جنگ یا صلح؟

شرایط ایران شرایطی است که نه در ان صلح حاکم است و نه جنگ. هر چند که عده ای علاقه  مند ند تا شرایط را صلح گرایان بدانند و  تحولات اجتماعی و فرهنگی  در دوره اخیر ایران را مسیرو فرایند آن می شناسد. همه شواهد موجود را  شرایط در استقرار نظم و صلح می دانند. در مقابل  عده ای قرار گرفته و شرایط جامعه را شرایط جنگی دانسته و صف بندی دوگانه – حزب الهی ها و شیطانی ها – دانسته و نزاع و مخاصمه را اساس کار و تلاش می دانند.  این دو بیان در فهم جامعه ایرانی و تحولات آن جاری و ساری است. 

           رویکرد دو گانه -صلح طلبانه و جنگ طلبانه – به دو گانه گرایی حوزه سیاست و فرهنگ انجامیده است.  شاید شرایط جاری ما را به قبول این شرایط بینجامد. اینکه دو یا چند نگاه در مورد جامعه ایرانی و شرایط ان در میان مدعیان سیاست و قدرت و فرهنگ و اقتصاد وجود داشته باشد، اشکالی نیست. ماجرا و اشکالات در جایی دیگر است. در این یادداشت به بعضی از اشکالات موجود – متناسب با تز جنگ نه صلح – اشاره می شود:

۱ –  اولین اشکال در دستور کار قرار دادن سیاست جنگی در کشور است که نتیجه ان از بین رفتن سرمایه اجتماعی و اعتماد اجتماعی در ایران می باشد. نمی دانم چرا برای مدیریت کشور می بایستی طبل جنگ و نزاع و دوگانه گرایی از طرف نظام سیاسی دنبال شود. نظام سیاسی برآمده از مردم برای کاهش بحرانها تا افزایش آنها طراحی شده است. گروهی که مدیرند بر اساس قانون می بایستی در کاهش بحرانها عمل کنند تا افزایش آن. اینکه صاحبان قدرت در افزایش بحران و حادثه سازی عمل می کنند حضورشان را قانونی نمی دانند.

۲ -  اشکال  دوم  در بی توجهی به مابقی جامعه از طرف صاحبان قدرت است. این معنی را در یادداشتهای ماههای گذشته به طور تفصیلی مطرح کردم. منتقد و معترض در مرحله اغازین قصد فروپاشی ندارد. قصدش اول گروه منتقد و معترض به رسمیت شناخته شدن است. این نوع حضور گروه معترض در جامعه نشان از ضرورت مشارکت دیگری در حیات اجتماعی یا بروز و ظهور دموکراسی است. اینکه طبل جنگ زده می شود، گروهی که قصد داشت از روشهای قانونی برای حضور بهره گرفته و نقش انتقادی اش را به نقش سازنده تبدیل کند به حاشیه برده و از او نیرویی مخرب می سازد. اتفاقی که در ایران هر آن با ان روبرو هستیم و بر حجم و دامنه معترضین حاشیه رفته افزوده شده است.

۳ –  اشکال سوم در شرایط موجود یعنی شرایطی که جنگی اعلام شود، به تخریب و نابودی امکانات می انجامد. حداقل اینکه از جریان توسعه فراگیری که سالیان سال بر ان فکر شده است، دور شده و درنهایت جامعه با کاهش توان و ظرفیت فکری و اجتماعی و مادی روبرو می شود.

۴ –  اشکال چهارم سخن با خود گفتن است. خودتکراری مانند خوداداری پیش می اید. خود تکراری به خود باوری نمی انجامد بلکه به خود تخریبی می انجامد.  به جای مجاب کردن رقیب هر روز برای خود سخن گفتن خود تکراری و در نهایت تهی شدن و خود تخریبی در پی خواهد داشت. در این روش  و شیوه مدیریت دیگران،  کسانی که در میان جمع معتقد به جنگ نیستند، مخاطب قرار نگرفته و موافقان جنگ دعوت به جلسه و نشست و گفتگو شده و در نهایت اظهار می شود که اکثریت افراد جامعه ، منظور اکثریت کسانی است که حاضر شده اند نه اکثریت از میان همه افراد جامعه، مدافع تز و بیان جنگ به جای صلح می باشند همانطور که مخالفان جنگ، یعنی مدافعان صلح،  نیز برای خود سخن می گویند و کمتر میلی و تلاشی در مجاب کردن دیگری دارند.

۵ –  اشکال پنجم بلاتکلیقی در حل مشکل و پایان جنگ است. شروع کنندگان جنگ نمی دانند که معلوم نیست پایان ان به دست خودشان صورت گیرد. معمولا آغازگران جنگ تمام کنندگان جنگ نیستند. با این ملاحظه است که بهتر است یا جنگ شروع نشود یا اگر از روی سهو یا اشتباه و نادانی جنگی شروع شد به سراغ نیرویی نجات بخش بود. واقعا چه کسانی و چه گروههایی می بایستی و می توانند جامعه را از حالت و شرایط جنگی به صلح و همکاری برسانند؟  در این زمینه است که می بایستی کمی بحث و گفگو کرد. در یک نظر کلی اصلی ترین و کلی ترین نیروهایی که توانایی ورود به این عرصه را دارند حداقل می بایستی نسبت به حوزه قدرت و سیاست به اعتنا بوده و به اظهار نظری صادقانه و خیرخواهانه اقدام کنند. این نیرو در کجای جامعه ایرانی است که کسی از دیدن آن اجتناب می کند؟ چرا خود این نیرو به میدان نمی اید؟ آیا تناسبی بین این نیرو با روشنفکران و روحانیون و جود دارد؟ آیا این نیرو بخشی از طبقه متوسط جامعه نیست؟ و …

۶ -