در شناسایی جامعه ایرانی ما در مقابل مجموعه ای از سوالات روبرو هستیم:  مسئله اصلی که در مطالعه جامعه و تاریخ ایران دنبال می کنیم چیست؟ سوال (سوالهای) اصلی ما در ارجاع به تاریخ و گذشته چیست؟ اصلا چرا می بایستی به گذشته مراجعه کرد؟ چرا شناسایی ایران دیروز برای بیان وضعیت حال ایران مناسب و مفید است؟ آیا همه صاحب نظران از دیگر جوامع نیز که قصد داوری در مورد امروزشان را داشته اند به گذشته و تاریخی شان مراجعه کرده اند؟ حال اگر این ارجاع به گذشته تاریخی جوامع ضروری است، این واقعیت تاریخی کجاست؟ در کجا می توان انرا یافت و مورد مطالعه و بررسی قرار داد؟ واقعیت تاریخی چه تفاوت و رابطه ای با واقعیت اجتماعی دارد؟  چه تناسبی بین واقعیت تاریخی و واقعیت جاری  - اجتماعی – وجود دارد؟  معیار هایی که در مقایسه وضع حال با گذشته مورد استفاده قرار خواهند گرفت از چه منبعی استخراج می شوند؟ آیا علم و به طور خاص علوم اجتماعی نوین می توانند در این زمینه کمک کننده باشند یا اینکه می بایستی به دامن ایدئولوژی ها دست زد و از آنها برای دست یابی به معیارهایی برای مقایسه امروز با دیروز تاریخی استفاده کرد؟ 

پاسخ به سوالهای فوق موجب شده است تا تحقیق در مورد جامعه و تاریخ ایران امری ساده جلوه نکند. عده ای اصرار دارند تا قبل از ورود به بحث و انجام هر نوع تاملی، پاسخ سوالات فوق را داشته باشند. در مقابل عده ای ضمن بحث  و گفتگو در مورد جامعه و تاریخ و تحولات اجتماعی ایران، به سوالهای اشاره شده پاسخ می دهند. با این وجود، به نظر می آید ببینیم که تجربه غرب و ایران در مراجعه به تاریخ و بررسی حوادث تاریخی چیست تا از این راه پاسخ بعضی از سوالها بدون بحث مفهومی بدست امده و مابقی سوالها را در فرایند تحقیق و جستجو پاسخ دهیم.

 

تجربه تاریخی غربی

در یک نگاه کلی به علوم اجتماعی در غرب دیده می شود که اصحاب علوم اجتماعی با داعیه علمی بودن و داوری علمی به بحث و بررسی در مورد جامعه و تاریخ گذشته شان پرداخته اند. در این فضا عموما سعی کرده تا به مقایسه امروزشان با گذشته خود – که در اصل آنرا در امروز  و دیروز شرق به عنوان گذشته غرب  تعریف کرده اند – بپردازند.  شروع کنندگان این بحث با نقد دیدگاههای فلسفی حاکم در عصرشان از انچه که ارائه داده اند تعبیر علمی بودن داشته اند. این نوع اقدام در نزد مارکس با نقد فلسفه ایده آلیستی آلمانی _هگلی_، دورکیم با نقد آیده آلیسم  و اثباتگرایی فلسفی فرانسوی  و وبر با نقد فهم تاریخی آلمانی به لحاظ روشی و بینشی مدعی بینانهای روشی و بینشی جدیدی شدند که اساس و جهت علوم اجتماعی و به طور خاص جامعه شناسی جدید را پی ریزی کردند.  اگر کار تا این حد باقی می ماند نمی توانستیم تمایزی بین گفته های جدید – مدعیات موسسان جامعه شناسی جدید در مقایسه با فیلسوفان پیش از انها – بیابیم. ولی کار به این شکلی که مورخان اندیشه بازگو می کنند حتی در مورد موسسان جامعه شناسی هم صادق نیست.  روایت نهایی از کارهای انجام شده به واسطه این متفکران همانی است که در نزد مورخان علم دیده می شود. اما انچه که در واقعیت صورت گرفته و اندیشیدن این افراد را ممکن کرده است، قبول مجموعه ای از پیش فرض هایی است که قبلا اصلا اثبات نشده است ولی انها به عنوان امور بدیهی انگاشته و کار تحقیقی شان را بر اساس انها اغاز کرده اند. آنچه به این افراد توانسته است کمک جدی کند باور به فرض هایی است که جامعه امروز را در حال رشد و تحول و تغییر می داند؛ باور به ترقی و پیشرفت، باور به جامعه توسعه یافته تر فردا در مقایسه با جامعه توسعه نیافته دیروز – گذشته-، باور به حرکت تکاملی جامعه- حرکت از جامعه فئودالی به سرمایه داری و سوسیالیستی- و … قبول این فرض ها و انجام تحقیق و تامل تا حدودی وجه تمایز آنها با گذشتگانشان شده و این نوع جهت گیری بسیاری از مشکلات روشی و نظری موجود پیش روی آنها را کم رنگ کرده و امکان مقایسه امروز و دیروز برای ساختن فردایی بهتر را برای آنها مبارک ساخته است. برای درک این معنی  نگاهی که آنها به مشکلاتی که این نوع جامعه شناسان در جامعه امروزشان با تعابیر متعددی چون جامعه مدرن، جامعه صنعتی، جامعه سرمایه داری، جامعه بوروکراتیک، جامعه هسته ای شده و فردگرا، جامعه پیچیده و جامعه عقلانی و دچار قفس آهنی شده و جامعه بیگانه ساز و بیگانه گرا و … داشته اند با تاکید بر ایده “پیشرفت” و “ترقی” و “امید به آینده ای بهتر” دوران گذار را قابل حل و  ممکن شده که  حاصل ان امروز غرب است. این امروز غرب به هر نوع و ساحت و موقعیتی که دارد نتیجه امید به آینده ای بهتر از وضعیت لرزان ناشی از گذر از دوره سنت به مدرن مورد شناسایی و تامل این متفکران در سطح نظر و عمل صنعت گران و سیاستمداران و مدیران و طبقات اجتماعی در سطح عمل است. با محوریت قرار گرفتن اصل پیشرفت و ترقی است که امکان گذر از ساحت سنت به مدرن فراهم شده  و دوران گذار محدود شده و استقرار ساحت مدرن امکان پذیر شده است.  این است که جامعه شناسان امروز دنیا کمتر به واگویی مفاهیم انتقادی جامعه شناسان موسس در مورد وضعیت امروز جهان غرب اقدام می کنند. اگر هم افرادی چون جرج ریتزر از مفاهیمی نزدیک به قفس آهنین ماکس وبر و تراژدی فرهنگ جرج زیمل به طرح نظام مفهومی چون مکدونالدی شدن اقدام کرده اند، نشان از گذر کردن از وضعیت نابسامان و لرزان جامعه جدید در آمده از جامعه سنتی است. به عبارت دیگر، این نوع نگاه به سلامت بدر کردن جامعه مدرن از جامعه سنتی است. این به سلامت بدر کردن جامعه جدید در سایه نگاه مثبت به فردایی است که امروز دیده می شود. فردایی که جامعه شناسان دهه های پایانی قرن نوزدهم از آن یاد کرده اند. جامعه شناسان امروز جهان کمتر میلی به بازگو کردن مشکلات از نوع مشکلات دوران گذار از سنت به مدرن غرب داشته و دارند. انها بیشتر به تحلیل وضعیت فعلی جهان مدرن اقدام کرده و اصلی ترین منابعی که برای مدیران و مدعیان اصلاح جامعه تهیه می کنند تحت عناوین “مشکلات اجتماعی” و “آسیب های اجتماعی” است. بزرگان جامعه شناسی امروز دنیا مولفان این نوع کتابها می باشند تا کتابهایی چون فلسفه جامعه شناسی و روش شناسی جامعه شناسی.

 

تجربه تاریخی ایرانی

از وضعیت و شرایطی که جامعه شناسان موسس در فرانسه و انگلیس و آلمان و ایتالیا و در نهایت آمریکا درگیر تغییر جامعه از ساحت سنتی به مدرن بودند زمان زیادی نمی گذرد.  اگر اصلی ترین کارهای انجام شده را از ۱۸۸۰ به بعد در المان به واسطه مارکس و وبر و دورکیم در فرانسه بدانیم، در ایران نیز بسیاری درگیر ساختن جامعه جدید بودند. جابجایی دولتها و رژیمها در ایران در زمانی به وقوع پیوسته که شرایط وقوع انقلاب فرانسه ظهور کرده است. نقدهای روشنفکران و مصلحان اجتماعی در ایران در شرایطی مطرح بوده است که روشنفکران و جامعه شناسان غربی در طرح نظریه ها و دیدگاههای اصلاحی شان تلاش می کرده اند. اینکه چه تناسبی بین مطالب گفته شده در ایران با اندیشه های غربی در فرانسه و انگلیس و المان وجود دارد و چگونه این اقتباس و تاثیر صورت گرفته است، باید بحث تفصیلی انجام شود. گفتن اینکه مدعیان تغییر و دگرگونی در ایران بدون درک از غرب و تحولات جهان مدرن به طرح تز اصلاحات درایران اقدام کرده اند، مشکل را حل نمی کند. نیاز به تحقیق و تفحص بیشتری هستیم و بایستی در این زمینه عده ای به تحقیق و بررسی بیشتر و دقیق تر اقدام کنند. عده ای به سادگی مدعی شده اند که ایرانیان عصر جدید درک روشنی از غرب نداشته و بدین دلیل هم مدافع یا مخالف جدی ان شده اند. درست است که مراودات ایران با جهان غربی در طول قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم به دلیل مشکلات مواسلاتی و ارتباطات سخت بود، ولی غیر ممکن نبود. در این راه بسیاری حرکت کرده و مراودات بین فرهنگ ها و کشورها و دولتها را سامان داده و به روایت های متعدد از فرهنگ ها اقدام کرده اند. در این زمینه فقط سیاحان نقش اصلی را ندارند. تجار و سیاست مداران و علاقه مندان به فرهنگ و ادب نیز مهم می باشند. رفت و آمدهای بین فرهنگی و سیاسی در دوره قاجار آنقدر اهمیت یافت که شاهانی که در تاریخ ایران فقط حد واسط تخت شاهی و حرمسرا را می شناختند قصد سفر به غرب دور را کرده و مدت زمان طولانی را در مسافرت با همه مشکلاتی که در آن دوران وجود داشت، می گذراندند. آیا حرکت شاهان قاجار را باید از روی هوا و هوس فردی دانست؟ شاهی که همه هوسهایش را در پای تخت شاهی اش می تواند برآورده سازد چه نیازی به پیمودن راهی بس طولانی با همه مشکلات انهمه نه یک بار بلکه بارها داشت. وقتی ارتباط با جهان غیر ایرانی در دربار این همه اهمیت دارد، دیگر افراد و نیروهای اجتماعی نمی توانند در خانه های گلی شان به انتظار حادثه ای نشسته باشند. اتفاقا در این زمان بیشترین میزان مهاجرت و رفت و امد ایرانیان به قفقاز، ترکیه عثمانی، و روسیه و مصر گزارش شده است. ارتباطات سیاسی و اجتماعی که این افراد و گروهها در این زمان فراهم ساخته اند در جریان انقلاب مشروطه اثرگذار شده و موجب پیوسته شدن نیروهای مهم خارج از مرز و نیروهای اجتماعی و سیاسی درگیر انقلاب در داخل مرز گردیدند. و …

تآکید اصلی در این یادداشت این است که ایرانیان شهری و با نفوذ و اهل علم و دانش و سیاست از تحولات جهان غربی آگاهی داشتند و بسیاری از انها نیز مدعی اصلاح و ضعیت جامعه و سیاست و اقتصاد و مناسبات بین ملتها را داشتند. در زمانی که غرب درگیر نوسازی بود، جامعه ایرانی نیز در مسیر اصلاح و تغییر حرکت کرده و ضمن نقادی وضعیت موجود تلاش در طراحی روشها و سیاستهایی برای دست یابی به وضعیت بهتر بوده است. به عبارتی در زمانی که جهان غربی در مسیر تغییر ساختاری قرار داشت،  جامعه ایرانی نیز در مسیر گذار از ساحت سنتی به مدرن قرار گرفته است. جامعه ایرانی در مسیر گذار  مشکلات بسیاری نیز دچار شده است. این مشکلات به ماهیت دوره گذار بر می گردد که حاصل ان شکل گیری انقلاب مشروطه و تحولات اجتماعی قبل و بعد از ان می باشد. پس در این جامعه نیز مدعیان اصلاحات و تغییر در جامعه اندیشه ورزی کرده و به طرح الگوها و شیوه های دست یابی به فردا اقدام کرده اند. آنچه که حاصل کار را کمی دلسرد کننده کرده و امکان حرکت سریعتر به جلو را برای ایرانیان فراهم نکرده است، فقدان اندیشه ترقی و تحول و پیشرفت می باشد. در این دوره کمتر از متفکران و صاحب نظران و روشنفکران وسیاستمداران بر اساس دیدگاه ترقی و پیشرفت و بهبود شرایط به طرح دیدگاههایی شفاف اقدام کرده اند. انها نیز مانند منتقدان و در حد منتقد سیاسی و اجتماعی باقی مانده و مشکلات موجود را رقم زده اند. در صورتی که برای گام برداشتن در دستیابی به فردایی بهتر و روشن تر نیاز به بینشی اینده نگر همراه با امید بودیم. ولی نقادی اجتماعی و سیاسی همراه با یاس و بدگمانی همراه شد و از درون ان استبداد سیاه در امد.

کسانی که در مورد ایران معاصر به داوری پرداخته اند عموما دنبال متفکرانی از سنخ دکارت و کانت در فلسفه و وبر و دورکیم در جامعه شناسی و و… بوده اند. این نوع نگاه به جامعه خودی نیز ناشی از بلندپروازی منتقدان جامعه ایرانی و القا کردن حس و نگرش بدبینی است. متفکران از طریق دیگران کشف می شوند تا از طریق خودشان. متفکران غربی نیز به واسطه دیگرانی که شآن علمی بیشتری داشتند کشف شدند. کشف شده شان کمتری از کشف کنندگان داشتند. اما کاشفان با وجود اینکه نقدهای بسیاری به مکشوف شده ها داشتند، برای تعالی اندیشه و فکر به اندیشه ورزی در سایه متفکر قبلی اقدام کرده اند. این معنی را در جایی دیگر به طور تفصیلی بحث کرده ام. – کتاب نظریه پردازی در جامعه شناسی بحثی وجود دارد تحت عنوان گروه نظریه پردازی. در این بحث معلوم کرده ام که نظریه پرداز به خودی خود نمی تواند مدعی و صاحب نظریه شود. گروه نظریه پردازی این نقش را دارند. این گروه نیز ساختگی نیست. اینطور نیست که عده ای بر اساس منافع سیاسی گرد هم آمده و گروه نظریه پردازی را تولید کنند. حضور این افراد بر اساس مبادی فکری وآکادمی است. اگر فضای فکری و اندیشه ای طبیعی باشد و دور از سیاستگرایی، گروه نظریه پرداز شکل گرفته و ساده ترین مفاهیم و ادعاها نیز می تواند به مبادی یک حوزه اندیشه تبدیل شده و نظریه پردازی صورت گیرد. شرط شکل گیری گروه نظریه و نظریه پرداز وجود فضای فکری و علمی است. به عبارت دیگر، شرط اساسی نظریه پردازی آکادمی است. آکادمی امری خارق از عادت و شرایط و موقعیت ها نیست. آکادمی یعنی فضایی که در ان اندیشه جاری است و اصحاب اندیشه بدون دغدغه های سیاسی و مالی و اجتماعی سخن می گویند وسخن آزاد در فضای آزاد افراد آزاد را پرورش داده که حاصل همه آنها نظریه میشود. در ایران بعد از مرحله وارد شدن به دوره مدرن آکادمی وجود نداشته است. بر خلاف تصور بیشتر منتقدان اندیشه ورزی در ایران، فرد اندیشه ورز و اندیشه هم بوده است. بسیاری در قالب داستان و شعر و هنر و رفتار و منش و کردار و گفتارهای علمی به بیان ایده ها و اندیشه ها اقدام کرده اند. به دلیل فقدان آکادمی، به دلیل فقدان گروه نظریه و به دلیل فقدان منتقدان منصف گفته شده ها و نوشته شده ها دیده نشده است و تولید اندیشه شکل نگرفته است. این نوع رفتار و عمل در جامعه ایرانی بسیار متفاوت از ان داعیه ای است که بسیاری در مورد ایرانیان گفته و بارها تکرار می کنند: ایرانیان در دوره معاصر دچار زوال اندیشه شده اند و از اندیشه ورزی دور شده اند. این نوع داوری ریشه در بدفهمی جامعه و فرهنگ و انسان ایرانی و جهان اجتماعی دارد. برای اثبات مدعا، بسیاری از افراد فورا به سراغ غرب رفته و می گویند ببیند که در انجام افرادی چون مونتسکیو و کنت و دکارت و کانت و هابز و … هستند و در ایران فقط شاه و صدراعظم و حرمسرا و چاپلوس و نظامی و ادم کش و زندانی و شورشی و متجاوز هست. اگر اینطور است چگونه این ملت و فرهنگ توانسته است باقی بماند و هنوز نیز مدعی اثرگذاری در ساختار جهانی به لحاظ فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی است. چه پاسخی برای این سوال داریم. آیا تصور این است که ایران به لحاظ فرهنگی و فکری مرده است و به لحاظ کالبدی و فیزیکی دیده می شود. اگر مرده گی برای ایران و فرهنگ ایرانی و اسلامی در ایران هست، می بایستی وجه کالبدی آن نیز دچار فروپاشی شده باشد و دیگر اثری از ایران نباشد، همانطور که برای بسیاری از ملتها و فرهنگهای بزرگ و باستانی دیگر اثری نمانده  و دیگران _دیگر فرهنگ ها و جوامع – بر جای آنها قرار گرفته اند. ..

 با مقایسه بین دو تجربه اشاره شده در طول دو سده گذشته می توان مدعی شد که ما امروز نیز به طرح بینش اجتماعی نیازمندیم که در ان امید و باور به فردایی بهتر وجود داشته باشد. برای طراحی این بینش چه باید کرد؟ ایا باید به بازگویی شکست های مکرر ایرانیان در طول دو هزار سال گذشته یکباره کرد اقدام کرد یا اینکه خیالپردازی و بازگشت به گذشته آرمانگرایانه  را رواج داد و افراد را از فهم شرایط امروزین و  پیرامونی شان غافل کرد؟ می دانیم که  اولی به دلیل اینکه به جز یاس و ناتوانی توشه ای ندارد و دومی به جز وهم گرایی همراهی ندارد،  راه چاره ما در دوره معاصر نیست، چه راهی باید در پیش گرفت که تجربه شکست های دیروز تاریخی در ان باشد ولی یاس آور نگردد و امید و باور به فردا باشد و وهم و تخیل به همراه نیاورد؟ چگونه می توان باور به فردایی بهتر بر اساس تجربه های گذشته داشت؟ این سوالی است که نیاز به دقت و بررسی دارد که از ان به سادگی مهندسی اجتماعی یا جهانگیری سیاسی  یا نابودی دشمن در حادثه واتفاق حاصل نشود. از طرف دیگر، شاید پاسخ دادن به این سوال وقتی ممکن خواهد شد که به سوال دیگری پاسخ داده شود: 

چرا ایرانیان با وجود مبتلا شدن به این همه حوادث تلخ و جان کاه دچار نابودی نشدند؟ به عبارت دیگر، چرا ایران به عنوان یک ملت و فرهنگ و کشور با وجود اینهمه مشکلات در طول تاریخ دچار میرایی نشده است و هنوز در مناسبات اجتماعی و جهانی حاضر است و مدعی حرکت به سوی آینده ای بهتر دارد و برای نشان دادن این امید درگیر دو انقلاب بزرگ در طول یک قرن گذشته شده است؟

 پاسخ به این دو سوال را در ارتباط با هم می دانم و با طرح این دو سوال سعی دارم که جایی برای طرح سوالات دیگری که تاکنون از طرف  مدعیان اندیشه های غربی در ایران شده است باقی نگذارم. بعد از معلوم شدن پاسخ به سوالهای فوق، این سوال مهم طرح است که : آیا می توان از نبود وضعیتی در زمان حال در مقایسه با کشور و فرهنگ و جامعه دیگری به گذشته تاریخی ایران مراجعه کرد و در این زمینه بحث و گفتگو کرد؟  اگر آینده جامعه ایرانی را سرمایه داری از نوع غربی می دانیم، طرح سوال چرایی عدم شکل گیری سرمایه داری درایران و پی گیری ریشه های تاریخی انرا مجاز خواهد شد. در غیر این صورت می بایستی راهی دیگر انتخاب کرد. تا کنون در طول حدود دو سده گذشته – از زمان رویارویی همه جانبه ایران با غرب – وضعیت حال ایران برایمان به صورت مشکل جلوه کرده و بیشتر منتقدان اجتماعی از عقب ماندگی ایران به دلیل اینکه استعداد  و توانایی وارد شدن به دوره جدید که بر اساس صورت بندی  سرمایه داری سامان یافته است را نداشته، سخن گفته اند. شاید بهتر باشد به جای اینکه با اصل قرار دادن سرمایه داری به عنوان تنها ساحت ممکن برای جهان مدرن، از تکرار سوالهای گذشته دست برداشته و با تکرار آنها به عمق بخشیدن عقب ماندگی به لحاظ روانی و روحی درایران نیفزاییم و  از دریچه دیگری به جامعه ایرانی بپردازیم. به نظر می اید طرح سوالاتی به شرح زیر ما را به جایی نخواهد برد:

-                 ۱ – چرا ایران به سرمایه داری وارد نشده است؟

-                  ۲- چرا دموکراسی و حکومت قانون مانند غرب در ایران محقق نشده است؟

-                  ۳ – چرا فردگرایی از نوع مدرن  و غربی ان در ایران محقق نشده است؟

                         ۴-  چرا با وجود این هم مشکل جامعه ایرانی باقی مانده و در ان دین و خانواده و دولت اهمیت دارند؟

                         ۵ –  چرا در زمانی که ایران به سوی غربی شدن حرکت می کرد انقلاب دینی کرده است؟  

            و  …

 به جای تکرار تجربه غربی برای ایران به عنوان هدف و استراتژی، بهتر است برای انتخاب راه مناسب ضمن اینکه  در ان تجربه ایرانی محور بوده و عبرت آموزی از تجربه غربی نیز مهم شناخته شود، عنصر امید زندگی و حیات اجتماعی و فرهنگی ایرانی از یک طرف و امکان اندیشه و تفکر مطمح نظر قرار گیرد. در این جهت گیری است که باید به سوال آغازین مطرح شده در یادداشت برگشت و از چرایی ماندگاری ایرانی در طول قرنهای پر تنش سخن گفت و راز و رمز ماندگاری موثر کشف شده و از ان مدل عمل و زندگی و سیاست ساخت.

حاصل کلام

به نظر می رسد برای ساختن دیدگاهی که به فردای ایران معطوف باشد و جامعه را از ماندن در یاس و ناراحتی و عصبانیت نجات داده و ضمن باور به خود و فرهنگ و تاریخ، در مسیر حرکت قرار دهد، باور به ترقی و پیشرفت است. این باور به پیشرفت و بهبود نمی بایستی از ایدئولوژی خود ساخته یا حزب ساخته بدر اید. این باور می بایستی وضعیتش را با گذشته جامعه ایرانی معلوم سازد. به این دلیل است که باید معلوم شود که چرا ایران با وجود مشکلات و نابسامانی های بسیار در طول تاریخ دچار نابودی و سقوط نشده و هم چنان در دوران معاصر به دلیل تحقق دو انقلاب بزرگ و وقوع جنبش های اجتماعی و فرهنگی معطوف به صلح و دوستی و رفاه و آزادی مانده و صدای موثر بودنش به گوش می رسد. برای معنی کردن این وضعیت نیاز به متفکرانی نه با رویکردی فلسفی و عقبگرا و از نوع و جنس انسان غیر عادی بلکه از جنس مردم عادی ولی باورمند به ایران فردا و فرهنگ اسلامی و ایرانی است که روایت جدیدی از ایران تاریخی و با هویت و فرهنگ، دین و اخلاق و فضیلیت ایرانی، یعنی ایران به معنی امری فرهنگی و اجتماعی تا امری سیاسی ارائه دهند.