شباهت علوم انسانی و اجتماعی در ایران با  فوتبال ایرانی   

 

علوم انسانی و اجتماعی در ایران سرنوشت فوتبال را پیدا کرده است. زیرا نحوه شکل گیری، باز بازی کنان و اساتید، حضور تماشاچی ها و دانشجویان، نحوه سرمایه گذاری دولت، نوع ورود و حضور این دو حوزه در جریان های اجتماعی و سیاسی، نحوه ارزیابی و داوری درونی، تولیدات، منازعات، و مدعیان سامان دهنده این دو حوزه بسیار شبیه هم می باشند. برای فهم بهتر این امر بد نیست کمی به تاریخ فوتبال و حوادث ایجاد شده و نابودی آن به واسطه دولتمردان اشاره شود تا آینده علوم انسانی بهتر فهیده شود.

     در طول ده سال گذشته که به  حضور فوتبال و فوتبالیست های ایرانی  در  صحنه جهانی انجامید تا اعلام ختم و پایان آن به واسطه آقای علی آبادی معاون رئیس جمهور نهم، این حوزه  افت و خیزهای بسیاری داشته است. شروع پر فروغ و پایان مرگ بار دو مرحله اصلی آن با وجود حوادث بسیار درون و برون ان می باشد. اولی آنقدر محترم و دوست داشتنی بود که همه سیاستمداران و مردم کوچه و بازار را به کارشناسی فوتبال وارد کرد. همه مردم ایران یکباره فوتبالی شدند و سر سفره های ناهار و شام  فوتبال مصرف می کردند و به تجلیل بعضی از اصحاب فوتبال و نفی دیگران اقدام می کردند. فوتبالیست های ایرانی هم برایشان امر مشتبه شده بود که مبادا آدم های مهمی هستند و می بایستی در بیشتر امور کشور اظهار نظر کنند. 

       شکست تیم فوتبال آمریکا، حضور در رقابت های جهانی، شکست های مکرر تیم های فوتبال ملی کشورهای مدعی فوتبال در آسیا از تیم ملی ایران، و نامدار شدن بسیاری از فوتبالیست ها از خوبی ها و حضور سیاست مداران ایرانی در این زمینه و وارد شدن پول و دلار و داوری های غیر تخصصی در این زمینه از بدی های فوتبال ایرانی شد. همه مردم ایران فوتبالیست و کارشناس ورزش و فوتبال شدند. آنقدر فوتبال مهم شد که برگزاری مسابقه ای در سطح شهر تهران برای مدیران امنیتی و نظامی بیش از اینکه خیال راحتی در پی داشته باشد، آشفته بازاری فراهم شد و بیشتر مدیران اجرایی شهر برگزاری مسابقه ای بین تیمی را حادثه ای بزرگ سیاسی تعبیر می کردند.  ساماندهی افراد شرکت کننده ، تماشاچی ها، در مسابقه ها و مسائل حاشیه ای خارج از توان مدیران اجرایی شهر تهران قلمداد شد. ضمن اینکه همه مردم و سیاستمداران در فوتبال کشور حاضر شدند، همه مشکلات کشور نیز به سرنوشت فوتبال گره خورد. آنقدر این امر مهم دانسته شد که رئیس جمهور دولت نهم برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری دور دهم به استادیو ورزشی آزادی رفتند و حضورشان عاملی در شکست فوتبال ایران شد. حضورهای نامناسب سیاستمداران در عرصه فوتبال نفس از این ورزش مردمی را گرفت و جوانمردی به نام آقای دکتر علی آبادی که فوتبال بازی کردن را در خیابان نظام آباد (شهید مدنی امروز) در ایستگاه آبان و در دبیرستان فروغی در اثر نگاه به بازی  فوتبال هم کلاسی هایش و تماشای بازی بچه های شر محل و گذرشان  آموخته بود، تیر خلاص را بر این ورزش وارد کرد و جان آنرا گرفت تا دیگر دولتی و مآموری از این همه زحمت خسته نشود. برای اینکه معلوم نشود که آقای علی آبادی تنهایی اینکار را کرده اند، آقای دایی را هم وارد کردند. از دایی که برای بسیاری از مردم ایران قهرمانی ملی بود به نیرویی مخرب همراه با آقای علی آبادی تبدیل ساختند که جرم معاون رئیس جمهور کم شود. نتیجه آن هم این شد که عده ای به جای فهم ریشه و عوامل اصلی شکست ها و افول فوتبال ایران به توهین و سنگ پرانی به قهرمان اقدام کنند. آنقدر اهانت به قهرمان ادامه داشت که حذف و ناپدید شدن او تنها راه نجات از این همه فشار اجتماعی علیه یک نفر تشخیص داده شد. در این معرکه اگر معلوم می شد که آقای علی آبادی به تنهایی به تخریب فوتبال اقدام کرده است که می توانست داوری خارج از انتظار در اذهان شکل بگیرد؛ مخرب یک جریان بزرگی حتما ادم مهمی می باشد و این اهمیت ممکن بود که زمینه اقدام او و دوستانش در اعلام کاندیداتوری برای  ریاست جمهوری شود. بهتر بود که از اهمیت بیفتد. تنها راه همراه کردن دایی در تخریب بود. در این کار دو قهرمان نابود شدند. قهرمان اول (دایی) که قهرمان بود . و دومی هم در خراب کردن قهرمان شده بود. یکی به دلیل اینکه قهرمان بود می بایست تخریب شود و دیگری برای اینکه قهرمان نشود می بایستی  تخریب شود.  درست است که اقای علی آبادی و همراهان در خراب کردن ورزش شریک بودند، با این وجود خراب کردن کاری بزرگ که حاصل زحمت بسیاری در طول بیش از پنج دهه بوده نیز امری بزرگ است و می تواند عنوان قهرمانی داشته باشد. او و همراهانش در خراب کردن واقعه ای بزرگ به نام فوتبال،  قهرمان هستند. درود بر قهرمان ملی ایران آقای علی آبادی و همراهان که فوتبال (ورزش) ایران را خراب کردند. آنطور خراب کردند که حالا حالاها این ورزش توان برخاستن را ندارد و نیاز به دهه ای با کار و زحمت و هزینه و تحمل و صبر بسیار است.

سرنوشت علوم انسانی و اجتماعی نیز مانند سرنوشت فوتبال در ایران در حال رقم خوردن است. آنچه که تا کنون ضرورت بازنگری علوم انسانی و اجتماعی را عقلانی جلوه می داده است،  مشکلات سازمانی آن می باشد.  مشکلاتی که ریشه در ساختار جامعه و سازمان این حوزه دارد. مشکلات بیش از اینکه مرتبط با خود علم و اندیشه و اندیشه ورزان این حوزه باشد، مرتبط با نگاه سازمانی و مدیریتی حاکم بر علم و دانشگاه و وضعیت جامعه و سیاست و اقتصاد دارد. در یک داوری کلی، می توان مدعی شد اگر مشکلاتی که مرتبط با حوزه های دیگر خارج از علوم انسانی و اجتماعی است،  حل شود، علوم انسانی و اجتماعی و به طور خاص جامعه شناسی در ساختن جامعه و فرهنگ اثرات بسیار خوبی خواهد داشت. به جای وارد شدن سیاستمداران و مدیران به این حوزه بهتر است این افراد دلسوخته و بی قرار کاری نکنند. به جای تشکیل کمیته و سازمان و اداره و دکان و مغازه و انجام پژوهش، بهتر است حوصل کنند و نظاره گر باشند.  دخالت نکردن این دو گروه موجب خواهد شد تا مشکلاتی ایجاد نشود تا در آینده برای حل آن سازمان جدید تشکیل دهند. 

علوم انسانی و اجتماعی ایران  در موقعیتی شبیه فوتبال ایران است.  اگر مدیران و سیاستمداران و توده در فوتبال دخالت نمی کردند و از تماشا و ناظر بودن این حوزه بهره می بردند، فوتبال ایران می توانست در سطح جهانی مطرح شود تا مرگ آن اعلام شود. در مورد علوم انسانی و اجتماعی نیز این ضرورت دیده می شود. بهتر است افراد وگروههای غیر متخصص در این حوزه وارد نشوند و از نتایج آن بهره مند شوند. این افراد بهتر است به جای مداخله گری به نظارت و داوری اقدام کنند و بازی را بازیگران اصلی واگذارند.