخاست.. (۱۳۷۷: ۴۸). این عبارت او دارای اشکالات چندی است: ارتش و نظام های سیاسی حامی شاه و قاجار چه می شوند؟  کودتاهای بعد از انقلاب چه می شود؟ مهاجرت اکثریت افراد رژیم گذشته چه معنایی دارد؟ حمایت بخش اعظم طبقه بالا و متوسطه از رزیم گذشته چه معنایی دارد؟ … کاتوزیان در بیان وضعیت شورهای محلی نیز دچار تناقض گویی شده است:

شورش های محلی معمولآ هنگامی دامنه پیدا میکرد و بر شمار آن افزوده می شد که مردم احساس می کردند بیدادگری حاکم از حد تحمل خارج شده است و شانس موفقیت شورش نیز بطور منطقی خوب است. از آنجا که دولت خودکامه فاقد هر گونه پایگاه اجتماعی دائی – یا سنتی-  (و فاقد مشروعیت قانونی) بود پیوستن خیل عظیمی از افراد – متعلق به شئون بالاتر و پایین تر جامعه – به شورش، و عدم مقاومت افراد در برابر آن (که غالبآ شامل مقامات دولتی نیز می شدند) امری طبیعی بود (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۳۳).

 ۲ –  یکی از شیوه های اصلی او ابهام گویی در مورد وضعیت ایران است که در ادامه نظری که در مورد وضعیت زمینداران و تجار به عنوان طبقه اشاره می شود:

… نتیجه آنکه در ایران هر چه یک طبقه اجتماعی رابطه نزدیکتری با دولت داشت قدرت و مالکیت آن نیز بیشتر در گرو عنایت دولت بود و ممکن بود به شکل سریع تر و قاطعانه تری بر اساس تصمیمات خود سرانه دولت دچار فراز و نشیب گردد. برای نمونه، اربابان زمیندار عمومآ ثروتمندتر از بازرگانان بودند ولی موقعیت و دارایی آنان به نسبت آسیب پذیرند از بازرگانان بود. به دیگر سخن، چون زمینداران خادمان، ملازمان یا مبضوبان مستقیم دولت بودند موقعیت بالفعل آنها نیرومند تر ولی به طور بالقوه ضعیف تر از موقعیت طبقاتی بود که استقلال بیشتری در برابر دولت داشتند (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۶۷-۶۶).

ابهام گویی و تناقض گویی او در بسیاری از موارد دیده می شود. او در صفحه ۷۵ مدعی است فقط دهقانان که یک پنجم محصول به کار می بردند، مالیات می دادند و در نهایت استثمار می شدند. دو سهم بر (زمین و آب) استثمارگر بودند و زمین ارزش نداشت، در صورتیکه زمین خوب و بد وجود داشت، زمین بایر، زمین نزدیک آب، و زمین دورتر آب … زمین مرغوب مهم بود …

۳ – عدم دقت در تعریف مفاهیم اساسی نظریه اش:  او روستاها در ایران را واحدهایی  مجزا و مستقل می داند و هیچ عاملی را در ارتباط بین روستاها نمی شناسد. در حالی که “بازارهای محلی”، نظام خویشاوندی و شیوه های هسمرگزینی، فضای دینی و فرهنگی، محوریت زیارتگاهها،  شبکه قناتها که دامنه آنها بیش از یک روستا می باشد، شرایط جغرافیایی، نظام مالی متاثر از قالی بافی و … پیوند زننده روستاها با یکدیگر می باشند .

کاتوزیان سعی دارد که مفاهیم کلی “نظریه اش به نام چرخه حکومت استبدادی” را با بیانهای متعدد بدون ملاحظه شرایط و اتفاقات رقیب و نافی نظریه اش مطرح کند. او آنقدر در کتابهای نوشته شده اش این مطلب را تکرار کرده است که خواننده در اخر خسته و عصبانی می گوید خوب شما درست می گویید. این معنی را می توان از مقایسه مجموعه مقالات و کتابهایش دید. از طرف دیگر، کاتوزیان سعی دارد علت اصلی عدم دستیابی جامعه ایرانی را به نظام قانونی قبل و بعد از انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی در نحوه استقرار دولت و نظام سیاسی بداند. او جامعه ایرانی را بی دلیل و حجت و با فرض، خودکامه دانسته است. وقتی در مقابل سوال احتمالی اینکه چه دلایلی در این زمینه دارند، به حکومت خودکامه می رسد و بالعکس. او هرگز تحلیل دقیقی در مورد نحوه خودکامگی جامعه و حکومت ارائه نداده است.  جالب است که او وقتی کمی دقیق تر در اینکه وضعیت ساختارهای اجتماعی چگونه است، می گوید که اطلاعی در دست نیست و خود را از مهلکه نجات می دهد (به عنوان نمونه به صفحه ۴۵-۴۴ کتاب ۱۳۷۷) مراجعه شود.

۴ – تقدم مفهوم بر واقعیت:  کاتوزیان در مورد تحولات دوره اخیر – دو انقلاب – یک حرف می زند و مدعی است که حرکتها شورش بوده و احساسی بوده و مردم در نهایت چون قصدشان رفتن شاه بوده است، آمدن شاه را هم قبول کرده اند (۱۳۷۷: ۳۶-۳۵).  کاتوزیان مدعی است در جابجایی های ایران که بر اساس ظلم عام می باشد، اعتراض عام صورت گرفته است. کسی، گروهی، طبقه ای ، نیرویی در بقای حکومت تلاش نکرده و حتی افراد حاکمیت به سرعت به نفع انقلابیون و آشوبگران در آمده و … او عامل بیگانه را در افول دولتها تعیین کننده می داند و مدعی است که غرب وضعیتی متفاوت دارد (۱۳۷۷: ۳۳). اگر کاتوزیان کمی دقت می کرد گروهها و نیروهای مدافع رژیم های در حال سقوط را می دید. اگر مقاومت در مقابل شورشگران اتفاق نمی افتاد، چرا می بایستی خونریزی صورت گیرد؟ چرا می بایستی بعد از انقلاب قصد کودتا باشد و … او کمتر به فرآیندها و حوادث درون و متن تحولات توجه نکرده است. او همه امور را توطئه می داند و به همین دلیل هم نقش عوامل و نیروهای اجتماعی موافق و مخالف تحول را نمی بیند.

کاتوزیان ناتوانی تحلیل خود را به پای کمی اطلاعات می گذارد:

در شرایطی که (دست کم) درباره قیامها و شورشهای مهم تر ایران (که در مورد بسیاری از آنها شواهد تاریخی قابل اتکاء چندانی وجود ندارد) بررسی های مشروحی در دست نیست تدوین نظریه ای عمومی درباره انقلاب های ایران ناممکن است. حتی با فرض وجود چنین بررسی هایی باز بعید است که بتوان با یک نظریه تنها، به بینشی تحلیلی کافی درباره قیامهای عمده ای دست یافت که در طول دوره ای دو هزار و پانصد ساله رخ داده است. اما با اطمینان می توان گفت که ویژگی های اساسی انقلابهای اروپا که در بالا برشمردیم در مورد قیامها و شورشهای ایران صدق نمی کند….

                     نحوه بحث آقای کاتوزیان را ببیند و در نهایت ببیند که ایشان چه نظریه ای مهمی ارائه داده اند؟//////

۵ -  عدم تفکیک بین مفاهیم مورد استفاده در نظریه اش: به طور خاص کاتوزیان بین فرد حاکم و نظام سیاسی تفاوت قائل نشده است و عدم مشروعیت ایندو را یکی دانسته است ( ۱۳۷۷: ۳۴-۳۱). او به طور خاص، بی اعتنای در بکارگیری مفاهیمی چون حکومت و جامعه خودکامه به نظریه بافی اقدام کرده است.  کاتوزیان مدعی است دولت خودکامه نماینده جامعه خودکامه است:

بنابراین دو مشخصه تاریخ جامعه خودکامه، چرخه ای مرکب از دولت خودکامه،شورش و بی نظمی و هرج و مرج و سرانجام تاسیس دولتی جدید، و پایان یافتن بی نظمی و هرج و مرج و برقراری دوباره حکومت خودکامه به دست آن دولت بوده است … (کاتوزیان ۱۳۷۷: ۳&).

6 – بی توجه به منابع معتبر در مراجعه و استفاده . کاتوزیان برای اثبات ادعایش به بعضی از منابع به طور گزیشنی مراجعه می کند: (۱)  به خودش، (۲) – به روایت غربی ها، (۳)  به تحلیل یک ناظر خارجی (به طور مثال امیل لوسی صفحه ۳۸)، (۴) به گزارش سفیر آمریکا در ایران قبل از انقلاب اسلامی، مارتین هرتز در مورد پهلوی (صفحات ۵۷-۵۶)و (۵) بی توجهی به اطلاعات و داعیه های رقیب نظریه اش. اصلی ترین منبع او در مورد ایران، کتاب لمتون است. او هم چنین به منابع دست دوم دیگری چون کارهای آبراهامیان، دیاکونوف، ارنست گلنر، فرهاد نعمائی، دانیلوا، ماکسیم رودنسون، هنیدس و هراست، احمد اشرف و منابع فارسی  روزنامه ای مراجعه کرده است.  

۷ – تقلیل گرایی:  کاتوزیان همه تحولات ایران را به شورش تقلیل داده است و کمترین حرکتی به جلو می شناسد. او مخالف نظریه پیشرفت است و مدعی بقای عقب ماندگی و تحجر و بازگشت به گذشته و انحطاط است. . او معلوم نیست که در مورد کدام ایران سخن می گوید؟ ایران مرکزی یا شمال، جنوب و … ممکن است ایران مرکزی مشکل آب داشته باشد و مابقی چطور  و….  او بی توجه به دین و سازمان های دینی است. به طور خاص اصلا از نقش وقف و روحانیون سخن نمی گوید…

جامعه ایرانی ( ۲۰ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 مارکسیسم و جامعه ایران ۵:

نظریه استبداد شرقی و جامعه آبی ویتفوگل

کارل ویتفوگل مارکسیست آمریکایی است. او از اعضای انترناسیونال سوم بود، و کتاب او که بر دامنه مباحث دیدگاه مارکسی در جهان شرقی و آسیایی افزود “استبداد آسیایی” است. او در این کتاب نظام آسیایی را بررسی کرده و مواردی که به وسیله ی مارکس و انگلس بیان شده است یا به اشتباه ذکر شده است را مشخص کرده است. و به طور خاص منتقد لنین به دلیل ابهام در نگاه و داوری نسبت به شرق و مدافعان نظریه شیوه تولید آسیایی که ریشه در کنفرانس لنینگراد دارد، می باشد.  سخن از استبداد آسیایی می کند، ولی به طور خاص به لحاظ نظری، باید او طراح و مدعی نظریه جامعه آبی دانست. او تمام مسایل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شرق را در رابطه با آب می داند. از نظر او شرق به موقعیتی اطلاق می شود که در آن کمبود آب تا کمبود زمین دیده می شود. در این صورت نزاع و تلاش و کار برای دستیابی به آب و منابع آبی است. در این راستا است که برای بقا و بهره برداری از زمین، ساماندهی آب و نظام ابیاری اصل می شود. در نتیجه بوروکراسی خاصی شکل می گیرد که محوریت آن سرو سامان دادن به نظام آبیاری است. محوریت آب، به تابعیت همه امور دیگر به آن منجر شده است. او در کتاب استبداد آسیایی، اصطلاحات جامعه آبی، اقتصاد ابی، کشاورزی آبی، رژیم سیاسی آبی، حکومت آبی، دولت آبی، مدیریت آبی، مالیات آبی، توسعه ی آبی، ملک آبی، قوانین آبی، استبداد آبی، دنیای آبی، نظام آبی، خطه ی آبی، کشورهای آبی، رهبری آبی، و … به چشم می خورد.  (ماهرویان، ۳۸).

         ویتفوگل در نظریه جامعه آبی، با وجود اینکه بر مالکیت دولتی و اشتراکی تاکید می کند، ولی آنرا خصیصه اصلی “نظام هیدرولیکی” نمی داند. او بر این اعتقاد است که موسسات عظیم آبیاری موجب پیدایش ساخت های سیاسی دیوانسالارانه استبدادی می گردند که مانع توسعه و تکامل مالکیت خصوصی می شوند (نقل از نعمایی صفحه ۳۲۸: ویتفوگل، ۲۹۳-۲۷۱). او مدعی است که دیوانسالاران فرمانروایان اصلی می باشند. زیرا زیرا حکومت دیوانسالار بر همه امور کشور حاکم است. دولت با این دیوانسالاری عریض و طویل است که آرامش و نظم را فراهم کرده و رابطه مردم و حکومت از طریق مالیات گیری و نظم محقق می شود.

ویتفوگل منتقد لنین – به دلیل تمایل بر وجود فئودالیسم شرقی – بوده و در نتیجه مدعی است که در شرق نظام طبقاتی وجود ندارد. زیرا اساس شکل گیری نظام طبقاتی مالکیت خصوصی بر زمین است. در شرقی که امکان شکل گیری مالکیت خصوصی بر زمین نیست، طبقات وجود ندارد و روابط موجود در متن یک بوروکراسی بزرگ و توسعه یافته با محوریت حاکمیت سیاسی می باشد. رابطه مردم و گروههای اجتماعی به دلیل اینکه بر اساس مالکیت نیست، بر اساس نوع رابطه ای است که آنها با حاکمیت سیاسی دارند.

ویتفوگل نیز مانند دیگر معتقدان مارکسی در مقابل این سوال که تحولات و تغییرات جهان شرقی و ایرانی را چگونه می توان توضیح داد؟ دچار ناتوانی در فهم مکانیزمهای حیات اجتماعی می باشند.  ویتفوگل به وجود تضادهای اجتماعی متعدد در شرق و آسیا و ایران باور دارد. اما به دلیل دیدگاه نظری که قبول کرده است و در ان عدم طبقات اجتماعی را اعلام کرده است، بینان درستی برای این تضادها نمی شناسد. او معتقد است در شرق تضادهای اجتماعی زیادی یافت می شود. این تضادها ریشه در تعارضات طبقاتی ندارند. ریشه واساس این تضادها و تعارضات به مسئله آب بر می گردد. او با طرح مسئله آب، مبارزه طبقاتی در شرق را نفی می کند و با استناد به این که مارکس با تمام علاقه ایی که به طرح مبارزه طبقاتی داشته است، راجع به مبارزه طبقاتی در نظام آسیایی صحبتی نکرده است. نتیجه می گیرد که او نیز در شرق مبازه ای طبقاتی نیافته است. او مدعی است که جوامع آبی تضادهای اجتماعی جانشین تضادهای طبقاتی می شوند. این تضادها عبارتند از:

-          تضاد بین مردم بخش ها ی مختلف

-          تضاد بین مردم و حکومت

-          تضاد بین افراد حکومت.

او معتقد است در نظام آسیایی، بوروکراسی جانشین مالک می شود، وجود نظام بوروکرایتک در کشورهایی چون روسیه را بازگشت به نظام آسیایی میداند. او برای این کشورها راهی در خلاص شدن از استبداد اسیایی نمی شناشد. (ماهرویان، ۴۱-۴۰). به عبارت دیگر، یافته او در مورد ماهیت حوادث و وقایع شرق بیشتر سیاسی است تا بر اساس تحلیل علمی و تاریخی. راهی که او انتخاب کرده است سیاسی و بی ارتباط با واقعیت های شرق و ایران است. او برای گذر از دوری که جهان شرقی دچار شده است، مدعی است که یکی از راههای اصلی توسعه جهان شرقی، تصادم با سرمایه داری است.

نظریه ویتفوگل مورد نقدهای بسیاری قرار گرفته است که در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود. اشکالات وارد بر نظریه  او در دو سطح است:

الف: سطح اول به لحاظ نظری و مفهومی:  به لحاظ نظری، او همچنان متعهد به اثبات نگاه مارکسی به طور کلی و تعیین رابطه شرق با غرب است. شرق را امری تابعی از غرب می داند. از طرف دیگر، او بیش از اینکه تغییر و توسعه در شرق را توضیح دهد، توسعه نیافتگی را بازگو می کند. بدین لحاظ است که مانند مورخان غربی شرق، بر عمل نظام سیاسی تا نظام اجتماعی توجه کرده است. در نهایت، او از فهم تحولات اجتماعی و فرهنگی و نیروها و کنشگران اصلی این حوزه ها غافل مانده و بر اساس رویکرد تک عاملی همه تحولات شرق را تحویل گرایانه توضیح می دهد.

با وجود اینکه از نظر کاتوزیان جامعه ایرانی خشک و کم آب است و ضرورت رواج آبیاری مصنوعی پیش آمده ولی هسته مرکزی نظریه ویتفوگل به شرح زیر است:  (۱) مبتنی بر وجود دستگاه دیوانی گسترده و متمرکز است صدق نمی کند. (۲) تعمیم عظیم او تحت عنوان “جامعه هیدرولیک” بیش از اندازه ساده، مکانیکی، جبرگرایانه و محدود است و به خصوص شواهد چندانی در دست نیست که نشان دهد توزیع و تخصیص مستقیم آب یکی از وظایف عمده دولت بوده است (کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۶۳).

 ب:  سطح دوم میزان تبیین کنندگی جامعه ایران:

۱ – شواهد چندانی دال بر کنترل، فراهم سازی، یا تقسیم آب توسط دولت در ایران وجود ندارد.

۲ – هم چنین شواهد چندانی حاکی از مدیریت دولت بر منابع کشاورزی و تولید کشاورزی وجود ندارد.

۳ – وجود دیوانسالاری بزرگ به عنوان ویژگی استبداد ایرانی در طول تاریخ کشور ما نبوده است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۷۲-۷۱).

۴ – نعمایی مدعی است مالکیت موسسه های آبیاری از قبیل قناتها و نهرها به دست افراد خصوصی یا فئودالهای محلی اداره می شده است. فقط نظرهای بزرگ و سدهای بر روی آنها بوده است که به واسطه دولت نظارت می شده است. نگه داری و لایروبی قناتها به واسطه روستائیان و مالکان زمین ها صورت می گرفته است (نعمایی، ۴۴۲-۴۴۱).

 اگر قرار بود که تاسیس، مدیریت و نظارت و لایروبی و تقسیم آب و بهره گیری از سیستم آبیاری و قناتها در اختیار دولت می بود، ضرورت سازماندهی دیوانسالاری بسیار بزرگ و توسعه یافته ای بود. این نظام اداری می بایستی به لحاظ اقتصادی و حقوقی و سیاسی و اداری به اندازه ای توانا باشد که بتواند همه اقصا نقاط ایران را مدیریت کند. در حالی که کمتر خبری از وجود این نوع دیوانسالاری در ایران وجود دارد. تنها ساحت دیوانسالاری ایرانی معطوف به دو پدیده “سربازگیری” و “مالیات گیری” می باشد.

۵ – با وجود اینکه مدعیان استبداد آسیایی و متاثر از آن “نظام هیدرولیکی”  به لحاظ ادعای اینکه دولت در ایران وابسته به کشاورزی و آب بوده است، نظام اداری بسیار گسترده ای سامان داده و از این طریق عمل می کرده است. در حالی که دیده می شودد که در ایران تکثرگرایی رفتاری و سازمانی وجود دارد.

۶ – دولت در ایران قبل از شکل گیری موسسات آبیاری وجود داشته است.

 ۷ – در ایران با یک نوع واحد زمین و شیوه بهره برداری از زمین روبرو نیستیم. به طور کلی می توان ایران را به لحاظ جغرافیایی و نوع زمین و شرایط فرهنگی و اجتماعی به پنج محله و منطقه متفاوت تقسیم کرد. نخست زمین های مرتفع که زراعت در آنها به آبیاری مصنوعی نیاز ندارد، مانند آذربایجان. دوم، نواحی مرتفع دیگری که به علت باران ناکافی نوع زراعت در انها از نوع زراعت معمول در واحه است مانند اراک و اصفهان. سوم، زمینهای پست، مانند سیستان و سرانجام در حاشیه باریک و پست ساحلی که یکی در جنوب سواحل و بحرخزر قرار دارد و در آنجا بارانهای سنگین می بارد، و دیگری به موازات سواحل شمال خیلج فارس و بحر عمان واقع شده که دارای آب و هوای سوزان و زمینهای نامساعد ساحلی است (نعمایی، ۴۳۱).

۸ – زمینهای ایران به دو نوع دیمی و آبی تقسیم می شوند. بدین لحاظ است که پاره ای از زمینهای ایران نیاز به آبیاری ندارند (نعمایی، ۴۳۲).

۹ – آبیاری به شیوه ی محلی و دستی و سنتی نیز روش دیگری است که نیازمند به حضور دولت نیست. قناتهای محلی و حاشیه ای و پایین آمده از کوه که به تشکیل گروههای کوچک خانوادگی انجامیده است.

۱۰ – مشارکت دیگران در توسعه آبیاری (مردم و بخش خصوصی، موقوفات، مردم خیر و … ) …

۱۱ – آب کشی از چاه به واسطه حیوان و انسان روش دیگری است که کمتر به آن توجه شده است (شاردن جلد ۴، ۳۰۳).

۱۲-  تاسیس قناتها به عنوان امری اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در ایران کمتر شناخته شده است. این قناتها به واسطه

افراد خیر و فئودالهای محلی و … تاسیس و مدیریت می شده است.

۱۳-  از نظر ویتفوگل، ضرورت تکنولوژیک تامین یا کنترل منابع آب بود که به پیدایش دولت آسیایی و ویژگی های نهادی آن انجامید. کاتوزیان مدعی است این ادعا در مورد ایران صادق نیست. موارد نقض عبارتند از:

-          دولت در ایران خدماتش را در شهرها صورت می دهد. ساختمان سازی، جاده و نظام اداری و تاسیسات نظامی و..

-          دولت هرگز حجم زیاد درآمدهایش را صرف تامین اب نکرده است.

-          دولت در ساختن قناتها نقش عمده ای نداشته است.  در حالی که مردم، اربابها، موقوفات و … و همراهی دولتها منشا ساماندهی قناتها بوده اند. برای تعمیر قناتها، زارعان روستاها بوده اند که بیشترین هزینه را متحمل می شده اند. این کار در دوره فراغت تاز کار، زمستان، صورت می گرفته است. به همین دلیل است که در هر روستا و منطقه کشاورزی در ایران گروهی به نام “چاه کن ها” وجود داشته و این شغل نسل به نسل به فرزندان آنها منتقل می شده است. حق نسق داشتن این شغل به معنای حضور نیروهای اجتماعی و مردم در تصمیم گیری در مورد ساختن و تعمیر قناتها می باشد تا دولت به تنهایی.  از طرف دیگر، قناتها به پیش از ظهور دولتهای استبدادی می رسند و یک پدیده تاریخی فرهنگی ایرانی است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۸۲-۷۹). 

با تاکید بر جایگاه قنات در ایران می توان به نقد نظریه ویتفوگل و کاتوزیان اقدام کرد. کاتوزیان مدعی است که دولت آبی که از بوروکراسی قدرتمند و فراگیر برخوردار باشد، به دلیل وجود قناتهایی که به واسطه دهقانان اداره می شده است، معنی ندارد. در حالی که او ضمن اینکه به نقد نظریه ویتفوگل اقدام کرده است، خود را نیز نقد کرده است. زیرا او مدعی است که در ایران دهقان آزاد و نیرویی که خارج از قدرت دولت باشد وجود ندارد. اگر دهقانانی هستند که به مدیریت قناتها می پردازند، این افراد و گروهها هم در مدیریت زندگی خود عمل کرده و تابع سیاست های از بالا به پایین دولت و شاه و حاکم نمی باشند.

جامعه ایران ( ۱۹ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 مارکسیسم و جامعه ایران ۴ :

  نظریه شیوه تولید آسیایی

 نظریه شیوه تولید آسیایی دیگر نظریه مارکسی برای فهم و داوری در مورد جهان شرقی آسیایی و در نهایت ایرانی است. هر چند که بسیاری از مارکسیست های شرق شناس در بیان وضعیت شرق و آسیا و ایران از این نظریه استفاده کرده اند، ولی در اینکه این نظریه و مفاهیم و اصول و پیش فرض های آن در چه زمانی، به واسطه چه کسانی، و با چه اهدافی و چگونه مطرح شده  است، اتفاق نظر وجود ندارد. همین عدم اجماع موجب تنوع دیدگاهها در این نظریه شده است. با مراجعه به متون اصلی مارکس و انگلس از قبیل بینانیه کمونیست و اقتصاد سیاسی و … و مکاتباتی که بین مارکس و انگلس در اختیار است، اشاراتی محدود به این مفهوم در توضیح وضیعیت اقتصادی و اجتماعی شرق شده است. ولی بیشتر می توان سابقه این بحث را در آثار ریازانوف، بوخارین و منتقدان نظریه فئودالیسم روسی و شرقی و ایرانی دید.

نظریه شیوه تولید آسیایی رقیب نظریه فئودالیسم شرقی و آسیایی است. نظریه شیوه تولید آسیایی (ایرانی) رقیب نظریه فئودالیسم آسیایی (ایرانی) است. هر جا که مارکسیستهای غیر روسی و چینی نقش محوری داشته و منابع تهیه شده به واسطه آنها مطرح بوده و به دلیل پیوستگی سیاسی با نظام کمونیستی روسی و چینی امکان حضور بیشتری در تولید گفتمان مارکسی در شرق و آسیا  و ایران را داشته اند، در توضیح شرایط تاریخی شرق قبل از عصر مدرن  از این نظریه استفاده کرده اند.

 این نظریه در متن تحولات اجتماعی و سیاسی و حزبی – پارادایم مارکسی – نیز مانند نظریه فئودالیسم روسی و ایرانی در طول یک قرن مطرح شده است که در ادامه به اصلی ترین عوامل و زمینه های موثر و مرتبط با آن اشاره می شود:

 (۱)  مارکس و انگلس در موقعیت جدیدی که قرار گرفتند متوجه مفهوم و فضای امر جدیدی چون شرق – امری غیر غربی – شدند. آنها با آشنایی با تحولات در حال وقوع در چین و هند، متوجه جامعه و شرایط جدیدی تحت عنوان “شرق” شدند. زیرا در قرن نوزدهم هند به دلیل استعمار انگلیس و چین به دلیل جنگ تریاک در جامعه اروپایی مطرح و مورد توجه قرار گرفتند.

 (۲) بعد از مارکس و انگلس، وقوع انقلاب اکتبر روسیه بسیاری از متفکران غربی را متوجه این بخش جهان کرد و با توجه به مفروضات مارکسی برای آنها این سوال مطرح شد که چرا در روسیه به جای اروپای صنعتی انقلاب کمونیستی به قوع پیوست؟

(۳) بسیاری از متفکران مارکسی، با فرض وجود جامعه و حیات مستقلی چون شرق، در قرن بیستم متفکرانی چون ویتفوگل جهان دوگانه (غرب توسعه یافته و شرق منحط شده) مطرح کردند و ضمن نقادی نظریه  فئودالیسم روسی و چینی و ایرانی به دفاع از شیوه تولید آسیایی پرداختند.

 (۴) در جهان اروپایی نقد از درون و برون پارادایم مارکسی آغاز شد و جهان اندیشه ای با روایت های مکرر و متناقض بر اساس اندیشه مارکس در مورد تحولات جهان شرقی شکل گرفت. به طور خاص، در  مجله پالانسه در سال ۱۹۴۴ بحث مستقیمی در شماره مخصوص راجع به شیوه تولید آسیایی به چاپ رسید. پس از آن مطالعات در مورد آسیا شروع و سرانجام مجموعه ای به ویراستاری روژه گارودی در فرانسه به چاپ رسید (گارودی، ۱۹۶۹) (نقل از نعمائی، صفحه ۴۲۵).  

(۵) از میان مجموعه زمینه های اشاره شده در فوق، حوادث چین قبل و بعد از انقلاب مائوئیستی در طرح این نظریه اهمیت بیشتری یافت. شکست انقلاب شهری چین در دهه بیست میلادی، بحث قدیمی شیوه تولید آسیایی را داغ تر کرد و آن را تبدیل به بحثی سیاسی کرد:  ”اگر وجود فئودالیسم در چین را رد می کردیم به دامن تروتستکی می افتادیم، مرحله ی انقلاب را سوسیالیستی می نامیدیم و نتیجآ اتحاد با کومین تانگ را نمی پذیرفتیم، آن چنان که دفاع وارگا از شیوه تولید آسیایی به چنین نتیجه گیری می رسید. وارگا وجود طبقه ی فئودال در چین را رد می کرد، از این رو به تروتسکی نزدیک می شد که انقلاب چین را بر علیه سرمایه داری می دانست (ماهرویان، ۳۳).

(۶) سیاسی شدن بحث در مورد وضعیت جهان سوم از منظر مارکسی، بر اهمیت طرح و فراگیری نظریه شیوه تولید آسیایی افزود: ” بحث شیوه تولید آسیایی به بحثی سیاسی تبدیل شد. پس برای حل آن کنفرانسی در سال ۱۹۳۱ در لنینگراد تشکیل گردید. کنفرانس، عقاید ریازانوف، وارگا، بوخارین، و مادیار را رد کرد. نتیجه ی کنفرانس این بود که شیوه ی تولید آسیایی همان ویژگی فئودالیسم در آسیا است. کنفرانس اعلام کرد: “با شیوه ی تولید آسیایی، مارکس ویژگی آسیا را بیان کرده است.” چنان که ویراستار کنفرانس می گوید: ویژگی های آسیا “ساخت خاصی از فئودالیسم را پدید آورده است که می توان آن را شیوه ی تولید آسیایی نامید.” (ماهرویان، ۱۳۸۱: ۳۳).

سیاسی شدن بحث تحت عنوان نظریه شیوه تولید آسیایی، موافقان و مخالفان بسیاری را در حوزه مارکسی یافت و بر دامنه این حوزه افزود. در جدول زیر دامنه فراگیری نظریه شیوه تولید آسیایی بیان شده است:

مرددها مخالفان مدافعان مورد/  دیدگاهها
لنین استالین، گودز، یولک،دووبرفسکی، استرووه، مارکس، انگلس، ویتفوگل، ریازانوف، وارگا، بوخارین شخصیت های محوری
  دفاع از انقلاب چین و روسیه و طرح اینکه در این دو  کشور فئودالیسم قبل از انقلاب حاکم بوده و انقلاب امری ضروری شده است. جامعه آسیایی ساخت خاصی دارد، توسعه نیافتگی و فقدان طبقات و مالکیت خصوصی دلایل  موافق و مخالف
  شرکت کنندگان در کنفرانس لنینگراد در سال ۱۹۳۱ و مباحث مطرح شده در منابعی چون کتاب جامعه باستان مورگان آثار مارکس  و  انگلس منبع

با توجه به نکات اشاره شده در فوق، نظریه شیوه تولید اسیایی ضمن اینکه رقیب جدی نظریه فئودالیسم شرقی و آسیایی و ایرانی شد، فضای جدیدی در طرح دیدگاههای جدیدی در حوزه مطالعات ایرانی و شرقی گردید. به نظر می آید این نظریه امکان بحث و بررسی بیشتری را در مورد جهان ایرانی در مقایسه با نظریه فئودالیسم ایرانی فراهم کرد. زیرا نظریه فئودالیسم ایرانی، به کپی برداری از فئودالیسم اروپایی به لحاظ مفهومی و شبیه سازی حوادث تاریخی ایران با غرب کرد. کمتر در این نظریه امکان جستجوگری وجود داشت و در نهایت نیز متفکران اصلی این نظریه از میان مورخان و ایرانشناسان روسی و مارکسیست های حزبی و توده ای و روسی زده ایرانی و در ایران بودند. در حالی که حول  و پیرامون نظریه شیوه تولید آسیایی روایت های متعدد شکل گرفت و کار به جایی رسید که بسیاری از مدعیان شیوه تولید اسیایی خود را به ظاهر که شده منتقد و مخالف مارکس و مارکسیسم جلوه داده اند.

مشخصات و ویژگی های شیوه تولید آسیایی

خصایص ویژه و اساسی شیوه تولید آسیایی که مورد توافق طرفداران این مفهوم است، به شرح زیر می باشد:

۱ – مهمترین خصیصه شیوه تولید اسیایی نظام اقتصادی بدون وجود مالکیت خصوصی است. در عوض در این نظام اقتصادی، مالکیت یا دولتی یا اشتراکی وجود دارد. به سبب وجود مالکیت اشتراکی زمین (فقدان مالکیت خصوصی) که عدم تکامل تقسیم اجتماعی کار در درون جماعت ده را باعث می شود، جماعت ده وحدت درونی خود را حفظ می کند. از اینروی جوامع آسیایی راکد و بی حرکت و تحول بوده و در نهایت نظام اقتصادی و اجتماعی شان تکامل نمی یابد. به عبارت دیگر، در این بخش از جهان، تقسیم کار تکامل نیافته، هم پیوستگی درونی جماعت از طریق حفظ وحدت کشاورزی و صنایع دستی، تقویت می شود.  

۲ – کشاورزی به سبب عوامل جغرافیایی (آب و هوایی) در تمامی جوامع شرقی ساختاری متفاوت از غرب پیدا کرده است. زیرا به دلیل کمبود منابع آبی، نظام کشاورزی بدون وجود موسسات عظیم آبیاری امکانپر نیست. ساماندهی چنین موسساتی متضمن وجود قدرتی مرکزی است. این قدرت مرکزی _حکومت _ با اعمال قدرت و نظارت و کنترل خواهد توانست به ساماندهی این موسسات اقدام کرده که از این طریق توزیع آب و تعمیر و نگهداری نظام آبیاری ممکن شود. حاصل این تمایل شکل گیری دیوانسالاری قدرت مند است. قشر دیوانسالار قدرت اعمال سیاست ها را یافته و سبب تخصص و تسلط براین موسسات بخش بزرگی از مازاد تولید به آن اختصاص می یابد. که حاصل آن شکل گیری “استبداد شرقی” است. مستبد شرقی از قدرت بسیاری برخوردار است چرا که او نقش سازمان دهنده تولید را به رغم این واقعیت که وی مالک وسایل تولید نیست، ایفا می کند.

۳ – دولت مازاد تولید را در دست خویش قرار می دهد، و میان متخصصان آبیاری و دیگر اعضای دیوانسالاری که در شهرها حصور دارند، توزیع میکند. از این روی شهرهای آسیایی کاملآ تابع قدرت مرکزی هستند. به عبارت دیگر، شهرها به عنوان مراکز مصرف، به ضرر نواحی روستایی گسترش می یابند. شهرها در عوض دریافت مازاد کشاورزی چیزی با روستا مبادله نمی کنند، و تولید به صورت غالب تولید ارزش استفاده باقی می ماند.  

۴ – مالکیت انحصاری دولت بر زمین وجود دارد. دولت بر بازرگانی کنترل دارد و موجب توسعه نیافتگی نیروهای مولد کشاورزی می شود که نیتجه آن توسعه نیافتگی جامعه است (ولی، ۳۵-۳۴).

۵ – جوامع شرقی در زمان بسیار طولانی به همین صورت باقی می مانند تا این که در اثر ارتباطب با کشورهای سرمایه داری غرب، “شیوه تولید آسیایی” انسجام خود را از دست داده و متحول گردد.

۶ – به دلیل محوریت حکومت و اعمال استبداد شرقی، تا زمان مدرن و ارتباط با جهان غرب، بی تاریخ هستند و اصل و محور اصلی حیات سیاست و حکومت است. بدین لحاظ گفته شده است که این بخش از جهان بی تاریخ است (نعمایی، ۱۳۵۸: ۴۲۸-۴۲۷).

۷ -  در مورد  ایران نیز همه داعیه های فوق، صادق است. هر چند دوام عملی شیوه تولید آسیایی در ایران مشخص نشده است، اما گفته شده است که با شکل گیری اولین دولت متمرکز حاکم در ایران تا دوره مشروعیت، ۵۵۰ قبل از میلاد تا ۱۹۰۶ میلادی ادامه پیدا کرده است.

شیوه تولید آسیایی و ایران:

استعمال و بکارگیری شیوه تولید آسیایی در بیان وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران قبل از دوران مدرن – قبل از سرمایه داری وابسته در ایران – به واسطه مارکسیست های ایرانی موافق و مخالف کمونیسم روسی و چنینی دنبال شده و بخش اعظم ادبیات اجتماعی و سیاسی ایران معاصر را به خود اختصاص داده است:   

در سال ۱۳۴۵ کتاب تاریخ ماد نوشته دیاکونوف با ترجمه کریم کشاورز توسطه بنگاه ترجمه و نشر کتاب به بازار آمد. یک سال بعد دکتر محمد علی خنجی در مجلدی راهنمای کتاب شماره سوم- سال دهم- نقدی بر کتاب نوشت. مقاله “تاریخ و منشآ نظریه دیاکونوف” نام داشت. این مقاله آغاز بحث درباره ی شیوه تولید آسیایی در ایران بود. مقالات خنجی در اطلاعات سیاسی- اقتصادی ۸۲-۸۱ تا شماره ۱۱۴-۱۱۳ چاپ شده است (ماهرویان، ۱۳۸۱: ۴۹-۴۸).

بیان افرادی چون خنجی و منتقدان کمونیسم روسی در مقابل اندیشه و روایت استالینیستی از تاریخ ایران بود. به طور خاص کریم کشاورز مدافع تفکر و روش استالین و پیرو کنفرانس لنیگراد در سال ۱۹۳۱ و مخالف شیوه تولید آسیایی اشاعه دهنده نظریه فئودالیسم ایرانی است. بدین لحاظ است که او بیشترین تلاشش را در توسعه مفهوم فئودالیسم در ایران کرده است.  محمد علی خنجی مارکسیست ضد استالین و منتقد کنفرانس لنینگراد و موافق شیوه تولید آسیایی است. از نظر او شیوه تولید آسیایی مرحله ای از تاریخ کلی بشر می باشد (ماهرویان، ۵۶-۵۳).  با توجه به مشخصات شیوه تولید آسیایی، مارکسیست های ایرانی تا حدودی منتقد به جریان های فکری  و سیاسی مارکسیسم لنینیسم، استالینیزم، و مائوئیسم بر عناصر خاص نظام تولیدی و اقتصادی  اجتماعی در ایران تاکید کرده اند که در ادامه به بعضی از اصلی ترین آنها اشاره می شود:

۱ –  شیوه تولید آسیایی (که ایرانی قلمداد شده است) ملغمه ای از استبداد آسیایی و سرمایه داری وابسته است.( ولی، ۲۷)

۲-  شیوه تولید آسیایی در ایران توسعه تاریخ ایران را بر اساس عملکرد حکومت و نظام سیاسی و تحولات آن توضیح میدهد. اساس عمل حکومت استبداد است که به ماهیت خودسرانه قدرت سیاسی انجامیده و نظام اقتصادی نیز استبدادی سامان یافته است.  این وضعیت روابط ذاتی مرکزیت سیاسی و اقتصادی حفظ و بازتولید می شود.  این عنصر “سیاست بنیاد” کانون همه گونه های آسیایی گرایی است. این عنصر، تاریخ ایران را به عنوان غایت شناسی ساختار دولتی تعریف می کند که با رکود اجتماعی و اقتصادی تداوم می یابد. (ولی، ۲۸).

۳ –  ساختار راکد اقتصادی بر اساس غیبت نهاد مالکیت خصوصی در زمین و تداول جهت های دهقانی پراکنده خودکفا تعریف می شود. دولت مستبد که معمولا به واسطه فتوحات بر کل جامعه تحمیل می شود، کنترلی تقریبآ همه جانبه بر نهادها و فرایندهای اقتصادی اعمال می کند. نقش اقتصادی دولت شرط اساسی سلطه استبدادی آن بر جامعه است. دولت، خصلت راکد نهادها و فرایندهای اقتصادی را تعیین می کند و زمینه فعالیت اقتصادی در روستا و شهرها را مشخص می کند. عملکرد سیاسی و اقتصادی دولت که در نهایت به تاثیرات شرایط جغرافیایی اقلیمی فرو کاسته می شود، دلیل خصلت آسیایی جامعه و تاریخ ایران شمرده می شود (ولی، ۲۸-۲۷).

۴ –  طبقات واقشار اجتماعی، یعنی زمینداران، دهقانان و پیشه وران و بازرگانان در ایران موجودیت پیدا نکرده اند. اگر هم نشانه هایی از آنها در تاریخ ایران دیده می شود، نتایج فعل سیاسی اند. آنها عوامل اقتصادی اند که از سوی دولت تعریف می شوند و ذیل مقولات عام و نا معینی چون “مردم ایران” و “ملیت ایران” قرار می گیرند و صرفآ به واسطه روابط واقعی یا ادعاهاییشان با دولت و قدرت سیاسی در صحنه تاریخ ظاهر می شوند (ولی، ۲۸).

۵ – با وجود اینکه شهر در ایران مهم است، محلی برای کنترل عمل و رفتار حوزه سیاسی نیست. بلکه محل حضور نیروهای وابسته به نظام سیاسی است. به عبارت دیگر، شهرها پدیده هایی مستقل از دولت نیستند.  شهرهای ایران فاقد استقلال سیاسی و اداری هستند. شهرها، اردوگاه های امیرنشینان است که بر روستاها مسلط بوده اند (ولی، ۳۵-۳۴).

۶  –  به دلیل عدم شکل گیری امر اجتماعی و سیاسی، جامعه دوگانه شکل گرفته و نشانه ای از حضور نظام طبقاتی دیده نمی شود. در نیتجه اطلاق اینکه جامعه ایرانی طبقاتی بوده و حرکت آن نیز طبقاتی است، بی معنا خوانده شده است.   

۷ – به دلیل فقدان طبقات اجتماعی، تعارضات ساختار طبقاتی ندارد. در ایران تعارضات اجتماعی هست که تعارض بین دولت و مردم، بین افراد درون حکومت، و بین بخش های متخلف مردم است.

۸  – از نظریه شیوه تولید اسیایی در  ایران، رویکردهای مفهومی و نظری متعددی ظهور کرده است که  ولی به دو بحث و دیدگاه متفاوت در ایران اشاره کرده  است: (۱) استبداد موروثی آسیایی احمد اشرف و (۲) استبداد ایرانی و “جامعه خشک و منزوی” کاتوزیان.  هر دو دو مولف به غییبت کشاورزی آبی اشاره کرده و آن را به تآثیر خاص بی آبی روی ساختار اجتماعی و اقتصادی جامعه ایرانی ربط می دهند (ولی، ۴۰).  به دلیل اهمیت دیدگاهها و رویکردهای مفهومی و نظری متاثر از نظریه شیوه تولید اسیایی، هر یک از آنها به طور مستقل مطرح و مورد داوری کلی و آغازین قرار می گیرند.

نقد نظریه شیوه تولید آسیایی

نعمایی  که مدافع نظریه فئودالیسم ایرانی است از صفحه ۴۲۸ کتاب تکامل فئودالیسم در ایران بحث میکند که در ایران شیوه تولید آسیایی که مشخصه اصلی آن فقدان مالکیت خصوصی باشد، وجود نداشته است. او مدعی است که در ایران، به طور خاص در دوره ساسانیان و هخامنشیان،  بر اساس شواهد متعدد مالکیت خصوصی وجود داشته است: “در واقع، طی قرنهای هشتم و یازدهم هجری قمری اکثر اراضی ایران در اختیار فئودالهای کوچک و بزرگ قرار داشته است، و نه در دست دولت و جماعتهای روستایی، بدیهی است که چنین شرایطی با مالکیت ارضی، “شیوه تولید آسیایی” مطابقت ندارد” (نعمایی، ۴۳۰).

  افزون بر این، مطالعه تحولات تاریخی ایران با نگاهی غیر سیاسی امکان فهم متن اجتماعی و اقتصادی را فراهم می کند. به دلیل تاکید بیش از اندازه بر مفاهیم، درک واقعیت های ایران فراهم نشده است. از طرف دیگر، به دلیل غلبه فضای سیاسی، جریان های فکری ایرانی نتوانستند نقد جدی نسبت به روایت مارکسی و استالینستی تاریخ ایران ارائه دهند. هر چند که بحرانهای درون نظام اندیشه ای مارکسی در ایران زمینه شکل گیری جریانی به نام جریان سوم را فراهم ساخت که آنها تنها تا حدی به نقادی حزب توده اقدام کردند و توان گسسستن از بینانهای فکری حاکم را نداشتند. آنها در ادامه سنت چپ در جهان و متاثر از مارکسیسم آمریکای لاتین و نظریه وابستگی به بازخوانی مارکسیسم جدید در ایران اقدام کرده و در نهایت به مفهوم جدیدی تحت عنوان “سرمایه داری وابسته” برای توضیح ایران اقدام کردند.

با این وجود، حداقل در دوره معاصر ایران، حوادثی به وقوع پیوسته است که مدافعان نظریه شیوه تولید آسیایی چاره ای به جز انکار تا فهم آنها را نداشته اند. انقلاب مشروطه، مقاومت اقشار اجتماعی، شکل گیری نیروهای اجتماعی جدید و اثرگذاری آنها در جامعه، نقش آفرینی دین و خانواده در ایران، اهمیت یافتن سنت های اجتماعی و فرهنگی، و تلاش دولتهای ایرانی در نوسازی و برخورد استعمار با توسعه ایران اصلی ترین حوادث دوره معاصر بوده اند که نشان از ناتوانی نظریه شیوه تولید آسیایی در فهم و بیان فرایندهای جامعه ایرانی است.  در نتیجه مجموعه سوالاتی مطرح است که صرفا به چند مورد اشاره می شو د: تعارض بین امیرکبیر و ناصرالدین شاه چه نوعی است؟ ایا تعارض درون حکومت است؟ یا تعارض بین طبقه متوسط و طبقه حاکم؟ جنبش های اجتماعی چه تکلیفی دارند؟  تکلیف خانواده و دین چه می شود؟ حضور روحانیت و دینداران در حوادث ایران به چه معنایی است؟ روشنفکران و تجار چه ساحتی در نظام اجتماعی ایران دارند؟ و …

جامعه ایران ( ۱۸)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

مارکسیسم و ایران  ۳

نظریه فئودالیسم ایرانی

 همانطور که اشاره شد، مارکیست های ایرانی و روسی، در مقابل این سوال که وضعیت ایران را با توجه به نظریه تاریخی مارکسی چگونه می توان توضیح داد، نظریه، رویکرد و نظام های مفهومی متعددی انتخاب کرده اند. در این میان یکی از اصلی ترین آنها نظریه “فئودالیسم ایرانی” است که در ادامه به شرح و بسط آن و معرفی اصلی ترین چهره ها و منابع مطرح و مورد ارجاع اشاره می شود:

 

مفهوم فئودالیسم ایرانی:

منظور از فئودالیسم به دوره ای از تاریخ اجتماعی و اقتصادی گفته می شود که در آن بر اساس بهره کسی طبقه فئودال از سروژاهایی که بر روی زمین کار می کنند، تعبیر شده است. این دوره ماقبل دوره سرمایه داری است. سرمایه داری با وجود تعارضات درونی فئودالیسم شکل گرفته و طی زمان در مسیری که دچار تحولات متعدد گشته، به دلیل تعارض طبقاتی (بین کارگران و سرمایه داران) دچار نابودی شده و کمونیسم تحقق می یابد. آنچه که مارکس و انگلس در طرح دوره های تاریخی مطرح کرده اند بر اساس تحولات تاریخی در اروپا بوده و مصداقی برای نشان دادن نظام اجتماعی که کمونیسم برون آمده از سرمایه داری غربی باشد، وجود نداشته است. به همین دلیل نیز، بسیاری در طی بیش از یک قرن ونیم گذشته از تخیلی بودن اندیشه مارکس و انگلس در مورد آینده جامعه غربی یاد کرده اند. با این وجود، تحولات جامعه جهانی، و به طور خاص، در آسیا و آمریکای مرکزی، به شکل گیری نظام های کمونیستی و سوسیالیستی گردید. این نظام ها که در ادبیات مارکسی و انگلسی پیش بینی نشده بود و انتظار اصلی نیز در شکل گیری کمونیسم بعد از فروپاشی نظام های سرمایه داری در انگلیس بود، مارکسیست های جهان و اسیا را در مقابل سوالات مهمی قرار داد. من این نوع سوالات را سوالات سطح سوم پارادایم  مارکسی یاد کردم. کمونیسم در جاهایی که هنوز استعداد آن را نداشته و به طور همه جانبه نظام قبل کمونیستی درآمده از سرمایه داری محقق شده است. کمونیسم روسی و چینی در وضعیت هایی محقق شده است که نه سرمایه داری به تعبیر مارکسی بود و نه وضوح در تحقق فئودالیسم مارکسی وجود دارد. بحث و گفتگوی های بسیاری در این زمینه مطرح شده و در نهایت مجموعه افراد به دو گروه مدافعان اطلاق “کمونیسم اسیایی و شرقی” قبل از سرمایه داری شرقی و آسیایی و “شیوه تولید اسیایی” تقسیم شدند.

فئودالیسم آسیایی بر اساس نوع ملیت و کشور خاص، عنوان معین و خاص یافته است. مثلا فئودالیسم ایرانی، فئودالیسم روسی، فئودالیسم چینی، فئودالیسم مصری و … عناوین متعدد اخذ شده از فئودالیسم شرقی و آسیایی تولید شده از دهه ۱۹۳۰ به بعد به واسطه مدافعان انقلاب روسیه و چین به عنوان دو انقلابی که در چارچوب مارکسی محقق شده و تخطئی در نظام مارکسی صورت نگرفته است.

در ادامه دفاع از سنت مارکسی به عنوان سنتی فراگیر و جهانشمول، مارکسیست های ایرانی ارتودوکس روسی مدار، مفهوم فئودالیسم ایرانی را برای توضیح حیات اجتماعی و تحولات آن تایید کرده و در این زمینه به تالیف و تحقیق اقدام کردند. اصلی ترین مدعیان این نظریه، محققان روسی تا ایرانی بودند. آنها از راه دور بدون ارجاع به جامعه ایرانی، به داوری در مورد روند تحولات اجتماعی و اقتصادی ایران پرداختند. پس ادعای اصلی این گروه که بعدها به واسطه مارکسیست های ایرانی روس زده تکرار شد،  جامعه ایران پیشاسرمایه داری، فئودالیسم بوده و شرایط و ویژگی های فئودالیسم را داشته است:  

تئوری شوروی ریشه در مباحثی داشت که حول مساله گذار به سوسیالیسم در صورتبندی اجتماعی روسیه عمدتآ کشاورزی و از لحاظ اقتصادی عقب مانده، پیش و پس از انقلاب اکتبر، مطرح شده بود. اما قرائت رسمی آن از لحاظ مفهومی مبتنی بر تفسیر ماتریالیستی تاریخ در ماتریالیسم دیالکیتیکی و تاریخی اثر استالین بود… کار جدی به لحاظ علمی از طرف مارکسیست های ایرانی صورت نگرفت فقط در نشریات حزب، مطالبی ارائه شده است و به دلیل ضعف علمی در ایران، تحلیل های مارکسی متعبر شناخته شد  (ولی، ۱۹-۱۶).

ویژگی های فتودالیسم در ایران

فئودالیسم ایرانی از نظر مورخان شوروی دارای ویژگی هایی چند است.

۱- اصلی ترین ویژگی فئودالیسم در ایران، آن گونه که مورخان شوروی تفسیر می کنند، بیانگر شکل و عملکرد نهادی دولت ایران است. دوره های متوالی کامیابی و شکست در تاریخ فئودالیسم ایران مطابق با دوره های متوالی تمرکز و عدم تمرکز سیاسی است. پس شکل نهادی دولت ایران، آهنگ و سمت توسعه شیوه تولید فئودالی را در ایران تعیین می کند … (ولی، ۲۵).

۲ – ویژگی دوم آن، تاریخی بودن آن است. این دوره همانند فهم مارکسی از تحولات تاریخی در اروپا بعد از برده داری و قبل از سرمایه داری یک دوره زمانی بسیار طولانی است. ولی به دوره های متعدد مطرح شده در رویکرد فئودالیسم ایرانی اشاره می کند:

-          شیوه تولید برده داری: مادها (۷۱۳-۵۵۰)، هخامنشیان (۵۵۹-۳۳۰) و پارس ها (۲۲۴-۲۵۰).

-          دوره آغاز عصر فئودالی: دوره ساسانیان (۶۵۱-۲۲۴) که با حمله اعراب متوقف می شود. زمین در دست دولت است و روابط مالکیت فئودالی از بین رفته است.

-          دوره بازتولید فئودالی: با شکل گیری سلجوقیان، اوایل قرن یازدهم ( ۱۱۵۷-۱۰۳۸) تعمیم اقطاع دیده می شود. سپس هجوم مغول در قرن سیزدهم هم ادامه یافته ولی ضعف است. زیرا دهقانان وابسته به زمین می باشند. پس از حمله مغول دوره ای هرج و مرج وجود دارد تا دوره صفویه (۱۷۲۲-۱۵۰۲) شکل گرفته و نظام فئودالی شکل گرفته واگذاری زمین مشهور به تیول و بازسازی نظام زمین داری دیده می شود. حمله افاغنه و آمدن نادرشاه زمینه بروز پادشاهی مطلقه فئودالی فراهم می شود. با تاسیس دوره قاجار، (۱۷۹۴-۱۹۲۵) تمرکززدایی و رکود اقتصادی و تجزیه نظام اقتصادی فئودالی دیده می شود.

۳  -   بعد از فروپاشی فئودالیسم در ایران، دوره جدید، سرمایه داری، البته سرمایه داری وابسته بعد از انقلاب مشروطه محقق شده است.  از انقلاب مشروطه (۱۹۰۶-۱۹۰۵) عصر فئودالی به پایان رسیده و بورژوازی نوپا و اقتصاد سرمایه داری وابسته شکل گرفته است. (ولی، ۲۵-۲۳).

۴  – همانطور که اشاره شد، نظریه فئودالیسم ایرانی طراحان و مدافعان و شارحان بسیاری داشته است که همه آنها حزب­زده و روسیه­گرا می باشند. چهره شاخص این گروه از مدعیان نظریه فئودالیسم ایرانی در روسیه، پطروشفسکی و در ایران کریم کشاورز و در نهایت فرهاد نعمائی می باشند. در ادامه به کارهای انجام شده در این حوزه به واسطه این افراد و تلقی های آنها اشاره می شود.

 

دیدگاه پطروشفسکی

پطروشفسکی یکی از محققان روس است که در ۱۲۷۷ (۱۸۹۸) در شهر روسیه به دنیا آمد و به دلیل تحصیل در دو رشته تاریخ و ادبیات، به مطالعات تاریخی و ادبی و فرهنگی جوامع آسیایی و به طور خاص جامعه ایران علاقه مند بود و تا زمان مرگش ۱۳۵۶/۱۹۷۷ تحقیقات بسیاری درباره تاریخ مشرق و ایران و قفقاز انجام داده است.  او به طور خاص مطالعاتش را بر روی ایران متمرکز کرده و کتابهای بسیاری تالیف کرد. اصلی ترین تالیفات او در این زمینه عبارتند از اسلام در ایران، نهضت سربداران خراسان، کشاورزی و مناسبات ارضی در عهد مغول در دو جلد، تاریخ ایران، شورش کشاورزان گیلان، مسائل اساسی خاص و دوره بندی فئودالیسم در ایران،  جنبشهای مردمی در ایران سده های سیزدهم و پانزدهم، دولت در عهد ایلخانان، فقه اللغه ایرانی، تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران در دوره مغول و ایرانشناسی در شوروی و … (رحیم مسلمانیان قبادیانی   ).

از میان اثار پطروشفسکی، کتاب دو جلدی کشاورزی و مناسبات ارضی در عهد مغول با ترجمه کریم کشاورز برای بیان دیدگاه او در مورد فئودالیسم در ایران انتخاب شده است. این کتاب از منظرهای متعددی قابل توجه می باشد که در ادامه به اصلی ترین آنها اشاره می شود:

۱ – او در مقدمه کتابش به طور تفصیلی در مورد منابع مورد استفاده برای تحقیق و تالیفش، بحث کرده و ضمن نقد و بررسی کارهای قبلی به منابع مورد اعتمادش اشاره کرده است. این کتاب در بردارنده مرور مناسبی در مورد منابع متنوع تاریخ ایران و به طور خاص دوره مغول می باشد. او اشاره کرده است کاری که باید انجام دهد، بیان زوایای ناگفته فئودالیسم در دوره مغول می باشد.  منابع اصلی که او مراجعه کرده است عبارتند از: ۱ – مورخان شوروی: یاکوبسکی، زاخودر، پیگولومکایا، علیزاده، بله نیتسکی، ماپی نوف، واسیلیف، ولایمیرتسوف، ماسون، ایوانوف،   ۲ – مورخان غربی چون دسون، هامرپورگشتال، کاقرمر، اشپوللر، شوارتز، و لمتون، بکر، پولیاک، گورد، کاهن و ۳ – مورخان ایرانی معاصر چون قزوینی و تقی بهرامی ۴ – آثار نقلی (رسالات) ۵- منابع مستند، ۶- شرح حال و ۷- گاهشماری ها (پطروشفسکی؛ ۳۳-۱۲).

۲ – اهمیت دیگر کار پطروشفسکی در انتخاب موضوع و بررسی تحولات اجتماعی و اقتصادی است. زیرا متفکران روسی این دوره را عموما نادیده گرفته اند. به طور خاص، نراقی در مقدمه کتاب مدعی است که پطروشفسکی بر خلاف متفکری چون بارتولید که بی توجهی به دوره مغول را خللی در داوری اش در مورد ایران (فئودالیسم در ایران) نمی داند، این دوره را در تحول فئودالیسم ایران مهم دانسته است. پطروشفسکی به نقد نظر متفکر روسی، بارتولید،  که معتقد بود مغول در ایران نقش منفی نداشته و در نهایت شکوفایی ایران ادامه داشته است، پرداخته است. او مدعی است که از قرن سیزدهم تا پایان قرن چهاردهم به دلیل سلطه مغول در جریان فئودالیسم در ایران اختلال ایجاد شده است (پطروشفسکی، ۶۲-۵۷).

۳ – دوره بندی او از تاریخ مغول و بررسی تحولات در این دورانها نیز مناسب و مفید برای مطالعات بیشتر تاریخی است. پطروشفسکی سه مرحله متفاوت در تکامل عصرمغول در از یکدیگر در قرون سیزدهم و چهاردهم تشخیص داده است که در ادامه به بیان اجمالی آن می پردازیم.  حد فاصل زمانی مرحله اول از (۱۲۲۰/۶۱۷ ) تا (۱۲۹۰/۶۸۹) می باشد. مشخصه این دوران انحطاط عظیم اقتصاد ایران و تقلیل مساحت مزروعی و مهاجرت توده های تازه صحرانشین و تقویت بخش دامداری صحرانشینی در اقتصاد کشور و سقوط زندگی شهری و شهر نشینی و تشدید گرایش به سوی اقتصاد طبیعی و تجدید تقسیم اراضی، افزایش مالیات و میزان بهره فئودالی و …  می باشد. در مرحله دوم که از پایان قرن سیزدهم شروع و تا حدود سال ۱۳۲۵/۷۶۲ ادامه دارد، کشاورزی تا حدی بر اثر اصلاحات غازان خان – که مبنای این تثبیت شدید میزان خراج و مالیات بود- ترقی کرده  ولی به سطح قبلی نرسید. در این دوره، دولت ایلخانان سنت های ایرانیان را به رسمیت شناختند. در نتیجه، مرحله دوم با اصلاحات غازان خان گشایش یافت. ایلخان هفتم غازان خان را بر ان داشت تا با بزرگان مسلمان اعم از اهل قلم و روحانیون نزدیک و اسلام آورد و اسلام (سنی) را دین رسمی کرد. این کار او به واسطه رشیدالدین صورت گرفت. در این مرحله سیاست های ایارن مورد قبول شد و ایران مورد توجه قرار گرفت (پطروشفسکی؛ ۱۳۴۴: ۹۴). در مرحله سوم که از ۱۳۲۷/۷۲۶ شروع شده و تا ۱۳۸۰/۷۸۲ می باشد، مسائل متعددی پیش آمده است. با آمدن تیمور و فرزندانش، ایران دچار هرج و مرج و چندگانگی شده است. در این دوران مشکلات بسیاری چون کشت و کشتار مردم، و نابسامانی اجتماعی و اقتصادی، و در نهایت مناسبات جدید بین نیروهایی اجتماعی قدیم (حاکم، زمینداران، زارعان و کشاورزان و صاحبان حرف و مشاغل و روحانیت و مردم عادی ) با نیروی جدید (سران مغول) توجه شده است.  در این دوران عدم مرکزیت فئودالی، جنگ های خانگی و مبارزه دستجات فئودال بر سر کسب قدرت در نواحی مختلف و بازگشت به بهره کشی روستایی و قیام های متعدد صورت گرفته که در نهایت حکومت هلاکوئیان  با قتل طوغا تیمورخان آخرین ایلخان هلاکوئی و تار و مار شدن قرار گاه او در گرگان به دست سربداران پایان یافت (پطروشفسکی، ۱۳۴۴: ۹۲-۹۱).

۲-      پطروشفسکی به جوانب متعدد تکامل فئودالیسم در ایران در عصر مغول توجه کرده است. از نظر او فتوحات مغولان در ایران را نمی توان فقط یک پدیده خالص خارجی دانست. بلکه باید آنرا از نوع کشورگشائیهائی دانست که به تبدلات عمیقی در اقتصاد و سازمان اجتماعی مورد تسخیر انجامیده است.  او به جوانب مثبت و منفی حضور مغول در ایران توجه کرده است. در آغاز به اثرات مثبت و سپس اثرات منفی آن اشاره می شود.

الف: اثرات مثبت: 

-          انشعابات وسیع شبکه آبیاری روی زمینی و زیر زمینی

-          رشد کشاورزی

-          تقویت دامداری صحرانشینان

-          رشد و رونق شهرهای بزرگ فئودالی

-          افزایش تضادهای طبقاتی در قرن دوازدهم و آغاز قرن سیزدهم

-          افزایش تضاد بین فئودالها (پطروشفسکی، ۴۴-۴۳).

ب: اثرات منفی حمله مغول در ایران:

-          کاهش جمعیت ایران در اثر کشته شدن و  مهاجرت انبوه مردم از روستاها و شهر

-          انحطاط و سقوط شبکه آبیاری به دلیل حملات نظامی

-          خرابی روستاها و ویرانی تاسیسات آبی

-          انحطاط کشاورزی

-          ادامه جنگ و غارت و نابودی دامداری و کشاورزی

۳-      پطروشفسکی به یکی از مهم ترین اتفاقات این عصر در نظام اجتماعی اشاره کرده است. ا زنظر او نظام طبقاتی عصر مغول دچارتغییر عمده ای شده است. زیرا طبقه فئودال از اجزاء و گروههای زیر تشکیل شدند:

-          اشراف نظامی صحرانشین که بیشتر مغول و ترک و کرد بودند.

-          بزرگان غیرصحرانشین و زمین دار شهرستانها که اکثرآ ایرانی بودند.

-          مسستوفیان و منشیان و خلاصه بوروکراسی کشوری که اینان نیز ایرانی بودند

-          روحانیان مسلمان.

از نظر او، دو گروه اول بر روی هم گرایش های گریزان از مرکز داشتند و هواخواه از هم پاشیدگی و تجزیه فئودالیسم بودند در حالی که دو گروه دوم متمایل به مرکزیت بوده و از فئودالیسم متمرکز  دفاع می کردند (پطروشفسکی، ۸۰-۷۹).

 

پطروشفسکی که باور به بینانهای اندیشه ای مارکسی روسی داشت، با مطالعات و تحقیقات مهم و فراگیرش در مورد ایران، سعی در معرفی ابعاد گوناگون فئودالیسم و تحول آن در ادوار گوناگون و به طور خاص دوره مغول بوده  است. تلقی که او از فئودالیسم ایرانی ارائه داده است، از طریق اصحاب علم و اندیشه و سیاست وارد ادبیات ایرانی شده و بخش اعظم جهان ایرانی تولید شده در عصر جدید را رقم زده است.  اثرگذاری او  در ساختن جهان ایرانی مارکسی روسی زده، ریشه در استمرار مطالعات او و نقد و بررسی منابع تاریخی ایران و تربیت نسل شرق شناسان روسی بود که بر مسائل ایران تمرکز کرده اند.

 

دیدگاه نعمائی

فرهاد نعمائی دیدگاه متاثر از فئودالیسم روسی اش را در کتاب تکامل فئودالیسم در ایران (۱۳۵۹) به طور تفصیلی بازگو کرده است. این منبع برای شناسایی نظریه فئودالیسم ایرانی بسیار با اهمیت است. در ادامه به بعضی از مشخصات و نکات اصلی کتاب اشاره می شود:  

۱ – مولف سعی کرده است از منابع متعدد خصوصا منابع اسلامی و ایرانی که در گذشته تهیه شده است، استفاده کند.  از نظر او دو نوع منبع در حوزه مورد علاقه او وجود دارد: نوع اول مشتمل بر منابع اصلی به زبانهای مختلف یا تآلیفات تاریخی نقلی، حقوقی، آثار جغرافیایی، منابع مستند، تدکر حیات اولیاء الله، تاریخ زندگی رجال، تآلیفات رجال سیاسی، و تآلیفاتی درباره فن کشاورزی، دایره المعارفها و سفرنامه ها می باشد. به طور خاص بعضی از این نوع منابع عبارتند از: تاریخ مبارک غازانی ( تآلیف خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی)، الخراج تالیف ابویوسف انصاری، مسالک و ممالک تالیف اصطخری، تذکره الشعرا تالیف دولتشاه سمرقندی، سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی، ارشاد الزراعه تالیف قاسم هروی، در باره شاهنشاه ایران تالیف انگلبرت کمپفر و … دومین نوع منابع تحقیقات تخصصی و عمومی چاپ شده است که در مورد موضوعات اقتصادی واجتماعی و روابط و نهادهای اقتصادی و اجتماعی است که با روشها و نظریه های مختلفی تنظیم شده است. او به دو نمونه مهم این نوع آثار از قبیل مالک و زارع لمتون و دایره المعارف اسلام تالیف روبرت ام آدامز اشاره کرده است (نعمائی، ۱۳۵۸: ۱۱).  با و جود اینکه به منابع بسیاری اشاره کرده  و به آنها ارجاع داده است، ولی هم چنان کتاب لمتون و سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی اصلی ترین منبع مورد استفاده اش می باشد.

۲ – او مدعی است که فئودالیسم در ایران طی زمان دچار تغییر شده و به شکل تکاملی اش رسیده است.  او به وجود برده داری به عنوان مرحله ای ماقبل فئودالیسم در ایران اشاره کرده است. برده داری از نظر او از پایان دوره اشکانیان و اوایل دوره ساسانیان وجود داشته و پس از آن – اواخر قرن پنجم میلادی- رو به افول گذاشته است:

در اواخر دوره اشکانیان و اوایل دوره ساسانیان، به سبب تلاشی برده داری در غرب امپراتوری ایران، بردگان آزادی نسبی به میزان یک دهم تا یک چهارم کسب کردند. برده ای که به چنین آزادی می رسید، می توانست سهمی از محصول را به نسبت آزادی که کسب کرده، به خود اختصاص دهد… پویش کسب آزادی نسبی بردگان در دوره ساسانیان شدت گرفت، و تجزیه برده داری را نوید می داد. آزاد ساختن نسبی بردگان کوششی بود از طرف برده  داران به منظور حفظ منافعشان. ظاهرآ برده داری دیگر سودآور نبود، و در نتیجه، می بایست از میان برداشته شود (نعمائی، ۲۳۹).  

۳- نعمائی بر خلاف بسیاری از صاحب نظران جامعه ایرانی مدعی است جامعه ایرانی یکجانشین بوده است. در حالی که افرادی چون کاتوزیان و مدعیان استبداد آسیایی اساس جامعه را بر وجود بی نظمی مستمر از طریق جمعیت در حال حرکت (ایلات) دانسته که در اثر بی نظمی و هرج و مرج، ضرورت دولت مقتدر و در نهایت مستبد پیش می امده است. نعمائی آورده است:

می توان نتیجه گرفت: نخست آنکه وجود کوچ نشینی شبانی در دوره تاریخ مورد بحث در جامعه ایران نه زاده مقتضیات طبیعی، بلکه عمدتآ ناشی از حرکت ایلات ترک و مغول بین قرنهای پنجم و هفتم از نواحی آسیای مرکزی به فلات ایران است: دوم؛ به رغم ورود ایلات مذکور و ابعادجمعیتی آن، و نیز اثرات گوناگون اقتصادی-اجتماعی و سیاسی ناشی از آن، مانند پایین آمدن سطح نیروهای عامل در تولید و در روستاها و شهرها، و تسلط سران جامعه ایلی بر سازمان سیاسی، جامعه ایران کماکان بصورتی غالب جامعه ای کشاورزی و ساکن باقی ماند؛ سوم، با وجود تآثیرات گوناگون کوچ نشینی شبانی برنظام مسلط در دوره مورد بحث، کل نظام اقتصادی- اجتماعی جامعه ایران را نظام فئودالی می توان تعریف کرد؛ چهارم، باید تاکید کرد که نحوه معیشت چادرنشینی شبانی خود از خصایص یک شیوه فئودالی برخوردار بوده است، به ویژه  که بر اثر ارتباط جامعه کوچ نشین با نظام فئودالی جامعه ساکن، نهادهای اقتصادی و سیاسی فئودالی، مانند واگذاری یورت یا اتکا و وابستگی خانها به سلاطین و شاهان، کالبد جوامعه کوچ نشین را تحت تآثیر قرار داده اند (نعمایی،  ۳۷۱-۳۷۰).

نعمائی شارح مهم نظریه فئودالیسم ایرانی در میان صاحب نظران ایرانی است. او در کتاب ضمن اهمیت دادن به فئودالیسم در اروپا، به مراحل تطوری فئودالیسم در ایران و تحول آن طی گذر زمان اشاره کرده است. کتاب نعمائی منبع اصلی مدافعان فئودالیسم ایرانی در طول سه دهه گذشته بوده است.

 

نقد نظریه فئودالیسم ایرانی:

این نظریه که به عنوان نظریه شوروی نیز خوانده شده است، از اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوائل دهه ۱۹۷۰ به طور مستقیم و به  جد به چالش کشیده شد. این چالش گری عمدتآ از ناحیه محافل آکادمیک بود: شماری از نویسندگان ایرانی تاریخنگاری شوروی را به خاطر تعمیم های غیر موجه و به دلیل بی توجهی به “واقعیت” تاریخ ایران در راستای ایدئولوزی رسمی شوروی مورد انتقاد قرار داند. این منتقدان عمدتآ به جهانی کردن طرح توسعه اروپایی توجه داشند  و کاربرد آن را در تاریخ ایران مردود می دانستند. کانون نقد، فرض وجود دوره های برده داری و فئودالی درتاریخ ایران بود. اعتقاد آنان بر این بود که وجود این دوره ها در تاریخ ایران را صرفآ مورخان شوروی اعلام کرده بودند و صحت آن را نمی شد بر اساس مشهودات تاریخ ایران تآیید کرد. آنان اعتقاد داشتند که ایران هرگز نه برده داری و نه فئودالیسم را تجربه نکرده است    (ولی، ۲۶). اشکال اساسی وارد بر فئودالیسم ایرانی ریشه در خود مفهوم و معنایی که به آن اطلاق شده است دارد. زیرا در این مفهوم تاکید بر وجه سیاسی تا نیروها و مناسبات تولید در سطوح متعدد می گذارد (ولی، ۸).

جامعه ایران (۱۷ )

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

مارکسیسم و جامعه ایران ۲

بحث و گفتگو در مورد ایران از طرف مارکسیست های ایرانی تاقبل از دهه ۱۹۴۰ به طور مستقل مطرح نبوده است. قبل از آن مارکسیست های اروپایی و روسی در مورد آسیا و شرق بحث و گتفگو  کرده و ادبیات مهمی نیز تولید کرده اند. تامل در مورد ایران در مطالعات مارکسی از توجه مارکس و انگلس به آسیا تا بحث و بررسی مارکیسستهای روسی زده ایرانی دهه ۱۹۴۰ به بعد و مارکیست های غیر روسی  و چینی و بیشتر مایل به اروپا و آمریکا دامنه دار است. در ادامه با پی جویی انواع سوالاتی که در این زمینه مطرح شده است، مطالعه ایران را از دیدگاه مارکسی دنبال می کنیم. 

سطح اول:  سوال عمومی و اروپا محور:

در ادبیات مارکسی اولین سوالی که در مورد شرق مطرح شد بدل سوالی بود که در مورد غرب مطرح شد. در مورد غرب سوال مارکسی این بود که “چگونه جامعه اروپایی از ساختار فئودالی به سرمایه داری تبدیل شد؟”   سوال در اغاز به واسطه مارکس مطرح و در تعامل با انگلس ساحت عامتری یافت. مارکس با دست یابی به نظریه تضاد،  تحول جوامع در طی مراحل گوناگون و گذر از سرمایه داری به استقرار در ساحت کمونیستی را با منطق جدیدی بیان کرد.  تازه گی و فراگیری و انسجام نظری مارکس است که او را از دیگر متفکران زمانه اش پیشگام تر کرد. البته نقد ساختاری و بینادی سرمایه داری در زمانی که سرمایه داری دچار بحرانهای متعددی شده بود، نیز در این زمینه کمک کننده شد.  مارکس و همراهانش (از قبیل انگلس) با توجه به حوادث متعددی که در جهان شرقی و آسیایی – به طور خاص در هند و چین- به وقوع پیوست، متوجه این بخش از جهان شده و سوال بینادی شان را در مورد جهان جدید مطرح کردند. “ماهیت جوامع آسیایی با توجه به نظریه تحول تاریخی چیست؟” “آیا این جوامع نیز از قاعده مندی تحولی جوامع اروپایی تبعیت می کنند یا اینکه الگویی متفاوت بر آنها حاکم است؟”  بحث حاشیه ای مارکس و انگلس در مورد آسیا،  به تنهایی جایی و امکانی در بحث و گفتگو در مورد شرق و آسیا نشد تا اینکه خود شرق و آسیا به دلیل منطق عمل اجتماعی و اقتصادی اش دچار تغییرات عمده ای شد و ضمن وقوع انقلابهای بزرگ، داعیه های جدیدی در سر و سامان دادن به حیاتش ظهور کرد. پس هم زمینه های اندیشه ای که بینانگذاران مارکسیسم در قرن نوزدهم مطرح کرده بودند و هم تحولات آسیا در نیمه دوم قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم ضرورت های توجه مارکسیستها به آسیا و شرق و ایران و اسلام را پیش آورد.

توجه  مارکس و انگلس به شرق و آسیا بر اساس سوال کلی طرح شده در فوق متاثر از  شرایط جدید در جهان دارد. کشف آمریکا، و دور زدن دماغه امید، زمینه های تازه ای را برای بورژوازی اعتلا یابنده مفتوح کرد. بازارهای هند شرقی و چین، استعمار آمریکا، تجارت با مستعمرات، و افزایشی که بطور کلی در وسایل مبادله و در کالاها پدید آمد، به بازرگانی، کشتیرانی و صنعت، حرکتی داد که در گذشته هرگز نظیری برای آن نداشت، و از همین رهگذر، عنصر انقلابی در جامعه عقب مانده و خواب آلود فئودالی نیز، رشدی پر شتاب حاصل کرد (مارکس و انگلیس، مانیفست، ۳۰۶).

این سوال مطرح است که چرا مارکس و انگلس به شرق و آسیا توجه کرده اند در حالی که بیشترین تلاش آنها شناسایی روند تحولات در اروپا بوده است؟ در پاسخ می توان به چندین واقعه اشاره کرد:  ۱- در سال ۱۸۵۳، در مجلس انگلیس در مورد تملک هندوستان بحث و گفتگو صورت گرفت و در نتیجه مسئله استعمار و نحوه مدیریت هند به واسطه انگلیس در سطح عام مطرح گردید . ۲- در ۱۸۵۷ در هندوستان شورش عمده ای علیه استعمار انگلیس برپا شد. و ۳ – در چین نیز جنگ تریاک و نتایج آن . در نتیجه این وقایع موجب شد تا متفکران اروپایی با جوامع شرقی به طور خاص هند و چین آشناتر شده و در مورد آنها به داوری بپردازند.

مارکس در مورد استعمار هند به واسطه انگلیس بحث کرده و مدعی است استعمار هند نتیجه دوگانه برای هند داشته است. از یک طرف، موجب شده تا از مراحل قبلی – به لحاظ اقتصادی کشاورزی صرف –  گذر کرده و به مرحله جدید برسد و از طرف دیگر، به عنوان نتیجه نامطلوب، هند دچار استعمار انگلیسی شده است.

مارکس در کتاب گروندریسه، مبانی نقد اقتصاد سیاسی، به بحث در مورد ویژگی های جوامع آسیایی اشاره کرده است:

(۱)  فقدان مالکیت خصوصی، این خود به وجود شبکه آبیاری گسترده بر می گردد که موجب توسعه مالکیت دولتی و اشتراکی شده و در نهایت حاکمیت دولت بر جامعه و مناطق وسیع اراضی را فراهم آورده است.

(۲)  وجود جماعات آباد و مستقل،

(۳) حکومت به منزله نماینده همه و صاحب با وجود دیوانسالاری عریض و طویل شکل گرفته و

 (۴) بین روستاها و شهرها جدایی است و مبادله بین آنها برقرار نیست.

مارکس با توجه به نکات و اصول مطرح شده در فوق، در بیانیه مانیفست کمونیست به روند وابسته شدن شرق به غرب اشاره کرده که  نتیجه آن عقب ماندگی شرق در مقابل توسعه یافتگی غرب است:

بورژوازی روستا را به انقیاد فرمانروائی شهرها در آورده است. او شهرهای عظیم را بوجود آورده، جمعیت شهرنشین را در مقایسه با روستانشینان بطرز معتنابهی افزایش داده، و بدین ترتیب بخش قابل ملاحظه ای از جمعیت را از عوالم بی پیرایه زندگی روستایی بدر آورده است. درست به همانگونه که روستا را به وابستگی شهرها درآورده، ممالک عقب مانده و نیمه عقب مانده را نیز در وابستگی کشورهای متمدن قرار داده، ملل دهقان را وابسته ملت های بورژوا، و شرق را وابسته ی غرب کرده است (مانیفست، ۳۱۰).

        مارکس و وبر در فهم شرق دچار اشتباهات عمده ای شده اند و پیروان آنها نیز این اشتباهات را تکرار کرده و فهم شرق و جامعه ایرانی را دچار مشکل کرده اند. در ادامه به بعضی از این بدفهمی ها اشاره می شود:

۱ – هر دو بر مفهوم فئودالیسم اروپایی تاکید دارند.

۲ – مسئله اصلی شان پیدایش سرمایه داری در غرب و یافتن ریشه های در جهان گذشته است.

۳ – مفهوم شیوه تولید اسیایی مارکس و انگاره سلطه موروثی وبر هر دو نوعی تبارشناسی و پیدایش سرمایه داری بر اساس پویایی ساختاری فئودالیسم می باشند.

۴ – آنها با اتکاء به این دو مفهوم مدعی اند در شرق، روابط سیاسی در دولت متمرکز است که قلمرو شخصی حاکم مستبد و ونتیجه اش، غیبت مالکیت فئودالی زمین و اشرافیت مستقل زمیندار است.

۵ – هر دو در شرق بر اساس روابط سیاسی تا اقتصادی تاکید دارند.

۶ – مالکیت زمین توسط دولت و انقیاد طبقه زمین دار از آن

۷ – جامعه آسیایی اساسا ایستا است در حالی که جامعه غربی پویا و تحول در ان جاری است (ولی، ۳۳-۳۲).

 

 

سوال سطح دوم: نوع تناسب شرق و آسیا با غرب

لنین از متفکران حوزه فکری مارکسی است که ضمن توجه به غرب و سرمایه داری، در جهت تبیین رابطه بین شرق و غرب می باشد. او در کتاب امپریالیسم آخرین مرحله سرمایه داری از نوع رابطه ای که بین کشورهای سرمایه داری با جهان غیر سرمایه داری (آسیا و شرق) برای بقایش دارد، اشاره می کند. او معتقد است سرمایه داری در آخرین مرحله حیاتش که انرا تحت عنوان “امپریالیسم” می نامد، چاره ای جز غارت کشورهای جهان دیگر که توسعه نیافته اند و در انها سرمایه داری شکل  نگرفته است برای بقای حیات سرمایه داری ندارند. در این صورت است که کشورهای دیگر وابسته به کشورهای سرمایه داری می شوند.

لنین با توجه به واقعیت انقلاب اکتبر روسیه، برای توضیح وضعیت این انقلاب در چارچوب مارکسی از مفاهیم و الفاضی چون سرمایه داری روسی که پیامد فئودالیسم روسی است، استفاده کرده اند. در نتیجه او با استفاده از این مفهوم، علاقه ای به استفاده از شیوه تولید آسیایی نشان نداده است. زیرا اگر آنرا می پذیرفت، می بایستی منکر سوسیالیسم روسی بوده و در نتیجه پیوند بین دیکتاتوری پروتالیا و استبداد روسی قائل شود (ماهرویان، ۳۳).  البته مدعیان مفهوم شیوه تولید اسیایی مدعی اند که لنین اولین استفاده کننده روشن مفهوم شیوه تولید آسیایی در مقابل فئودالیسم در شرق و آسیا می باشد. در نتیجه لنین نظریه شیوه تولید آسیایی را چنانچه که در مباحث او هست، پذیرفته است:

کلیه ی رسوم شرقی، دال بر عدم وجود مالکیت خصوصی زمین است، همه ی زمین ها متعلق به رهبر دولت است” و در ادامه می گوید دهکده های آسیایی همه خودکفا و دارای اقتصاد طبیعی هستند. کارهای عمومی به دست حکومت مرکزی است که خود سازمان دهنده ی تولید است.  ویتفوگل منتقد لنین است که صراحتآ به شیوه تولید آسیایی اشاره نکرده است. او منتقد کتاب دولت و انقلاب لنین است (ماهرویان، ۱۳۸۱: ۳۱-۳۰).

ماهرویان در جای دیگر اشاره کرده است:

لنین از فئودالیسم روسی تا شیوه تولید آسیایی یاد می کند. او مانند مارکس و انگلس نسبت به اصطلاح شیوه تولید آسیایی درک روشنی ندارد .. (ماهرویان، ۳۲). ماهرویان مدعی است که لنین در توضیح شوروی از اصطلاح “سرمایه داری آسیایی” یاد کرده است. ویتفوگل بکار گرفتن این اصطلاح را به دلیل قبول شیوه تولید آسیایی میداند. به نظر ویتفوگل خلط شیوه تولید آسیایی با سرمایه داری آسیایی اشتباده است (ماهرویان، ۳۱).

سطح سوم: سوال در مورد جهان روسی و چینی

در سطح دوم، بعد از فراگیری سوال سطح اول، و سطح دوم، تعیین نوع رابطه تابعی و وابستگی شرق به غرب،  اتفاقاتی که در شرق و آسیا (در روسیه و چین ) تا در غرب تحت عنوان انقلاب کمونیستی و سوسیالیستی واقع شد، مجموعه سوالاتی مطرح شد که تا حدود زیادی ضمن نقادی سوالات عمومی و کلی، با فرض اینکه مارکسیسم توان توضیح شرایط جدید را دارد، امکانی در فهم بهتر زمینه، شرایط و نتایج مهم و موثر در وقوع اتفاقات اشاره شده در شرق و آسیا فراهم خواهد ساخت. سوال سطح سوم، جهان روسی و چینی، به شرح زیر مطرح شده است: “عوامل و شرایط مؤثر در وقوع حوادث و وقایع در شرق و آسیا کدام می باشند؟ آیا این وقایع متفاوت از پیش بینی های مارکس می باشد؟ ایا وقایع را می توان بر اساس چارچوب کلی مارکس توضیح داد؟ کدام داعیه مارکس در این زمینه راهگشا می باشد؟ کدام روایت از مارکس و به واسطه چه کسی توان توضیح شرایط جدید در شرق و آسیا را دارد؟” سوالات اشاره شده بیشتر به واسطه مارکسیست های غیرروسی و غیرچینی در جهان مطرح شد و احزاب کمونیست و سران نظام های کمونیستی شوروی و چین را به پاسخ گویی واد داشت.

همانطور که اشاره شد پس از وقوع دو انقلاب در شوروی و چین، توضیح چرایی و چگونگی این دو واقعه مورد توجه بسیاری از مدافعان مارکسیم و کمونیسم قرار گرفت: “چرا و چگونه در روسیه و چین انقلاب کمونیستی بروز کرد؟ آیا جامعه قبل از انقلاب کمونیستی فئودالی بوده است یا شبه فئودالی یا ….؟ ” درپاسخ به این سوال، بسیاری به بحث پرداختند. در ۱۹۲۵ ریازانوف مقاله ای تحت عنوان “نظر مارکس درباره هند و چین” چاپ کرد  در آن از نظام آسیایی و شیوه تولید آسیایی سخن گفت. وارگا در سال ۱۹۲۸ نیز به عدم و جود مالکیت خصوصی در آسیا توجه کرد. او مدعی شد که در چین شیوه تولید اسیایی برقرار است.  بوخارین در ۱۹۲۸ نیز به وجود روابط فئودالی قرون وسطی و شیوه تولید آسیایی اشاره کرده است. استالین به فئودالیسم چینی اشاره کرد و شیوه تولید اسیایی را رد کرد. او در سال ۱۹۱۳ روسیه را کشوری نیمه آسیایی دانست. و موافقان شیوه تولید اسیایی را به تروتستکی نسبت داد ..

 

 

سوال چهارم: سؤال در مورد وضعیت ایران

 با فرض اینکه سوالات مطرح شده در فوق ، در سه سطح، مورد واکاوی در میان مدافعان اندیشه مارکسی قرار گرفت،  با اهمیتی که ایران به یک کشور و نظام فرهنگی داشت و از قرن بیستم در آن تحولات بسیاری به وقوع پیوسته است، سوالات متعددی مطرح شده است: “جامعه پیشاسرمایه داری ایران چه نوع جامعه ای است: فئودالیسم یا شیوه تولید آسیایی؟ انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی در ایران را باید چگونه تحلیل کرد؟ چه تناسبی بین تحولات و حوادث واقعه شده در ایران با تحولات جهانی وجود دارد؟ کدام نظام های مفهومی ونظری در پارادایم مارکسی توان توضیح تحولات اجتماعی ایران را دارند؟ نقش دین و فرهنگ در ایران را چگونه می توان توضیح داد؟ و … ” با توجه به محوریت جامعه ایرانی که خیلی شبیه با جوامع دیگر آسیایی فرض شد، از دو نظریه فئودالیسم ایرانی و شیوه تولید آسیایی بیشترین استفاده را برای پاسخ به سوالات فوق شده است. در ادامه به توضیح هر یک از این نظریه ها و نتایج تحلیلی و سیاسی آنها در  ساختن جهان ایرانی اقدام می شود.

جامعه ایران (۱۶)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

مارکسیسم و جامعه ایران ۱

 مارکسیست های ایرانی نگر (اعم از مارکسیست های روسی،  ایرانی، و اروپایی) به دلیل باور به دیدگاههای مارکس و دیگر متفکران این حوزه از قبیل انگلس، لنین، استالین، و ویتفوگل و … ضمن توضیح تحولات جوامع بر اساس رویکرد تکاملی مارکس، در مقابل جهان غیر اروپایی و غیر غربی چون جهان شرقی، جهان آسیایی وجهان اسلامی و جهان ایرانی و … قرار گرفته اند. آنها در بعضی از شرایط و موقعیت ها شرق و آسیا و ایران و چین وهند و دیگر کشورها و فرهنگهای غیر غربی را یکسان گرفته و قواعد حاکم بر آنها را همان قواعد حاکم بر جهان غربی دانسته ودر بعضی از شرایط بر اساس معرفت شناسی دوگانه گرایانه –شرق و غرب- این دو جهان را از یکدیگر متقاوت دانسته اند. در کل آنها، در برخورد با ایران، با این سوالاتی چند روبرو بوده اند:  ”گذشته و حال ایران را بر اساس دیدگاه مارکسی چگونه می توان توضیح داد؟”  ”چه شباهت ها و تفاوتهایی جهان ایرانی با جهان غربی دارد؟” ” شباهت ها و تفاوتهای جهان ایرانی با جهان شرقی و آسیایی چیست؟” “آیا مسیر حرکت و تحول نظام اجتماعی و اقتصادی در ایران مانند چین  و روسیه است”"  این سوالات با اتکاء به اندیشه مارکسی بدون کمترین تغییری ساده به نظر می رسید. زیرا مارکس و انگلس به طور آشکار مراحل متعدد تحولی جامعه اروپایی را معلوم کرده و با ذکر مشخصات آن معلوم می شد که مثلا جامعه فرانسوی مصداق کدام مرحله می باشد. با فرض اینکه جهان اروپایی جهانی یکپارچه می باشد و همه این جوامع در دوره مدرن قرار دارند و شرایط کنونی آنها به منزله شکل گیری نظام سرمایه داری است، شرایط و موقعیت پیشن (ماقبل سرمایه داری) از مدرن، فئودالیسم می باشد. از اینرو کمتر زحمت و تلاشی برای معتقدان مارکسیسم در تعیین مراحل و بررسی ویژگی ها و نحوه انتقال یک مرحله به مرحله دیگر وجود داشت. چارچوب مفهومی و نظری برای محقق حوزه مطالعات ایران معلوم بود، ولی به دلایلی چند تعیین نوع و موقعیت جامعه ایران کاری جدید و سخت بوده و همین نامعلومی موضوع و بحث موجب شده است تا داعیه های متعددی در حوزه مطالعات ایرانی مارکسی در ایران و نسبت به ایران شکل بگیرد. در ادامه به بعضی از این عوامل و شرایط اشاره شده و در ادامه دیدگاه مارکس و انگلس و شارحان اندیشه مارکسی اشاره می شود.

 عوامل سختی فهم جامعه ایران.

-          ابهام در نظریه مارکس در مورد شرق و ایران. مارکس و انگلس ضمن اینکه در متن فکری و اجتماعی اروپا رشد کرده اند، نظریه شان نیز مدعی شناسایی جهان غربی و به طور خاص اروپا است. در مجموعه آثار باقی مانده از آنها و ارجاع به شواهد و واقعیت ها، بر مسائل و تحولات جامعه اروپایی تمرکز کرده اند. بدین لحاظ اولین مسئله مورد نظرشان تعیین نحوه تحول جوامع غیر اروپایی و به طور خاص ایران نبوده است. اما با گذشت زمان و نقد و بررسی هایی که در باره آثار مارکس و انگلس صورت گرفته است، هم در زمان حیات مارکس و هم بعد از آن با حضور انگلس این سوال مطرح شده بود که وضعیت اقتصادی و اجتماعی شرق چگونه می باشد.  در نتیجه در حاشیه مطرح شدن وضعیت جهان شرقی و آسیایی برای مارکس و انگلیس است که عدم شفافیت معنایی و مفهومی فراهم شده است.

-          برداشت سیاسی از جامعه و فرهنگ ایرانی به واسطه مارکسیست های ایرانی روسی علت دیگر در بد فهمی و سخت فهمی تحولات ایران شده است. برداشت سیاسی مارکسی از فئودالیسم و نظام اجتماعی احتمالی جایگزین به شکل گیری فضای مفهومی توهمی در مورد ایران شده  و مدعیان این حوزه را به گروههای متعدد منتقد و معترض به هم تا متوجه و مدعی فهم تحولات ایران کرد. آنها به دلیل اختلاف سیاسی به دو تفسیر عام از ایران تحت عنوان ایران فئودالی و آسیایی اشاره کرده اند: “اختلاف های بنیادی میان ایران آسیایی و اروپای فئودالی به شکل نهادین و ساختار سازمانی قدرت سیاسی فروکاسته می شود: دولت مطلقه متمرکز در برابر دولت غیرمتمرکز… (ولی، ۱۳۸۰: ۳۴).

-          درفهم مارکسی از وضعیت اجتماعی و اقتصادی ایران، بدون اینکه به واقعیت های تاریخی ایران ارجاع داده شود یا اینکه به ندرت در این زمینه توجهی شود، تکرار تجربه غرب و اروپا محور شده است. به عبارت د یگر، در شناسایی جهان ایرانی، معیار نحوه تحول در جوامع اروپایی بوده است:

تحلیل های فئودالی و آسیایی ایران هر دو، معمولآ شامل شرح های مفصلی بر فئودالیسم اروپایی است. کار فرهاد نعمائی، مورخ اقتصادی ایرانی، که طرفدار مفهوم شوروی از فئودالیسم ایرانی است، نمونه روشنی از این شیوه تحلیل است. تقریبا یک سوم اثر او موسوم به تکامل فئودالیسم ایران (۱۳۵۹) صرف تشریح خصوصیت نظام اجتماعی – اقتصادی فئودالی دراروپا می شود. دراین مطالعات مفهوم مارکسیستی شیوه تولید فئودالی و تاریخ اروپای فئودالی یکسان انگاشته می شود که برانگاشته دیگر و همانقدر امپرسیستی، استوار است، به این عنوان که مطابقت بین مفهوم مارکسیستی و فئودالیسم اروپایی با تجربه تاریخ اروپا قبلآ ثابت شده است و بنابراین هر دو این را می توان به جای هم به کار برد. واقع آن چه غالبآ این نویسندگان “واقعیت” تاریخ ایران می دانند فقط جلوه ای از همگونی/ناهمگونی آن با تاریخ اروپا است. در تاریخنگاری شوروی و آسیایی ایران، تاریخ ایران،  به عنوان مقوله ای استدلالی، وجود مستقل ندارد (ولی، ۱۳۸۰: ۱۷-۱۶).

-          دیدگاه مارکسی در مورد تاریخ ایران بر محوریت امر سیاسی و حکومت و دولت سامان یافته است. در نتیجه کمتر رویکرد اجتماعی و اقتصادی شکل گرفته است. اگر ورود مارکس و مارکسیسم در غرب موجب شد تا امر اقتصادی مهم جلوه کند و مطالعات و تحقیقات حوزه اقتصادی اجتماعی مقدم بر تحقیقات و تحلیل های سیاسی شود – حداقل درد نظام علمی و دانشگاهی – در ایران ورود مارکسیسم نتیجه ای معکوس داد و تقدم بر امر سیاسی تا اجتماعی و اقتصادی شد: 

بدینسان تاریخنگاری های شوروی و آسیایی درباره ایران از زمینه نظری مشترکی برخوردارند. آنها هر دو تاریخ ایران را بر حسب عملکرد و توسعه دولت های متمرکز تفسیر می کنند. خصوصیت فئودالیسم ایرانی و خصلت آسیایی جامعه ایران هر دو از شکل و ساختار نهادینه قدرت سیاسی در ایران استتناج می شوند. عنصر سیاست بیناد در کانون تعاریف فئودالی و آسیایی ایران هر دو قرار دارد و به دیدگاهی “خارج نگر” از سرمایه داری و توسعه سرمایه داری در تاریخ ایران معاصر منتهی می وشد. هر دو تاریخنگاری های شوروی و آسیایی، تاریخ ایران را در حکم فرآیند تکاملی و “طبیعی” توسعه ارزیابی می کنند که با تجاوزات سرمایه داری از خارج دچار وقفه شده است. تاریخ ایران جدید هم بدینسان بر اساس عملکرد همین نیروهای خارجی تبیین می شود … (ولی، ۱۳۸۰: ۳۶).

-          دیدگاه مارکسی در بیان وضعیت ایران معاصر به دلیل تاسی از “دیدگاه وابستگی لنین” در بیان تحولات جامعه امروز به نقش سرمایه داری جهانی اولویت داد و نسبت به سهم و اثرگذاری نیروهای اجتماعی ملی بی توجه شده اند. به طور خاص اساس سرمایه داری با هر نوع ظهور و بروز و تحت هر نوع مفهوم ، را ناشی از شرایط خارجی، امپریالیسم تا شرایط داخلی می دانند (ولی، ۱۳۸۰: ۳۸-۳۷). در این نگاه است که همه تلاشهای صورت گرفته برای ساختن ایران جدید، امپریالیستی تعبیر شده است. سرمایه گذاری و سرمایه دار ایرانی نیرویی وابسته به امپریالیسم تا عنصر بومی و ملی تعبیر شد، استاد دانشگاه وابسته به امپریالیست تا نیروی ملی خوانده شد و … این نوع تفسیر برای کسانی که قصد خدمت در ایران را داشتند نوعی گناه توام با خیانت به همراه آورد. اگر کسی دست به اقدام خیرخواهانه ای در این دوره می زد، با وجود تعابیر مارکسی و لنینیستی دچار عذاب وجدان شده و خود را می توانست از طرف دیگران  و خودی ها خائن به وطن جلوه کند. به طور خاص می توان نگاهی که مارکسیست های ایرانی روسی زده نسبت به نهضت ملی مصدق و ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ دارند، مراجعه کرد. همه کسانی که در این دو حرکت وارد شده اند از نظر مارکسیستهای ایرانی روسیه زده، خائن به ملت و فرهنگ در ایران قلمداد شده اند.

-          مدعیان اندیشه مارکسی درایران، شرایط جدید ایران را در توضیح نحوه دست یابی به انقلاب کارگری و رسیدن به جامعه کمونیستی دیده و نتوانسته اند این شرایط را به طور مستقل مورد تحلیل قرار دهند. آنها  تحولاتی از ایران معاصر را به رسمیت شناختند که می توانست در در راستای انقلاب کارگری باشد.  در این زمینه ادبیات زیادی تولید شده و نشریه های حزب توده و آثار باقی مانده از کمونیست های ایرانی در حوزه علوم انسانی نشان از جهت گیری اشاره شده در فوق است.  

 با وجود مشکلاتی که پارادایم مارکسی در مطالعات ایرانی فراهم آورده است، نظام های مفهومی و نظری متعدد ایجاد شده را در ادامه مطرح کرده تا روشن شود که به چگونه و به چه میزان مارکسیسم ایرانی روسی زده و غیر آن در ساختن تصویری که از جهان ایرانی وجود دارد، نقش دارند.

جامعه ایران (۱۳)

دسته‌بندی نشده بدون دیدگاه »

 

بنیان نظریه جامعه ایران ۲

در دست یابی به نظریه جامعه ایران، در اولین مرحله انجام دو کار موازی ضروری است: اول می بایستی معنا و منظور و تصوری که از ایران وجود دارد، معلوم شود. درتعین تصور روشن در مورد ایران، توجه به مناقشه هایی که در این زمینه وجود دارد، اساسی است. زیرا عده ای ایران را امری تاریخی می دانند و برای زمان حال و شرایط معاصر حیاتی برای آن قائل نیستند، در مقابل عده ای ایران امروز را مهم می دانند و حیات تاریحی و تمدنی آنرا نادیده می گیرند و عده ای هم صرفا به مجموعه تناقض ها و مشکلات ایران درگذر تحولات آن از قبیل جنگ با روس و حمله افاغنه، آمدن و رفتن دولتها و تحولات قبایل و مرگ ومیر شاهان و وزیران و صدراعظم ها و … متمرکز شده اند. در دومین گام و مرحله باید معلوم شودد که سازندگان جهان و جامعه و سیاست ایرانی چه کسانی هستند. عوامل و بانیان جامعه ایرانی به لحاظ مفهومی و نظری  و عملی چه کسانی هستند. این بحث را قبلا به طور تفصیلی مطرح کرده ام ولی اشاره مجدد به آن خالی از فایده نیست.

ایران چیست؟

 در مجموع کارهای انجام شده مجموعه سوالات زیر به شرح زیر در مورد ماهیت ایران مطرح شده است: 

ایران  چه پدیده ای است؟ ایران در کجای جهان قرار دارد؟ ایران از کی و تحت چه شرایطی ایجاد شده است؟ آیا ایران پدیده ای جدید و نوظهور مانند آلمان و آمریکا می باشد یا اینکه پدیده ای تاریخی است؟ در صورت تاریخی بودنش، چه ساحت تاریخی دارد؟ چه رابطه ای بین ایران و غرب وجود دارد؟ در وضعیت تاریخی اش، تقدم با ساحت تمدنی اش است یا فرهنگی اش؟ چه تناسبی می توان مابین ساحت تمدنی یا فرهنگی ایران با تمدن معاصر ایجاد کرد؟ چه تناسبی بین ساحت فرهنگی آن در بردارنده فرهنگ اسلامی است با ساحت فرهنگی تمدن آمریکایی و اروپایی وجود دارد؟ و … 

       یکی از اصلی ترین روایت های جاری نشان می دهد که ایران بخشی از شرق است. هر صفت و مشخصه ای که در شرق دیده می شود در ایران نیز دیده می شود. شرق جایی است که غرب نیست. گفته شده است که شرق فاقد تاریخ اجتماعی است. اگر هم تاریخ دارد، اساسآ تاریخ آن سیاسی و محل نزاع قدرتمندان و دولتها و صاحبان قدرت و بی قدرت است. در این تاریخ می بایستی به  تاریخ دولتهای مستبدی است که شکل و عملکردشان الگوی توسعه جامعه شرقی را تعیین می کنند، توجه کرد (ولی، ۱۳۸۰: ۳۱-۳۰). از طرف دیگر، شرق از طریق سنت شرق شناسی که اساسا غربی است مورد بازشناسی قرار گرفته است. ایران نیز به واسطه همین سنت مورد بازشناسی قرار گرفته است. با شکل گیری سنت شرق شناسی است که ایران هم شکل گرفته و حیات تابعی یافته است. در این سنت تاکید اصلی بر این است که در شرق نهادها و فرآیندهایی متمرکز است که پویایی جوامع غربی تحت نظام های اقتصادی فئودالی و سرمایه داری را تشکیل می دهند: یعنی نهاد مالکیت خصوصی بر زمین و فعالیت عقلانی اقتصادی در حوزه داد وستد و بازرگانی و بازار (ولی، ۱۳۸۳: ۳۰).

 در روایت های جاری اصل بر تقدم مفهوم و ایده تا شناسایی واقعیت های جامعه ایرانی است. بدین لحاظ برای اثبات ساحت فئودالیسم، نظام شاهی، سرمایه داری وابسته، شیوه تولید اسیایی، استبداد آسیایی، جامعه و دولت آبی و نفتی، و سنت گرایی و امثال آن، تلاش شده است. از میان کسانی که نگاه هزارگانه نسبت به جامعه ایرانی را رواج داده است، دوگوبینو می باشد. او ضمن این که از مهربانی و میهن پرستی مردم ایران سخن می گوید، ایران را در مسیر فروپاشی کامل میداند و به همین دلیل نیز هست که مدعی انحطاط ایران، طباطبایی، به داده های گوبینو اشاره می کند. او در کتاب سه سال در آسیا در بسیاری از شرایط به موقعیت خراب و ویران ایران اشاره دارد. در نهایت مدعی می شود که ویرانی و خرابی صفت ایران و آسیا می باشد:

با این همه نباید پنداشت که این پایتخت (اصفهان) بزرگ هرگز ویرانی در بر نداشته است. چینن چیزی در آسیا غیر ممکن است. در حکایاتی که از بغداد در دوران خلفای عباسی گفتگو می کنند، حتی در زمان هارون الرشید، صحبت از محله های ویران پیرامون شهری می شود که در آن هنگام به استثنای قسطنطینه و اسکندریه نه در جهان اسلام و نه در جهان مسیحیت نظیر نداشته است … (گوبینو، ۱۳۸۳: ۱۵۹-۱۵۸).  

 به طور مشخص کسانی که معارض با درک مدرن از ایران می باشند، ناخواسته به نفی “ایران امروز” اقدام می کنند. این گروه که خود را سنت گرا معرفی می کنند برای اثبات مدعی خود که ایران کشوری است سنتی و دارای تمدن وتاریخ، تحولات اجتماعی و فرهنگی ایران معاصر را نادیده می گیرند. جریان ایرانگرایان عصر پهلوی نمونه مشخص این نوع رویکرد بودند. آنها قصد داشتند تا ایران را امری تاریخی و تمدنی بدانند. آنقدر در این زمینه تاکید کردند که دچار توهم گذشته گرایانه شده و از درک تحولات و ترکیب بندی نیروهای اجتماعی موجود عاجز شدند. در ادامه این جریان می توان به گروه سنت گرایان با محوریت آل احمد و شریعتی اشاره کرد. 

آل احمد رفتاری دوگانه به جامعه و تاریخ و فرهنگ ایران دارد. به دلیل طرح تز “غرب زدگی” اش جامعه و فرهنگ ایرانی را تهی از تحولات درونی دانسته و آنچه که در ان وجود دارد را تبلور غرب و تبعیت از غرب می داند. در نتیجه او از ایران معاصر سخنی ندارد که بگوید و مجبور است که به ایران قدیم مراجعه کند. او در ایران قدیم نیز نقش دیگری از غرب و استعمار می شناسد و حوادث دوران گذشته از قبیل حمله مغول را نیز مرتبط با اقدامات غرب می داند.  از طرف دیگر، به دلیل دفاع از سنت، اجبار در ارائه تصویری تاریخی از ایران دارد. این تصویر بیشتر گذشته گرایانه تا مدرن است. او هم مانند دیگر اندیشمندان زمانش متاثر از فضای مارکسی بوده و ضمن این که به استعمار نقش بسیار زیادی داده است، نیروهای مدرن را مانع تحول و نوسازی جامعه جدید می داند.

در این نوع نگاه مشکل اصلی در یافتن منبع مناسب در مورد ایران است. در مورد ایران اشکال به لحاظ مفهومی و نظری بیشتر است. این معنی را کدی هم اشاره کرده است. در اجمال می توان به دلایلی چند در اشاره کرد: اولآ  به نظر می آید که منابع مناسب و مفید در مورد ایران محدود باشد. ثانیآ تاریخ های موجود در مورد ایران نیز در میان متخصصان مورد اختلاف است، و ثالثآ رویکردهای حاکم بر مطالعات سیاسی است تا علمی. در نتیجه سعی اصلی بر استفاده اطلاعات مرتبط با ایده های مطرح شده است  تا کشف مجهول. به طور خاص می توان به مفاهیمی که جریان های ملی گرایی، اسلام گرایی، سنت گرایی، و تحول گرایی از برده داری به سرمایه داری دارند شاهد مثال خوبی است:  

یافتن منابع نخستین برای پی بردن به گدشته از ان جهت حایز اهمیت است که تاریخ یک رشته حقایق روشن و بی چون و چرا نیست، بلکه مستلزم کشف منابع اطلاعاتی تازه، نوشته و ناننوشته، و ارائه تغییر و برداشت تازه و متفاوتی از منابع موجود است. در خیلی از دوره ها، کسانی که تاریخ را خواندند و نوشتند عمدتآ به تاریخ سیاسی، و به ویژه فرمانروایان، توجه داشتند، و این نوع تاریخ و مستندسازی است که عمدتآ به ما رسیده است. .. ( کدی، ۱۳۸۵: ۲۹-۲۸).

 بحث و بررسی کردن در مورد ایران با قبول غلبه عنصر سیاسی و فقدان حیات اجتماعی، موجب شده است تا بدفهمی های متعدد شکل گرفته و مطالعات ایران بیشتر سیاسی و روزنامه ای باقی بماند. در حالی که محق ترین حوزه در شناسایی ایران، رشته علوم اجتماعی و به طور خاص جامعه شناسی است. در حالی که سیاست مداران و اصحاب ایدئولوژی ها و روزنامه نگاران بیشتر مطرح اند. این معنی در بیان زرین کوب نیز آمده است. او مدعی است که یکی از نقدهای شایع وارد بر تاریخ نگاری ایرانی و اسلامی مبتی است بر این است که مورخان عصرکهن به ثبت تاریخ حوادث و وقایع معطوف به “رجال” و “دولت مردان” و “قهرمانان” اختصاص یافته و از توصیف “حیات و روح اجتماعی مردم” به دور مانده است (زرین کوب، تاریخ در ترازو، صفحه ۵۳). این نقد به معنای موجودیت حیات اجتماعی ایرانی است نه فقدان آن. در متون تاریخی ایرانی، کمتر بحث از اجتماعیات شده است. حضور و ورود جامعه شناسان به این حوزه مطالعاتی موجب خواهد شد تا سهم و نقش و جایگاه امر اجتماعی در کنار امر سیاسی برجسته شود.

 

سازندگان جهان ایرانی چه کسانی هستند؟ 

عده ای بر این باورند که ایران محصول اندیشه مدرن است.  گفته می شود که فهمی که ما از خود (ایران) پیدا کرده ایم، ریشه در اندیشه مدرن دارد. با این نگاه بیش از اینکه محققان و متفکران جامعه ایرانی در گذشته توانسته باشند تصویری از ایران ارائه دهند محققان جهان مدرن – بیشتر محققان غربی – فضا و شرایط فهم جهان مدرن برای همه فراهم کرده اند.  در اینکه فقط سفرنامه نویسان و باستانشناسان نقش آفرین بوده و ایرانیان در این زمینه کاری نکرده اند، کمی بی انصافی است. زیرا اولا ایران کشوری است که از قدیم صاحب تمدن بوده است. یکی از ابزارهای تمدنی ایرانی، روایت تاریخ از خود می باشد. در این نگاه است که افرادی چون فردوسی ظهور می کنند و روایت تاریخی و تمدنی از ایران را در عصر اسلامی ارائه می دهند. در میان مورخان ایرانی بسیاری هستند که درک تمدنی از تاریخ ایران دارند. ثانیا، ایرانیان از قدیم تا کنون در در ارائه سیمای جامعه ایرانی تلاش کرده  و منابع معتبری در این زمینه وجود دارد.  ثالثآ محققانی چون پطروشفکی و لمتون بیشترین ارجاع را به منابع و  اسناد موجودی که محققان ایرانی در طول تاریخ تهیه کرده اند، داده اند. این نگاه متفاوت از نگاهی است که نهاوندی مطرح کرده است.  در نتیجه می توان مجموعه فعالیت های افراد وگروههای اجتماعی زیر را در شناسایی ایران موثر دانست:

۱-      اندیشمندان دوران کلاسیک در ایران و یونان و روم از قبیل هرودت و ارسطو و …

۲-      جهانگردان و سیاحان

۳-       سفرنامه نویسان:  در مورد نقش و جایگاه صاحب نظران غربی موثر در شناسایی ایران مترجم کتاب سه سال در آسیا در مقدمه  آورده است:

   دو گروه از بیگانگان، در کشف و شناساندن تاریخ و فرهنگ کشورمان به جهان، حق بزرگی به گردن ما دارند. یکی جهانگردان و سفیرانی که سفرنامه های با ارزشی از خود به یادگار گذاشته اند و دیگر خاورشناسانی که خدمت گران بهایی در روشن ساختن تاریخ و تمدن ایران کرده اند. در میان گروه اول باید از سفرنامه مارکوپولو در قرن سیزدهم، ابن بطوطه در قرن چهاردهم، کلاویخو و سفرای ونیزی در قرن پانزدهم، آلکساندری و گووه آ در قرن شانزدهم، دلاواله تاورنیه و شاردن در قرن هفدهم، اوتر و هانوی در قرن هجدهم، گوبینو، کرزن و دیگران در قرن نوزدهم نام برد که هر یک اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را در ادوار مختلف با دقت و موشکافی بررسی کرده و نشان داده اند.

   در میان گروه دوم ابتدا باید از راولینسون نام برد که اگر خطوط میخی را کشف نمی کرد، شاید هنوز تاریخ کشور ما بر اساس اساطیر پیشدادیان و کیانیان قرار داشت. هم چنین براون که اگر تاریخ ادبی ایران را دنبال نمی کردند، تلاشهای دانشمندان ایران دوستی چون پروفسور پوپ، هانری ماسه، ماسینیون، گیرشمن و غیره در روشن کردن زوایای تاریخ، تمدن و ادبیات و فرهنگ ایران غیر قابل اشاره است (نهاوندی در مقدمه گوبینو، ۱۳۸۳: ۹).

۴-      خاورشناسان از قبیل اهلرز، ایکس، بانین، انگلیش، کاستلو، اسپونر، کارتوم، اوبن، استوبر، تپر و گارثوابت (شرح تفصیلی کارهای انجام شده به واسطه این افراد در صفحه سی و یک کتاب لمتون ۱۳۷۷ آمده است).

۵-      متفکران دوره روشنگری که داعیه فهم جهان را برای ارائه مدل ترقی و پیشرفت برای اروپا داشتند. از قبیل مونتسکیو در کتابهای روح القوانین و نامه های ایرانی. در ادامه این سنت فکری، افرادی چون کنت د و گوبینو و ادوارد براون و کدی و لمتون و فوران به ترسیم سیمای ایران دوره قبل معاصر اقدام کرده اند.

۶-      بنیان گذاران اندیشه های اجتماعی جدید از قبیل مارکس با طرح شیوه تولید آسیایی و وبر با طرح پاتریمونیالیسم

۷-      متفکران و روشنفکران ایرانی دوره مدرن از عصر صفویه تا زمان حال اعم از سفرنامه نویسان، منتقدان اجتماعی، مدعیان ایدئولوژی راستگرا و چپگرا، دانشگاهیان و اصحاب مطبوعات و رسانه و … 

۸-      از همه با اهمیت تر ایرانیان ایرانشناس می باشند. این گروه از افراد ضمن مراجعه به آثار کهن به ارائه تصویری جدید بر اساس نظام های مفهومی و نظری انتخابی (متاثر از مارکس یا وبر) در مورد ایران به داوری پرداخته اند. از آن میان می توان به نقش ملکم خان، آخوندزاده، طالبوف، سیدجمال الدین، اقبال لاهوری، کسروی، صادق هدایت، صادق چوبک، کاتوزیان، طباطبایی، آل احمد، شریعتی، مطهری، سروش، شایگان، شادمان، اشرف، جهانبگلو، ولی، میرسپاسی، و …. اشاره کرد.

 

ما کجائیم و جامعه ایران در چه موقعیتی است؟ سوالی است که در ادامه باید به آن توجه کرد و با دقت نظر مشخصات و عناصر اصلی سازنده جامعه آن بازگو شود.  در صورت ارائه تصویری روشن در این زمینه، امکان اصلاح در داوری های صورت گرفته در مورد سیاست و دولت و فرهنگ و تمدن و جامعه ایرانی به وجود خواهد امد.  به امید روزی که مجموعه مطالعات اصحاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران راهگشای این امر قرار گیرد. مطالعات در دست محققان برای تعیین و توضیح عناصر جامعه ایرانی تا بازگو کردن داعیه های سیاسی مدعیان ایران شناسی ایرانی و خارجی در مورد ایران باشد.   

Recent Posts

Recent Comments

About

This template is built with validated CSS and XHTML, by Bad Credit.


جامعه ایرانی – مدرنیته ی ایرانی Proudly powered by Wordpress Themes Entries (RSS) and Comments (RSS). Theme Splatter by Web Hosting Answer