در این یادداشت و یادداشت بعدی به بعضی از بدفهمی های صورت گرفته در مطالعات تاریخی و فرهنگی ایران اشاره می شود.

۱-      تقدم بخشیدن به نظریه تا علایق فکری و نظری مورخ و متفکر و اندیشمند یکی از دلایل اصلی بدفهمی در مورد جامعه ایرانی شده و می شود. آنچه که در ایران امروز به صورت مد درآمده است، تعیین چارچوب نظری برای مطالعه و تحقیق در مورد ایران است. ضرورت بخشیدن به تقدم نظریه نسبت به واقعیت اجتماعی ریشه در سلطه مفهوم بر تامل و علائق محقق دارد. دانش در ایران وارد یک مرحله جدید بحرانی اش شده است. اگر در گذشته – قبل از ضرورت بازنگری در علم در ایران متاثر از جهت گیری انقلاب اسلامی – بحران کم اطلاعی علمی مطرح بود، با توسعه فضای دانشگاهی و گسترش کمی آموزشی و علمی، حضور رویکردهای متعدد در ایران ممکن شده است. در این زمینه نقش نظام سیاسی بیش از کنشگران این حوزه می باشد. افزایش سطح سواد و دانش، توسعه فضای ترجمه و تالیف کتاب و مقاله و شکل گیری گروههای علمی مدعی تولید دانش و علم و … نشان از وجود دانش در ایران است. ولی با بکارگیری نامناسب علم و دانش – نظام های مفهومی – در شناسایی جامعه ایرانی، جامعه ایرانی به لحاظ علمی وارد مرحله جدید بحرانی اش می شود. همانطور که اشاره شد، این ساحت بحرانی متفاوت از ساحت بحرانی تا دهه گذشته می باشد. من این وضعیت را بحرانی اعلام می کنم؛ بحران تقدم مفهوم و نظریه بر واقعیت اجتماعی. امروز همه اصرار دارند تا با تقدم مفهوم بر واقعیت، واقعیت ها را آنطور که نظام های مفهومی اقتضاء می کند، معنی کنند تا واقعیت ها به لحاظ نظری و معنایی درک کرده و بر اساس دیالکیتک بین معنی و واقعیت ساحت جدیدی از واقعیت را روایت کنند. در این فضاست که “درک جامعه و فرهنگ ایرانی” قربانی “ارائه نظام های مفهومی” شده است.

اتفاقی که در نظام دانشگاهی ایران در دهه اخیر افتاده است، از بدو ورود ایدئولوژها که به “جنگ ایدئولوژیها” و “جنگ بین مدعیان نظام های فکری و سیاسی” تعبیر می کنم، شبیه است.  این نزاع که امروز وارد نظام دانشگاهی شده است از آغاز قرن چهاردهم هجری (بعد از جنگ جهانی اول) در ایران شروع شد. مدافعان مارکسیسم ازنوع روسی که متاثر از جریان حزب توده در ایران بودند و ملی گراها و اسلام گراها هر یک به جای توجه به واقعیت های جامعه و فرهنگ ایرانی، نظام های مفهومی مورد نظرشان را بازخوانی های مکرر کرده اند. در این نوع نگاه مدافعان نظام های فکری و سیاسی سه گانه فوق، سعی بر عام کردن باورهایشان داشته و بر اثر یافتن شواهدی در تایید به نادیده گرفتن نقیض های بسیاری که در جامعه و تاریخ ایرانی رویت می شد، اقدام کرده اند. به طور خاص می توان به نوع رفتاری که مارکسیستهای روسی در ایران در مورد انقلاب مشروطه و جنبش پانزده خرداد و حضور نیروهای اجتماعی  در تحولات فرهنگی و اجتماعی با نادیده گرفتن فرهنگ و اندیشه اسلامی در ایران داشته اند، اشاره کرد. مدافعان این رویکرد با اتکاء به تحلیل طبقاتی از جامعه، هر نوع تحولی خارج از نظام فکری مارکسی روسی را نادیده گرفته و به بازگویی مفاهیم مورد قبول شان اقدام کرده و در نهایت اصرار داشتند تا داعیه هایشان را با جامعه و تاریخ ایران تطبیق دهند. در مقابل این جریان سیاسی و فکری، جریان سیاسی ملی گرایانه و اسلام گرایی سیاسی نیز وجود دارد. این دو جریان نیز برای طرح نظام های مفهومی مورد قبولشان به نفی بخش اعظم حیات اجتماعی ایرانی اقدام کرده اند. فضای ایجاد شده موجب شد تا تقدم در بکارگیری نظام های مفهومی تا فهم واقعیت های جاری بر اساس علائق فکری و فرهنگی محقق و ضرورتهای فرهنگی جامعه صورت گیرد.

تقدم بخشیدن در بکارگیری نظام های مفهومی و به اشتباه طرح اصطلاح نظریه به جای آن، ریشه در جهت گیری های سیاسی و ایدئولوژیک در جامعه ایرانی داشت و بررسی های تاریخی را دچار اشکال و بدفهمی کرده است. در این راستا متون بسیاری در اثبات اینکه جامعه ایرانی وارد دوره ماقبل سرمایه داری شده است یا خیر یا اینکه ماهیت انقلابات اجتماعی در ایران از قبیل انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ماهیت بورژواری دارد یا ضد خلقی و ارتجاعی تولید شده و خوانندگان بسیاری نیز پیدا کرده است.   

 

۲-       اشکال دیگری که در مطالعات تاریخی ایران وجود دارد، حرکت از امروز به گذشته است. مدعیان مطالعه تاریخ ایران برای فهم جامعه معاصر ایران، سعی کردند تا دغدغه های اجتماعی و سیاسی جامعه امروز ایران را به گذشته تاریخ ایران وارد کنند. به دلیل حرکت از امروز به گذشته محقق تاریخ با مطلب جدیدی روبرو نشده و تحیر پیشه کرده است.  در این زمینه شاهد مثالهای بسیاری وجود دارد. هر یک از مدعیان فهم تاریخ ایران با فرض اینکه مسئله اصلی شان تحول اندیشه ازنوع غربی است یا اینکه میل به قانون خواهی و دموکراسی گرایی از نوع اروپایی آن در ایران دارند، یا اینکه تحول جامعه از مرحله برده داری به فئودالی و سرمایه داری از نوع جوامع اروپایی را دنبال می کنند، به بررسی تحولات تاریخی ایران  اقدام کرده  و در نهایت هیچ شاهدی در اثبات داعیه شان نیافته اند. در مقابل یافته هایشان این بوده است که ایران از گذشته یا از بدو ورود اسلام یا از زمان حمله مغول یا زمان رویایی با غرب با عقب ماندگی فکری و سیاسی روبرو شده و دوره انحطاط را می پیماید. انچه که از نگاه تحویل گذشته به حال برای محققان تاریخ ایران فراهم شده است، نابودی حیات اجتماعی ایرانی است. در این نوع نگاهها، ایران به عنوان امری خاص نابود شده است:

مطالعات تاریخی یی که مآلآ در طول دهه ۱۹۶۰ پدید آمد، به خصوص مطالعات مربوط به دوران پیشاسرمایه داری شکل خاصی یافت. این ها غالبآ تبارشناسی زمان حال بودند تا مطالعات روزگار گذشته، و یک رشته مفاهیم علیت را مطرح می کردند که ریشه در فلسفه های خاص تاریخ، اعم از پوزیتیویستی، مارکسیستی یا وبری داشت (ولی، ۱۳۸۰: ۲).

اینکه تاکید بر دهه ۱۹۶۰ می باشد به تحولاتی برمی گردد که در جهان مارکسی با محوریت کمونیسم روسی با وقوع انقلاب چین (۱۹۴۷) و تحولات سیاسی و اجتماعی در ایران و به طور خاص اصلاحات ارضی (۱۹۶۲/۱۳۴۲) آغاز شد. سوال محوری برای مارکسیستهای روسی مطرح شد که آیا شرایط قبل از وقوع انقلاب چین و روسیه فئودالی یا شیوه تولید آسیاسی بود ه است. بر این اساس وضعیت ایران در دوره جدید و ماقبل انقلاب مشروطه و اصلاحات ارضی چگونه بوده است؟ از کدام یک از نظام های مفهومی اشاره شده (فئودالیسم یا شیوه تولید آسیایی) می توان در تحلیل این شرایط استفاده کرد؟

 

۳-      عدم صداقت کافی در ناتوانی در انجام مطالعات تاریخی نیز بر فضای بدفهمی های موجود افزوده است. بسیاری ازمحققانی که خود را مارکسسیست نمی دانند یا اینکه به دلیل پایان نگاه های سیاسی در مورد تاریخ ایران، مدعی طرح نظریه های جدیدی هستند، ناخواسته به تکرار گفته های پیشینیان اقدام کرده اند. کاتوزیان مدعی است اساس و بینان کج فهمی های صورت گرفته در مورد ایران به  بکارگیری نظریه هایی است که متعلق به غرب دارد تا ایران. از نظر او نظریه های غربی که در مورد جامعه اروپایی است می توانند شرایط و تحولات جوامع اروپایی را تبیین کنند ولی توان تبیین جامعه ایرانی را ندارند. از نظر او همه متفکران غربی با وجود اختلاف در دیدگاه و نظریه از قبیل ماکیاول و مارکس و دورکیم و وبر و هابز و … در مورد تحولات جوامع اروپایی اختلاف نظر ندارند:    بررسی های معاصر درباره تاریخ و جامعه ایران اغلب بر نظریاتی پایه گرفته که برای مطالعه اروپا پرداخته شده است و همین سبب بروز کج فهمی های مهمی گردیده است که رفع آنها در گرو بازشناسی تفاوت های اساسی موجود در توسعه این دو نوع جامعه در چارچوب دانش اجتماعی واحدی است (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۴).

او در ادامه اشاره کرده است:

بررسی های معاصر درباره دولت، سیاست، و جامعه ایران اغلب به صورت آشکار یا تلویحی بر نظریاتی پایه گرفته که برای مطالعه جوامعه اروپایی تدوین شده است. همین مسئله به تضادهای مهمی نظیر این کشیده است که چرا رونق فزاینده و توسعه اقتصادی به ظاهر سریع مطابق الگوی سرمایه داری در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۸۷۰ به قیام عظیم و عمومی جامعه برای به زیر آوردن دولت انجامید (کاتوزیان، ۱۳۷۷: ۵).

کاتوزیان تبعیت کردن از نظریه های مورد استفاده در غرب برای فهم جامعه ایرانی را مناسب نمی داند. در عوض او مدعی است با روش و نظریه ای تطبیقی در باره دولت و جامعه و سیاست که اخذ شده از علوم اجتماعی است باید به بررسی واقعیت های تاریخی و تجربه جامعه ایرانی اقدام کرد. او مدعی است ما برای فهم جامعه ایرانی نیازمند نظریه جدیدی هستیم.  نظریه ای که جزء پیکره موجود علوم اجتماعی باشد و هر دو نوع جامعه را تبیین کند (همان صفحه ۷).  کاتوزیان در نقد غرب و کسانی که سعی کرده اند تا بر اساس دیدگاه های غربی به مطالعه ایران بپردازند صادق است ولی اینکه نظریه جدیدی مختص ایران طراحی شود و انچه او گفته است مصداق این نظریه است کمی عجله کرده است. زیرا انچه که او بازگو کرده است بازخوانی همان دیدگاه مارکسی در مورد جامعه ایرانی است.

 

۴-       یکی از دیگر نکاتی که به لحاظ روشی موجب شده است تا مطالعات تاریخی و اجتماعی صورت گرفته در ایران دچار بدفهمی شود، مطابقت فرضی نظام های مفهومی با واقعیت های اجتماعی است. این فرض به عنوان اصل مسلم در نزد محققان مورد قبول واقع شده و جمع آوری اطلاعات و تحلیل ها ادامه یافته است. در این زمینه نظام های مفهومی متعددی انتخاب و با واقعیت های انتخابی و گزینشی تطبیق داده شده است. در ادامه به چند نمونه از این نظام های مفهومی و تطابق ان با واقعیت های اجتماعی می پردازیم:

(۱)    ملی گراهای ایرانی با محور قرار دادن نظام مفهومی تحت عنوان نظریه سلطنت با ترکیبی از خدا، شاه، و میهن که در بیان مدعیان نظام شاهنشاهی پهلوی سرلوحه فکری شان قرار گرفته بود، واقعیت های تاریخی را انتخابی با این نظام تطبیق داده اند. این نوع آنها را مجاز به تغییر تاریخ، تغییر فرهنگ ایران و ارائه تصویری جدید از تحولات ایران کرد.  آنها سعی کردند تا در نظام اداری، مالکیت، حقوقی، فرهنگی، و سیاسی ایران تغییرات بینادی ایجاد کنند بدون اینکه نقش نیروهای اجتماعی را در نظر بگیرند.

(۲)    اسلام گرایان نیز در این زمینه با تقلیل فرهنگ ایرانی به فرهنگ اسلامی، به نادیده گرفتن عناصر اجتماعی و خرده فرهنگها، و گوناگونی فرهنگی اقدام کرده و در جهت یکسانی فرهنگی بر سختی حرکت جامعه افزودند. به طور خاص می توان در کم کردن نقش عوامل ملی و محیطی و فرهنگی اشاره کرد که به جای تقلیل تعارض دین و ملیت به تعارض بین ایندو افزوده شد.

(۳)    نگاه مارکسی روسی در مورد تاریخ ایران و تحولات ان نیز منشا بدفهمی های بسیاری شده است. ولی معتقد است تاریخنگاری شوروی و آسیایی، هر دو بر اساس برهان تاریخی به مطابقت فرضی مفهوم و واقعیت می پردازند و اظهار می کنند که وضعیت پیشاسرمایه داری در ایران ساحتی خاص داشته است. مدعیان این نوع برداشت معیار داوری در مورد تاریخ ایران را تاریخ تحولات اجتماعی اروپا دانسته اند. او مدعی است بینان نظری مارکسی (دوره بندی تاریخیف طبقه، و منافع) بر اساس تحول تاریخی اروپا پذیرفته شده و از ان با طرح سوال اینکه چرا در ایران سرمایه داری با فئودالیسم وجود ندارد، به مطابقت فرضی بین مفهوم “فئودالیسم” با واقعیت های تاریخی در ایران اقدام کرده اند. این کار با طرح مشخصات و ویژگی های فئودالیسم و پی جویی آن در تاریخ ایران اقدام شده که حاصل آن: (۱) فئودالیسم در ایران شده که بسیاری در این زمینه به تحقیق اقدام کرده اند. به طور خاص می توان به کارهای صورت گرفته به واسطه پطروشفسکی که به واسطه کریم کشاورز به فارسی ترجمه شده است و  کتاب تحول فئودالیسم در ایران به واسطه فرهاد نعمانی (۱۳۵۸) مراجعه کرد.  (۲) بحث شیوه تولید آسیایی در ایران که مدافعانی چون محمدعلی همایون کاتوزیان و احمد اشرف را با خود دارد. این نوع مطالعات، اعتبار علمی نداشته و کمتر می توان آنها را تحت عنوان مطالعات تاریخی مطرح کرد. هر چند که مولفان اشاره شده حاصل کارشان را جامعه شناسی تاریخی و مطالعات علمی تاریخ ایران نامیده اند (ولی، ۱۳۵۸: ۴)

 

۵-       علت دیگر بدفهمی در مورد ایران و در مطالعات تاریخی واجتماعی ایران ریشه در قبول ناخواسته و ناآگاهانه دوگانه­گرایی شرق و غرب، ایران و غرب، اسلام و غرب، جهان توسعه یافته و جهان توسعه نیافته، جهان دموکراسی خواه و جهان استبدادزده، و … است. اساس همه این دوگانگی ها به قبول وجهی سلبی توسعه در ایران یعنی توسعه نیافتگی و از این بدتر عقب ماندگی برمیگردد. باور همه مدعیان فهم تاریخی ایران این است که جهان و فرهنگ وجامعه ایرانی دچار عقب ماندگی تاریخی شده است. این معنی در بیشتر آثار کسانی که در مورد ایران به داوری پرداخته اند به طور آشکار و پنهان دیده می شود. می توان در اثار ایرانیان مدعی ایران شناسی علمی نیز این فرض را دید. به طور خاص کاتوزیان نیز مدعی است که جامعه ایران جامعه ای عقب مانده و سنتی است و در حالت ایستا قرار دارد. او متاثر از این فرض بینادی به طرح این فرضیه پرداخته است که دولت در ایران سنتی است. ساختار اجتماعی و سیاسی ان نیز متاثر از فرهنگ سنتی، خودکامه است. خودکامگی مانع توسعه اجتماعی و تمایزهای اجتماعی شده و در نتیجه او عمل اجتماعی و سیاسی ایرانیان را بر اساس وجود رابطه سلطه در مرحله اول و اعتراضی در مرحله دوم و تزاحمی در مرحله سوم و بازخوانی سلطه در مرحله چهارم که بازگشت به مرحله اول است، توضیح می دهد. او هر نوع حرکت اجتماعی در ایران را نوعی آشوب تلقی می کند. حتی انقلابات اجتماعی جدید را آشوب می شناسد. از نظر او، در کلیت حیات جامعه و نظام سیاسی ایرانی، سلطه با وجود شاه مقتدر اعمال می شود و در زمان وجود شاه ضعیف، جامعه دچار آشوب شده و به دلیل فقدان زیرساخت های اجتماعی محکم هر نوع آشوبی (هر نوع انقلابی) به ناامنی می انجامد. وجود ناامنی ضرورت بازسازی خودکامگی را در قالب شاه مقتدر ضروری می سازد. کاتوزیان در این فرضیه مجموعه ای از امور را به عنوان امور بدیهی و مسلم فرض کرده که نظریه اش تحت عنوان “جامعه کم آب و نظام استبداد زده و خودکامه” یاد کرده است. افزون بر کاتوزیان دیگر محققان تاریخ ایران نیز از این فرض دور نشده و آنها نیز جامعه ایرانی را جامعه ای عقب مانده معرفی کرده اند.  نعمانی معتقد است:

 در جوامع غربی این فکر وجود دارد که جوامع آسیایی و به طور خاص ایران جوامعی عقب مانده مانده اند که از زمانهای بسیار پیش ایستا باقی مانده اند، و این که این جوامع از تکاملی برخوردار نبوده اند. به عبارت دیگر، چنین انگاشته می شد که جوامع آسیایی فاقد تاریخ یعنی فاقد تکامل اند. لیکن بعد از جنگ جهانی دوم بسیاری از این جوامع از این تکامل چشمگیری یافتند، و هم اکنون در پویش ساختن آینده خویش اند (نعمانی، ۱۳۵۸: ۴۲۵).

۶-         عدم آشنایی با فرهنگ و زبان ایران علت دیگر بدفهمی ایران دانسته شده است.  این نوع بدفهمی نسبت به ایران انقدر عریان و غیرمنصفانه است که حتی مستشرقانی کنت دو گوبینو که خود منشا بدفهمی های بینادی دیگری در مورد جامعه و فرهنگ ایرانی شده اند، اعتراض کرده اند. گوبینو در صفحات پایانی کتاب سه سال در آسیا به بدفهمی از اسیا در نزد سیاحان و جهانگردان اشاره کرده است. او مدعی است که جهانگردان مدعی اند که مردم شرق عجیب و غریب، نابالغ و کم عقل هستند و اعمال تبعیض علیه آنها و نابودی شان حق است. از نظر او غربی ها یا شرقی ها نمی بینند یا اینکه آنها را بد مبینید. او علت این بدفهمی را ندانستن زبان و فرهنگ شرقی می داند:

برای پرهیز از این گونه اظهارنظرها و داشتن نظر قاطع و روشن کوشیده ام هر نوع فکر درست یا نادرست برتری بر اقوامی را که مورد مطالعه قرار داده ام به کناری بگذارم. خواسته ام قبل از اظهار نظر درباره طرز زندگی و احساساتشان حتی الامکان خودم را به جای انها بگذارم و به خصوص حتی المقدور از نتیجه گیری های مشعشانه، ولی توخالی که باب میل روز است اجتناب ورزم، بر خلاف بعضی از جهانگردان که به مطالبی که در کتابهایشان می نویسند اعتقاد ندارند و این کار ویژگی عمده دوران ما شده است (گوبینو، ۱۳۸۳: ۲۰۹).

۷-      با وجود اینکه بسیاری از اصحاب مطالعات تاریخی ایران بر منابع موجود تهیه شده خرده گرفته اند، ولی کمتر تلاشی در شناسایی و معرفی اسناد و مدارک و منابع موجود کم یا اصلا استفاده نشده اشاره کرده اند. تاکید بیش از اندازه بر منابع موجود موجب شده است تا امکان شکل گیری مطالعات تاریخی ایرانی فراهم نشده و تقدم نظام های مفهومی بر واقعیت ها  از یک طرف و بازخوانی مکرر منابع محدود که بیشتر رسمی است و با سفارش حکومت ها تهیه شده است از طرف دیگر به تکرار ادعاهای اولیه انجامیده است. در این نوع مطالعات چیزی به جز زندگی شاهان و دربار و حرمسراها در تاریخ ایران وجود ندارد. کمتر از زندگی مردم در سطح روستایی و ایلیاتی و شهری گزارش دقیقی وجود دارد. خبری از گروههای اجتماعی اثرگذار در تاریخ ایران نیست. خبری از منازعات اجتماعی که بر اساس منافع گروههای اجتماعی سامان یافته است، گزارشی دیده نمی شود در مقابل خشونت شاهان علیه مدعیان قدرت که بیشتر فرزندان آنها می باشند، دیده می شود. گزارشهایی از نحوه چشم درآوردن شاهان صفویه، قاجاریه، و افشاریه گزارش شده است ولی کمتر گفته شده است که مشکلات اجتماعی در جامعه ایرانی چگونه مورد تامل قرار می گرفته است. و …

 

پایان:

بی توجهی به این موضوعات از طرف محققان مطالعات تاریخی که خود را جامعه شناس  و اقتصاد دان و نظریه پرداز سیاسی و مورخ اجتماعی می نامند، به محدودیت دانش تاریخی در مورد ایران و بی ارتباطی رشته تاریخ و جغرافیا با جامعه شناسی و اقتصاد و علوم سیاسی انجامیده است. اگر محققان اجتماعی تاریخ ایران با رویکردی اجتماعی به تاریخ ایران توجه می کردند با خلا منابع و اطلاعات روبرو شده و فقدان داده ها در مقابل مورخان به صورت سوال مطرح کرده و عاملی در فربه شدن تاریخنگاری درایران و شکل گیری سنت های فکری اجتماعی در تاریخ نگاری و در نهایت تقویت جامعه شناسی ایران می شدند. این کار تا کنون صورت نگرفته است. بدین لحاظ است که نقش جامعه شناسان جستجوگری در تاریخ ایران و دست یابی به ابهاماتی است که در تحلیل اجتماعی با ان روبرو هستند برای مورخان ایرانی است. در این موقعیت است که مورخان ایرانی دیگر مجاز به تکرار اطلاعات قبلی و تنظیم زندگی نامه شاهان به عنوان تنها متون تاریخی ایرانی نخواهند بود. آنها موظف خواهند شد تا تاریخ خانواده، اصناف، گروههای اجتماعی، نهادهای اجتماعی، اقشار و طبقات اجتماعی را در کنار تاریخ دولتها و شاهان تنظیم کنند و در نتیجه جامعه شناسی تاریخی ایران سامان یابد.