جامعه ایران (۱۱)
دستهبندی نشده ۰۵ مرداد ۱۳۸۹جامعه شناسی ایران و جامعه شناسی تاریخی ایران بهتر است از کجا و چگونه آغاز شود؟
یکی از اصلی ترین مناقشه هایی که در شناسایی ایران مطرح بوده است، تعیین مصداق عینی و ذهنی برای ایران است. بعضی از محققان با آگاهی از این مناقشه به تعیین یک صورت و وجه از ایران اقدام کرده اند. ولی اکثر کسانی که در این مورد تحقیق کرده و صاحب نام و نشان هستند، با ابهام در مورد ایران سخن گفته و خواننده را با معنی دقیقی از ایران روبرو نمی کنند. به نظر می آید قبل از اینکه در جهت دست یابی به حکمی و یافته تلاش کنیم، بهتر است تا دامنه و ابعاد این مناقشه و نتایجی که مترتب بر آن است مورد تامل قرار گیرد. در مجموع دو دیدگاه عام وجود دارد: ۱ – گروهی که بدون توجه به اینکه ایران چیست و چه وضعیتی دارد به صدور احکام متعدد در مورد ایران اقدام کرده اند و ۲ – گروهی که با بیان یکی از ابعاد و وجوه ایران، به بررسی اقدام کرده اند. در ادامه با دقت بیشتری این دو دیدگاه را مورد تامل قرار می دهیم:
۱ – رویکرد عام گرا: رویکردی که درک روشنی از ایران ارائه نداده و با ارائه تصویری کلی و عام در مورد ایران به داوری های کلی و عمومی اقدام کرده است، را رویکرد عام گرا می نامم. همانطور که دیدگاه مقابل را دیدگاه خاص گرا نامیده ام. دیدگاه عام گرا، دیدگاهی است که تصویر ارائه شده در مورد ایران را از فهم عمومی جهان غربی اخذ کرده و در رویارویی با ایران، به ثبت و ضبط مصادیق مرتبط با آن اقدام کرده است. در این دیدگاه چندین تصور وجود دارد:
(۱) تصور تزاحمی و تعارض آمیز از ایران: ایران وضعیتی است که در ان مجموعه ای از تعارضات و تزاحم ها جاری و ساری است. از یک طرف جامعه و سیاست و ملت و فرهنگ نوخواهی است واز طرف دیگر تنیده در سنت و گذشته است. با توجه به این دیدگاه است که ایران به واسطه منتقدان سیاسی بیشتر مطرح می شد تا مورخان و تحول گرایان.
(۲) تصور تمدنی از ایران نیز تصور دیگری است که در این دیدگاه وجود دارد. بسیاری از ایرانشناسان متاثر از این دیدگاه عام گرایی به ایران به عنوان یک پدیده تمدنی کهن نگاه گرده و کمتر سعی کرده تا تحولات آنرا در طی زمان و نحوه ظهورو بروز ان را در دوره معاصر نشان دهند. ایران در این نگاه به واسطه باستانشناسان، زبان شناسان، اسطوره شناسان، و مورخان تاریخ باستان معرفی می شد تا جامعه شناسان و فرهنگ شناسان.
۲ – رویکرد خاص گرا: رویکرد خاص گرا رویکردی است که ایران را به یکی از ابعاد و اجزاء آن تقلیل می دادند. ایران کشوری است که در ان دولت اهمیت تام داشته است، ایران کشوری است که همیشه در معرض تزاحم و تجاوز بیگانگان قرار داشته است، ایران کشوری در معرض فروپاشی، ایران به عنوان سرزمینی خشک و بی آب و محصول، ایران قلمرو شاهان و سلاطین زورگو، ایران محل مردمانی سطحی و احساسی و تابع زور، ایران کشور استبداد خیز، و … این نوع تعابیر در مورد ایران فرض آغازین مطالعات و تحقیقات بسیاری بوده است. بدین لحاظ است که در مجموع مطالعات تاریخی که در مورد ایران انجام شده است، با درکی جامع روبرو هستیم. درکی به ضمن توجه به گذشته تاریخی ایران به تحولات اجتماعی و سیاسی آن پرداخته باشد و سهم ایران را در شکل گیری نظام جهانی در گذشته و حال نشان داده و در نهایت به سنایوریهای متعدد ادامه حیات ان توجه کرده باشد.
با توجه به دو دیدگاه حاکم بر مطالعات تاریخی ایران، می توان مدعی شد که فضای ایجاد شده کمتر جایی و امکانی برای تحقیق عالمانه در مورد ایران فراهم کرده و بیشتر شرایط طرح ادعاهای صاحبان قدرت و نفوذ را فراهم ساخته است. اگر از عصر شکل گیری تاریخ نگاری و علوم انسانی و اجتماعی جدید، گروه صاحب قدرت سیاستمداران و مدیران بوده اند، روایت ارائه شده از تاریخ ایران سیاسی و حاکمیتی بوده است که بوده است و هم اکنون نیز دنبال می شود. اگر گروه صاحب قدرت سازمانهای پژوهشی وابسته به قدرت های جهانی (انگلیس، فرانسه، روسیه، آلمان، ژاپن، و آمریکا و اخیرآ چین) بوده اند، روایت های ارائه شده باز هم سیاسی و ایران هم امری تابعی نسبت به جهان و قدرت های بزرگ تعبیر شده است. با نقش آفرینی دو گروه اشاره شده صاحب قدرت و نفوذ – دولتیان و استعمارگران – جهت مطالعات تاریخی در ایران تغییر کرده و امکان هر نوع توهم گرایی فراهم شده است. عده ای با دیدگاه عام گرایی و عده ای هم به دیدگاه خاص گرایی هر چه که از نوع بد و ناپسند آن را در عالم هستی یافته اند را به ایران نسبت داده اند. ایران جایی شده است که در دوره ای از تاریخ بشری مهم بوده است ولی در طول زمان به دلیل تجاوزات گروهها و اقوام و ملتها و فرهنگهای متعدد دچار دگردیسی شده و مسیر انحطاطش را طی کرده است. این انحطاط تا زمان حال ادامه دارد و برای ایران به طبعیت ثانوی تبدیل شده است. این وضعیت – طبیعت ثانویه – در چند دهه اخیر تغییر ماهیت داده و جایگزین طبیعت اولیه آن که ساحتی تمدنی داشت، را گرفته است. به عبارت دیگر، ساحت تعارض گونه و انحطاطی به دلیل استمرار و تاریخمندی اش به جای ساحت تمدنی که امری تاریخی برای ایران بود، قرار گرفته است. این چرخش به طور خاص با حمله ای که بسیاری از محققان و مدعیان شرق شناس و ایران شناس در حوزه هنر و ادبیات و علوم سیاسی صورت داده اند، در حال شکل گیری است. فیلم سیصد یک نمونه از حمله به ساحت تمدنی ایران و حاکم کردن ساحت تزاحمی و انحطاطی ایران است. اگر در گذشته بسیاری دلخوش از این بودند که بعد از هر دوره ای به دلیل ساحت تمدنی ایران، امکان بازگشت به اصول وجود دارد، حمله هایی از نوعی که در فیلم سیصد در مورد ساحت تمدنی ایران شده است، این امکان را نیز از بین برده و ایران را به عنوان پدیده ای به لحاظ تاریخی معارض و در مسیر انحطاط معرفی می کند.
اگر کمی به عقب برگردیم، می توانیم شواهد بسیاری را در آماده ساختن این دگردیسی ببینیم. به بعضی از این شواهد که به صورت سازمان یافته تحقق یافته است، اشاره می شود:
(۱) مقاومت بسیاری از محققان در حضور حیات اجتماعی ایرانی متعامل با حیات سیاسی ان. این معنایی است که تا کنون کمتر کسی به ان اشاره کرده است. زیرا گفتمان حاکم بر ایرانشاسی و مطالعات تاریخی ایرانی بر مدار شکل گیری حکومت و شاه و دربار و تحولات ان رقم خورده است. بدین لحاظ کمتر توجهی به حیات اجتماعی و فرهنگی ایرانیان شده است. اگر هم عده ای سعی کرده اند از طریق طرح نقش و جایگاه ادبیات مخاطبان را به این ساحت توجه دهند، این ادعا مطرح شده است که ادبیات گفتمان تولید شده حکومت در فرایند عمل سیاسی و حکومتی بوده است. در نتیجه همه شعرای ایرانی درباری بوده و سخن حاکمیت را بازگو می کرده اند. سعدی و حافظ و مولوی هم اینطور بوده اند. عجب کشفی که مورخان ایران در مورد بزرگان این سرزمین کرده اند!
(۲) نادیده گرفتن حوزه عمومی شکل گرفته در طول تاریخ ایرانی نیز در این زمینه کمک کننده بوده است. گویی جامعه ایرانی به گونه ای رقم خورده است که بدون تصمیم دولت مرکزی – حکومت مرکزی و شاه – هیج گروه و فرد و سازمان و صنفی شکل نمی گرفته و در اقداماتی که صورت داده اند اجازه از بالا وجود داشته است. بازگو یی تز حکومت مرکزی قدرت مند و گسترش قلمرو به یاد می اید. زیرا به نظر می اید باور همه بر این بوده است که به میزانی که حکومت مرکزی قدرت مند بوده است، انسجام اجتماعی وجود داشته و حاشیه کشور نیز تابع بوده و در غیر اینصورت، فروپاشی اجتماعی شکل گرفته است. تکرار این تز به صورت های متعدد موجب شده است تا به جز سیاست و عمل حکومت دیده نشود و تلاشهای گروههای اجتماعی نادیده انگاشته شود.
(۳) تلا ش در نادیده گرفتن تحولات اجتماعی که ریشه در نقش آفرینی نیروهای اجتماعی دارد، نیز شاهد مثال دیگر است. در ادامه به دو نمونه تحلیل از تحولات ایران اشاره می شود:
- من به طور خاص روایتی که اکثر مورخان از جریان جنگ جهانی دوم و نوع حضور و مشارکت ایران در ان داده اند، اشاره می کنم. آیا در این دوره هیچ دولتمرد ملی و صاحب نفوذی در طرح منافع ملی ایران وجود نداشته است؟ ایا هیچ نیروی اجتماعی مقاومی در اشغال ایران در این دوره وجود نداشته است؟ آیا باقی ماندن ایران به عنوان یک سرزمین – باوجو د اینکه دولت روسیه و انگلیس ایران تقسیم شده را می خواستند و در این زمینه نیز اقدامات بسیاری کرده بودند- به اتفاق بوده است؟ آیا ماندگاری ایران در مسیر تحولات و تعرضات بسیار نیز از خستگی و بی میلی استعمار بوده است یا اینکه نیروی اجتماعی در ایران مانع از تحقق افول و پاشیدگی ایران شده است؟ اگر اینگونه است، این نیروها کدامند؟ چرا تا کنون کسی در این زمینه توجهی نکرده است؟ چرا محققان مطالعات تاریخ معاصر ایران به گونه ای عمل کرده اند که ایران بیرون آمده از جنگ جهانی دوم به جای ادعای دریافت خسارت بازنده اعلام شود و نتواند به جایی برود؟
- نمونه دیگر ماجرای انقلاب مشروطه است. آیا انچه که در آغاز قرن بیستم در ایران اتفاق افتاد یک حادثه ای صرفا سیاسی بود یا اینکه حادثه ای اجتماعی و فرهنگی وسیاسی؟ چرا بیشتر روایت های ارائه شده سیاسی است؟ چرا گفتار شاه قاجار در شکل گیری انقلاب مشروطه مهم تر جلوه کرده است تا نقش نیروی های اجتما عی؟ چرا کم اثر شدن نقش بعضی از نیروهای اجتما عی از قبیل روحانیت و روشنفکران را بعد از انقلاب را ناشی از جهل یا منفعت طلبی آنها تعبیر شده است؟ چرا بیش از اینکه به نقش عوامل اجتماعی توجه شود، به نقش قزاق ها و گروههای نظامی توجه شده است؟ چرا آنقدر که به بی نظمی بعد از انقلاب توجه می شود به شکل گیری ساختارهای جدید و شکل گیری نیروهای جدید در ایران که بعدها – در حوادث بعدی ایران – نقش آفرین هستند توجه نمی شود؟ چرا بعد از انقلاب مشروطه همه در انتظار منجی شده اند که در ساحت رضا خان و رضا شاه تبلور کرده است؟ آیا در این میان و زمان و دوره نیروهای اجتماعی به سرعت خسته شده و به جای حرکت به جلو نقش مخرب پیدا کرده و شرایط بروز منجی – رضا خان- را انقلابیون تا ضد انقلاب به عهده گرفته است؟ چرا به سادگی نقش انقلابیون به ضدانقلابیون تبدیل شده و ضد انقلابیون در جریانهای اجتماعی و سیاسی ایران مهم تر و مفیدتر هستند؟ چرا ساحت روحانیون منتقد و روشنفکران معترض به ساحت لمپنهای دوره قاجار و پهلوی تقیل یافته و اعلام حق این افراد و ریاست و سیاستگذاری حق لمپن ها می شود؟ چرا به سادگی محققان روایت جاری نظام های سیاسی برآمده از آشوب را پذیرفته و تکرار می کنند؟ و …
با توجه به نکات اشاره شده در فوق، ضرورت بازنگری در مورد مطالعات تاریخی صورت گرفته در ایران معاصر وجود دارد. انچه که این بازنگری را ممکن می سازد، اتکاء به نظریه جامعه ایرانی است. این نظریه به لحاظ انتقادی ریشه در نقادی گفتمان عقب ماندگی حاکم بر مطالعات تاریخی و اجتماعی و سیاسی ایران از یک سو و باور به حیات اجتماعی و تحقق امر اجتماعی و فرهنگی و تحول آنها طی زمان و نتایج حاصل از دگردیسی انها در ساحت تعاملی و تزاحمی با نظام سیاسی ایرانی دارد.



Recent Comments